ar
Feedback
𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

الذهاب إلى القناة على Telegram

مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0

إظهار المزيد
إيران128 397الفئة غير محددة
433
المشتركون
-124 ساعات
+217 أيام
+7430 أيام
أرشيف المشاركات
اینجا پیتونی بخونیش

sticker.webp0.19 KB

برای جواب چالش چک کنید اینگورم کنید به والله دیگه چالش نمیذارم

..فقط از تو می‌خواهم تا وقتی چای سرد شود بمانی.

چیزی نیست از بی خوابی توهم زدم فور زدم

انگشتانم میان خزهای نارنجی‌رنگش می‌رقصند گربه خرخر آرامی می‌کند و لبخندی بر لبانم می‌نشاند کاش آدم‌هایی که دوستشان داشتم، گرب
انگشتانم میان خزهای نارنجی‌رنگش می‌رقصند گربه خرخر آرامی می‌کند و لبخندی بر لبانم می‌نشاند کاش آدم‌هایی که دوستشان داشتم، گربه بودند…آدم‌ها؟ من فقط یک نفر را دوست دارم؛ کسی که احتمالاً در زندگی بعدی در قالب یک گربه‌ی کوچک نارنجی متولد می‌شود خدایا، چقدر دوست‌داشتنی بود...البته نه اینکه همین حالا هم دوست‌داشتنی نباشد؛ فقط خودش از پذیرفتنش امتناع می‌کند. هرچند حتی لجبازی‌اش هم بامزه‌ترش می‌کند کاش در زندگی بعدی، ما دو گربه بودیم احتمالاً تو نارنجی می‌شدی و من قهوه‌ای کاش دو گوزن بودیم کاش می‌توانستیم، حتی در زندگی بعدی، به یکدیگر تعلق داشته باشیم..آه، این قلب چه بی‌رحمانه با آدم بازی می‌کند…گاهی قلبم را از روی دیوار پرت می‌کنم..آن طرف دیوار، حیاط خانه‌ای است، چویا و بعد مدام در می‌زنم، در می‌زنم، در می‌زنم و می‌گویم:«قلبم افتاده توی حیاطت. می‌شود لطفاً قلبم را پس بدهی…؟»..صدای نرم «میو، میو»ی گربه‌ی نارنجی‌ام مرا به واقعیت برگرداند به اطرافم نگاه کردم دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته‌ای که تمام گوشه‌های زندگی را احاطه کرده‌اند من حاضرم باقی عمرم را با چویا بگذرانم…قلب…این همان قلب است وقتی تو نفرین می‌کنی، دعا می‌کند وقتی بد حرف می‌زنی و نفرت می‌ورزی، عشق می‌ریزد وقتی زخمی می‌شوی، می‌بخشد این قلب، فقط همان کاری را می‌کند که خودش می‌کند.نه به احساساتت اهمیت می‌دهد، نه به منطقت، نه به حرف‌هایی که می‌زنی، نه به چیزی که می‌خواهی و شاید بی‌رحمانه‌ترین چیز درباره‌اش همین باشد.می‌توانی دورش دیوار بکشی، تمام درها را قفل کنی و صد بار به او بگویی که باید دست بکشد اما قلب موجود کوچک و لجبازی است پایان‌ها را نمی‌فهمد فاصله را نمی‌فهمد تمام دلایلی را که باید به خاطرشان رها کند، نمی‌فهمد فقط می‌داند جایی، پشت تمام آن دیوارها و درهای بسته، کسی هست که هنوز می‌خواهد پیدایش کند و شاید آن آدم تو باشی، چویا شاید برای همین است که حتی وقتی سعی می‌کنم فراموشت کنم، چیزی درونم آرام تو را به یاد می‌آورد یک صدا یک جفت چشم...به تو می‌گفت چند بار در جاهایی که نبودی دنبالت گشتم؟چند بار تصور کردم کنارم نشسته‌ای؟چند شب اسمت را آن‌قدر آرام زمزمه کردم که حتی خودم هم به‌سختی صدایم را شنیدم؟احتمالاً می‌گفت چون این قلب هیچ‌وقت در نگه داشتن رازها چندان خوب نبوده مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشد پس بگذار احمق باشد بگذار با وجود تمام دلایلی که نباید دوستت داشته باشد، باز هم دوستت داشته باشد بگذار پشت تمام این دیوارها منتظر بماند بگذار آن‌قدر به درت بکوبد تا دست‌هایش درد بگیرد چون اگر حتی کوچک‌ترین احتمالی وجود داشته باشد که یک روز در را باز کنی، شاید آن‌وقت تک‌تک ثانیه‌های انتظار ارزشش را داشته باشند و اگر هیچ‌وقت در را باز نکنی…فکر می‌کنم قلبم باز هم همان‌جا، آرام، در حیاط خانه‌ات می‌نشیند کمی مسخره کمی شکسته...و هنوز دوستت دارد.
@vespeeeee 🌟🌟🤍

