ar
Feedback
ضمایم

ضمایم

الذهاب إلى القناة على Telegram

ادبیات و جامعه شناسی

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
273
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
من سیاره ای را می شناسم که در آن مرد سرخ رویی زندگی می کند. او هرگز گلی را بد نکرده. او هرگز ستاره ای را تماشا نکرده. او هرگز
+3
من سیاره ای را می شناسم که در آن مرد سرخ رویی زندگی می کند. او هرگز گلی را بد نکرده. او هرگز ستاره ای را تماشا نکرده. او هرگز کسی را دوست نداشته. شازده کوچولو ترجمه لیلی گلستان https://t.me/zamaimha

مکان در شما تعلق خاطر ایجاد می کند و این تعلق خاطر،شما را به سوی خودش می کشاند. شما هر چه از آن "مکان" دور باشید حس نوستالژیک شما را فرا می گیرد و دوری از آن مکان برای تان حس خاطره انگیزی می دهد و دلتنگ مکان می شوید. حتی این مکان در نوع تصمیم گیری تان تاثیر می گذارد و در نوع تفکر و کیفیت تفکر شما دست می داشته باشد. این نه بخاطر جبرگرایی جغرافیایی است بلکه بخاطر تعلق خاطری است که نسبت به آن مکان دارید. این تعلق خاطر در شما ریشه دوانیده در قلب ریشه دوانیده،در مغز ریشه دوانیده و در وجود شما ریشه دوانیده است. شما مولانا جلال الدین را در نظر داشته باشید با آنکه اندیشه او در جغرافیا نمی گنجد ولی تعلق خاطرش به بلخ حتی بعد از گذشت پنجاه سال دوری از بلخ ،همچنان در او زنده است؛ بلخی ام من بلخی ام من بلخی ام شور دارد عالمی از تلخی ام

یک کسی مزار آمده بود به دیدن عفیف باختری ، تعریف عفیف و شعر عفیف را از کسی شنیده بود . هی از عفیف پیش خود او تمجید و تعریف می
یک کسی مزار آمده بود به دیدن عفیف باختری ، تعریف عفیف و شعر عفیف را از کسی شنیده بود . هی از عفیف پیش خود او تمجید و تعریف می کرد . و توقع داشت که عفیف برایش بگوید لطف می نمایید ! سپاسگزار شما و کوچک نوازی می کنید ! اما عفیف به سوی آن مرد دید و گفت :ما خو اینمی رقم آدم‌هستیم!

چشم دید شوان زانگ از جامعه بودایی خراسان قرن هفتم میلادی حایز اهمیت است. کسانی که این سفرنامه را خوانده اند در می یابند که میراث بودایی در جامعه ما چقدر غنی است. اهمیت مهمتر این سفرنامه چشم دید او از منطقه قبل از حمله مسلمانان به منطقه است. شوان زانگ یا هیوان تسنگ در ۶۲۸ میلادی کمر همت می بندد که برود هندوستان و متون اصلی بودایی را پیدا کرده ترجمه کند چون به گمان او متون بودایی در چین تحریف و به فساد رفته بود. او در ۶۳۰ ابتدا به کندز و بعد به بلخ می آید و یک ماه در آن می باشد و پس از آن به بامیان و از آن جا وارد هندوستان می شود ابتدا به کاپیسا پس از آن به قندهار و ننگرهار و هلمند و سند می رود. او از معابد و راهبان بودایی یاد می کند. این سفرنامه شفاف ترین گزارش از جامعه بودایی خراسان قبل از حملات اعراب است که بدست ما رسیده. https://t.me/zamaimha

بسیار شد جدایی و دوری عزیز من احساس تلخ زنده به گوری عزیز من قلب مرا که مرده در او هر چه اشتیاق دعوت چه میکنی به صبوری عزیز م
بسیار شد جدایی و دوری عزیز من احساس تلخ زنده به گوری عزیز من قلب مرا که مرده در او هر چه اشتیاق دعوت چه میکنی به صبوری عزیز من رفتی و خط فگنده جدایی میان ما صد ساله ره مسافت نوری عزیز من از خوان دهر، غیر من از کس شنیده ای آشی خورد به این همه شوری عزیز من پاییز هست و هر که در اندیشة سفر از جمله هم یکی گل سوری عزیز من تا گرد راه شوید از احساس خسته ات با یک پیاله چای چطوری عزیز من ؟ "عفیف باختری"

