ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

قناة بسيطة

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
284
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+2230 أيام
أرشيف المشاركات
کاظم سُرخ شده بود: «چرا تا الان نگفتی؟» بی‌خیال شانه بالا انداخت: «بحثش پیش نیومده بود.» کاظم دورِ خودش چرخید و تندتند توضیح داد: «دین اصلاً قضیه‌ی اون‌طوری نیست که فکر می‌کنی. برات توضیح می‌دم! اشتباه شده، اصلاً چطور ممکنه؟ ما برادریم!» دین بلند‌بلند می‌خندید و کاظم مثل مرغِ پرکنده بال‌بال می‌زد. رسوایی از این بالاتر وجود نداشت. *** کاظم یک سیب از توی سبدِ میوه برداشت، آن را توی بشقاب قطعه‌قطعه کرد و سپس جلوی دینعلی گذاشت که روی مبل لم داده بود. یک ساعتی می‌شد که از بیمارستان به خانه آمده بودند. راضیه با لبخندِ مرموزی دورِ دینعلی چرخید و موبایلش را به‌سمتِ دستِ شکسته‌ی او گرفت. دینعلی یک تکه سیب برداشت و توی دهانش چپاند: «راضیه! آبروی من رو توی در و همسایه نبر! ما که پول داریم، واسه چی داری از طریق من گدایی می‌کنی؟» راضیه خودش را روی مبل انداخت: «وا! منظورت چیه؟ همین‌جوری عکس گرفتم، یادگاری باشه.» دینعلی با دهانِ پُر گفت: «آره جونِ خودت! من اون پست رو دیدم.» کاظم اخم‌هایش را توی هم کشید: «جریان چیه؟» راضیه بدون اینکه از رو برود، خودش را جلو کشید و موبایلش را به دستِ کاظم داد: «همون موقع‌ست که دینعلی رو کتک زدی!» کاظم رغبتی به دیدنِ او در چنین وضعیتی نداشت. پس فقط قسمتِ کامنت‌ها را باز کرد. با انگشتِ وسطش اسکرول کرد و موبایل را جلو برد تا نوشته‌های ریز را بخواند: «یه پیرمرد نوشته قیمت، قیمتِ چی؟» موبایل را نزدیک‌تر برد. صورتش را در هم کشید؛ دنیای کامنت‌ها واقعاً عجیب و غریب بود: «"داداشت، زنِ منه!"، "بالای سی سال پی‌وی"، "پسره چقدر..."» راضیه فریادی زد و موبایل را از دستِ کاظم قاپید: «گفتم فقط ویدئو رو ببین!» دینعلی سگرمه‌هایش را توی هم کشید و با اخمِ وحشتناکی، نیم‌خیز شد: «پسره چقدر چی؟» راضیه ماست‌مالی کرد: «هیچی بابا، اصلاً کامنت‌های اشتباهی رو باز کرده، مرتیکه‌ی خنگ!» سپس برای کاظم ابروهایش را بالا انداخت و اشاره کرد سکوت کند؛ اما باز هم هیچ تأثیری در گیراییِ او نداشت: «اوه! احتمالاً یه پیامِ اشتباهی بود، چون راجع به حامله بودنِ تو صحبت کرده بود و ما می‌دونیم از لحاظِ علمی در دنیای امروزه، احتمالِ بارداری برای مردان وجود نداره.» راضیه با دهانِ باز به او زل زده بود. دینعلی از شدتِ عصبانیت همرنگِ سرخیِ سیب شده بود: «چرا اون روبیکای کوفتیِ تو رو نمی‌بندن! به‌خدا گوشیت رو می‌شکنم، بیا اینجا!» امیرسام از آشپزخانه سرک کشید: «دین! با زنِ من درست صحبت کن!» گودرز که در حالِ خُرد کردنِ پیاز بود، با حسرت به امیرسام نگاه کرد و اشک‌هایش را پاک کرد.
#Supernatural #persian_spn

