ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

قناة بسيطة

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
284
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+2230 أيام
أرشيف المشاركات
​گرمای سوزناک خورشید در اواسط تابستان، تمام بوته‌های سبزِ قبرستان را خشک و زرد کرده‌ بود. بدن بی‌جان جانعلی، لای ملحفه‌ای سفید پیچیده شده‌ بود و جمعی از همسایه‌ها، کاسبان محل و همچنین دکتر لبافی و وحید برای خاک‌سپاری آمده‌ بودند. ​دینعلی و امیرسام، جسم سرد و بی‌جان پدر را به آغوش خاک سپردند. دین بیل را برداشت و اولین خاک را روی آن ریخت. او از درون خرد شده بود؛ تمام رگ‌های گردن و دور چشم‌هایش متورم شده بود و نبض می‌زد. اشک‌های امیرسام بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت و مریم هق‌هق می‌کرد و توی سرش می‌زد: «راحت شدین؟ آن‌قدر گفتم این پیرمرد بدبخت رو اذیت نکنین! وای دینعلی، وای... اون تو رو روی چشم‌هاش بزرگ کرد... کلی روت حساب باز کرده‌ بود، این بود جوابش؟ حمله کنی به خونه و سکته‌اش بدی؟» ​زن همسایه شانه‌های لرزان مریم را گرفت و آرام ماساژ داد. مریم از ته حنجره‌اش فریاد می‌زد: «نونوایی رو ول کرد. من و پدرش رو ول کرد و رفت دنبال کار دیگرون. ای شوهر بیچاره و زحمت‌کشم... کل عمرش رو با شرافت نون پخت و داد دست مردم. کاش من می‌مردم...» ​راضیه زیر لب گفت: «خدا از دهنت بشنوه.» و ناگهان چنان با فریاد شروع به روضه‌خوانی کرد که وحید در عالم هپروت خود هول شد؛ پایش لیز خورد و توی قبر افتاد. «وای بابا جونم! همیشه لقمه‌ت رو می‌دادی دست ما و خودت گرسنه سر روی بالشت می‌ذاشتی! کل فکر و ذکرت این بود که من می‌خوام چی‌کار کنم... دم رفتن گفتی خونه رو میدم به تو راضیه... تو یه زن تنها می‌خوای کجا بمونی؟» ​مریم با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد: «مادر، کی خونه رو داد به تو که من خبر ندارم؟ خونه مال منه.» ​دکتر لبافی دستش را زیر بغل وحید انداخت و او را بیرون کشید. در حالی که خاک روی لباس‌های او را می‌تکاند، گفت: «جایگاه جناب وراثتی قطعا بهشته. خودتون رو اذیت نکنین، همه قراره یه روز بمیرن.» ​دینعلی اما روی بوته‌های زرد و خشکیده زانو زده و چشمانش روی سنگ قبر خیره مانده‌ بود. حرف‌های مادرش در گوشش می‌پیچید و احساس گناه وحشتناک و آزاردهنده‌ای سراسر وجودش را فرا گرفته بود. اگر سر صبح به خانهٔ پدرش هجوم نمی‌برد و آن حرف‌ها را نمی‌زد، حالا او زنده بود! ​خاطرات قدیمی توی ذهنش صف بستند؛ اولین باری که در کودکی جانعلی او را به نانوایی برد تا آرد خمیر کردن و نان پختن را به او یاد بدهد. دین بچهٔ باهوشی بود، با همان اولین توضیح پدر، دست‌های کوچک‌اش را به آرد زد، سپس وردنه را برداشت و روی آن آرد پاشید تا خمیر به آن نچسبد و بعد با تمام توان آن را جلو و عقب برد. جانعلی لبخند کم‌رنگی زد، دست بزرگ و زبرش را روی سر او گذاشت و به آرامی موهایش را نوازش کرد. بدون هیچ کلامی، بدون هیچ حرفی... اما بندبند وجود دینِ کوچک پر از شور و شعف شده بود. سال‌ها هر کاری که پدرش می‌خواست انجام داد، هر حرفی که می‌زد را از قلم نینداخت تا فقط یک بار دیگر همان حس، همان نوازش بی‌کلام و افتخارآمیز را تجربه کند، اما این اتفاق دیگر هرگز نیفتاد. ​کاظم که تا آن لحظه مشغول پخش حلوای زعفرانی بود، کاسهٔ شیشه‌ای را روی سنگ قبر گذاشت و جلوی پای دینعلی نشست. لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست؛ پس از این، نبودِ جانعلی قطعا حال دین را بهتر می‌کرد و کاظم از این بابت راضی و خوشحال بود. در همین لحظه سایهٔ زنی بالای سر آن‌ها افتاد. کاظم سرش را بلند کرد و با دیدن الیسا چشم‌هایش به اندازهٔ یک وزغ گرد شد. الیسا مانتوی مشکی و بلندش را جمع کرد و کنار دین نشست. وقتی دستش را روی بازوی او گذاشت، دین بالاخره متوجه حضور او شد. نگاهش کرد و با بهت گفت: «الیسا؟» ​الیسا لبخندی زد: «سلام عزیزم... اومدم بهت تسلیت بگم و... راستش دلم برات خیلی تنگ شده.» ​دین بازویش را از چنگال ناخن‌های تیز و مرتب او آزاد کرد. گوشهٔ لب‌هایش بالا رفت. «شوهرت می‌دونه اینجایی؟» ​الیسا دستهٔ کیفش را به بازی گرفت: «خب... راستش ما از هم جدا شدیم.» ​دین خندید، چنان بلند که مریم به صورتش چنگی انداخت و حضار با چشمانی گرد نگاهش کردند: «آهان! اومدی سراغ نیمکت ذخیره؟ نه عزیزم، دیگه از اون خبرها نیست!» ​الیسا خم شد تا به صورت او نگاه کند و با لحنی اغوا کننده گفت: «آخه چرا دین؟ الان که دیگه بابات نیست و کسی نمی‌تونه دخالت کنه!» ​کاظم بوته‌های کنار سنگ قبر را می‌کند و از درون فشار می‌خورد. دین نگاه سردش را به صورت الیسا دوخت: «حالا خودم مخالفم. از اینجا برو، چون همون‌طور که آخرین بار گفتی، من گی هستم!» ​لبخند محوی روی صورت کاظم نشست و با لذت صورت برافروختهٔ الیسا و رفتنش تماشا کرد.