ادبیات و اهلی شدن مردمان تعدادی از دوستان درباره دو یاداشت آخر از شعر از ختلان آمذی _برو تباه آمذی و شعر حنظله بادغیسی و تاثیر آن در احمدبن عبدالله خجستانی پرسیدند. در واقع آن دو یاداشت پاسخی به سخن یکی از دوستان بود که می گفت نظریه ابن خلدون به ما می گوید که ملت ها وقتی بیش از حد اهلی می شوند به ادبیات روی می آورند و این رو آوردن به ادبیات خود به منزله شکست و نقطه ضعف است. آن دو یاداشت منظور شان این بود شعر در تاریخ ما تنها عواطف و احساسات نیست بلکه ایستادگی است ما دشمنی که به پیروزی رسیده بود را با شعر عصبانی ساختیم و او را صحنه بدر کردیم پس شعر و ادبیات نقطه ضعف ما نه که نقطه قوت ماست. نظریه ابن خلدون به جایش ولی شعرخوانی و برگزار کردن محفل شعر خوانی قطعا نقطه ضعف نیست که حتی ما خیلی از موارد از جمله حفظ آیین نیاکان،رسوم و عنعنات گذشته خود را مدیون شاعران خود هستیم. ما به اساس شعر با گذشته تاریخی خود ارتباط برقرار می کنیم، اسطوره هایمان از دل شعر بیرون می آیند و چنان شعر و ادبیات درزندگی ما عجین شده است که امری که در آن شعر نباشد را خالی و ناتمام می دانیم. فیلسوف هایمان به فیلسوف های جوامع دیگر نمی رسند. روشنفکران و هنرمندان و موسیقی دانان و اندیشمندان تاریخ ما با روشنفکران و هنرمندان و موسیقی دانان و اندیشمندان جوامع دیگر رسیدگی نمی توانند اما تنها بخشی که ما در آن سرآمد هستم شعر است و شاعری. و شاعری نقطه ضعف ما نیست. https://t.me/zamaimha

بشنوید و لذت ببرید❤🌻

نثر صدرالدین عینی با نقل از کتاب یاداشت ها: با همان لباس‌هایی که از صحرا پوشیده بودم، خدمت می‌کردم… هنوز بی‌مسحی بودم و کفش سرپایی محلی آب‌گذرم کیها دریده رفته بود که پنجه‌های پایم از نوکش برآمده می‌ایستاد. در وقت‌های باران و برف و لایگری با وکیل خرج روزی چند بار به بازار با همان کفش می‌برآمدم که خریدهای او را برداشته بیارم. با آن کفش در کوچه‌های بی‌سنگفرش و بی‌پیاده‌گرد بخارا راه رفتن بسیار دشوار بود، گاهاً یک پای آن کفش در لای بند شده از پایم جدا گردیده از خودم یک قدم پس می‌ماند… رفته رفته کار به جایی رسید که در کوچه‌های پر لای کفش‌هایم را از پا کشیده به دست گرفته از دنبال وکیل خرج پابرهنه می‌دویدم. 📕یادداشت ها صدرالدین عینی نویسنده: صدرالدین عینی

امروز یکصدو چهل و هشتمین سال روز تولد استاد صدرالدین عینی است. او که متولد سال ۱۸۷۸ میلادی و متوفای سال ۱۹۵۴ میلادی است ادیب
امروز یکصدو چهل و هشتمین سال روز تولد استاد صدرالدین عینی است. او که متولد سال ۱۸۷۸ میلادی و متوفای سال ۱۹۵۴ میلادی است ادیب برجسته و انقلابی ورزیده ی نیز بود چنانکه خودش می گفت : انقلاب مرا ادیب کرد.! او در جوانی بخاطر پیشنهاد اصلاحات به امیر عالم خان، هفتاد ضربه ی شلاق خورد. آن هفتاد ضربه شلاق تا آخر عمر در ذهنش ماند. انقلاب شد و بساط حکومت امیر عالم خان توسط شوروی برچیده شد. عینی ماند و قلم اش. صدرالدین عینی را قهرمان ادبیات تاجیکستان می دانند و واقعا این لقب برازنده اوست. نوشته های صدرالدین عینی از یک سو اگر چه نشان از تلاش او برای زنده کردن زبان فارسی در بخارا دارد اما از سوی دیگر حلاوتی دارد که خواننده را وا می دارد تا دهان به توصیف صدر الدین عینی و قلم او باز کند. اولین نوشته ی که از صدرالدین عینی خوانده ام"تاریخ انقلاب فکری در بخارا" بود. بعد سراغ نمونه ادبیات تاجیک رفتم. و آخر الامر به مرگ سود خور رسیدم. بعدکتاب سرگذشت تاجیک کمبغل او را خواندم و اثر آخری که از او خواندم تاریخ امیران منغیتیه بود. او را قدر کنید و نوشته هایش را بخوانید و از حلاوت لهجهء فارسی بخارایی او لذت ببرید.

