ضمایم
الذهاب إلى القناة على Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
273
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
273
قدرت و ادبیات
ژاله اصفهانی شعری دارد که حکایت تیمور و مواجهه او با نوازنده نابینا پس از برگشت از راه فتح و لشکر کشی است. نوازندهء نابینا زیر درختی نشسته و رباب می نوازد و شعر حافظ را می خواند.
دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمیارزد
تیمور که از شعر و صدای نوازنده خوشش می آید از اسپ پیاده شده از نابینا می پرسد اسمش چیست؟
نوازنده می گوید: دولت!
"صدای خنده کشورگشا پیچید در صحرا :
عجب دولت مگر کور است
بگفتش مرد نابینا :
اگر دولت نبودی کور
نمی شد قسمت یک لنگ دنیا خوار چون تیمور
ز وحشت چشمها چون کاسه خون شد
سر شمشیر ها خم شد به سوی او
سپهداری جوان از جرگه بیرون جست
کشید آن تیغ بران را"
تیمور که مات جواب نوازنده شده بود به سربازانش دستور می دهد که شمشیر ها را غلاف کنند و خود به اسپ سوار شده به راهش می رود.
"نه بی بی خانم و عشق دل انگیزش
نه قصر و مسجد افسانه آمیزش
نه فتح هند و بغداد و نه پیروزیش در ایران
مناره ساختن از کله انسان
نه شهرتها نه ثروتهای
خون آلود
در آن لحظه نکردش یار
سوار اسب خود شد فاتح مقهور
چو بادی تند پیچید در دل صحرا
صدایی همچنان می آمد از آن دور
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما بترک سر نمی ارزد"
https://t.me/zamaimha
273
بیا ای دل که راهِ خویش گیریم
رهِ شهری دگر در پیش گیریم
بیا ای دل که منزل درنَوَردیم
به زیرِ چنبرِ دیگر بگردیم
گرفتهخاطرستم بینهایت
بیا ای دل رویم از اینولایت
ز حالِ خویش با دشتی بموییم
ز دردِ خویش با کوهی بگوییم
نمازِ غصّه با سروی گزاریم
صدایِ غم به دریایی سپاریم
بیا ای دل سفر در کار بندیم
سویِ مُلکِ غریبی بار بندیم
فرود آییم در فریادگاهی
گلایه سر کنیم و اشک و آهی
من و تو دو کبوتر،دو هوایی
دو آواره،دو عاشق،دو رهایی
من و تو دو برادرخواندهٔ عشق
در اینماتمسرا واماندهٔ عشق
بیا ای دل که بند از پا گشاییم
از ایندیواربندان یک برآییم
بیا ای دل بکوچیم و نپاییم
دگر اینسو،رخِخود نه نماییم
بیا ای دل که با اندازِ تازه
غمِ خود را کنیم آغازِ تازه
به کنجی رفته آتش برفروزیم
تمامِ آرزوها را بسوزیم
ز دستِ آرزوها خستهام دل
ز دستِ آرزو بشکستهام دل
بیا ای دل به پاسِ همنوایی
به پاسِ صبح و شامِ آشنایی
افقهایِ عزیزی را بتازیم
غروبی را از آنِ خویش سازیم
نه جانی بیقرارِماست اینجا
نه چشمی انتظارِ ماست اینجا
بیا ای دل نه گریه کن نه زاری
به لبخندی وداعی کن ز یاری
سلاحی ده به لوی و ره دگر کن
لبت بربند و آهنگِ سفر کن
فرامش کن که روزی روزگاری
«ز یاران داشتیم امّیدِ یاری»
بیا که دست با دستِغمِ خویش
کناری سوز و سازِ محرمِ خویش
به پابوسیِّ تنهایی برآییم
به دنبالِدلآسایی برآییم
سراغِ گورِ مجنونی بگیریم
کنارِ نعشِ فرهادی بمیریم
خیالی یار را به خاک بخشیم
به خاکِخستهٔ غمناک بخشیم
بیا که خویشتن را سرد سازیم
سرِ خود را تهی از درد سازیم
به قولِ یار:دردِ سر چه فایده
دلِدر خون و چشمِ تر چه فایده
بیا ای دل که با هم یار باشیم
ز هم دلبر،به هم دلدار باشیم
بیا تا بال و پر گیریم ای دل
جدایی را به بر گیریم ای دل
من و تو با جدایی همطرازیم
بیا ای دل به همدیگر بسازیم
"قهار عاصی"
https://t.me/zamaimha
273
روح استاد صابر نقشبندی شاد باد.