تموم

انگشتانم میان خزهای نارنجی‌رنگش می‌رقصند گربه خرخر آرامی می‌کند و لبخندی بر لبانم می‌نشاند کاش آدم‌هایی که دوستشان داشتم، گرب
انگشتانم میان خزهای نارنجی‌رنگش می‌رقصند گربه خرخر آرامی می‌کند و لبخندی بر لبانم می‌نشاند کاش آدم‌هایی که دوستشان داشتم، گربه بودند…آدم‌ها؟ من فقط یک نفر را دوست دارم؛ کسی که احتمالاً در زندگی بعدی در قالب یک گربه‌ی کوچک نارنجی متولد می‌شود خدایا، چقدر دوست‌داشتنی بود...البته نه اینکه همین حالا هم دوست‌داشتنی نباشد؛ فقط خودش از پذیرفتنش امتناع می‌کند. هرچند حتی لجبازی‌اش هم بامزه‌ترش می‌کند کاش در زندگی بعدی، ما دو گربه بودیم احتمالاً تو نارنجی می‌شدی و من قهوه‌ای کاش دو گوزن بودیم کاش می‌توانستیم، حتی در زندگی بعدی، به یکدیگر تعلق داشته باشیم..آه، این قلب چه بی‌رحمانه با آدم بازی می‌کند…گاهی قلبم را از روی دیوار پرت می‌کنم..آن طرف دیوار، حیاط خانه‌ای است، چویا و بعد مدام در می‌زنم، در می‌زنم، در می‌زنم و می‌گویم:«قلبم افتاده توی حیاطت. می‌شود لطفاً قلبم را پس بدهی…؟»..صدای نرم «میو، میو»ی گربه‌ی نارنجی‌ام مرا به واقعیت برگرداند به اطرافم نگاه کردم دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته‌ای که تمام گوشه‌های زندگی را احاطه کرده‌اند من حاضرم باقی عمرم را با چویا بگذرانم…قلب…این همان قلب است وقتی تو نفرین می‌کنی، دعا می‌کند وقتی بد حرف می‌زنی و نفرت می‌ورزی، عشق می‌ریزد وقتی زخمی می‌شوی، می‌بخشد این قلب، فقط همان کاری را می‌کند که خودش می‌کند.نه به احساساتت اهمیت می‌دهد، نه به منطقت، نه به حرف‌هایی که می‌زنی، نه به چیزی که می‌خواهی و شاید بی‌رحمانه‌ترین چیز درباره‌اش همین باشد.می‌توانی دورش دیوار بکشی، تمام درها را قفل کنی و صد بار به او بگویی که باید دست بکشد اما قلب موجود کوچک و لجبازی است پایان‌ها را نمی‌فهمد فاصله را نمی‌فهمد تمام دلایلی را که باید به خاطرشان رها کند، نمی‌فهمد فقط می‌داند جایی، پشت تمام آن دیوارها و درهای بسته، کسی هست که هنوز می‌خواهد پیدایش کند و شاید آن آدم تو باشی، چویا شاید برای همین است که حتی وقتی سعی می‌کنم فراموشت کنم، چیزی درونم آرام تو را به یاد می‌آورد یک صدا یک جفت چشم...به تو می‌گفت چند بار در جاهایی که نبودی دنبالت گشتم؟چند بار تصور کردم کنارم نشسته‌ای؟چند شب اسمت را آن‌قدر آرام زمزمه کردم که حتی خودم هم به‌سختی صدایم را شنیدم؟احتمالاً می‌گفت چون این قلب هیچ‌وقت در نگه داشتن رازها چندان خوب نبوده مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشد پس بگذار احمق باشد بگذار با وجود تمام دلایلی که نباید دوستت داشته باشد، باز هم دوستت داشته باشد بگذار پشت تمام این دیوارها منتظر بماند بگذار آن‌قدر به درت بکوبد تا دست‌هایش درد بگیرد چون اگر حتی کوچک‌ترین احتمالی وجود داشته باشد که یک روز در را باز کنی، شاید آن‌وقت تک‌تک ثانیه‌های انتظار ارزشش را داشته باشند و اگر هیچ‌وقت در را باز نکنی…فکر می‌کنم قلبم باز هم همان‌جا، آرام، در حیاط خانه‌ات می‌نشیند کمی مسخره کمی شکسته...و هنوز دوستت دارد.
@vespeeeee 🌟🌟🤍

