𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
الذهاب إلى القناة على Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
إظهار المزيدإيران128 515الفئة غير محددة
436
المشتركون
+1024 ساعات
+227 أيام
+7630 أيام
أرشيف المشاركات
437
امروز انعکاس چشمانت را دیدم. احتمالاً میپرسی کجا؟ آنها را در انعکاس نور فانوس دریایی روی سطح دریا دیدم همان آبیهای عمیق و درخشانت را دیدم نیروهای دیگر برج همیشه از من میپرسند چرا به سطح دریا خیره میشوم، حتی در شبهای طوفانی و خطرناک؛ اما آنها نمیدانند که من حاضرم تمام زندگیام را صرف خیره شدن به چشمانت کنم.من از این دریا و اقیانوس کینهای به دل دارم؛ کینهای فراتر از تصور آن احمقهایی که توان درکش را ندارند، بزرگتر از وسعت خود اقیانوس اما درست به همان اندازه دوستش دارم...آن شب، وقتی تو را به بلندترین نقطهی برج بردم تا شهابسنگها را تماشا کنی، و من... انعکاسشان را در چشمانت دیدم..ستارههای کوچک در آسمان، مثل ترقههای ریز، حرکت میکردند و قسم میخورم تا وقتی آن لحظات تمام شدند، حتی پلک هم نزدم و وقتی چشمانت از آسمان جدا شد و نگاهت را به من دوختی، پلک زدم و اشکی از سوزش چشمانم سرازیر شد...همان اشکها دوباره صورتم را خیس کردند و لبهایم را مجبور کردند لبخند بزنند، و من دوباره به سطح دریا خیره شدم. چویا لبخندم را دوست دارد؟ ... مگر نمیبینی اوساموی تو در چه حالی است؟ نمیتوانی ببینی... چون من در برابر نگاهت آنقدر کوچک هستم که قابل دیدن نیستم..اگر به تو بگویم دوستت دارم، جوابت چه خواهد بود؟ اگر بگویم از تو متنفرم؟ احتمالاً فقط میدانم که در پاسخ به دومی، قرار است نفرتت را حتی شدیدتر ابراز کنی..راستش را بخواهی، هیچ ایدهای ندارم وقتی سقوط کردی، ستارهها از آسمان سقوط کردند... و لعنت به آن، من نتوانستم بارش شهابی را ببینم و اینگونه دوباره با هم روبهرو میشویم این بار فقط میخواهم تو را در آغوشم بگیرم و آنقدر گریه کنم که اقیانوسها را از اشکهایم پر کنم. نتوانستم جلوی سقوط زیبایت را بگیرم اقیانوس تو را با خود به اعماقش برد... اندوه و پشیمانیهایم همچون ابرهای سیاه بر سطح آن میبارند...نیمهشب است و تو دوباره و دوباره سقوط میکنی من به دنبال تو در اقیانوس شیرجه میزنم موجهای سنگین اقیانوس به سینهام فشار میآورند.چویا، داری با من شنا میکنی؟.. مدتهاست که نور فانوس دریایی را ندیدهام شنا کردن با تو تا ابد ادامه خواهد داشت نمیدانم اینها اشکهای من هستند یا اقیانوس که راهش را به درون ریههایم پیدا کرده است.همهچیز از آن شب شروع شد.. آنقدر در چشمانت غرق شده بودم که متوجه نشدم دیگر آنجا نیستی، و سطح آبیای که در آن بارش شهابی را دیده بودم، خود اقیانوس بود لعنت به هر اقیانوس و هر دریا آنها چویای من را از من گرفتند یا شاید... خود اقیانوس، چویاست..و شاید اگر کمی بیشتر در آن تاریکی شنا کنم، دیگر هیچوقت به سطح آب برنگردم شاید این همان چیزی باشد که میخواهم چویا... اگر اقیانوس خود تو باشی، پس چرا هر بار که به آن نگاه میکنم، دلم میخواهد گریه کنم؟ چرا هر موجی که به برج میرسد، انگار چیزی را از تو برایم میآورد و دوباره با خودش میبرد؟گاهی فکر میکنم شاید تو هیچوقت سقوط نکردی شاید این من بودم که آن شب از چشمانت سقوط کردم و اقیانوس فقط جایی بود که فرود آمدم دستم را در آب دراز میکنم، شاید این بار بتوانم انگشتانت را بگیرم اما چیزی جز سردی آب نصیبم نمیشود دوباره شیرجه میزنم پایینتر...پایینتر...و پایینتر نور فانوس دریایی حالا فقط یک نقطهی محو در بالای سرم است..صدای امواج دورتر میشود و قفسهی سینهام بیشتر درد میگیرد. اما تو آنجایی..تو آنجایی چویای من جلوی من شنا میکنی موهایت در آب حرکت میکنند و همان چشمهای آبی و درخشان را میبینم لبخند میزنی، درست مثل همان شب چویا... صبر کن...این بار دیگر نمیگذارم سقوط کنی دستم را به سمتت دراز میکنم، اما هرچه نزدیکتر میشوم، بیشتر از من فاصله میگیری انگار تمام اقیانوس بین ما ایستاده برای نجات تو دیر کرده ام .. پس قرار است همراهت غرق شوم و آن چشمهای آبی که همیشه فکر میکردم انعکاس اقیانوساند ..اما حالا میفهمم اشتباه میکردم این اقیانوس بود که تمام این سالها تلاش میکرد شبیه چشمهای تو باشد چویا... اگر اینجا پایان همهچیز باشد، اشکالی ندارد فقط این بار، وقتی ستارهای از آسمان سقوط میکند، میخواهم قبل از اینکه به دریا برسد، آرزو کنم آرزو کنم دوباره پیدایت کنم حتی اگر هزار بار دیگر سقوط کنی حتی اگر هزار بار دیگر مجبور شوم دنبالت داخل این اقیانوس لعنتی شیرجه بزنم فقط این بار...وقتی به اعماق میرسیم، دستم را رها نکن.@ChuuyaFTS 🌟🌟🤍