استاد نقشبندی عزیز استاد خوب، دوست خوب و هنرمند خوب بود و بیشک که سخت ترین کار نوشتن در مورد مرد بزرگی است که دیگر با ما نیست. او کوچ کرد و به دیاری رفت که ما نیز به آنجا خواهیم رفت و گریزی از آن نداریم.
در یکی از دیدار ها از این کار نیمه تمام عکس گرفته بودم. خودشان خواسته بود. قرار بود وقتی کار تکمیل شد نقاشی را با وقتی که نیمه بود، مقایسه کنم.
می گفت: ظرافت هنرمند در پایان کارش معلوم میشه.
روح استاد شاد باد
273
از بین دود سگرت و گیلاس چای من
سوی تو خیره می نگرد چشم های من
حلزونکم روان طرف...هیس!خفه شو!
مرگ آمده که له کندش زیر پای من
مرگ و صدای خش خش برگ و صدای...آخ!
در سینه خفه می شود آخر صدای من
مرگم اگر برای تو فرقی نمی کند
با جنس آدم ست مشابه کجای من؟
ابلیس،مار، خوشه گندم...گناه کیست؟
آدم اگر که نیست مقصر خدای من؟
من از تو انتظار ندارم که بیهده ست
ای مهربان چراغ بیاور برای من!
#عفیف_باختری
273
در "جامع الحکایات" از محمد عوفی حکایت درباره شهید بلخی این دانشمند بزرگ آمده است:
آوردهاند که شهید[بلخیِ] شاعر روزی نشسته بود و کتابی میخواند. جاهلی درآمد و سلام کرد و گفت: «خواجه تنها نشستهای!» گفت: «تنها اکنون شدم که تو آمدی، از آنکه بهسببِ تو از مطالعهٔ کتب بازماندم.
این شهید که متوفای سال ۳۲۵ هجری قمری ست مرد بزرگی است. فلسفه را خوب می دانست و بزرگان به دانش او اعتراف کرده اند.
به بزرگی او همین بسنده که شاعر بزرگی چون رودکی در مرثیه او سروده است:
کاروان شهید رفت از پیش
و آن ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
توشهٔ جان خویش ازو بربای
پیش کایدت مرگ پای آگیش
آنچه با رنج یافتیش و به ذل
تو به آسانی از گزافه مدیش
خویش بیگانه گردد از پی سود
خواهی آن روز؟ مزد کمتر دیش
گرگ را کی رسد صلابت شیر
باز را کی رسد نهیب شخیش؟
273
خال به کنج لب یکی طره مشک فام دو
وای به حال مرغ دل دانه یکی دام دو
شعر؛ طاهر قره العین
صدا ؛احمدظاهر
273
اسکن شناسنامه پدر پدربزرگم که در ۱۳۱۶ صادر شده است. احمد پسر نیاز شاه پسر اکبر که متولد ۱۲۶۰ خورشیدی در چغدک در شهر مزارشریف می باشد در ۱۳۴۰ خورشیدی فوت کرده و در آرامگاه خواجه آهو دوش به خاک سپرده شده است.
او در دوره حکومت امان الله خان، امیر حبیب الله کلکانی و ایام نادرشاهی ارباب چغدک بود.
جزئیات این شناسنامه قابل توجه است.
این شناسنامه برای طبقه ذکور داده می شود و برای خانم ها صادر نمی شده.