گفتگوی سفیر امام قلی خان حاکم هشترخانی و جهانگیر شاه گورکانی هند امام قلی خان سفیری به دربار جهانگیر با هدایا و تحفا و با اظه
گفتگوی سفیر امام قلی خان حاکم هشترخانی و جهانگیر شاه گورکانی هند امام قلی خان سفیری به دربار جهانگیر با هدایا و تحفا و با اظهار محبت فرستاد. جهانگیر سفیر امام قلی را اکرام کرده و از او دربارهء خوبی ها و ویژگی خان پرسید. سفیر گفت: حضرت خان از محبت دنیا وارسته بوده هرگز خاطر خود را به اسباب دنیوی مشغول نمی دارند. جهانگیر شاه تبسم نموده گفت:خان شما دنیا را کجا دیده اند که میل به آن نکرده باشند. چون سفیر برگشت این گفت‌گو را برای امام قلی خان حکایت کرد و امام قلی خان از این حرف جهانگیر رنجیده خاطر گشت. روابط خارجی حکومت هشترخانی مطالعهء تاریخی روابط حاکمان هشترخانی بلخ و بخارا محمدناصر ساجدی صفحه ۱۰۷

الهه ناز استاد غلام حسین بنان آهنگی که تاریخ انقضاء ندارد.

بازگشت به اسلام سیاسی بازگشت به اسلام سیاسی حاصل واکنش هاست. واکنش در مقابل آنچه اتفاق افتاده بود چنانکه اخوان المسلمین در پی واکنش به فروپاشی خلافت عثمانی، شکل گرفت یا اندیشه بازگشت به خویشتن و حتی بازگشت به اسلام سیاسی. در صورتی که تا پایان قرن نوزدهم و تا دهه دوم قرن بیستم هیچ اندیشمندی پیشنهادش اسلام سیاسی نبود و حتی جز اصلاحات مردمی نگاه زیادی به اصلاحات سیاسی نداشتند. کسانی مثل رفاعه طهطاوی، محمدعبده، خیر الدین تونسی و سیدجمال الدین، قاسم امین، احمد امین، مالک بن نبی و ......نود درصد اندیشه این ها مواجهه با عقب ماندگی،اصلاحات آموزشی و مسایلی چون آموزش مدرن بود و ده درصد باقی اندیشه شان در بخش سیاسی آن هم در مسایلی چون شورا بود و در هیچ جا نمی توان نگاه بخصوصی به حاکمیت، الوهیت و عبودیت چنانکه بعد ها رایج شد، پیدا کرد. در پدیده باورمندی به اسلام سیاسی، نمی توان استعمار و ناسیونالیزم را نادیده گرفت. استعمار در اوایل قرن بیستم در پی حذف هویت ها و ستیز با آن برامد که در مقابل این عملکرد، اندیشه های بوجود آمد که می توان استعمار را باعث و مولد آن دانست یعنی که در پیدایش آن استعمار نقش داشت؛ البته این نقش در قالب واکنش از طرف مردمان که تحت ستم استعمار بودند شکل گرفت. فرانتس فانون، محمداقبال و بعد ها آل احمد و شریعتی را میتوان از این دست گروه ها دانست که اندیشه بازگشت به خویشتن و نفی غرب را پیش کردند. گروه دیگر آمدند در پی واکنش به وضعیت استعماری، اسلام سیاسی را پیشنهاد کردند مثل رشید رضا، ابولاعلی مودودی،سیدقطب و کسان دیگر. در نوشته های این گروه به اصطلاحات و یا به تعبیر خاصی از آن اصطلاحات سر می خوریم که در نوشته های اندیشمندان رنسانس اسلامی از حمله ناپلیون به مصر تا سقوط خلافت عثمانی نمی توانیم آن ها را سراغ داشته باشیم. https://t.me/zamaimha