شانه‌های دین به‌طور نامحسوسی پرید؛ سرش را چرخاند و نگاه گذرایی به کاظم انداخت: «کی اومدی؟» معمولاً در این مرحله دین منفجر می‌شد، اما او با سکوتِ ادامه‌دار و غمگینی به زمین چشم دوخت. این باعث می‌شد کاظم عذاب‌وجدانِ وحشتناکی داشته باشد. دست‌وپایش را گم کرده بود. آهسته جلو رفت و شاخه‌گلِ چروکیده را کنارِ پایِ دین گذاشت. سپس دستِ راستش را جلو برد و مثل گوسفندِ قربانی بالای سرِ او ایستاد: «معذرت می‌خوام دین، بیا دستم رو قطع کن!» او سرش را بالا آورد و با چشم‌های درشتِ سبزش به کاظم نگاه کرد؛ اثری از خویِ وحشی‌گری در آن دیده نمی‌شد. کاظم به هر بلایی که سرش می‌آمد راضی بود؛ او مستحقِ تمامِ رفتارهای زشتِ دین بود. در عملی کاملاً غافلگیرانه، دینعلی مثل جن‌زده‌ها خندید و با دستِ سالمش محکم به شانه‌ی او زد؛ کاظم با دهانی باز از تعجب، یک قدم به عقب تلو خورد: «این اصلاً چیزی نیست! یه بار بچه بودم با موتور تصادف کردم، تا پونزده‌سالگی پاهام می‌لنگید، اصلاً به‌خاطر همون، پاهام پرانتزی شد.» کاظم نفسی را که توی سینه‌اش حبس شده بود آزاد کرد و ناخودآگاه، فقط برای اینکه حرفی زده باشد، گفت: «ولی امیرسام می‌گفت از اول پاهات کج بوده.» چهره‌ی بشاشِ دین به‌سرعت تغییر مود داد و اخمو شد: «اصلاً هم کج نبود! سرتون خلوت می‌شه راجع به پاهای من حرف می‌زنین؟» کاظم به تته‌پته افتاد: «نه، منظورم این نبود. اصلاً پاهات خیلی زیباست، چه کج باشه چه صاف.» دین نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. دستش را دراز کرد و شاخه‌گل را از روی تخت برداشت: «از سطل آشغال برداشتی؟» لعنتی! دینعلی وراثتی باهوش و تیز بود. کاظم چشمانش را دور اتاق چرخاند: «نه!» «معلومه! بوی بتادین می‌ده. نگاه کن! اینجاش هم برنجِ زعفرانی چسبیده.» کاظم ترجیح داد در این‌باره توضیحاتی ندهد. پس با رعایتِ فاصله و شئونات، کنارِ دین رفت و به تختِ بیمارستان تکیه داد: «چرا نگفتی من باهات این کار رو کردم؟» دین لبخندِ محوی زد و بی‌خیال شانه‌هایش را بالا انداخت: «فکر می‌کنم حقم بود! ولی تو چرا بهم نگفتی کامران، جواد رو گروگان گرفته و تهدیدت کرده؟ اینجوری من مقاومت نمی‌کردم و کیف رو بهت می‌دادم.» عذابِ دردناکی به سراسرِ وجودِ کاظم نازل شد. جواد دروغِ دیگری روی تمامِ پنهان‌کاری‌هایش اضافه کرده بود. این اولین‌باری بود که با تمامِ وجودش می‌خواست دین تحقیر و طردش کند. ای‌کاش تک‌تکِ استخوان‌هایش را می‌شکست ولی این‌طور مهربان و با ملاحظه نبود. با احتیاط دستش را جلو برد و دستِ شکسته‌ی او را لمس کرد: «من یه آدمِ عوضی‌ام! مثلِ پدرِ معتادت حرصم رو سرِ تو خالی کردم.» دینعلی سرش را چرخاند و در چشمانِ آبیِ کاظم که از اشک پُر شده بود، نگاه کرد: «اشکال نداره، من برای همه کیسه‌بوکس بودم.» کاظم سرش را بالا گرفت تا اشک‌هایش نریزند؛ دستش را از روی دستِ دین عقب کشید و روی زانویش مشت کرد. احساسِ گناه خفه‌اش می‌کرد: «خواهش می‌کنم با این حرف‌ها عذابم نده دین! این که یه چاقو برداری و فرو کنی توی قلبم، بهتر از اینه که بگی یه آشغال مثلِ همه‌ هستم.» دین نیشخندی زد: «نمی‌گم که عذاب بکشی! فقط می‌خوام بدونی از وقتی یادم می‌آد همین بوده. نمی‌خواد بی‌خودی عذاب‌وجدان بگیری و بهم محبت کنی، برام گل بیاری یا هر چی!» کاظم اشکِ سمجی را که از گوشه‌ی چشمش چکید با آستینِ ترنچ‌کتش پاک کرد: «من دلم می‌خواد کنارت باشم و هیچ‌کدوم از کارام از روی دلسوزی نیست، باهام حرف بزن! تو تنها نیستی!» دینعلی در رویاهای خود غرق شده بود. زمزمه‌وار گفت: «شاید اگه یه پسرِ آمریکایی بودم زندگیِ بهتری داشتم. پدرم بهم احترام می‌ذاشت، مادرم مسئولیت‌پذیر بود و حتی جای این قوطیِ حلبی، یه ایمپالا ۶۷ داشتم.» کاظم به رویاهای واهی او لبخند زد: «عوضش ما امنیت داریم. کدوم کشوری امنیت و اقتدارِ اینجا رو داره؟» دینعلی نفسش را با صدا بیرون داد و سکوت کرد، چون سکوت منطقی‌تر بود. کاظم تکیه‌اش را از تخت برداشت و روبه‌روی دین ایستاد: «دستت درد می‌کنه؟» «نه زیاد.» «پس درد داره!» دینعلی کلافه سرش را بالا گرفت تا نگاهش کند: «بس کن کاظم، دنبالِ چی هستی!» نواب بر خلاف همیشه، ارتباطِ چشمی‌اش را با او قطع نکرد: «فقط می‌خوام بدونی هر کاری واست می‌کنم. هر کاری داری به خودم بگو.» دینعلی با تخسی ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «آخرین‌باری که این جمله رو شنیدم، سعی کردی من رو ببوسی! الان نمی‌دونم.» کاظم سر جایش میخکوب شد. با وحشت پلک زد، حتی نفس کشیدن را فراموش کرده بود. به‌زحمت زبانش را توی دهانش چرخاند و ناباورانه گفت: «ولی تو مست بودی!» او چشمکِ ریزی زد: «باور کن این چیزا روی من تأثیری نداره.»
#persian_spn #supernatural

