𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
الذهاب إلى القناة على Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
إظهار المزيدإيران179 451الفئة غير محددة
480
المشتركون
-224 ساعات
+127 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
480
Repost from 𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
بخشی از پرونده شماره 115 در ساعت 03:45 بامداد، تماس ناشناسی با اپراتور 119برقرار شد. تماس تنها ۹ ثانیه طول کشید. تنها جملهی شنیدهشده این بود: «نفس نمی کشه..بیدار می شه..» پس از قطع تماس، مأموران خانهای متروکه را در حاشیهی شهر پیدا کردند. کف اتاق با شمعهای نیمهسوخته، کتابهای قدیمی و کاغذهایی پوشیده از نمادهای نامفهوم پوشیده شده بود. هیچ نشانهای از وقوع پدیدهای فراطبیعی به دست نیامد. در گوشهی اتاق، آنا، ۱۹ ساله، آرام نشسته بود و به فضای خالی روبهرویش نگاه میکرد. گزارش روانپزشکی: متهم با اطمینان کامل اظهار میکند که دوستش نمرده است و برای مدتی خوابیده. در طول مصاحبه چندین بار با فردی نامرئی گفتوگو کرد هیچ نشانهای از تلاش برای پنهان کردن واقعیت در او دیده نمیشود؛ او به گفتههای خود کاملاً باور دارد. بخشی از بازجویی،ضبط شماره 7 بازپرس: «آنا... اون شب داخل اون خونه چه اتفاقی افتاد؟» من نمی خواستم..میدونی... ما سه نفر بودیم بعد... یکیمون رفت نمیخواستیم برای همیشه از دستش بدیم بازپرس: «منظورت از "رفت" چیه؟» اون کتاب میگفت شاید بشه برش گردوند... فقط برای مدت کوتاهی... فقط میخواستم دوباره صداش رو بشنوم..هی بازپرس این بی رحمانه بود من صداشو فراموش کرده بودم..تمام مدت باهام حرف می زد و من فراموش کرده بودم .. بازپرس: «کتاب چی گفته بود؟» راستش دیگه مهم نیست... هیچچیز طبق چیزی که نوشته بود پیش نرفت.حالا دوست من خوابیده و منو لیا منتظریم بیدار شه،قولمون زیر درخت بید سه تایی چایی بعد از ظهر و کیک شکلاتی مگه نه لیا؟ بازپرس پرسید «آنا لیا دو سال پیش توسط حادثه مفقود شد.» اون از نادیده گرفته شدن خوشش نمیاد،داری با این کارت عصبیش می کنی..نه..لیا اون آدم خوبیه فقط نمی فهمه لطفا ..باشه این درخواست آخره.. بازپرس«آنا جز من و تو کسی توی این اتاق نیست.!» همه فکر میکنن سکوت یعنی هیچ اتفاقی نمیافته... ولی سکوت، شلوغترین جای دنیاست! اول صدای نفس کشیدنشون رو میشنوی... بعد صدای قدمهاشون... بعد یه جایی... دیگه نمیفهمی کدوم صدا مال توئه و کدوم مال اوناست جیغ هاشون وحشتناکه و سمفونی زیبایی داره.تو هیچوقت این صداها رو شنیدی، بازپرس؟ بازپرس: «چه صداهایی؟» اونایی که هیچکس دیگه نمیشنوه... لیا همیشه آروم حرف میزد درونگرا بودنش هم بی تأثیر نبود،ولی اون یکی اون هیچوقت آروم نبود!هر شب میاومد کنار تختم. میگفت:...اوپس نمی دونم چی می گفت من همیشه گوشامو میگرفتم... اما صدا از داخل سرم میاومد... مگه میشه از خودت فرار کنی؟ ولی اون من نبودم!! ! بازپرس«لیا کجاست؟» نه... این حرف رو نزن... وقتی اینو میگی ناراحت میشه. از بچگی از این خوشش نمیاومد که کسی نادیدهش بگیره ببین... الان اخم کرده... گفتم که پشت سرته.. چرا حتی یک بار هم برنمیگردی نگاه کنی؟ اگه برگردی شاید خودش سلام کنه اون همیشه قلب مهربونی داره... بازپرس... منو ببخش ولی من لبخندای لیا رو بیشتر دوست دارم. ادامه ظبط قطع شد. نگهبان بخش بازجویی اظهار داشت که چند ثانیه پس از پایان مکالمه، صدای کشیده شدن صندلی، برخورد شدید جسمی با زمین و فریاد کوتاه و دردناک بازپرس از داخل اتاق شنیده شد مأموران پس از شنیدن صدای غیرعادی وارد اتاق بازجویی شدند. آنچه در فاصلهی قطع ظبط تا ورود مأموران به اتاق بازجویی رخ داد هرگز به طور کامل مشخص نشد. آخرین جملهای که آنا پیش از انتقال به بیمارستان روانپزشکی بر زبان آورد، این بود: دیدی؟ گفتم از نادیده گرفته شدن خوشش نمیاد... آنچه در ادامه پرونده ذکر شد آنا پس از اعلام مرگ دوستش، شخصاً خود را به پلیس معرفی کرد با پایان تحقیقات، نام بازپرس پرونده نیز به فهرست قربانیان اضافه شد.آنا با دستور دادستان به بیمارستان روانپزشکی منتقل شد ..جسد دوست آنا هرگز پیدا نشد و پرونده همچنان باز است.@broletmetellyousomething 🌟🌟
480
Repost from 𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
بخشی از پرونده شماره 114
مأموران با ورود به گلخانه، با صحنهای روبهرو شدند که تمام فضای آن به رنگ قرمز درآمده بود. این رنگ، متعلق به گلها نبود؛ خون بود.
جسد کایان، جوانی ۲۳ ساله، در مرکز گلخانه پیدا شد. کارشناسان پزشکی قانونی، این پرونده را یکی از عجیبترین مرگهای سال توصیف کردند.
تنها سرنخ قطعی، تار مویی بود که در محل حادثه کشف شد. نتیجه آزمایش DNA آن را به ساموئل، ۳۶ ساله، رساند.
اما بازرسی از خانه ساموئل، پرونده را وارد مسیری کاملاً متفاوت کرد. همسایهها او را مردی آرام، مؤدب، کمحرف و عاشق همسرش توصیف میکردند؛ مردی که به گربههای آپارتمان غذا میداد و به سالمندان کمک میکرد...و آنچه که در بازجویی گذشت...
در تمام جلسات بازجویی، ساموئل نه عصبانی شد،نه وحشت زده از اتهام، پاسخهایش کوتاه، آرام و با لحنی کاملاً بیاحساس بود .. و عجیب ترین بخش این بود اقدامی برای داشتن وکیل نکرد..
گزارش درباره شریک عاطفی:
شریک عاطفی ساموئل پس از حادثه بهدلیل شوک شدید در بیمارستان روانپزشکی بستری شد و تا هفتهها حاضر به صحبت درباره آن روز نبود.
گزارش روانپزشکی:
متهم هنگام بازگویی حادثه، هیچ واکنش هیجانی متناسبی نشان نداد(احتمال ژن روان آزاری و اختلال دو قطبی "تایید نشده").
بخشی از بازجویی،ضبط شماره 5ام
احتمالاً ماریا الان دنبالم میگرده... این ساعت همیشه شیرعسلش رو با عسل اضافه میخوره. فقط دستپخت منو دوست داره... الان غذا نمیخوره، نه؟... آخه من اینجا نشستم.
بازپرس: «از کایان متنفر بودی؟»
دلیلی برای پاسخ دادن نمی بینم،بازپرس. بنظر کلافه میای؛ چطوره یه معامله کنیم؟ من دستور پخت غذایی که برای ماریا پختم رو افشا می کنم و تو باید بذاری برم پیش ماریا.
بازپرس:« خیلی خب قبوله.!»
تو که طفره نمیری بازپرس،میری؟..
اون پسر... کانان؟... یا هرچی. فرقی نداره. زیادی به ماریا چسبیده بود. فقط یه هشدار بود. باهام شراب قرمز خوردیم، همون شراب محبوب ماریا. اون شب پیشبند صورتی پوشیده بودم رنگ مورد علاقه ماریا، ساتور دستم بود. وقتی استخوانهاش رو خرد میکردم... صداش هنوز توی گوشمه،چه موزیک قشنگی....