در قرن اخیر نگاه ما و نگاه تاریخ نویسان ما به تاریخ به شدت ایدئولوژیک شده. یک قسمت کار بر می گردد به عقده حقارتی که در میان ما وجود دارد که به سخن ابن خلدون می توان این مسئله را در ذیل اخلاق ملت های شکست خورده آورد. ما شکست خورده ایم و این سرخوشی شکست را با پرسه زدن به تاریخ می خواهیم جبران کنیم. به تاریخ نگاه مقدس مآبانه پیدا می کنیم و دست به گلچین کردن تاریخ می زنیم! برگشت و نگاه ما به تاریخ نه بخاطر درس گرفتن که برای آن است تا بگوییم ما فلان جایگاه را در فلان قرن داشتیم که این نتیجه گیری هم حاصل گلچین کردن تاریخ است. چندتا داستان را می آوریم و آن را به کل تاریخ تعمیم می دهیم و با این تعمیم دادن در تلاش آن هستیم تا تمام تاریخ را سفید نمایی کنیم! نگاه ما به تاریخ ایدئولوژیک شده است. مثلن یکی درباره محمود غزنوی تاریخ می نویسد فکر می کند که اگر از حملات محمود به هندوستان یاد نکند کتاب ناقص خواهد ماند و مسئله مهم کتاب( بخاطر عقده حقارتی که در وجود ما پیدا شده و باعث شده به تاریخ نگاه ایدئولوژیک داشته باشیم) حمله محمود به هندوستان است نه حضور چهارصد شاعر و اندیشمند در دربار غزنوی ها! https://t.me/zamaimha

رابطه زور و مشروعیت در تاریخ احمد بن عبدالله خجستانی را پرسیدند تو مردی خربنده بودی، به امارت خراسان چون رسیدی؟ گفت: روزی دیوان حنظلهٔ بادغیسی همی‌خواندم بدین دو بیت رسیدم: مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی شاید هیچ کسی به اندازه یعقوب لیث صفاری رابطه زور و مشروعیت را درک نکرده باشد. او روزگاری دست نشانده خلیفه عباسی بود اما دلخوشی از خلفای بغداد نداشت. روزی از او خواستند مشروعیت خود را با نامه ی از خلیفه بغداد نشان بدهد. یعقوب همه را جمع کرد و گفت امروز به شما نشان مشروعیت را نشان خواهم داد. پس از آن شمشیر های برنده را نشان داد و گفت این است مشروعیت من و مشروعیت خلفای بغداد! البته این کار بر خلیفه بغداد خوش نیامد و به جنگ با یعقوب پرداخت و یعقوب در این جنگ شکست خورد و پس از چندی چشم از جهان فروبست. مهم ترین عنصر در تاریخ جهان زور است. هر که زورش بیشتر بختش خوشتر. البته قدرت با زور گرفته می شود و با زور حفظ می شود و توسط زور دیگری، از صحنه کنار زده می شود.دولت ها می روند و می آیند بخت با کسی است که زور دارد. بخت حکومتی که زور ندارد و یا زورش به زوال می رود، برمیگردد. بهتر است ما تاریخ جهان اسلام را چنین درک کنیم. البته بحث نسب چیز دیگری است.هیچ حاکمی بخاطر نسبش به قدرت نرسیده ست فقط برای نگهداری و مشروعیت به آن، دست به نسب تراشی زده اند. چنانکه صفاری ها خودشان را از نسل شاهان ایرانی و سامانی ها نسب خود را به بهرام چوبین و از بهرام به خانواده مهران می رساندند. اگر ما رابطه زور و مشروعیت را در نظر بگیریم دست از تقدیس تاریخ و شخصیت های تاریخی خواهیم کشید. «محمدناصر ساجدی»

یکی از امر های ناپسند در جامعه ما؛در میان هزاران امر ناپسند دیگر‌ این است که ما مرز میان اختلاف در موضوع را با اختلاف در شخصیت به اشتباه می گیریم. مدام تلاش می کنیم اختلاف در موضوع را شخصی کنیم و جای اینکه بر موضوع مطرح شده بحث کنیم میایم بر شخصیت کسی که موضوع را مطرح کرده می تازیم. این اشتباه است.