کاظم کیف را توی صورتِ کامران کوبید و بالاخره این مشکل را حل کرد. اگرچه «سگِ وراثتی‌ها» خطاب شده بود، اما احساس ناراحتی نداشت. کامران گفته بود باید به‌اندازه‌ی صد هزار دلاری که کسر شده برای او کار کنند و کاظم پذیرفته بود. دستش را برای یک تاکسی بلند کرد و سوار شد. صدای کامران توی سرش پیچید: «من فیلم‌های دوربین مداربسته رو پاک کردم. تو آدم رو از پله‌برقی هُل دادی.» کاظم چشمانش را بست. دوباره همان صحنه‌ی آشنا؛ همهمه‌ی فرودگاه، کشیده شدن چمدان‌ها روی زمین و مسافرانی که با عجله رد می‌شدند، جلوی چشمانش ظاهر شد. آن قسمت از حافظه‌اش که مربوط به «آدم» بود، انگار کاملاً از بین رفته بود. خدایا! دینعلی و امیرسام هرگز او را نمی‌بخشیدند و دین احتمالاً او را در یک قاشق آب خفه می‌کرد. چطور می‌توانست مسبب تمام دردهای او باشد؟ اگر این بدشانسی نبود، پس چه بود! آن‌قدر توی افکار خودش غرق بود که نفهمید کِی خودش را به بیمارستان رساند. دسته‌گل بزرگی را که توی دستش بود بالا گرفت تا جلوی پایش را ببیند و پله‌ها را تا بخشی که دینعلی بستری بود، طی کرد. راضیه و امیرسام با دیدنِ تاجِ گلِ بزرگی از گل‌های سفیدِ داوودی که روبانِ مشکی دور تا دورِ آن کشیده شده بود، از جا پریدند. راضیه صورتش را چنگ زد و روبه‌روی او ایستاد: «خدا مرگم بده! کی مُرده؟» کاظم گل را توی دستش جابه‌جا کرد و به‌زحمت از لای گل‌های داوودی به آن دو زل زد. هول کرده بود. اگر امیرسام جفتِ دستش را می‌شکست و انتقام برادرش را می‌گرفت، نباید اعتراض می‌کرد: «منظورت چیه مرضیه خانم؟ جواد آدرس بیمارستان رو داد و اومدم به دین سر بزنم.» امیرسام چپ‌چپ نگاهش کرد: «راضیه! اسمش راضیه‌ست. این تاجِ گل چیه؟» کاظم سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند. با سری صاف و قدم‌هایی ربات‌گونه به‌سمت اتاق دین رفت: «اوه! مگه نمی‌دونی امیرسام! برای عیادتِ مریض باید گل ببری.» راضیه به‌سرعت خودش را به در رساند و جلوی او را گرفت: «گلِ ختمِ کدوم بدبختی رو برداشتی آوردی؟!» کاظم نگاهش را چندین بار بین گل و روبان‌ها رد و بدل کرد و بالاخره مثل اینکه چیزی را درک کرده باشد، لب پایینش را گزید و به‌سرعت تاجِ گل را توی سطل زباله پرتاب کرد: «اوه! من نمی‌دونستم اون گلِ ختمه! فقط دیدم اون رو به زباله انداختن و خب... من حیفم اومد و برداشتمش، چون گل‌ها خیلی زیبا هستن.» راضیه سری از تأسف تکان داد و دست‌هایش را به سینه زد: «واقعاً که! حداقل یه ساندیس...» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد و پزشک با چهره‌ای خسته بیرون آمد. هر سه به‌سمت او هجوم بردند و طوری نزدیک شدند که بوی تند و تیزِ سیرِ ناهارشان، دکتر را مسموم کرد و او ناچار شد ماسک را روی دماغش بکشد: «همراهان آقای وراثتی شما هستین؟» راضیه به‌طور ناگهانی توی سرش کوبید و جیغ زد: «وای! چی شده دکتر؟ فلج شده؟» «خانم لطفاً آروم باشین! چیزی نشده! یه شکستگی ساده بود. خوشبختانه نیازی به جراحی نیست، ولی گچ باید حداقل شش تا هشت هفته دستشون بمونه تا استخوان کامل جوش بخوره. اجازه‌ی فعالیت‌های سنگین به ایشون ندین چون هر فشاری باعث می‌شه دوباره به همون شکلِ اولیه برگرده.» کاظم به‌دقت حرف‌های دکتر را در حافظه‌اش ثبت کرد. دکتر نگاهی به اطراف انداخت، سپس سرش را جلو آورد و با صدای آرام‌تری گفت: «آقای وراثتی ادعا کردن دستشون لای در مونده، ولی کوفتگی‌های اطرافِ مچ نشون می‌ده یکی عمداً دستِ ایشون رو شکونده!» نفس‌های کاظم به شماره افتاد و سعی کرد با کسی ارتباط چشمی برقرار نکند. راضیه اشک‌های نمادینش را با گوشه‌ی شالش پاک کرد و با حرص گفت: «الهی جفت دستاش بشکنه، قلمِ پاهاش خُرد بشه؛ سگِ درگاهِ داداشم شه!» کاظم با وحشت چشم‌هایش را توی کاسه چرخاند و از آن‌ها فاصله گرفت: «من می‌رم ببینمش!» سپس سرش را چرخاند و وقتی کسی حواسش نبود، یک شاخه گلِ داوودی از سطلِ زباله بیرون کشید، زیرِ ترنچ‌کتش قایم کرد و وارد اتاق شد. دین با شانه‌هایی افتاده، روی تخت نشسته بود. پاهایش را آویزان کرده و نگاهش خیره به دستی بود که تا آرنج آتل‌بندی شده بود. کشتی‌هایش طوری غرق شده بودند که متوجهِ باز و بسته شدنِ در نشد. کاظم شاخه گل را از زیرِ ترنچ‌کتش بیرون کشید و با قدم‌هایی آرام جلو رفت. از تماشای دین در آن حالتِ خُرد و غمگین از خودش متنفر شد. زبانش را روی لب‌های خشکش کشید و آهسته گفت: «سلام دین!»
#supernatural #persian_spn

