𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
قناة بسيطة
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
284
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+2230 أيام
أرشيف المشاركات
بچهها من دوران روبیکا داشتم روی این قسمت تحقیق میکردم بعد به زحمت توی بینتی اسکوپولامین رو پیدا کردم راجع بهش تحقیق کردم، بعد تازه هانیبال رو اون زمان استارت زده بودم که یهو دیدم هانیبال به ویل اسکوپولامین میداده پشمام ریخته بود 😭😭😂
جانعلی در یک لحظه روی زمین صاف نشست. انبر از دستش افتاد و با چشمهایی گشاد شده به آنها زل زد:
«ای چشمسفیدهای حمال! زاغسیاه منو چوب میزنین؟ حیف اونهمه زحمتی که براتون کشیدم!»
دین از شدت شوک قفل کرده بود، اما امیرسام با شهامت یک گام دیگر جلو رفت و گوشیاش را بالا آورد:
«دستم روی شمارهی ۱۱۰ئه! میگی یا زنگ بزنم؟»
جانعلی با عصبانیت شیر پیکنیک را چرخاند و آتش را خاموش کرد. چشمش را روی صورت آن چهار نفر چرخاند و بالاخره با حرص غرید:
«آره! اصلاً خوب کاری کردم! وقتی گودرز اون کیف لعنتی رو واسه من آورد، این کاظم روز بعدش مثل سگِ بوکش اومد سراغم و کیف رو ازم خواست. منم هولش دادم عقب... سرش خورد به جدول و افتاد لب جوب! نه خونی ازش رفت، نه سرش شکافته شد، ولی من ترسیدم و فرار کردم. تا اینکه فرداش دیدم پسر احمقترم دستشو گرفته و آوردهتش توی خونه!»
جانعلی نگاه خبیثش را به کاظم دوخت و ادامه داد:
«از اون ضربهای که خورده بود یکم منگ میزد، اما میدونستم حافظهش دیر یا زود برمیگرده و همه چی رو لو میده. پس زنگ زدم به قاسم تریاکی، ازش نفس شیطان¹ رو با قیمت گزاف خریدم و هر روز کمکم به این احمق تزریق میکردم تا کلاً مغزش تعطیل بشه! تا اینکه از اینجا رفتید و پیداتون نشد... حالا هم برام مهم نیست! پولها که از دستم رفت، شماها هم برید به درک!»
کاظم با پاهایی لرزان چند قدم جلو رفت. دستهایش را روی سرش گذاشت و نالید:
«خدایا... یادمه... قیافهی وحشتناکش توی تاریکیِ شب یادمه! آره... بهم تزریق میکرده... چطور دردش رو حس نکردم؟ چطور متوجه نشدم... خدایا!»
دینعلی جلو رفت، دستش را روی شانهی لرزان کاظم گذاشت:
«آروم باش کاظم...»
بعد سرش را بالا آورد، چشم در چشم جانعلی دوخت و با صدایی که از ته چاه میآمد گفت:
«و تو جانعلی... دیگه پدر من نیستی!»
جانعلی چشمهای سرد و بیرحمش را به او دوخت و بیدرنگ پرت کرد:
«تو که هیچوقت پسر من نبودی!»
دین بغض سنگینش را قورت داد، پوزخند تلخی زد و اینبار واقعا برای همیشه خانهی پدریاش را ترک کرد.
¹ نفس شیطان: اسکوپولامین
#persian_spn
دینعلی حتی نمیتوانست بابت خلاص شدن از دست آن گچ سفت و سنگینی که یک ماه تمام امانش را بریده بود خوشحالی کند. بیآنکه زحمت درست پوشیدن کفشهای گلیاش را بکشد، سوئیچ ماشین را از روی کابینت برداشت:
«من میرم خونهی جانعلی. اگه این کار هم زیر سر خودش بوده باشه، دیگه پسری به اسم دینعلی نداره!»