گوشت رو... باید ادویه زد. مزهدار کرد. بعد توی دمای ملایم... با روغن سرخ کرد. نتیجهاش یه استیک فوقالعادهست. غذای محبوب ماریای من.
مایع سرخ رنگی که به اصطلاح سس نامیده میشه... طعم گس آهن میداد. اما با ادویههای مخصوص خودم... خوشطعم شد. انقدر خوشطعم که ماریا... حتی یک لقمه هم باقی نذاشت.
ماریای عزیزم... تمام مدت ساکت بود و به من خیره شد. سمج بود، اما...
ادامه فایل صوتی در این بخش قطع شد.
در گزارش آزمایشگاه، آثاری از استریکنین در مایع داخل لیوان کشف شد. اما هیچ شاهدی وجود شراب را تأیید نکرد. ساعاتی بعد، پزشکی قانونی اعلام کرد مایع داخل لیوان، شراب نبوده... خون خود مقتول بوده است.
بخشی از بازجویی،ظبط ۱۹ ام
بازپرس پرسید «چرا روی بدن ماریا اثر سوختگی بود؟»
موهای شرابیاش... چه نرم بود زیر انگشتام. اما گریهاش اذیتم کرد. برای اون تخم جن لعنتی... گاهی برای اینکه یه درد رو فراموش کنی، باید درد بزرگتری رو تجربه کنی. من فقط... کمکش کردم فراموش کنه حرارت، درد اولیه رو میپوشونه.
ادامه فایل صوتی قطع شد.
ادامه پرونده:
ساموئل اعدام شد.وسایل شخصی او به همسرش، ماریا، تحویل داده شد.
داخل جیب کت ساموئل، یادداشتی پیدا شد.پرستار تیمارستان ادعا کرد ماریا پس از خواندن آن، برای چند دقیقه فقط به یک نقطه خیره ماند و هیچ حرفی نزد.صبح روز بعد، جسد ماریا در اتاقش پیدا شد مرگ ماریا خودکشی بود.متن یادداشت هرگز در پرونده ثبت نشد.
در پی مرگ متهم و تنها شاهد پرونده، امکان ادامه تحقیقات از بین رفت. پرونده شماره 114 بدون رسیدن به پاسخ بسیاری از پرسشها، مختومه اعلام شد.
@itsPortMafia 🫘480
Repost from 𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
بخشی از پرونده شماره «113» قربانی، استاد ۴۷ سالهی دانشگاه، در جریان اردوی دانشجویی جان خود را از دست داد. در بررسی اولیه، مرگ حادثهای تلقی شد؛ هیچ نشانهای از درگیری یا انگیزهای آشکار وجود نداشت. دانشجویان تنها از جیغ کوتاه قربانی، درست پیش از حادثه، یاد میکردند. با این حال، مرور اظهارات شاهدان، توجه کارآگاهان را به دانشجویی ۲۵ ساله به نام لئو جلب کرد؛ فردی شوخ، پرحرف و ظاهراً بیخیال که در تمام مدت، بیش از دیگران از «بیاهمیت بودن» حادثه حرف میزد. دوستانش او را اجتماعی و خوشبرخورد توصیف کردند، اما تقریباً همه روی یک نکته اتفاق نظر داشتند؛ لئو در بخش زیادی از اردو از دید دیگران دور بود. هیچ شاهد مستقیمی برای اثبات جرم پیدا نشد. پرونده بسته شد. سالها بعد، یکی از مأموران در حاشیهی پرونده نوشت: «عجیبترین بخش ماجرا این نبود که مدرکی پیدا نکردیم... عجیبترین بخش این بود که بعد از بسته شدن پرونده، همه تازه یادشان آمد آن روز، لئو بیش از حد میخندید در حالی که دانشجو های دیگر از فوت استادشون وحشت زده بودند.» بخشی از اظهارات ثبتشدهی متهم طبق پروندهی انضباطی دانشگاه، لئو پس از ورود غیرمجاز به دفتر یکی از اساتید و دستکاری وسایل شخصی او، از ادامهی تحصیل محروم شد. در جلسهی بازجویی، برخلاف