ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

الذهاب إلى القناة على Telegram

مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0

إظهار المزيد
إيران181 545الفئة غير محددة
471
المشتركون
-424 ساعات
+27 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
نامه ای از خواب 🤎🤎
شب‌ها منتظرت می‌مانم تمام.... احساساتت را می‌فهمم و این به زودی مرا می کشد.. وقتی چشم‌هایت را می‌بندی و وارد دنیای من می‌شوی، برای چند ساعت تو را دارم و وقتی بیدار می‌شوی، ناراحت می‌شوم که دوباره از پیشم می‌روی..بعضی وقت‌ها چیزهایی را که دوست داری می‌سازم فقط برای اینکه چند لحظه در خواب بخندی گاهی هم احساساتت آن‌قدر زیاد می‌شوند که دنیایی می‌سازم که در آن گریه کنی، شاید کمی از آن سنگینی را بیرون بریزی.. من نمی‌دانم کجای زندگی تو هستم، اما همه‌جا هستم هر جایی که چشم‌هایت بسته می‌شوند و دنیای دیگری شروع می‌شود....ماشین‌های پرنده، گل‌هایی که حرف می‌زنند، خانه‌های مربعی و خیابان‌هایی که انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، بوی سوپ جو، آدم‌هایی که شبیه آدم نیستند و حیواناتی که راه می‌روند و گاهی با تو حرف می‌زنند... هر شب چیز تازه‌ای برایت آماده می‌کنم..نمی‌خواهم خواب‌هایت شبیه شب قبل باشند؛ می‌خواهم هر بار که به من می‌آیی، چیزی برای غافلگیر کردنت داشته باشم...گاهی اما می‌ترسی... داد می‌زنی و آدم‌های دنیای واقعی می‌آیند و تو را از من می‌گیرند چشمانت باز می‌شوند و من دوباره تنها می‌مانم..من از بیدار شدنت ناراحت نیستم،فقط دلم برایت تنگ می‌شود...چون تو تنها کسی هستی که می‌توانی وارد دنیای من شوی، بدون اینکه در را بکوبی یا اجازه بخواهی.. کافی است چشم‌هایت را ببندی و من تمام این صحنه را برایت روشن می‌کنم..گاهی آرزو می‌کنم خواب‌هایت آن‌قدر طولانی شوند که صبح فراموش کند باید تو را از من پس بگیرد...اما صبح همیشه می‌آید..تو می‌روی، من می‌مانم و تمام چیزهایی که برایت ساخته بودم؛ گل‌های حرف‌زن، خیابان‌های بی‌انتها، خانه‌های عجیب و آن گربه‌ای که دیشب برایت گذاشتم تا با نوازش کردنش لبخند بزنی و من هر شب دوباره همه‌چیز را از نو می‌سازم..و اگر الان داری اینو میخونی اگر فکر می‌کنی قرار است یک روز از ساختن دنیاهای جدید برایت خسته شوم، بدان که تا ابد این کار را می‌کنم و قول می‌دهم خسته نشوم...هر شب، برایت یک جای تازه می‌سازم؛ جایی که بتوانی بخندی، گریه کنی، بدوی و حتی اگر ترسیدی، دوباره جلو بروی و آن‌ها را بغل کنی. آن‌ها ترسناک نیستند.... فقط احساساتی هستند که هنوز کسی زبانشان را نفهمیده قول میدم ترسناک نیست..قول انگشتی؟

خسته شدم😭

نامه ای ناشناس ‼️
امشب هم بالای پشت‌بامم؛ بالای ساختمان، بالای دیوار، جایی که بتوانم تو را ببینم و تو مرا نبینی. می‌دانی چرا هیچ‌وقت پایین نمی‌آیم؟ چون اگر بیایم زمین، رفتن برایم سخت می‌شود. من باید یک روز تو را ببرم و نمی‌خواهم قبل از آن، به ماندن عادت کنم هر روز نگاهت می‌کنم. گاهی با آن چاقوی لعنتی بازی می‌کنی و من از همین بالا فکر می‌کنم اگر پیشم بودی، داسم را به تو می‌دادم تا با آن بازی کنی؛ البته دسته‌ی کوچکش را... نمی‌خواهم موهای بلند و زیبایت را خراب کند راستی، دست‌های من زیادی سرد و کثیف‌اند برای بافتن موهایت؟ من ترسناکم؟ برای هالووین شنلی شبیه شنل خودم برایت می‌دوزم وقتی دیدم یک روز مرا کاسپلی کرده‌ای، آن‌قدر ذوق کردم که نزدیک بود فراموش کنم برای چه آمده‌ام.آدم‌ها پیش از مرگ بوی عجیبی می‌گیرند؛ شبیه شبنم روی گل‌ها و برگ‌های خیس اما تو... تو از همان اول بوی خاک می‌دادی بوی مرگ..برای من، این زیباترین بوی دنیاست..این دنیا بی‌انصاف است؛ حتی به معشوق عزرائیل هم رحم نمی‌کند.گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌شد تو را با خودم ببرم نه امشب.. فقط جایی که دیگر مجبور نباشم از دور نگاهت کنم..اگر به خاطر نگاه کردنت طرد شوم، اشکالی ندارد عزیزکم..من تمام عمرم را در میان مرده‌ها گذرانده‌ام حتی زنده هایشان نیز مرده بودند..اگر قرار باشد برای یک بار، کنار زنده‌ای بایستم، بگذار آن زنده تو باشی.