ضربان قلبش روی هزار رفته بود؛ چشمانش را بست و سرش را به صندلی تکیه داد. انگار توی دلش رخت چنگ می‌زدند. دین در حالی که دست‌های خیسش را با کتِ تنش خشک می‌کرد، به ماشین نزدیک شد. درِ عقب را باز کرد و کیف چرم را از روی صندلی برداشت: «می‌رم این رو تحویل بدم.» چشم‌های کاظم مثل وزغ باز شد؛ لعنت! حالا چطور باید این مردکِ کله‌شق و سلیطه را قانع می‌کرد؟! «وایسا! با ماشین می‌ریم، دین!» او در را بست، اما صدایش به گوش می‌رسید: «می‌خوام یه کم هوا بخورم.» کاظم آشفته بود؛ صداهای توی سرش یک لحظه امانش نمی‌دادند. هوفی کشید، درِ پژو را باز کرد و با شدت به‌هم کوبید. دین از صدای کوبشِ وحشیانه‌ی آن برگشت و با غضب به او چشم دوخت: «دین، نمی‌تونم بذارم اون رو ببری!» دین چند قدم عقب رفت: «نمی‌تونی یا نمی‌خوای؟» «هردو!» دین لب‌های خشک‌شده‌اش را تَر کرد و با تردید گفت: «فقط بگو تو هنوزم برای کامران کار می‌کنی؟ اگه واقعیت رو بگی کیف رو بهت می‌دم!» هیچ اثری از شوخی، ترحم یا مهربانیِ چند لحظه‌ی پیش در چهره‌ی مردِ بارانی‌پوش دیده نمی‌شد: «اون کیف لعنتی رو بده من!» دین پوزخندی زد و با تخسی گفت: «منظورت چیه؟! این‌همه خرد و خاکشیر نشدم که این لعنتی رو دودستی تقدیم کامران کنم.» کاظم قدم‌هایش را تند کرد که باعث شد دین مثل مارمولک بدود: «دین، فقط یک بارِ دیگه می‌گم! اون کیف رو بده من!» کاظم سرعت گرفت و پشت سرش دوید، اما دین مثل یک فشنگ در می‌رفت. در نهایت بازویش را به چنگ انداخت و او را داخل کوچه‌ی خلوت و باریکی پرتاب کرد. دین دستش را به دیوار گرفت تا تعادلش را حفظ کند: «چته؟ دیوونه‌ای؟!» کاظم نفس‌نفس می‌زد: «نمی‌خوام بهت آسیب بزنم دین!» دین کیف را کمی عقب‌تر انداخت و از جیبش یک چاقوی پروانه‌ای بیرون کشید. تیغه را توی هوا چرخاند و چند حرکتِ نمایشیِ حرفه‌ای اجرا کرد، پوزخندی زد و با غرور گفت: «فکر نکنم مشکلی داشته باشه! من از بچگی چاقوکش بودم.» کاظم به‌سمتش خیز برداشت و در کسری از ثانیه مچِ دست او را گرفت و پیچاند. مهارت‌های دست‌آموز و خیابانیِ دین در برابر سال‌ها آموزشِ حرفه‌ایِ کاظم، تقریباً مضحک به‌نظر می‌رسید. چاقو از دست دین لغزید و به زمین افتاد؛ وول می‌خورد و سعی می‌کرد راه فراری پیدا کند، اما بی‌فایده بود. کاظم در حالی که دندان‌هایش را به‌هم می‌فشرد زیر گوشِ دین، طعنه زد: «حواست باشه دستت رو نبُری!» فشاری که همچنان به مچِ دستِ دین وارد می‌شد، او را مجبور به زانو زدن کرد. نفس‌های دین در سینه حبس شده بود. دستِ دیگرش را بی‌رمق روی دست کاظم گذاشت که مثل یک انبردست به او چسبیده بود: «باشه، ولم کن!» صدایش به‌سختی از میان دندان‌های فشرده‌اش بیرون آمد، رگ‌های گردنش برجسته شده بود. ناگهان، با فشاری وحشتناک و ناگهانی از جانب کاظم، صدای شکستن استخوان‌های دستش توی کوچه‌ی خلوت پیچید. دین از درد فریاد خفه‌ای کشید و در خود مچاله شد. کاظم، با چشمانی گشادشده از وحشت و دستانی که هنوز گرمای دستانِ دین را حس می‌کرد، کیف را از روی زمین قاپید. نمی‌خواست به او صدمه‌ای بزند؛ خدایا... چه مرگش شده بود؟ لب زد: «ببخشید... ببخشید دین!» سپس دوید و از خمِ کوچه ناپدید شد.
#supernatural #persian_spn