انتظار، هیچ نشانهای از پشیمانی در او دیده نشد. تنها با لبخند گفت: «رفیقم میگفت فقط کافیه یه "ببخشید" بگی... گاد... مردم واقعاً فکر میکنن بعضی چیزها با یه کلمه درست میشن.» بازپرس در گزارش خود نوشته است: «متهم هنگام صحبت از استاد، نه عصبانی بود و نه کینه ای در لحنش بود لبخند می زد. همین لبخند، نگرانکنندهترین بخش بازجویی بود..» هیچ راوی نمی تواند مانند کسی که در آن صحنه حضور داشت ماجرا را توصیف کند.. بخشی از بازجویی ،ضبط شماره 13 از همون لحظهای که از اتوبوس پیاده شدیم، شروع کرد به غر زدن. «صف رو رعایت کنید.» «وسایلتون رو روی زمین نگذارید.» «دستهایتان را بشویید.» « پشت سر هم صف رو رعایت کنید، از گروه جدا نشوید...» گاد... واقعاً هیچکس به این موجود نگفته بود دانشجو ها اومدن اردو، نه پادگان نظامی؟.. قهوه دستم بود، داشتم غر میزدم، با چند نفر شوخی میکردم و از دور، قیافهی مکعبمستطیلی استاد رو مسخره میکردم. رفیقم تاکید داشت:یه روز این زبونم کار دستم میده. خب جذبه ای که داشتم شاید ولی تو اون موقعیت زبون ام بی گناه بود...اه خودشیفتگی بهم غلبه کرد. اول قرار بود فقط اذیتش کنم. یه شوخی بچگانه..اما بعضی شوخیها زیادی واقعی ان مطمئن ام می فهمی چی می گم، درسته؟.. میدونی... من مدتها دربارهی سمها مطالعه میکردم و یکیشون زیادی چشم گیر بود اسمش؟ باتراکوتوکسین. وقتی اسمش رو برای اولین بار خوندم، با خودم گفتم: چه اسم قشنگی...و خب هیچ وقت فکر نمی کردم نقشش تو زندگیم انقدر پر رنگ باشه! بازپرس ازم پرسید: پس ازش استفاده کردی؟ خندیدم؛میدونی مردم از چی بیشتر میترسن؟از قاتلها؟... نه. از اینکه یه روز بفهمن تمام مدت کنار هیولا نشسته بودن و حتی یکبار هم بهش شک نکردن.همه دنبال یه داستان قشنگ میگردن؛ یه انگیزهی عاشقانه، یه عقدهی قدیمی...آخرش هم میفهمی هیولاها شاخ ندارن...فقط خوب بلدن لبخند بزنن. ادامهی فایل صوتی در این بخش قطع شده است،پرونده هنوز باز است.. بخش بازجویی،ظبط ۸ ام بازپرس پرسید:«ترسیدی؟» ترس واژه غریبیه بازپرس ولی آدمیزاد از بدوی تولد با ترس متولد می شه.. وقتی جیغ کشید... برای اولین بار از سکوت ترسیدم.. بخشی از بازجویی،ضبط شماره16 ...می دونی شبا نمی تونم بخوابم یه فکر منو همیشه بیدار نگه می داره.. بازپرس پرسید:« لئو پشیمونی؟» پشیمونی؟...اه. شما بازپرسها عاشق این سؤالید... انگار اگه بگم (آره) همهچیز قشنگ تموم میشه. ولی زندگی فیلم نیست...بازپرس بعضی پروندهها بسته میشن، بعضی آدمها دفن میشن... اما بعضی سؤالها با جوابشون فقط سوالای دیگه رو مطرح می کنن.@blue_dark_Dreams 🌟
480
خب همشونو می ذارم دوباره و میخوام نظراتتون رو راجبشون بدونم و اینکه کدومشون بهتر از همشون بود و عیب و ایراد هاشو🙏
480