کاظم که دلش از حمایت او گرم شده بود، سریع پشت سرش راه افتاد. امیرسام و راضیه جلوتر، خودشان را توی ماشین پرت کردند. راضیه درست قبل از بستن در، با تحکم به جواد گوشزد کرد:
«واسه ناهار از همون سیبزمینیهای سبزِ توی کابینت استفاده میکنی! روتختی و روبالشتیها هم باید تا برمیگردیم شسته شده باشن!»
دینعلی پایش را روی گاز فشرد و با سرعتی دیوانهوار به سمت مقصد راند. پراید سابقش هنوز همانطور بلااستفاده جلوی در خانه پارک شده بود، اما دین دیگر دلتنگ روزهای خفتبار گذشته نبود. راضیه انگشتش را روی زنگ گذاشت و به محض باز شدن در، هر چهار نفر به داخل هجوم بردند.
مریم با دیدن آنها، گوشهی چادرش را به دندان گرفت و جلوتر از همه ایستاد:
«باز چی شده؟ چه خبرتونه اول صبحی؟»
جانعلی اما با خیال راحت وسط هال لم داده بود. پیکنیک و منقلش را مقابل خود قرار داده بود و با انبر، زغال را جابهجا کرد و بیآنکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
«بذار بیان زن... اومدن بابت غلطهایی که کردن معذرتخواهی کنن!»
دین پاهایش را روی زمین کشید و درست بالای سر او ایستاد. اولین باری بود که به او سلام و ادای احترام نمیکرد:
«تو با کاظم چیکار کردی؟»
جانعلی زغال سرخشده را از روی منقل برداشت و با خونسردی گفت:
«من مثل تو نیستم؛ علاقهای به مردها ندارم.»
راضیه دستش را جلوی دهانش گرفت تا از خنده منفجر نشود. مریم جلو رفت و با دلخوری گفت:
«اینطور نگو جانعلی! تو اینطور بگی مردم چیها که نمیگن!»
دینعلی به موهایش چنگ زد؛ از شدت عصبانیت تمام تنش میلرزید. امیرسام که تا آن لحظه ساکت و دستبهسینه ایستاده بود، با همان لحن سرد همیشگیاش رو به جانعلی گفت:
«اگه سرنگ و شیشهی خالیِ اسکوپولامین با اثر انگشت خودت رو پیدا نمیکردیم، شاید حق با تو بود. حالا بگو چرا این کار رو کردی تا به پلیس زنگ نزدم!»
کاظم با صدایی آهسته و گیج وسط حرفش پرید:
«کِی؟ ما که اصلاً جایی رو نگشتیم..!»
امیرسام بیآنکه چشم از جانعلی بردارد، خیلی آرام زیر لب گفت:
«خفهشو کاظم.»
#persian_spn
کاظم دو زانو روی موکت مندرس نشسته و زانوی غم بغل کرده بود.
«تموم چیزایی که باید بهتون میگفتم همینه. یه ضربه که نسبتا شدید بوده به سرم خورده و بعد، کلی بهم اسکوپولامین تزریق شده! باورتون میشه؟ یکی داشته من رو دستکاری میکرده، این وحشتناکه!»
دینعلی مشتش را روی کابینت کوبید و لیوان فلزی با صدای بدی از روی آن به زمین افتاد.
«کار کامران حرومزادهست! مگه این که دستم بهش نرسه!»
امیرسام که تند تند روی کیبورد گوشیاش تایپ میکرد تشر زد:
«دین یه لحظه ساکت شو!»
کاسه صبر راضیه لبریز شد. پایش را دراز کرد و با کفش یکی محکم توی ساق پای امیرسام زد.
«داری به کی پیام میدی الدنگ؟»
سام آخی گفت و خم شد.
«راضیه یه لحظه اجازه بده! دارم تحقیق میکنم. اینجا نوشته که اسکوپولامین یه ماده تزریقیه که اراده فرد رو سلب میکنه، توی توهم میبره و باعث میشه وقایع رو کلاً فراموش کنه! با اون ضربهای هم که به سرت خورده، طبیعیه هیچی یادت نیاد... یعنی یکی با سرنگ به طور مداوم بهت تزریق میکرده کاظم! هیچی یادت نمیاد؟ حتی یه سرنخ کوچک؟»
کاظم ابروهایش را در هم کشید و جملاتش را با تردید کنار هم چید.