شبدیز : اسپ در ادبیات کهن ما حیوانی نجیب ,زیبا : نمادی از شجاعت و وفا و نشانی از عظمت و قوت شاهان به کار رفته است : اثاری به نام فرسنامه در شرح و وصف خصوصیات ذاتی : هشیاری و جنگاوری این حیوان دوستداشتنی وجود دارد : در جنگنامه ها و داستان های رزمی ادبیات کهن ما وصف اسپان نامدار به تکرار آمده است : از آن جمله قصه شبدیز اسپ معروف خسروپرویز ساسانیست : این حکایت بیشتر به اسطوره میماند اما هرچه باشد بیانگر علاقه مفرط انسان به این حیوان برتر غیرتی و نجیب است گویند وقتی شبدیز مرد : هیچیک از مقربان دربار ساسانی را زهره ان نبود که خبرمرگ شبدیز را به پادشاه رساند: در فرجام خبرگان بران شدند که این پیام تلخ را باربد خنیاگر در لابلای ساز و اهنگ در زمانی مناسب به گوش شاه رساند : باربد ترتیب کار را به درستی گرفت و در وقت مناسب بساط ساز و آواز در پیشگاه خسرو گسترانید : باربد ان روز چنان با لحنی حزین در همراهی با نوای دلنواز چنگ خواند و نواخت که مرغ هوا و ماهی دریا به فغان افتاد و جان و تن خسرو سراپا سوختن گرفت : آنگاه خطاب به باربد گفت : من هرگز چنین اندوهی را در ساز و سرود تو ندیده ام : گمان میکنم شبدیز من مرده است و تو ازین در د به من خبر میدهی : آری شبدیز مرده بود و خسرو خسروان در ماتمش میگریست ./ سیمگر باختری

خیابان بیهقی با استاد سیمگر باختری و کتاب "فضایل بلخ" استاد سیمگر باختری از فرهنگیان بلخ هستند که یاداشت های بر اندیشه های بی
+1
خیابان بیهقی با استاد سیمگر باختری و کتاب "فضایل بلخ" استاد سیمگر باختری از فرهنگیان بلخ هستند که یاداشت های بر اندیشه های بیدل و مولانا دارند. یاداشت های از استاد تحت نام "دیوانگی های قلم" وجود دارد که نشانده تسلط ایشان بر فرهنگ و روزمرگی مردمان بلخ قدیم است. عمر استاد طولانی و خامه شان پر رنگ. نقل قولی از فضایل بلخ :دیگر آنک اهل شهر( مردمان بلخ) را اگر دشمنی و خوفی بودی، به سه موضع ملاذ و مامن ساختندی. اگر این خوف از لشکر بودی، به کوه تحصن کردندی و اهل لشکر جانب جیحون را محافظت کردندی. اگر العیاذبالله ، قحطی ظاهر گشتی، از جانب طخیرستان و کوهستان و از دیار ماوراء النهر، انواع نعمت ها آوردندی. و اگر هوای شهر عفن گشتی و متغیر شدی، به قصبات و قرای باردالهبوب رفتندی. 📕فضایل بلخ؛ واعظ بلخی مترجم عبدالله بن محمد بن القاسم حسینی؛ صفحه ۴۸ چاپ اول ۱۴۰۱ ناشر مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.

رباعیات حجت الحق حکیم عمر خیام https://t.me/zamaimha
+8
رباعیات حجت الحق حکیم عمر خیام https://t.me/zamaimha

از جلگه نور و علف از چشمه ساران آمدی شعر قهار عاصی صدا فرهاد دریا https://t.me/zamaimha