بخشی از پرونده 124،وجه اشتراک قربانیان تنها یک چیز بود (چشم).پرونده از جایی شروع شد که پلیس متوجه شد این قتلها، برخلاف ظاهرشان، اتفاقی نیستند قاتل چیزی را از قربانیان نمیدزدید نه پولی ناپدید شده بود، نه جواهرات، نه مدارک و سندی.. خانهها دستنخورده باقی میماندند اما چشمها...همیشه چشمها شروع کننده ماجرا هستند...اون تنها یک چیز را بر میداشت آن هم چشم بود..پرونده ای که طی ۳ سال به اسم دزد چشم مشهور شد. نخستین قربانی، مردی بیستوسه ساله بود که در آپارتمان خودش پیدا شد دومین قربانی، زنی بیستوهشت ساله، سومی مردی سیساله در نظر کارآگاهان یک قتل زنجیره ای بود..اما این نظریه رد شد زیرا...چهارمین، پنجمین و ششمین قربانی نیز به پرونده اضافه شدند هیچ ارتباط ظاهری و خونی با یکدیگر نداشتند.. '...اینها هم چشمهای او نیستند...' پس از بررسی سوابق، نام یک مرد بیستوهفت ساله به نام الیوت، برای نخستین بار وارد پرونده شد او پیش از این هیچ سابقه کیفری نداشت..اما سه سال قبل، پارتنرش را از دست داده بود پرونده مرگ او هنوز بسته نشده بود..در گزارشهای پزشکی و شهادت نزدیکانش، تغییرات رفتاری او پس از آن حادثه بهوضوح ثبت شده بود؛ بیخوابی، انزوا، گفتوگو با فردی که حضور نداشت و باور عجیبی که بهتدریج در ذهنش شکل گرفته بود..چشمانش..چشمانش ..جایی به من خیره اند باید پیداشون کنم. اینبار بی مقدمه چینی به سراغ قاتلی خواهیم رفت که انگیزه اش خون را به سکوت وادار میکند. الیوت.."تا حالا شده زندگیای رو که نداشتی و تجربه نکردی، روی دو گوی رنگی و براق ببینی؟ هر وقت که میدرخشه، حس کنی دنیا امروز چراغهای صحنهشو سمت تو گرفته هر وقت که میخنده، حس کنی توی عمیقترین جنگلها گم شدی و هر وقت اشکآلود میشه، حس کنی باید به تعداد مویرگهای خونینش، خون بریزی.مثل خورشید بود اما نه آن مدلی که نور سوزانی داشته باشد.مانند خورشید وسعت داشت، اما کوچک بود و خیره به چیزهایی که باید وجودشان را محو میکردم تا فقط به من خیره شود.کاش میشد تا ابد نگهشون دارم..حتی نمیتوانستم داخل شیشه زندانیشان کنم چون اولین چیزی که نگاهش به آن میافتاد، شیشه بود... نه من..آدما وقتی میمیرن، مرگ براشون حکم خواب طولانی بعد از یه روز خستهکننده رو داره بیدرد و بیصدا... بخش دردناک مرگ، دردیه که اطرافیانش متحمل میشن همون لحظه که پلکهاش روی هم قرار گرفت، خاموش شدن چیزی رو بهوضوح توی وجودم حس کردم دربهدر این شهر، خون ریختم برای پیدا کردن اون چشمها برای اینکه دوباره اون نگاه رو ببینم.گاهی توی خواب میبینمش، ولی چشمهاش دیگه برق نمیزنن. ازم ناراحته؟حق داره...شاید من باید بهجای اون میخوابیدم حتی اگر در دنیای دیگه ملاقاتش کنم، نمیتونم گوشهٔ چشمشو لمس کنم اون زیادی سفیده برای قرمز شدن توسط دستای آغشته به خون من اگه بپرسی پشیمونم؟...من چشمها رو کشتم..پشیمونم چون با گرفتن چشمها، دلیل ادامه دادن خیلیها رو هم ازشون گرفتم. چشماش..... حکمی صادر نشد و پرونده باز است@CatWHAT_MEOW
480