ذکر قومیت(تاجیک اهل چغدک)
جای خالی ملیت
متن فارسی شناسنامه.
https://t.me/zamaimha
273
بلخ ستیزی
آورده اند که انوری شاعر بزرگ که آرامگاه اش بر در "دروازه نوبهار" است با تهمت هجو بلخ مواجه شد. شاعری،شعری در هجو بلخ سروده بود که از قضا بنام انوری نشر شد و مردم بلخ بر ضد انوری جمع شدند. انوری از ترس جان به در خانه قاضی حمیدالدین بلخی رفت که صاحب نام و جاه و عزت در میان مردمان بلخ بود. حمیدالدین مردم بلخ را آرام کرد و تضمین کرد که انوری چنین شعری نسروده است.
انوری بعد در قصیده ای به این مسئله پرداخت و سرود:
خیر خیرم کرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ
تا همی گویند کافر نعمت آمد انوری
قبهٔ اسلام را هجو ای مسلمانان که گفت
حاش لله بالله ار گوید جهود خیبری
آسمان ار طفل بودی بلخ کردی دایگیش
مکه داند کرد معمور جهان را مادری
افتخار خاندان مصطفی در بلخ و من
کرده هم سلمانی اندر خدمتش هم بوذری
کهن ترین گزارشی که از بلخ ستیزی داریم مربوط به کتاب جغرافیای استرابو است که در سال ۱۷ میلادی( دو هزار و هفت سال قبل) نوشته شده است.
استرابو با نقل از انسکریتوس می نویسد که در باکتریا کسانی را به علت سالخوردگی یا بیماری ناتوان شوند زنده زنده جلوی سگ های درنده که برای این کار تربیت شده اند می اندازند. این سگ ها را در زبان خود "مامور کفن و دفن" می خوانند.یا می گوید زمین های بیرون حصار پایتخت باکتریا پاک و تمیز می نماید اما بیشتر زمین های داخل محوطه ی محصور و پوشیده از استخوان های آدمی است!
البته جغرافیای استرابو از این نوع گزارش زیاد دارد.
یک گزارش دیگر از بلخ ستیزی، ارجاعی است که حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" از ملک شاه سلجوقی آورده است که سلطان ملک شاه در نامه ی گفته است که مردمان بلخ را غیرت کم باشد.
من چند جای دیگر نیز دیده ام که این سخن را از کتاب حمدالله مستوفی نقل کرده اند. چنانکه اعتماد سلطنه در "مرآت البلدان"این کار را کرده است. ملک شاه نه محقق بود و نه تاریخ دان و جهانگرد. ملک شاه بخاطر شورش برادرش در بلخ بر ضد او این سخن را به زبان آورده است که گویا مردم بلخ باید شورش را فرو می نشاندند.
273
اولین گزارش های چشم دید از بلخ پس از حمله مغول
منظور از اولین گزارش ها قطعا گزارش های که در کتاب های تاریخ آمده است نیست. بلکه بیشتر منظور از سفرنامه هایی است که انجام شده است.
اولین گزارش از کیو چان چونگ است که از شورش و مقاومت مردم بلخ و جنگ چریکی شان بر ضد لشکر مغول حرف می زند. کیو چان چونگ مورد احترام چنگیز خان بود او که حکیم و راهب پیر بود بنا به امر چنگیز خان دست به سفر برای حضور در اردوی چنگیز خان که آن زمان در هندوکش بود، زد. او که در اواخر تابستان ۶۱۹ هجری بلخ را از نزدیک دیده می گوید:از بان_لی(بلخ) که شهری بزرگ است گذشتیم. اهالی اینجا همین چندی پیش شورش کردند،و گریختند.
گزارش مارکوپولو که در سال ۶۷۱ هجری بلخ را از نزدیک دیده است از گزارش دیگر است او نوشته که :
بلخ شهری است بزرگ و شریف و معتبر، در قدیم بزرگترین و شریف ترین شهر ها بوده است اما تاتار ها آن را غارت و ویران کرده اند. در این جا کاخ های مرمرین و خانه های زیبایی وجود داشته که امروز همه آنها ویران و مخروبه شده اند. پس ازحرکت از بلخ باید به مدت دوازده روز در سرزمینهای غیر مسکونی سواری کرد. زیرا مردم این منطقه از بیم به غارت رفتن اموال شان به دست دشمنانی که به آن سرزمین حمله می کنند به کوه ها فرار کرده اند. جز آب فراوان،حیوانات قابل شکار و نیز تعداد زیادی شیر در اینجا یافت می شود. در این سفر دوازده روزه چیزی برای خوردن پیدا نمی شود و صلاح مسافرین در آن است که غذا برای خود و برای حیوانات به همراه ببرند(سفرنامه مارکوپولو؛۵۵).