کاظم فرمانِ ۴۰۵ را چرخاند و یک کوچه پایین‌تر از کلانتری، جلوی یک سوپرمارکت ایستاد: «چی برات بخرم؟» دین دماغش را بالا کشید و سرش را به‌نشانه‌ی «هیچ» تکان داد. طوری کیفِ چرم را در آغوشش گرفته بود که انگار کسی قصدِ تصرفِ آن را دارد. جانعلی فقط به‌زورِ تهدید و فشارِ امیرسام بی‌خیالِ دویست هزار دلارِ باقیمانده شده بود. برادرش، جواد و گودرز -که تمامِ مدت کشیکِ دمِ در بود-، با هوندا به پناهگاه برگشته بودند و دینعلی مسئولیتِ تحویلِ کیف به کلانتری را بر عهده داشت. کاظم برای اینکه جو را عوض کند، دستش را به‌سمت ضبط برد: «دوست داری چی گوش بدی؟» دین شمرده‌شمرده گفت: «هیچی!» او سرش را تکان داد و دستش را روی چرمِ بی‌کیفیتِ فرمان کشید. اولین‌باری بود که سکوت تا این حد برایش آزاردهنده جلوه می‌کرد: «جاییت درد می‌کنه؟» دینعلی پوزخندی زد و سرش را به‌سمت او چرخاند: «چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ حالم از این ترحم و دلسوزی‌های بیخودی به‌هم می‌خوره!» رفتارهایش درست مثل یک پسربچه‌ی تازه‌به‌دوران‌رسیده بود. کاظم از این فکر لبخند کوچکی زد. دلش می‌خواست دستش را نزدیک‌تر ببرد و موهای مرتبش را به‌هم بریزد: «نه، دین! چرا فکر می‌کنی دارم بهت ترحم می‌کنم؟ تو قوی‌ترین مردی هستی که تا حالا دیدم! شکلات می‌خوای؟ بستنی... یا چی؟» دین کیف را روی صندلیِ عقبِ ماشین گذاشت و گفت: «می‌خوام دست و صورتم رو بشورم.» کاظم زیر لب گفت: «می‌خوای باهات بیام؟» دین همان‌طور که پیاده می‌شد، لب زد: «نه، الان برمی‌گردم.» کاظم هوفی کشید و سرش را روی فرمان گذاشت. به‌حدی از دستِ جانعلیِ بی‌شرف عصبی بود که دلش می‌خواست دوباره به آن خانه برگردد و استخوان‌های آن مردکِ معتادِ بی‌همه‌چیز را خرد کند. کاظم اگر دینعلی داشت، آن را توی شیشه می‌گذاشت و دورش حصار می‌چید که مبادا کسی به او آسیب برساند؛ الحق که جانعلی سزاوار یک گوشمالیِ حسابی بود. جوگیر شد تا به‌زودی خدمتِ مردکِ خرفت برسد، اما صدای موبایلش او را از فکر بیرون کشید: «الو جواد؟» «س... سلام بابا کاظم.» «رسیدین خونه؟» انگار که جواد خودش را به جای خلوتی رسانده بود چون صدای جیغ‌های راضیه دورتر شد: «رسیدیم اما، کامران گفت باید کیف رو بیارین پیش خودم!» کاظم سیخ نشست: «اون از کجا فهمید؟» صدای پسر جوان با کمی مکث به گوش رسید: «خب، من زنگ زدم گفتم بهش!» فریاد «چی» کاظم گوشِ فلک را کر کرد: «مگه تو احمقی؟ به کامران گفتی ما می‌خوایم کیف رو بدیم کلانتری؟!» کامران پشتِ خط بود. کاظم از خشم و استرس و فشاری که به او وارد شده بود، دست‌هایش می‌لرزید. دکمه‌ی تماس را لمس کرد و صدای آرام اما محکمِ کامران اکرمی توی گوشش پیچید: «اوه نواب! این برای تو ریسک خیلی بزرگیه که با طنابِ وراثتی‌ها بیفتی توی چاه! می‌دونی که خوب بلدم کلکِ همه‌تون رو بکنم.» صدای کاظم خشن و دورگه شده بود: «چی می‌خوای؟» «ساده‌ست! یک ساعت وقت داری؛ یا کیف رو پیش من میاری یا بال‌های پروانه رو می‌چینم؛ شاخ‌های گراز رو می‌شکنم و خودت و جواد رو دربه‌در می‌کنم.» کاظم پوزخندی زد و با غرور گفت: «از تو نمی‌ترسم، هر کاری از دستت برمیاد بکن!» آخرین جمله‌ی کامران، مثل ناقوسِ مرگ توی گوشش پیچید: «واو! چه شجاع! حالا به‌نظرت اگه پروانه بفهمه قاتلِ آدم تویی، باهات چیکار می‌کنه؟!»
#supernatural #persian_spn