نامه ای به آدم 🌟
آدم،نمی‌دانم این نامه را می‌خوانی یا نه، اما می‌خواهم برایت از خدایت بگویم پیش از آن، بگذار چیزی را روشن کنم...من تو را ترک نکردم، آدم عزیزم مرا سرزنش نکن.. تو مرا وادار می‌کردی که' من دیگری ' باشم. من تو را می‌خواستم، اما نه به قیمت از دست دادن خودم و نه به قیمت مجازاتی که خدایت برایم تعیین کرد. آدم، من کارهایی فراتر از بهشت انجام دادم و مجازاتشان را پذیرفتم اما تو چه؟ تو نمی‌توانستی ببینی که من دیگر شبیه چیزی نیستم که می‌خواهی مرا مجازات کردی، آدم ناراحت نباش خودت خواستی من، کس دیگری باشم... می‌دانی چیست، آدم؟ فرشته‌ها در برابر تو سر به سجده گذاشتند و شکر کردند. به نظرت اگر خدا تو را نیافریده بود، باز هم سجده می‌کردند؟ به نظرت همه‌شان از روی میل سر فرود آوردند؟ و به نظرت شیطان، فقط چون حق خودش را خواست، گناه سنگینی مرتکب شد؟می‌بینی؟ ما حق انتخاب نداریم..تو چیزی جز یک عروسک با نخ‌هایی نامرئی نبودی و من، محو تماشای اجرای تو شده بودم. اما نمی‌توانستم برای گرفتن یک نگاه متقابل، نخ‌ها را به خودم آویزان کنم نمی‌توانستم آدم دیگری باشم..تو، مانند خالقت، این را گناه نامیدی. قفسی که از ذهنت ساخته بودی، آن‌قدر محکم نبود که عشق نامیده شود من مجازات را نپذیرفتم، چون گناهی نکرده بودم‌ عشق به تو و ماندن در بهشت، من دیگری' می‌خواست اما من واقعی دیگر عاشق آن زندگی نبود..پس مرا شیطان نامیدند. خدای من، زنی آفرید بدون آنکه آزادی و برابری‌اش را به او بدهد؛ مژه‌ها را کنار هم گذاشت و گفت:'برابرید' مشتی خاک را فشرد و گفت:'آزادید' من چیزی را خواستم که از همان ابتدا گفته بودند حق من است..اما اعمالم را شیطانی نامیدند؛ بعدها گفتند خدمتگزار شیطانم و حالا، خود شیطان صدایم می‌زنند..من آزادم و آزادی، حتی اگر بهایش بهشت باشد، برای من از طناب‌هایی که دور گردن فرشته‌ها انداخته‌اند، لذت‌بخش‌تر است..من دیگر منتظر بخشش خدایت نیستم؛ سال‌هاست فهمیده‌ام بعضی زن‌ها برای اینکه آزاد بمانند، باید بهای هیولا نامیده شدن را بپردازند پس بگذار مرا شیطان صدا بزنند اولین شیطانی که عاشق ساخته خدا شد.