گزارش دیگر بر می گردد به مترجم بلخی عبدالله بن محمد بن قاسم حسینی بلخی که در سال ۶۷۶ هجری کتاب فضایل بلخ را که واعظ بلخی در سال ۶۱۰ هجری به زبان عربی نوشته بود،ترجمه کرده است.
مترجم کتاب که خود شاهد ویرانی بلخ بوده در کتاب می آورد که : آن بزرگ اکنون کجاست تا بیند که کجا شدند آن تذروان رنگین،که در فضای مراد خود می پریدند و یا کجا شدند آن شیران عصر،که در مسکن تسکین خود،جانوران مسکین را می شکستند؟ و یا کجا شدند آن شاهان با هیبت و عدل،و علماء با نصیحت و حکمای نیکو سیرت و صلحاء پاکیزه سریرت.همه از بالای تخت کامرانی و کامگاری به زیر تختهء خواری گرفتار شدند.نه شاهان ماندند و نه تخت.و نه دولت ماند و نه بخت.گویی باد بودند که برگشتند و یا ابری بودند که در نوشتند. و زبان فصیح شان از گفتار بسته شد،و قلم عزیز شان از رفتار شکسته گشت. و آن اشجار و اثمار،به خار و خاشاک مبدل شد. و آن بنا های عالی،جمله منهدم گشت.
گزارش ابن بطوطه که در سال ۷۳۳ هجری بلخ را دیده نیز خواندنی است:
رودخانه ء جیحون را گذاشته به سوی بلاد خراسان حرکت کردیم، یک روز و نیم در بیابان شنزاری که اثری از آبادی در آن نبود راه پیمودیم تا به شهر بلخ رسیدیم.
بلخ بکلی ویران شده بود لیکن منظرهء شهر چنان می نمود که گویی هنوز آبادان است. چه شهر بسیار وسیع و پرجمعیت و بنا های آن مستحکم بوده و آثار مساجد و مدارسِ آن تاکنون هم بر جای است.
بلخ را چنگیز لعین خراب کرد و تقریباً یک سوم مسجد شهر را به طمع گنجینه ای که گفته می شود در زیر یکی از ستون های مسجد نهفته است برانداخت و این مسجد از بهترین و وسیع ترین مسجد های دنیا بوده و اگر چه مسجد رباط الفتح مغرب را از حیث بزرگی ستون ها می توان شبیه آن دانست ولی مسجد بلخ از جنبه های دیگر زیباتر است.
همین بود که چنگیز لعین را واداشت تا قریب یک سوم مسجد را ویران کرد و چون چیزی به دستش نرسید از تخریب باقی خودداری نمود.
سفرنامه ابن بطوطه؛ جلد اول، صفحه ۴۳۳
https://t.me/zamaimha
273
دیگر آنک اهل شهر( مردمان بلخ) را اگر دشمنی و خوفی بودی، به سه موضع ملاذ و مامن ساختندی. اگر این خوف از لشکر بودی، به کوه تحصن کردندی و اهل لشکر جانب جیحون را محافظت کردندی. اگر العیاذبالله ، قحطی ظاهر گشتی، از جانب طخیرستان و کوهستان و از دیار ماوراء النهر، انواع نعمت ها آوردندی. و اگر هوای شهر عفن گشتی و متغیر شدی، به قصبات و قرای باردالهبوب رفتندی.
📕فضایل بلخ؛ واعظ بلخی
مترجم عبدالله بن محمد بن القاسم حسینی؛
صفحه ۴۸
چاپ اول ۱۴۰۱
ناشر مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
کتاب فضایل بلخ توسط واعظ بلخی در ۶۱۰ هجری(شش سال قبل از حمله مغولان به خراسان و ویران شدن بلخ) به زبان عربی نوشته شد و در سال ۶۷۶ هجری توسط عبدالله بن محمد بن قاسم حسینی بلخی به فارسی ترجمه شده است.