دکتر دین وراثتی رو مشاهده میکنید، پس از شیفت های پی‌درپی و رسیدن به منزل ✨
دکتر دین وراثتی رو مشاهده میکنید، پس از شیفت های پی‌درپی و رسیدن به منزل ✨

توروخدا یکی منو با این ورژن دین بنویسه😭😭😭 التماس میک

واییییییییینسنسسمسمس حق بخدا😭😭😭

https://t.me/Persian_SPN/551 دکتر دین وراثتی رزیدنت ارتوپد 😔✨

تا حالا دلم نخواسته بود برم دیت ولی الان میخام

دینعلی اگه تو خانواده گوه جانعلی بزرگ نمیشد و عده آدم بهتر دورش بودن :
دینعلی اگه تو خانواده گوه جانعلی بزرگ نمیشد و عده آدم بهتر دورش بودن :

★ 54 جانعلی سرش را چرخاند و مثل یک گرگِ زخمی به او نگاه کرد: «باید تو رو هم می‌زدم!» امیرسام بی‌اعتنا از کنار مردی که پدر نامیدنش خطای محض بود، رد شد و تنه‌ای به او زد. قدم‌هایش را به‌سمت دین تند کرد و روبه‌روی او ایستاد: «اون تو رو می‌زد؟» سکوت. «دین، من رو نگاه کن!» دین سرش را بلند کرد. نگاهِ خسته و بی‌روحش را توی چشمان او انداخت و با صدای خشکی گفت: «بس کن، بیا بریم.» امیرسام مثل بمبی در حالِ انفجار دستش را جلو برد و بلوز دین را بالا زد؛ کاظم که گلویش را می‌مالید، نیم‌خیز شد و با بهت به دین نگاه کرد. آثار کهنه‌ای از زخم‌های متعدد، در قسمت پشت و کمرِ دین خودنمایی می‌کردند. صدای سام توی گلویش شکست: «این ردها... هیچ‌وقت از زد‌وخوردِ خیابونی نبود، نه؟» دین لباسش را با خشونت از چنگِ او بیرون کشید: «چرت‌وپرت نگو سام!» اشک بی‌اختیار از گونه‌های امیرسام جاری شد و با صدایی خش‌دار و زخمی فریاد زد: «لعنتی! تو راجع به این‌ها جوک می‌گفتی!» دوباره به‌سمتش حمله برد و بلوزش را بالا کشید؛ عمیق‌ترین زخمی که در پهلوی او بود نمایان شد: «تو سرِ این، یک ماه توی بیمارستان بستری شدی! وقتی اومدم دیدنت، خندیدی و گفتی سرِ طرفداری از پرسپولیس، یکی میلگرد فرو کرده توی کمرت!» دین بازوی امیرسام را گرفت و به‌عقب هل داد. چشمانش نم‌دار شده بود. با صدای ضعیفی نالید: «بس کن!» «بهم می‌گفتی دین! اصلاً فکر نکردی شاید من این زندگی و فداکاریِ احمقانه‌ات رو نمی‌خوام؟ فکر نکردی چه بلایی سرم میاد؟» دین پشتِ دستش را روی اشکی که از گونه‌اش سرازیر شده بود کشید و گفت: «من به‌خاطرِ محافظت از تو اجازه نمی‌گیرم سام.» برادر کوچک‌تر با عجز فریاد زد: «چرا نذاشتی منم ازت محافظت کنم؟» سپس با هق‌هق، خودش را توی آغوش برادرش انداخت و زار زد. دست‌هایش را دور بازوهای او پیچید و دین مثل دوران بچگی، پیراهنش را نوازش کرد. امیرسام سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. اگرچه دین از لحاظ عاطفی دورِ خود حصاری سنگی کشیده بود، اما در همان حال زیباترین نوعِ حمایت و فداکاری را داشت. ایثار او برای خانواده‌اش همیشه بی‌تکلف و به نجیب‌ترین شکلِ ممکن بود. امیرسام از میانِ گریه گفت: «کاش بتونم برات بمیرم دین!» دین در میانِ اشک‌هایش خندید: «اون‌وقت باید از روی جنازه‌ی من رد شی!» امیرسام لبخندی زد؛ دست‌هایش را دور برادرش محکم‌تر حلقه کرد و زیر لب گفت: «معذرت می‌خوام که بهت گفتم شبیه بابا هستی!» جانعلی مثل خرمگسِ معرکه خودش را جلو انداخت: «احمق‌های بی‌شعور! مگه دارین راجع به یه حیوون صحبت می‌کنین؟ کم آب‌ونون دادم بهتون؟ شما ماتحتتون رو در مقابل مردا محافظت کنین!» امیرسام خودش را از آغوش دین بیرون کشید، سرش را به‌نشانه‌ی احترام برای او بالاپایین کرد و سپس چند قدم فاصله گرفت و فریاد زد: «جواد، بیا تو!» جواد با تأخیر کوتاهی خودش را رساند و قدمی به جلو گذاشت. توی دستش یک کیف سامسونتِ چرم بود. دین چند بار پلک زد تا تصویر را واضح ببیند. جانعلی رنگ از رخساره‌اش پرید و با لکنت گفت: «وایسا! اون... اون چیه دستت؟» جواد قفلِ کیف را گشود و دلارهای پخش‌وپلا توی آن را به‌سمت حضار گرفت. مریم که آبِ دماغش را با گوشه‌ی روسری‌اش می‌گرفت، با وحشت جلو رفت. امیرسام پوزخندی زد و با تلخی گفت: «می‌دونی من مطمئن بودم که این پول‌ها دستِ توئه، اما تنها کسی که با وجودِ فیلم و مدارک، دلش می‌خواست تو رو باور کنه دین بود! اون کلی تلاش کرد تا ما رو متقاعد کنه که تو از هیچی خبر نداشتی!» جانعلی به‌سمتش خیز برداشت؛ دستش را بالا برد تا توی گوش او بزند، اما سام مچِ دستِ پیرمرد را توی هوا گرفت و فشار داد: «نه، حاجی! دیگه تموم شده! تنها لطفی که بهت می‌کنم، تو رو همراهِ این کیف تحویل پلیس نمی‌دم!» جانعلی دستش را از فشارِ او آزاد کرد و مثل مارِ زخمی به خود پیچید: «شما احمق‌ها به چه حقی به گاوصندوقِ من دستبرد زدین؟ این دلارها خون‌بهای آدمه!» امیرسام خندید. آن‌قدر خندید تا در انتها چشم‌هایش از اشک پُر شد: «خون‌بهای آدم؟! تو که می‌گفتی اون یه هم‌جنس‌گرای آشغاله! چطور خودش برات عزیز نبود اما حسابِ خون‌بهاش رو داری؟» جانعلی به سینه‌ی او زد و او را به‌عقب هل داد: «برای من ادای آدم‌هایی که خیلی حالیشونه رو در نیار! به تو هیچ ربطی نداره! کیف رو بذار زمین و هری!» امیرسام موهای مزاحمی که جلوی چشمانش ریخته بودند را با دستش بالا زد: «صد هزار دلارِش رو خرج کردی! خیلی کنجکاوم بدونم چه کوفتی باهاش کشیدی.» سپس نگاهش را به مریم که یک گوشه کز کرده بود، انداخت و با ناباوری ادامه داد: «تو خبر داشتی! هر کاری کردین دوتایی کردین!» این اولین باری نبود که دو برادر، شانه‌به‌شانه و با دلی شکسته از خانه‌ی پدریِ خود خارج می‌شدند؛ زندگی به آن‌ها تا ابد یک خانواده‌ی نرمال بدهکار بود.
#supernatural #persian_spn

میشه لطفا عکس بچگیای دین که موش دستشو گاز گرفته هم داشته باشیم؟

انتظار حمایت و نظر و اینجور چیزا دارم ازتون چون خیلی پارتای سختی بود برام، کلی زحمت کشیدم نمیدونید چه بلایی سرم اومده.