برای این چنل بود در واقع

اشتباه لینک گذاشتم

نامه ای به روباهکم ☕️☕️
روباهکم،برای نخستین بار برایت خواهم نوشت بارها برای گل نوشتم، برای خلبان گفتم، اما هر بار که برای تو دست به قلم شدم، نمی‌دانستم چه بنویسم. این بار خوابی دیدم که تو در آن بودی روباهک، اهلی بودی، اما مال من نبودی..وابسته به گل بودی. چیزهای عجیبی در من جوشید و این مرا آزار داد.. از خودم پرسیدم: مگر تو نگفتی اهلی کردن یعنی پیوند؟ پس چرا وقتی دیدم پیوندت با دیگری‌ست، دلم گرفت؟ با این حال، دیگر مانند قبل گل را دوست ندارم دلم می‌خواست جایی در قلبت داشته باشم که گل نداشته باشد جایی که فقط برای من باشد. شاید این همان چیزی است که بزرگ‌ترها حسادت می‌نامند. من هنوز نمی‌دانم دقیقاً چیست، اما دوستش ندارم..خواب عجیبی بود، روباهک سیاره‌های مختلفی بودند؛ هیچ ستاره‌ای روشن نبود، همه خاموش بودند شاید به خاطر احساساتم بود؟ اما عظیم بود... آن‌قدر عظیم که از توان من خارج بود اگر من را دوست داشته باشی، از پیش من نمی‌روی شاید ما آن‌طور که باید، معنایش را نفهمیده بودیم.. شاید اهلی کردن همین باشد اینکه میان هزاران نفر، فقط یک نفر را پیدا کنی و بعد، رفتنش برایت شبیه رفتن هیچ‌کس دیگری نباشد. روباهک، اگر روزی دوباره به سیاره‌ات برگشتم، منتظرم نمان... اما اگر ماندی، شاید من هم میان این همه ستاره، راه برگشتن به تو را پیدا کنم..برگ‌های گل خراشیده شده‌اند و این تقصیر من است به گل گفتم چه چیزی احساس کرده‌ام و او گفت باید آن را با تو قسمت کنم من هم این کار را کردم روباهک، من کار اشتباهی انجام دادم؟ به نظر می‌آید در عمل، اهلی کردن موفق شدیم؛ چون من فقط به خاطر یک خواب، گل را چیدم خلبان می‌گوید این نیز می‌گذرد، اما نمی‌دانم چند سیاره‌ی دیگر باید به دور خورشید بچرخند تا دوباره تو را ببینم..روباهک، گفتی آدم‌ها عجله دارند؛ اما من فکر می‌کنم عجله فقط راهی‌ست برای فرار کردن از دلتنگی چون اگر کسی لحظه‌ای بایستد و به غروب خیره شود، ممکن است یاد کسی بیفتد که زمانی تمام جهانش در چند قدمی او خلاصه می‌شد. مرا فراموش می‌کنی، روباه من؟ شاید تمام غم دنیا از این باشد که آدم‌ها یادشان رفته برای چه کسی اهلی شده‌اند؛ برای همین هر روز از کنار هم عبور می‌کنند، بی‌آنکه بفهمند یک نفر می‌توانست تمام معنای سفر طولانی‌شان باشد.. آدم‌ها اهلی می‌شوند یا حیوانات؟ گفتی آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ‌چیز را ندارند آن‌ها چیزهای آماده را از فروشنده‌ها می‌خرند اما چون فروشنده‌ای نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها دیگر دوست ندارند من مقدار زیادی دوست از تو، با پرداخت دردی عجیب و شیرین، دریافت کردم.شاید این همان بهای اهلی شدن باشد، روباهک؛ اینکه روزی بفهمی کسی برایت با تمام جهان فرق دارد و بعد دیگر هیچ سیاره‌ای آن‌قدر دور نیست که دلتنگی را از تو بگیرد..خلبان می‌گوید وقت رفتن است. گل هنوز منتظر من است و من هنوز نمی‌دانم چرا میان این همه ستاره، چشم‌هایم دنبال تو می‌گردند..شاید آدم‌ها اهلی می‌شوند، شاید روباه‌ها؛ دیگر نمی‌دانم. فقط می‌دانم اگر روزی دوباره به سیاره‌ات برگشتم و دیدم هنوز منتظری، این بار نمی‌پرسم اهلی کردن یعنی چه فقط کنارت می‌نشینم و غروب را تماشا می‌کنم. شاید بعضی دوست‌داشتن‌ها قرار نیست صاحب داشته باشند فقط قرار است آدم را تا آخر عمر، به یک سیاره‌ی دور وابسته نگه دارند..خداحافظ، روباهک.

وسطای زمستون از سرما گلایه کردم و گفتم از گرما خوشم میاد اونم راجب خورشید گفت و آتیش و سوختن گفت اگه گرما رو دوست داری باید اینم تحمل کنی

قبلا با یکی صحبت می کردم

.

خودرگیری تا چه حد پیامای خودمو پاک میکنم

دارم نمیتونم این چنلم پاک میکنم😭😭😭😭

ناشناس داشتم برای یه بنده خدا از داستانایی که نوشتم می‌گفتم بلاکم کرد😭

چنلو پاک کردم

خب صبر

چرا همین‌جا آپ نمیکنم خب؟😭

وای نمی‌شه چرا

جلوتر قلمم یچوصه بهتره

پارت اول رو خودم خوندم خیلی یجوری به نظرم اومد نمیدونم شاید چون بالا هزار بار خوندمش🌟

Repost from N/a
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 1💙💙 — 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭𝐧𝐞𝐫😌🤍