چون بار دومه دارم مینویسم برای چنلایی که بعد خط خوردن فور زدن نمی‌نویسم

شاید در آن دنیا، دیگر از دوست داشتنت نترسم شاید دیگر مجبور نباشم مدام از خودم بپرسم که آیا زیادی‌ام، زیادی شکسته‌ام، یا اینکه
شاید در آن دنیا، دیگر از دوست داشتنت نترسم شاید دیگر مجبور نباشم مدام از خودم بپرسم که آیا زیادی‌ام، زیادی شکسته‌ام، یا اینکه دوست داشتن من، به‌سادگی، بیش از حد سخت است.شاید تو به من همان‌طور نگاه کنی که ماه به شب نگاه می‌کند؛ انگار تاریکی من هیچ‌وقت تو را نترسانده باشد و شاید، بالاخره، بفهمم که دوست داشته شدن از طرف تو، هرگز قرار نبوده چیزی باشد که هر لحظه ممکن است از دستش بدهم.کنارت، در سکوت، می‌نشینم، سرم را روی شانه‌ات می‌گذارم و به ضربان قلبت گوش می‌دهم، تا قلب خودم ریتمش را از نو یاد بگیرد تمام چیزهایی را که در این زندگی، از گفتنشان بیش از حد می‌ترسیدم، برایت خواهم گفت..برایت می‌گویم چند بار خواستم دستت را بگیرم، اما خودم را عقب کشیدم. چند کلمه پشت دندان‌هایم گیر کردند، فقط چون می‌ترسیدم گفتنشان باعث شود ترکم کنی و شاید تو به حماقت من بخندی… شاید مرا به خودت نزدیک‌تر کنی و بگویی: «مو قهوه ای احمق، من هیچ‌وقت قرار نبود جایی بروم.»و خدای من، چویا…اگر واقعاً دنیای دیگری وجود داشته باشد، امیدوارم آن‌قدر مهربان باشد که اجازه دهد آنجا پیدایت کنم امیدوارم تو را بشناسم امیدوارم چشمانت هنوز هم باعث شوند قلبم فراموش کند که چطور باید بتپد..و اگر نامت را به یاد نیاورم، امیدوارم بخشی از وجودم هنوز به یاد داشته باشد که تعلق داشتن به تو چه حسی دارد چون اگر بعد از این زندگی، هزار زندگی دیگر هم وجود داشته باشد، باز هم تو را انتخاب خواهم کرد..دوباره، و دوباره، و دوباره…تا جایی که حتی ابدیت از تماشای دوباره و دوباره پیدا کردن یکدیگر خسته شود پس آنجا برای من بمان، چویا…در دنیایی دیگر، زیر آسمانی دیگر، در زندگی‌ای دیگرمنتظرم بمان..من پیدایت خواهم کرد، حتی اگر هزاران زندگی طول بکشد و وقتی بالاخره پیدایت کردم، نمی‌خواهم بپرسم چرا این‌همه طول کشید نمی‌خواهم بدانم چند زندگی را بدون اینکه همدیگر را بشناسیم گذراندیم، یا چند بار از کنار هم رد شدیم بی‌آنکه بفهمیم آن آدم، تو بودی فقط می‌خواهم نگاهت کنم..برای مدت طولانی..آن‌قدر طولانی که مطمئن شوم واقعاً وجود داری بعد احتمالاً می‌خندم یا گریه می‌کنم شاید هم هر دو..و بهت می‌گویم: «تو هیچ ایده‌ای نداری که چقدر دنبالت گشتم.»شاید نفهمی منظورم چیست شاید فقط با همان نگاه آشنای توی چشم‌هایت نگاهم کنی؛ انگار بخشی از وجودت مرا به یاد دارد،حتی اگر ذهنت نداشته باشد و شاید همین کافی باشد این بار از تو قول ابدیت نمی‌خواهم ابدیت برای کسی که تمام عمرش را با ترس از دست دادن آدم‌ها گذرانده، زیادی شکننده به نظر می‌رسد..فقط از تو می‌خواهم تا وقتی چای سرد شود بمانی.تا وقتی شب تبدیل به صبح شود..تا وقتی حرف‌هایمان تمام شود و سکوت بینمان دیگر عجیب نباشد و اگر سرت را روی شانه‌ام گذاشتی و خوابت برد، تکان نمی‌خورم همان‌جا آرام می‌نشینم و تماشایت می‌کنم که نفس می‌کشی و با خودم فکر می‌کنم چطور چیزی که یک زمانی فکر می‌کردم فقط می‌توانم آرزویش را داشته باشم، حالا درست کنارم نشسته است شاید در آن زندگی کمتر بترسم شاید بدون اینکه دوبار فکر کنم دستت را بگیرم شاید وقتی دلم برایت تنگ شد، بهت بگویم، به‌جای اینکه وانمود کنم خوبم شاید وقتی درد دارم، بگذارم بفهمی، به‌جای اینکه دوباره در خودم گم شوم و شاید، چویا، بالاخره بفهمی تمام آن دفعاتی که از تو فاصله گرفتم، به این دلیل نبود که تو را نمی‌خواستم به این دلیل بود که بیش از حد می‌خواستمت چون از دست دادنت بیشتر از نداشتنت می‌ترساندم پس اگر واقعاً جایی، زندگی دیگری منتظر ماست…این بار لطفاً زودتر پیدایم کن‌ من از اینکه بدون تو قوی باشم خسته‌ام.
@LittleDreamer_333 🤩🤩🌟