کاظم قابلمه‌ی خورشت را توی سفره گذاشت و چهارزانو کنار دینعلی نشست. دلتنگی و بوی خوشِ قرمه‌سبزیِ مادر، باعث شد دینعلی مثل یک قحطی‌زده به‌سمت غذا هجوم ببرد. قاشق اول را توی دهانش گذاشت، چشمانش را روی هم گذاشت و داشت لذت می‌برد که جانعلی سکوت را شکست: «شنیدم کار پیدا کردی!» عادتش بود! مشاجره‌های خانوادگی همیشه سرِ سفره‌ی غذا رخ می‌دادند. دینعلی کمی مکث کرد تا غذای توی دهانش را بجود و سپس با صدای آرامی گفت: «بله حاجی!» جانعلی پیازی را با دست نصف کرد و یک‌جا گوشه‌ی لپش جا داد: «برای یه حمال همه‌جا کار هست! این برات آسون‌تر بود تا اینکه از مغزت کار بکشی و مثل برادرت درس بخونی!» کاظم خشکش زد و با بهت به چهره‌ی ازخودراضیِ او نگاه کرد. دین قاشق را توی دستش فشار داد و بدون اینکه سرش را از توی سفره بلند کند، با صدای خفه‌ای گفت: «تو درس‌خوندنِ امیرسام رو هیچ‌وقت تأیید نمی‌کردی!» جانعلی قاشق را به دهانش برد و برنج را هورت کشید: «من از همون اول می‌دونستم از تو چیزی در نمیاد!» سپس نگاهش را زیرچشمی به کاظم انداخت: «حالا توی این سن و سال با این مرد صمیمی شدی؟! اگه تو زیر پای آدم نمی‌نشستی الان زنده بود.» پلو و خورشتِ خوش‌طعمِ یک دقیقه‌ی پیش، در مقابلش یک بشقاب شیشه خرده بود. هر قاشقی که دین توی دهانش می‌برد، ابتدا توی گلویش گیر می‌کرد؛ به‌زحمت مری‌اش را می‌شکافت و سپس عبور می‌کرد. آن‌قدر قاشق را توی دستانش فشار داده بود که انتظار می‌رفت هر لحظه بشکند. «نمی‌دونم مشکل از من بوده یا تربیت مادرت که این‌جوری شدی!» مریم نیشگون ریزی از زانوی شوهرش گرفت: «خدا مرگم بده، بس کن!» تمام نمی‌شد، این تازه شروعش بود: «ای بابا خانم، مگه یادت رفته ما چقدر دردسر داشتیم سرِ این؟» طوری «این» را کشید که گویا راجع به یک گوساله، حیوان خانگی یا در بهترین تعبیر، درخت صحبت می‌کند. کاظم نگاهش را به دین دوخت. مگر او چه‌کار کرده بود که مستحق چنین برخوردی باشد؟ هرگز دین را تا این حد مظلوم، بی‌دفاع و ساکت ندیده بود؛ انگار نه انگار همان پسر سلیطه و پررویی است که همه را عاصی می‌کند. او فقط سرش را پایین انداخته و با غذایش بازی می‌کرد. جانعلی طوری قاشقش را توی بشقاب چینی کوبید که دین از جا پرید: «هرچقدر ول‌چرخیدی بسه! از فردا می‌ری نونوایی و با این مردکِ گیج‌تر از خودت، که نمی‌دونم چه سر و سری باهاش داری، قطع ارتباط می‌کنی! نمی‌خوام باز هم اسمِ خانوادمون بد در بره که پسرِ حاج وراثتی با پسرای مردم می‌گرده! مرد باش!» دین با گوشه‌ی لبش جوید و سرش را بالا گرفت تا اشک‌های سمج و بی‌خود، از چشمانش سرازیر نشوند. لعنتی! چرا امیرسام پیام نمی‌داد؟ غیرتِ کاظم اجازه نمی‌داد که تا این حد دین‌آزاری را ببیند و سکوت کند. پس نگاه غضب‌آلودش را به پیرمرد انداخت و با تِنِ صدای آرام اما محکمی غرید: «با اون درست صحبت کن! اجازه نمی‌دم به افرادی که دوستشون دارم آسیب بزنی.» جانعلی پارچ نوشابه‌ای را که وسط سفره بود با پا لگد کرد و به‌سمت کاظم حمله‌ور شد: «اصلاً به تو چه ربطی داره که من با پسرم چیکار می‌کنم؟» زانوی جانعلی توی قرمه‌سبزی رفت؛ خودش روی کاظم خم شد و گردنش را فشار می‌داد. مریم به صورتش چنگ انداخت و داد و فریاد می‌کرد. دین اشکی را که روی گونه‌اش سرازیر شده بود، سریع با آستینش پاک کرد تا کسی نبیند. چون گریه برای مرد ضعف بود و جانعلی به او می‌گفت مرد باشد! دین زیر لب نالید: «بس کنید!» چشم‌های کاظم از فشاری که پیرمرد به گردنش می‌آورد چپ شده بود و هرچقدر بال‌بال می‌زد نمی‌توانست تنِ لشِ او را از خود دور کند. دینعلی در نهایت کاسه‌ی صبرش لبریز شد و فریاد زد: «بس کنین! می‌دونی حاجی؟ من اصلاً مرد نیستم، باشه؟ دست از سرم بردار! من دیگه هیچ‌وقت به خونه‌ای برنمی‌گردم که هر ثانیه‌اش تحقیر شدم!» جانعلی کاظم را ول کرد و به‌سمت او خیز برداشت: «بلبل‌زبونی می‌کنی؟ ای کاش مامانت جای تو سنگ زاییده بود! دلم خوش بود پسر دارم که توی پیری عصای دستم بشه! این از تو و اون از داداشِ احمقت که مثل زن‌ها مو بلند می‌کنه! فکر می‌کنی پیر شدم، ها؟ ولی هنوزم می‌تونم مثل قدیم تو رو مثل سگ کتک بزنم... .» «تو دین رو کتک می‌زدی؟!» این امیرسام بود که با بهت، خشم و ناامیدی توی آستانه‌ی در ایستاده بود و به آن‌ها زل زده بود. پدرش... پدرش او را کتک می‌زد و چطور دین هرگز راجع به این مسائلِ مهم با او صحبت نکرده بود؟
#supernatural #persian_spn