مُسَطِّع
الذهاب إلى القناة على Telegram
فُروزِشگاهِ مُسَوَّده یِ آقازهیر. نمون برو چون خودمَم نیستم. مُسَطِّع: کسی که در حالِ شکستن است. http://t.me/HidenChat_Bot?start=770582253
إظهار المزيدإيران142 925الفئة غير محددة
248
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
248
سید حال و اعصابم بد خرابه
هرماه بوی پول میاد یه چیزی خراب میشه و خرج میندازه
خیلی هم رندوم
اصلا امسال فقط اینطوریه اونم با این گرونی
حرفی حدیثی رفع بلایی چیزی دارین؟
پوله از شیر مادر حلالتره
248
نه واقعا😂 گفتم یه عکس بگیرم بعد یه بلایی سرش بیارم. یه بزرگوار بعد از فرستادنش فرمود از دهنِ گاو درش آوردین؟😐😂
248
https://t.me/mosatteh/5768
زیارتتون قبول باشه و انشاالله روز افزون باشه، برای من دعا بفرمائید بعد از ۱۸ سال قسمتم بشه زیارت مشهد🙂💔
248
اقا ما اومدی پابوس امام رضا
حسابی دعاتون کردیم!😼
خصوصا اون مادر نگران و دلشکسته که دختر خانمشون بیماری چشمی داشتن🫶
و بقیه ی مسطعیای عزیز❤️✨
248
یه گروهِ دیگه از اونورِ بوم افتادن.
نمیدونم اعتدال مَرَضه که یه عده ازش فراری هستن؟
میشناختم شون. دوتا طلبه بودن تَهِ مجلس با لباسِ شخصی. یکی شون خدایِ بالاسر شاهده که نمازِ جماعتش رو به زور میرفت! دقیقا وقتِ اذان میومد و بعد نماز میرفت و دو دقیقه وقت با این نوجوان ها نمیگذروند. چهارتا پندی، اندرزی، وَعظی. مطلقاً هیچ. چییی میشد بینِ نماز یکی دو دقیقه حرف میزد که اونم مطلبِ خاصی نبود. خودشون هیچ کاری نمیکنن برایِ جوانانِ بیچاره بعد بنده در حالِ نظم دادن به جمعیت بودم وسطِ شور.
یهو جلومو گرفتن و گفتن آقا اینا دارن میرقصن! یکم فکر کردم که رقص؟ بعد فهمیدم به هروله یِ این جمعیت میگن رقص! خشمَم رو فرو خوردم که مهمونِ اهل بیت رو ناراحت نکنم. دست گذاشتم رویِ سینم گفتم چشم. ممنونم از تذکرتون. ولی الان که وسطِ مجلس بهشون این تذکر رو بدم هم ناراحت میشن هم درست نمیشن. و بعد شونه شون رو بوسیدم و به کارم مشغول شدم.
رفتم وسطِ جمعیت و دیدم فقط سر جاشون ایستادن و هروله میکنن و گاهی از ذوقِ شنیدنِ نامِ اهل بیت از خود بی خود میشدن و بَه بَهی میگفتن...
کسی که یه نمازِ جماعت رو به زور میرفت و بسیار پیش اومده که خودش نیاد که هیچ بلکه کسی رو هم جاش نمیفرستاد نگرانِ این چیزا شده. بابا تو خیلی از هنرمندی یه نمازِ جماعت برو با چهارتا جوان رفیق بشو. هر چی دورِ خودت جمع کردی مثلِ خودتن. اینکه هنر نیست! هنر اونه که متضادِ خودت رو بیاری اینجا...
باور کنین یه پسرِ نوجوانی بود اهلِ نماز و هیئت نبود ولی معاند هم نیست فقط اهلِ این جلسات نیست. پنجاه بار بهش زنگ زدم پاشو بیا! بیا فلان کار رویِ زمین مونده میخوام بندازم گردنت. به هوایِ کارِ در روضه کشوندمش و پذیرایی رو سپردم بهش و از قبلِ منبر تا آخرِ مجلس موند. روضه رفتم پشتِ پرده دیدم تویِ تاریکی و خلوت تنهایی نشسته و حالِ بُکاء داره. وقتِ سینه زنی یه لحظه سر چرخوندم دیدم با اینکه اهلِ این مجالس نیست و نمیره، مثلِ سینه زنانِ کاربلد داره هروله میکنه و من عشق کردم دیدمش...
برایِ من از اون شب، همین یه نفر بسه! من بلیتَم برنده شد با همین نفر و کارم رو کردم. تو که گیر میدی دستِ کسی رو گرفتی و آوردی؟
تماشاچی پَهلوونه شیخ! بیرون ایستادی به این جَوونایِ تویِ گود نگو لِنگِش کن! خودت در حدِ یه نماز جماعت اشکِ یه محله رو درآوردی و کار نکردی بعد به این بدبختا گیر میدی و نگرانِ انحرافی؟ یه انحراف سستیِ امثالِ توست و یکی باس تو رو از این سستی و فَشَلی دربیاره...
248
ذکر امیرالمومنین برقرار بود.
نورها رو صفر کردم که بچه ها توی تاریکی در حالِ خودشون برن و کِیف کنن و خودمم داشتم لذت می بردم از اِستِماع و شنیدنِ ذکرِ امیرالمومنین.
یه دفعه یکی از خادما اومد بهم گفت آقازهیر ببین اون پشت چه خبره درستش کن!
رفتم عقبِ مجلس دیدم دوتا جوانَکِ خام روی به رویِ همدیگه ایستادن و هر کدوم دستاشون رو انداختن به گردنِ همدیگه و هی به چپ و راست مایل میشن...
خدا رو هزاران مرتبه شکر تاریک بود کسی ندید. سریع رفتم جلو و بدونِ اینکه چیزی بگم دست انداختم محکم از همدیگه سَواشون کردم و گفتم آروم باشید بابا! فقط سینه بزنید! بر صوفیه لعنت! فقط سینه بزنید!
بعد دیگه بین جمعیت راه رفتم و بلند میگفتم بر صوفیه لعنت فقط به سینه بکوب.
اون دوتا ناراحت شدن ولی این کار یکی از شیرین ترین و بهترین ناراحت کردنی بود که در زندگیم داشتم. صوفی گری جاش هیئت نیست. برای این بازیا بزنید بیرون از هیئتِ سیدالشهدا...
دو دقیقه نمیتونه درباره یِ اهل بیت حرف بزنه و مِن مِن میکنه به جاش هر چی بازی و ادایِ تقلیدی از کَلّاش هایِ صوفی بود سرِ راهش بغل کرده آورده هیئت.
اینا از اینورِ بوم افتادن.
248
من سگتم حسین جان...
خواستی بره. عیبی نداره. گردنِ منِ سگ از مو هم در برابرِ تیغِ اراده یِ شما نازک تره. همه یِ این هزینه ها فدایِ یک تارِ یالِ ذوالجناحت. سگِ روسیاهم و تو صاحبی...
248
چشم چپم به مشکل خورده و بیناییم کاهش پیدا کرده
منت میذارید دعا کنید برام؟ توصیهای؟ پیشنهادی؟ دعوایی؟
248
خواب فقط خوابِ مسلم بن عَوسَجه.
خوابِ ابدی در یک ویویِ ابدی. در حالی که اباعبدالله بالای سرش بود چشمانش رو بست و خوابید.
248
کاش الان طبقه بالا حرم امام حسین خواب بودم و مطمئنم حالم بهتر بود
بهترین و آرامترین خواب دنیاست
انگار امام حسین بغلتون کرده