بخشی از پرونده 124،کی فکرش را میکرد پزشک محبوب و معروف قاره اروپا جولیان وِست،۳۲ساله، پای چوبه دار برود؟احتمالاً اگر در سال ۲۰۰۷ این سؤال را میپرسیدند، میگفتند امکان ندارد.اما... گذرد زمان حتی فرشتگان را نیز(سقوطکرده) مینامد. بخشی از حرفهای متهم هنگام محاکمه: «عدالتی وجود دارد؟ برای آوازه گوش مردم شدن، صدها جان را نجات دادم و برای رفتن به پای چوبهدار، یک جان را گرفتم.» گزارش و فایل بازجویی توسط هیچ کارآگاه و قاتلی ثبت نشد.در سال ۲۰۲۱ مصاحبهای انجام شد با رئیس شرکت داروسازی جولی وِست. بخشی از مصاحبه: مجری: «بانو وِست، چه چیزی باعث شد تمام محصولات کارخونهتون رو رایگان در اختیار مردم بذارید؟» سؤال خوبی برای شروع بود. دلیل من پدرم بود و هست. مجری: «چی شد که شایعهها رو راجع به پدرتون ساختن؟ مایل به توضیح هستید، خانوم وِست؟!» البته... با نارسایی قلبی متولد شدم. از وقتی که یادمه، فضای بیمارستان بخشی از زندگیم شده بود. تنها چیزی که تو دیدم بود، آسمون پشت شیشههای اتاقم بود. پدر همیشه برام از ستاره و کهکشان میگفت. یه تلسکوپ برای دیدن ستارهها روی پشتبوم بیمارستان بود. بیشتر شبا با بابا ستارهها رو نگاه میکردیم... اواخر، تحمل روزها برام سختتر از قبل بود. یه روز که روی پشتبوم ستارهها رو نگاه میکردیم، روبهپدرم گفتم: [اگه یه روز بمیرم، تبدیل به ستاره میشم؟ ...] مجری: «جواب پدرتون چی بود؟» جوابی نداد. دستاش مشت شد و خط اخمش پررنگتر چند روز بعدش عمل شدم. قلبی که طی ۱۶ سال پیدا نشد، در عرض دو روز پیدا شد و پیوند خورد. مجری: «پدر شما بعد جراحی هیچجا دیده نشد. بعضیها گفتند مرده و بعضی گفتند فرار کرده. کدوم دروغه و کدام حقیقت؟» پدرم بعد از جراحی از مادرم جدا شد و به کشور دیگهای مهاجرت کرد و از اون موقع قطع ارتباط کردیم... ما ارتباط زیادی نداشتیم. مانند پزشک و بیماری بودیم که کمی قوانین رو زیر پا گذاشتیم و حق پدرانهاش رو به جا آورد. مجری: «و آخرین سؤال... شایعهای که اعتراف میکنه پدر شما برای جراحی یک نفر رو به قتل رسوند تا قلبشو پیوند بزنه، حقیقت داره؟» .....بله. مجری: «منظورتون از بله... اینه که پدرتون واقعاً—» یک نفر رو کشت نه از روی عصبانیت و نه برای پول.. حتی نمیتونم بگم از روی نفرت یا کینه بود... برای من بود..برای دخترش.. مجری: «شما از این موضوع مطمئن هستید؟» بله..مجری میدونی؟اون شب، وقتی من روی تخت بیمارستان خوابیده بودم، یه نفر دیگه داشت آخرین شب زندگیش رو میگذروند. نمیدونم اسمش چی بود. نمیدونم چند سالش بود. نمیدونم خانواده داشت یا نه. حتی نمیدونم آخرین چیزی که قبل از مرگش دید چی بود.فقط میدونم قلبش چند ساعت بعد داخل بدن من میتپید مجری: «شما شایعه ای که پدرتون قاتل بود رو تایید کردین..ولی هیچوقت ازش نپرسیدید چرا اینکارو کرد؟» پرسیدم و در جواب گفت: "تو از من پرسیدی اگه بمیری، تبدیل به ستاره میشی یا نه.بعد گفت: "من نتونستم بذارم ستاره بشی."» مجری: «پس شما فکر میکنید کاری که پدرتون کرد درست بود؟» نه.. مجری:«حرف آخری دارید قبل از اتمام مصاحبه؟» فکر کنم حرفی ندارم فقط...فقط کاش هیچوقت نمیفهمیدم برای روشن موندن یه ستاره، باید چراغ یه نفر دیگه خاموش بشه.@nyximani 🎰
480