صبح‌ها دلم نمی‌خواهد از خواب بیدار شوم. آرزو می‌کنم خواب هیچ‌وقت تمام نشود و روز هیچ‌وقت از راه نرسد… آیا این نشانه‌ی بدی است
صبح‌ها دلم نمی‌خواهد از خواب بیدار شوم. آرزو می‌کنم خواب هیچ‌وقت تمام نشود و روز هیچ‌وقت از راه نرسد… آیا این نشانه‌ی بدی است؟ آیا نشانه‌ی افسردگی است؟ از روشنایی روز و مشکلاتی که با خودش می‌آورد می‌ترسم، از روزهایی که پیش رویم قرار دارند و نبودن آن کله‌هویجی باعث می‌شود همه‌چیز را دو برابر شدیدتر احساس کنم…ای لحظات خوشی که هنوز از راه نرسیده‌اید، نمی‌شود راه کوتاه‌تری انتخاب کنید؟ پیش از آن‌که قلب‌هایمان فرتوت شوند؟چه چیزی بدتر از هرگز تجربه نکردن آن لحظات خوش است؟ تجربه کردنشان و سپس از دست دادنشان.من مثل تکه‌های کوچک یک چوب کبریت خواهم سوخت، اما رنگ شعله‌ها همان رنگ موهای او زیر نور خورشید است؛ پس گمان می‌کنم مهم نیست اگر بسوزم اگر دلیلش او باشد.فکر می‌کنم خودم را به دردسر بزرگی انداخته‌ام، اما می‌ترسم نزدیک‌تر شوم؛ می‌ترسم این شعله‌ی سرخ‌مو هم بسوزد حتی با اینکه خودش از جنس آتش است..اما چویا‌ی عزیز من، آتش تو در برابر چوب خیس من بی‌فایده است. چوب خیس آتش نمی‌گیرد و با این حال، وقتی سعی کنی مرا در آغوش بگیری، تو را خاموش خواهد کرد و من این را نمی‌خواهم پس خودم فاصله‌ام را حفظ کردم و حالا احساس می‌کنم بدون اینکه حتی مرا لمس کرده باشی، موفق شده‌ای به چیزی که می‌خواستی برسی و با این حال، روح من اجازه نمی‌داد.. روح من اجازه نمی‌داد هر کسی را بپذیرم..من هرگز وجودم را به دست هر کسی نمی‌سپردم.من یک دوست می‌خواستم؛ کسی که بتواند از تبِ روح من کم کند، اما هرگز چنین کسی را پیدا نکردم…در عوض، چیزی بزرگ‌تر از آن پیدا کردم یک معشوق پیدا کردم کسی که خود تبِ روح مرا کشف کرد و حالا، آن تب نام او را زمزمه می‌کند…او… باعث شد بفهمم که در اعماق زمستانی که درون من است، تابستانی دلپذیر وجود دارد او باعث شد بفهمم که درست در انتهای اشک‌هایی که درون من جمع شده‌اند، لبخندی وجود دارد؛ لبخندی که شبیه هیچ لبخند دیگری نبود..