273
برابری زن و مرد
درباره مسئله برابری زن و مرد و استدلال درباره آن،ما دچار پیشداوری های می شویم که ریشه در ایدئولوژی دارد که این امر نشان می دهد که حتی جنسیت نیز ایدئولوژی است.
مثلن در استدلال درباره اینکه زن ها حق بیشتر دارند استدلال می شود که مرد ها نمی توانند باردار شوند و در مقابل مرد ها استدلال می کنند که زن ها قوه فزیکی ضعیفی نسبت به مرد ها دارند.
این خودش ایدئولوژی است که زن را موجود ضعیف و مرد را موجود قوی تعریف می کند. درست است که این تفاوت ها در شکل ظاهری و بیولوژیکی مرد و زن وجود دارد اما قطعا نمی توانیم به اساس آن نتیجه گیری کنیم که زن موجود ضعیف و مرد موجود قوی است و به اساس آن بگوییم که زن و مرد برابر نیست یا است.
اصلن برابری زن و مرد به تشخیص قدرت فزیکی و ظاهری نیست بلکه برابری را در چیزی دیگر باید جست و خواست.
آن هم در حقوق است.
زن و مرد برابر هستند در حق برابری در انتخاب کردن و انتخاب شدن. حق برابری در آموزش یکسان. حق برابری در حقوق و امتیازات یکسان. حق برابری در اعتراضات. حق برابری در انتخاب و تاثیر در جامعه.حق برابری در حضور در اجتماع.
"محمدناصر ساجدی"
@Sajidimn123
273
+4
دیدار با استاد سیمگر باختری گرامی پس از شش سال.
استاد از سرمایه های فرهنگی جامعه ما هستند.
273
یکی از تراژیک ترین بخش های تاریخ بیهقی مرگ بونصر مشکان است. مردی که بی مهری بسیاری از مسعود غزنوی دید.
بیهقی در تاریخی اش ذیل سوگواری برای استادش، می نویسد:
و از هرگونه روایتها کردند مرگ او را، و مرا با آن کار نیست، ایزد، عزّ ذکره، تواند دانست، که همه رفتهاند. پیش من باری آنست که ملک روی زمین نخواهم با تبعت آزاری بزرگ تا بخون رسد که پیداست که چون مرد بمرد، و اگر چه بسیار مال و جاه دارد با وی چه همراه خواهد بود. و چه بود که این مهتر نیافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خرد و روشن رایی و علم؟ و سی سال تمام محنت بکشید که یک روز دل خوش ندید، و آثار و اخبار و احوالش آن است که در مقامات و درین تاریخ بیامد. و امّا بحقیقت بباید دانست که ختمت الکفایة و البلاغة و العقل به، و او اولیتر است بدانچه جهت بو القاسم اسکافی دبیر، رحمة اللّه علیه، گفتهاند، شعر:
الم تر دیوان الرّسائل عطّلت
بفقدانه اقلامه و دفاتره
تاریخ بیهقی
مجلد نهم
صفحه ۶۸۸
کوچه ی در چغدک در ناحیه چهارم شهر مزارشریف به اسم این دبیر بزرگ
273
ریچارد فرای در اثر "بخارا دستاوردقرون وسطی" می گوید که دری و فارسی از هم به سبب اینکه در یکی تاثیر عربی بیشتر از دیگری است دو زبان از هم جداست.
او به غلط دری را از فارسی جدا می داند چون دری کمتر تحت تاثیر عربی قرار گرفته است.
به نظرم این اشتباه از آنجا ناشی می شود که فرای بیهقی را ادبیات دری می داند و نوشته های که عام فهم تر هستند را فارسی. در حالیکه آنچه را که نباید فراموش کرد این است تاریخ نگاری و نثر نویسی هر دوره ی اصول خودش را دارد مثلا بیهقی به اصول خودش می نگاشت و همعصر پارسی نویس اش که گردیزی است به روش خود می نوشت. چه بسا که نوشتن کتاب به خواص به یک ادبیات نوشته شود و نوشتن برای عوام به یک ادبیات. مثلن سواد اعظم که در ۳۷۰ به فارسی ترجمه شده است آنقدر نثر عام فهم دارد که انگار حاصل دو قرن قبل است نه حاصل یازده قرن قبل.