437
فکر میکردم راهی برای فرار پیدا کردهام، اما اشتباه میکردم، اوسامو... تو هیچوقت از ذهنم بیرون نمیروی تمام ذرهذرهی آن را اشغال کردهای به آن جمجمهی لعنتی حسادت میکنم که تو را دارد، در حالی که من ندارم.کاش میتوانستم به داخل ذهن خودم بخزم و برای همیشه همانجا با تو زندگی کنم؛ با اینکه خودم مدتهاست در همینجا گیر افتادهام و با تمام وجود دنبال راهی برای بیرون آمدن میگردم اما اخیراً دیگر حتی نمیدانم دنبال چه چیزی هستم، یا قرار است چه کار کنم فکر میکنم گم شدهام اوسامو... صدایم را میشنوی؟لعنت..اوسامو چه غلطی داری میکنی؟ دست از کنجکاوی گوشهوکنار ذهنم بردار حتی در آن فضای کوچک و ناچیز هم داری فضولی میکنی؟ میدانم یک روز از آنجا بیرون میآیی، و احتمالاً آن روز هیچوقت نخواهد رسید میخواهم تو را در دستانم داشته باشم چطور باید به تو بگویم که داشتن تو در سرم، بهجای داشتن تو در آغوشم، شکنجه است؟ذهنم واقعاً در ابرهاست..دارم به دو سر و یک کلبهی چوبی کوچک فکر میکنم.. تو آنجایی، مگه نه؟میتوانی آن را ببینی؟دارم به دو بشقاب غذا و یک خانهی کوچک فکر میکنم اینجا سرد است، اما آنجا گرم است، چون من مدام فکر میکنم و چرخدندهها مدام میچرخند و آنجا را گرم نگه میدارند نمیخواهم سردت شود، چون وقتی سردت میشود غیرقابلتحمل میشوی، و آنوقت دلم میخواهد با یک دریل برقی سوراخی در سر خودم ایجاد کنم..دستهایم را در جیبهای هودیام فرو میکنم نمیدانم کجا میروم احتمالاً به همان کلبهی چوبی کوچک..میگویند تنها هستم، اما تو حتی برای یک ثانیهی لعنتی هم نمیگذاری تنها باشم مدتی است نخوابیدهام تو انرژی خیلی زیادی داری، اوسامو.. میدونی؟نمیدونم و در سکوت... این سکوت دارد راه را به من نشان میدهد، پس به راه رفتن ادامه میدهم.. دارم به دورترین جایی که قرار است بروم میروم هوا دارد سردتر میشود، و سکوت تو بیشتر از قبل آزارم میدهد چطور ممکن است هم حرف زدن با تو درد داشته باشد و هم سکوتت؟لطفاً با من حرف بزن... و تمام صداهای دیگر را خفه کن.به راه رفتن ادامه میدم انگشتهام یخ زدن، ولی از جیبم بیرونشون نمیارم شاید اگر به اندازهی کافی همونجا نگهشون دارم، یادشون بره گرما چه حسی داره اوسامو... هنوز اونجایی؟..آروم میخندم معلومه که هستی..تو همیشه اونجایی جایی بین فکرهام، پشت چشمهام، بین چرخدندههایی که حتی وقتی التماسشون میکنم متوقف بشن، همچنان میچرخن. گاهی با خودم فکر میکنم واقعاً هیچوقت داخل مغزم بودی یا من فقط یه اتاق کوچیک برات ساختم، چون زیادی از این میترسیدم که سکوت بدون تو چه صدایی خواهد داشت فکر کنم به کلبه رسیدم دود از دودکش بلند شده..دو فنجون چایی لبه پنجره اس...دوتا صندلی کنار شومینه اوسامو تو اینو ساختی؟..از پشت برف به خونهی کوچیک خیره میشم و برای یه لحظه، تقریباً باور میکنم اگر در رو باز کنم، اونجا خواهی بود..کنار آتیش نشستهای منتظر منی، من هیچوقت گم نشده بودم شاید برای همینه که به راه رفتن ادامه میدم چون میدونم دارم کجا میرم. چون یه جایی داخل سرم، تو منتظری که من برسم و اوسامو...اگر واقعاً گم شدم،لطفاً راه خروج رو بهم نشون نده...فقط کنارم بمون تا وقتی که یادم بیاد اصلاً چرا میخواستم از اینجا بیرون برم.@Katsukis_stars 🌟🌟✨
437
Dear neighborhood, if it weren’t for you, I wouldn’t know how to silence all this extra noise)))🤩
437
من این چنل رو دوست دارم شماهم باید دوست داشته باشین پس چالشش شرکت کنید هرکس شرکت نکنه کصکشه 🤩