بخشی از پرونده122،قدم اول، طرح را میکشیم...قدم دوم، نخ و سوزن را برمیداریم...نه... اشتباه شد..آخرین مرحله، همیشه حذف تکههای اضافه است...قیچی باید تیز باشد. گزارش کارآگاه کارآگاهان وقتی وارد آتلیه شدند، همهچیز زیبا بود... جز صحنهای که وسط آن انتظارشان را میکشید..جسد رئیس برند میان پارچههای سفید افتاده بود. قیچی خیاطی هنوز کنارش بود گلوی اش کاملا پاره شده بود و سمت راست به سمت پایین نای سه چاک دقیق خورده بود پلک ها با نخ دوخته شده بودن،چاک بزرگی و عمیقی از پهلوی سمت چپ تا وسط ستون فقرات کشیده شده بود..وضعیت مقتول غیر قابل توصیف بود.هیچ اثری از سرقت یا ورود اجباری نبود مظنون پرونده و خالق تمام این زیباییها، کسی نبود جز اِستلا...دختری ۲۳ ساله جوانترین و موفقترین طراح مد سال ۲۰۰۴زنی که میگفتند با سوزن و نخ، ابریشم میدوزد...و هیچکس تصور نمیکرد همان دستهایی که لباسهای باشکوه خلق میکردند، روزی پروندهای خونین خلق کنند. گزارش کارآگاه پرونده بر این اساس که هیچ فیلمی از قسمتهای بازجویی ضبط نشده بود متوقف شد و تنها برگهای دستنویس که توضیحی مختصر به همراه داشت، به همراه فایلی که انواع مدلها و روشهای خیاطی در آن بود به دست ما رسید. آنچه در برگه نوشته شده بود، گزارش قاتلی بود که خود قربانی ماجرا شد متأسفانه خبری از این مورد نیست.. بخشی از نوشتههای ثبت شده: «شیشه نوشیدنی بین انگشتام داشت سر میخورد. همه چیز یهویی نبود..اولش سعی کردم یه دلیلی استدلالی براش جور کنم، ولی یه حس عجیبی داشتم؛ انگار به مرز جنون رسیده بودم و راه رستگاری رو مقابلم قرار دادن. صدای تشویقهاشون رو هنوزم داخل سرم میشنوم. دستایی که بهم برخورد میکرد، سوت... لیوان کریستالی داخل دستام شکست؛ اونقدر قابل توجه که توجه اشونو جلب کنه. ولی حدس بزن چی شد؟ اونا همشون به طرحهایی که ازم دزدیده شده بود توجه میکردن... اه، آخرین بار داشت لبخند میزد و ... آخرین بار؟ التماس میکرد؛ عین موش کوچیکی که نخ لباسهای سلطنتی شاهدخت رو جوییده و حالا داخل تله گیر کرده. التماس میکرد... آخرین و طرح نهاییم برای نمایش توی این شهر نکبتبار، لباس دامندار بود که از سمت سینه دو دوخت ضربدری داشت و دوتا چاک دقیق روی سینه و چاک بزرگتر و نمایانتر روی کمر و در نهایت چینهای ریزی که روی کمر قدار میگرفتن ایده و طرح خلاقانهای که بیرحمانه ازم دزدیده شد. صادقانه فکر نمیکردم روزی با چاقویی که باهاش الگوها رو برش میدادم، گلوی کسیو پاره کنم...اوه... پشیمون؟اون طرحمو دزدید، منم بهش لطف کردم و نمونه بهترشو بهش دادم با دوختن بدنش .. این بخش به دلیل قلمخوردگی و جوهر روی کاغذ واضح نیست. زیادی تکون میخورد، همهجا رو کثیف کرد. رنگ قرمز، رنگ تیز و کثیف شاید هم برای من اینطور است. ترجیح میدادم رنگ خونش طلایی باشد...طرحام ناقص شد. یه چاک اضافه و پارگی گلو جزو طرحم نبود. ادامه حکم: برای متهم اعدامی صورت نگرفت زیرا کسی که به قتل رسید، به دلیل سابقهٔ کیفری گناهکار شناخته شد. متهم به حبس محکوم شد و پرونده مختومه اعلام شد.پایانپروندهٔ(خیاط انسان)@IDKWhyBIC 🍃