کظ متوجه شد لباس سفید برای عزا خوب نیست همونجا عوض کرد، شعور داماد وراثتیا>>>>>>>>

درخواستی نداریم، من می‌نویسم شما می‌خونید

https://t.me/persian_spn/1905 درخواست پارت میک‌لاو با کظ

حالا سی چپتر بشینیم تا دینعلی بخواد از بابای معتادش مووان کنه

شدت حساسیت رو پرایدعلی 🎀

کظ هردفعه با دینعلی دعوا کنه میگه: کسی تو رو آدم حساب میکنه بچه خوشگل؟ با اون خانواده دره پیتت اون بابای معتادت😾

فکرش: شام چی بپزم دین کتکم نزنه؟

من پینترست رو باز کردم و با این صحنه مواجه شدم و مردم🙏🙏🙏
من پینترست رو باز کردم و با این صحنه مواجه شدم و مردم🙏🙏🙏

اگر نویسنده هستید
و داخل چنلتون از نوشته های خودتون فعالیت میکنید«مهم نیست راجع به چه موضوعی» این پیام رو فور کنید تا فولدر بزنم. همدیگر رو پیدا کنیم و جذب داشته باشیم.
حتما تگ/لینک چنلتون برای بات بفرستید واگرنه نمیتونم بزارمتون @i_O_you_bot
حتما جوین باشید سیب های عزیزم.

چه جذابیتی داره همتون اینو میگید =)

میگم تا اینجا بهترین پارتی که خوندین و حتی گاهی دوباره می‌خوندیش کدومه؟

هیچی سلامتی جانعلی مرده.
هیچی سلامتی جانعلی مرده.

زندگی امیرسام و بروبچ:

نمیدونم ناشناس‌هاتون رو بذارم یا نه.