اگر باز بحث فهمیدن و نفهمیدن باشد و به ظن فرای دری را دیر می شود فهمید و فارسی را زود، پس چرا سواد اعظم را که به حرف فرای حاصل ادبیات دری سامانیان است را می شود زود فهمید و مقامات حمیدالدین بلخی را دیر؟
چند نثر که حاصل یک جغرافیا است را بر می شمارم تا دیده شود که آنچه این ها را قابل فهم توسط عوام می کند یا نمی کند نه بحث فارسی و دری که بحث اصلوب و ادبیات نویسنده است. سفرنامه ناصر خسرو بلخی، مقامات حمیدالدین بلخی،فضایل بلخ که در اواخر قرن هفت ترجمه شده است،نفثه المصدور از یزدری نسوی،جغرافیای حافظ ابرو،جهانگشای جوینی،تاریخنامه هرات،کلیله و دمنه نصرالله بلخی،ترجمه قرآن توسط عمر نسفی در قرن ششم.
273
"شاخه های زبان پارسی"
بعضی دوستان که باورمند به جدا بودن فارسی و دری هستند می گویند در ایران زبان مارا متوجه نمی شوند!
به این استدلال باید گفت که مردم ایران زبان تو را می فهمند اما آنچه که تو می گویی را نمی فهمند. مثلا برایش بگویی ساعت یک بجه سر سرک بیا! این را نمی فهمند برای اینکه سرک و بجه فارسی نیست بلکه از هندوستان وارد زبان محاوره یی ما شده است و برای ایرانی ها بیگانه است. یا وقتی بگویی مه کیله میخورم یا تربوز میخورم یا یک سیر مزار کچالو میخرم!
نزدیکی و همسایه بودن کشور های فارسی زبان با بعضی کشور ها، اصطلاحات و لغاتی را وارد ادبیات محاوره یی مردم و پس از آن به ادبیات نوشتاری کرده است. در تاجیکستان واژه های روسی،در افغانستان واژه های هندی به سبب همسایه بودن دیر هنگام با هندوستان و در ایران اصطلاحات فرانسوی به سبب مراودات و جذابیتی که فرانسه داشته است.
این از یک سو،از سوی دیگر بعضی واژه ها در این کشور ها به سبب اینکه اصل آن از این جغرافیا نیستند هر کدام اسمی گذاشته اند مثلن در افغانستان امبولانس در تاجیکستان کسل کشک گفته می شود قطعا در ایران یک تاجیکستانی به دوست ایرانی اش بگوید به کسل کشک زنگ زنید!دوست ایرانی اش متوجه منظورش نشود.
این امر عادی است و ربطی به تفاوت زبان ها به فارسی ودری و تاجیکی ندارد.
@Sajidimn123
273
خیام و بلخ
پیمانه چو سر رسد چه بغداد و چه بلخ
قدیمی ترین کتابی که از خیام این منجم و شاعر بزرگ خراسانی یاد کرده " کتاب چهار مقاله" از احمدبن عمر عروضی سمرقندی است که در حدود سالهای ۵۵۰ و ۵۵۱ نوشته شده است.
عروضی در سال ۵۰۶ هجری در کوی برده فروشان شهر بلخ خیام را دیده است.
خیام پس از کشته شدن خواجه نظام الملک طوسی از اصفهان پایتخت سجلوقی ها به بلخ رفت و در آنجا به کار نجومی می پرداخت.
عروضی نوشته است که:در سنهء ست و خمسمایه( ۵۰۶)بشهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر بوسعد جره خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم و در میان مجلس عشرت از حجه الحق عُمَر شنیدم که او گفت گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می کند.
چندسال بعد که خیام می میرد عروضی به آرامگاه او به نیشاپور می رود و می گوید: در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که بشهر بلخ ازو شنیده بودم.
"سرک عمر خیام در کارته صلح ناحیه هفتم شهرمزارشریف"