تو آرام‌آرام آمدی؛ آن‌قدر آرام که نفهمیدم چه زمانی نبودنت تبدیل شد به چیزی که هر روز به دنبالش می‌گردم. چه زمانی صدایت شد چیزی که ذهنم میان تمام شلوغی‌ها به آن پناه می‌برد..من همیشه فکر می‌کردم آدم باید از چیزهایی که دوستشان دارد فاصله بگیرد تا روزی که از دستشان داد، کمتر درد بکشد گاهی فاصله فقط فرصت بیشتری می‌دهد تا دلتنگی رشد کند. و حالا من مانده‌ام و این قلبی که نمی‌دانم با آن چه کنم؛ قلبی که از یک طرف می‌خواهد به سمتت بیاید و از طرف دیگر، از ترس اینکه مبادا تمام چیزی که میان ماست را خراب کند، قدم‌هایش را عقب می‌کشد..شاید من از تو نمی‌ترسم... از خودم می‌ترسم.از اینکه اگر یک روز دستت را بگیرم، دیگر نتوانم رهایش کنم از اینکه اگر یک‌بار اجازه بدهم آتشت به من برسد، دیگر دلم نخواهد خاموش شوم و شاید ترسناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه برای اولین‌بار، سوختن برایم شبیه نابودی نیست....شبیه خانه است...خانه امن من))شاید تو همان تابستانی هستی که تمام این سال‌ها در زمستان پنهانش کرده بودم و شاید من همان آدمی هستم که تمام عمرش را صرف فرار از آتش کرده، فقط برای اینکه در نهایت، کنار شعله‌ای بایستد و آرزو کند کاش کمی نزدیک‌تر بود. نمی‌دانم فردا چه خواهد شد. نمی‌دانم این قصه قرار است به کجا برسد. اما اگر روزی دوباره صبح شد و من از آمدن روز ترسیدم، شاید به خودم یادآوری کنم که ممکن است چیزی در آن سوی این تاریکی منتظرم باشد و اگر خوشبختی واقعاً راه کوتاه‌تری ندارد، باشد من برای اولین‌بار حاضرم کمی بیشتر صبر کنم فقط… قول بده وقتی رسیدم، هنوز همان‌جا باشی.
@soukokuuuuuuu 🤩🤩🤍🌙

خیخبهیهبیییی تو خوشگل میبینیییییی😭😭😭

سنحصمضصمضکق چنلت خیلی خوشگلههه

=))))))

مرسی🙏

فکر کنم واقعیت رو گفتی💀

وادار شدم کل محتوای چنلو پاک کنم

sticker.webp0.14 KB