معرفی کتاب آخرین روز یک محکوم آخرین روز یک محکوم نوشته ویکتور هوگو کتاب تاثیرگذاری است تاثیرگذار نه از لحاظ داشتن مخاطب زیاد چنانکه بینوایان اوست بلکه به لحاظ مذموم نشان دادن گیوتین این اسلحه ی اعدام که بخاطر اینکه محکومان درد زیادی نکشند و راحت سرشان از تن شان جدا شود طراحی شده بود. تراژیدی دیگر اینکه طراح این اسلحه ی که چشم بر زدن سر محکوم را قطع می کند یک پیانیست و موسیقی دان است. آخرین روز یک محکوم درباره انسانی محکوم به مرگ است طرح این داستان در ذهن ویکتور هوگو وقتی رسید که یکی از روز های سال ۱۸۲۹ نا خواسته شاهد اعدام کسی بود که به اعدام ملاء عام محکوم شده بود. او که ابتدا این کتاب را بدون اسم نشر کرده بود چندی بعد با نوشتن مقدمه ی سنگین علیه اعدام با گیوتین اسم خود را در کتاب درج کرد. نمی دانم این کتاب را آنهای که گیوتین را اختراع کردند خواندند یا خیر اما مطمینم اگر این کتاب به دست آنها می رسید همان اتفاقی می افتاد که وقتی تزار روس کتاب خاطرات خانه اموات داستایوفسکی را خواند تزار به شدت تحت تاثیرکتاب قرار گرفته بود و او که صاحب مملکت و زندان بود بخاطر این زندان مخوف گریه می کرد. داستان در مورد مردیست که مراحل دادگاه خود را طی کرده و حکم اعدام گرفته است شخصیت اصلی داستان بر آن می شود که وقایع و تفکرات خود را در روز آخر زندگی اش به قلم بیاورد بلکه با این کار بتواند دل کسی و مسوولی را به رحم بیاورد ما نمی دانیم که این کتاب دل مسوولی را به رحم آورده بود یا نه ولی ما که مخاطبیم به حدی با راوی همدردی می کنیم که حکم اعدام را سنگین و ناعادلانه می بینیم حتی اگر جرم راوی نیز سنگین باشد. راوی مدام تقلا برای زنده ماندنش می کند. او در حسرت روز های از دست رفته است و حسرت می خورد که تا پایان روز، زندگی او نیز به پایان می رسد. کشیش زندان از روی وظیفه و خشک اندیشی او را نصیحت می کند اما او آرام نمی شود در درون راوی آشوب برپاست آشوبی که جز لغو حکم اعدام، هیچ امری نمی تواند آن را آرام کند. درست است که گیوتین مراسم اعدام مرد محکوم به اعدام را سرعت بخشیده است و در چند ثانیه سر او را از تنش جدا می کند اما این خوب است؟ درست است که مرد محکوم به مرگ با گیوتین خیلی راحت و بدون درد می میرد اما مرد محکوم به اعدام با گیوتین،تا رسیدن به وقت مراسم اعدام با گیوتین صد بار می میرد. یکی از غم انگیز ترین قسمت کتاب لحظه ملاقات مرد محکوم به مرگ با دخترش است،دخترش که دیگر او را به خاطر نمی آورد و خاطره ی از او در ذهن و دلش ندارد و این واقعه مرد محکوم به مرگ را از هم می پاشاند او که در سر تا پای داستان به دخترش فکر می کند از انکارش توسط دختر همان دختر وحشت می کند. یکی دیگر از قسمت هم غم انگیز،همان اتفاقی است که سرباز نگهبان که دوست دارد لاتری برنده شود به مرد محکوم به اعدام می گوید می شود پس از آنکه شما اعدام شدید و سر تان از تن تان جدا شد بیایید نزد من و شماره لاتری برنده رو بگویید؟ چون ارواح از آینده خبر دارند! این اتفاق نشان می دهد که چقدر جدا شدن سر مرد محکوم به اعدام با گیوتین، برای دیگران بی اهمیت است انگار که مسئله مهمی نیست. البته نباید هم مسئله مهمی باشد چون از نگهبان گرفته تا آبدارچی زندان اعدام یک فرد برایشان از بس که تکرار شده تبدیل به امر عادی شده است چنانکه اطاقی که راوی در آن است قبلا از کسی بوده که سرش از تن اش جدا شده است و او نیز از کسی به ارث برده است که سرش از تن اش جدا شده است. این کتاب صدای بلند علیه اعدام است. بلاخره اعدام اعدام است چه با گیوتین چی بی گیوتین در هر دو صورت چی با درد بسیار چی با درد کم این سر انسان است که از تن اش جدا می شود. آیا واقعا برای کسی که سرش یا گیوتین قطع شده است مهم است که درد کشیده یا نه؟ https://t.me/zamaimha