«نمیدونم امیرسام... من خیلی از چهرهها رو جلوی چشمام میبینم که حتی یادم نمیاد کی هستن.»
جواد که گوشه تخت امیرسام نشسته بود کمی خودش را جلو کشید و گفت:
«چهرههایی که یادت میان رو بگو.»
کاظم چشمهایش را ریز کرد و به نقطه مقابلش خیره شد. زبانش را روی لبهای رنگپریدهاش کشید و زمزمه کرد:
«دینعلی رو میبینم...»
راضیه همان طور که نیمه نشسته روی تخت بود پایش را دراز کرد و با پاشنه هفتسانتیاش روی دکمه پنکه زد.
«اون رو که همه جا میبینی. جز دینعلی؟»
پنکه با صدای جیرجیر ملایمی روشن شد و پروانه بعد از یک دور چرخش از کار افتاد.
کاظم دوباره تمرکز کرد. این بار عمیقتر.
«راستش گاهی جانعلی رو هم میبینم. یه جور شبیه یه هاله.»
دینعلی نوچ کشیدهای گفت و پایش را روی تخت دراز کرد.
«بابا مخت تاب برداشته، چیزی نیست خودش درست میشه. امیرسام دوست داره همه چیز رو جنایی کنه!»
امیرسام نیمخیز شد و دستش را بالا برد.
«جانعلی؟ چی میبینی دقیقاً؟»
«اممم... میگم که مثل توهمه. گاهی توی تاریکی بالای سرم میبینمش!»
امیرسام موهایش را عقب زد، جلو رفت و پیش پای کاظم نشست.
« اسکوپولامین از آنالیز فولیکول موهات پیدا شده و این نشون میده تزریقهای مداوم و افت حافظه واسه چندین ماه پیشه... یعنی همون اوایل که باهات آشنا شدیم... کی اون قدر بهت نزدیک بوده که تزریق میکرده؟»
ناگهان سرجایش میخکوب شد، سرش را چرخاند و با بهت گفت:
«جانعلی... اگه جانعلی تمام این مدت بهت تزریق میکرده چی؟»
دین از جا بلند شد و با عصبانیت به سمت او خیز برداشت. سام دستهایش را بالا برد و قدمی به عقب برداشت.
«چرت نگو امیرسام! هر کوفتی میشه رو گردن اون ننداز!»
«بس کن دین! دیدی که دفعه قبل هم حق با من بود. یادته کاظم شبها توی اتاق بابا میموند؟ یعنی زمان کافی داشته که بهش دارو بده! جواد، بدو اون سنگبر رو بیار که کلی کار داریم!»
#persian_spn
یک ماه کذایی برای اعلام نتیجه آزمایش به سرعت برق و باد گذشت. توی همین مدت کوتاه، کاظم و دین بیشتر از قبل به هم نزدیک شده بودند. کاظم مدام به خاطر عذاب وجدانش به دین رسیدگی میکرد و این توجه، روند بهبودی دست شکسته دین را تسریع میکرد.
یک هفته قبل، کامران با هجومی وحشیانه برادران وراثتی و کاظم را از پناهگاه بیرون کرد؛ اما خوشبختانه ماشین دینعلی را نتوانست پس بگیرد، چون سند و تمام مدارک قانونی به اسم خودش بود و این باعث میشد دین به خود مفتخر باشد که گربه را دم حجله کشته و فیش کامران را کشیده است.
زندگی دستهجمعی چهار مرد و یک زن در یک کانکس کوچک، سختتر از این بود که کلمات آن را توصیف کنند. گودرز به آپارتمان خودش بازگشته بود و امیرسام کمی بیش از حد معمول ساکتتر و درونگراتر شده بود؛ همین باعث میشد راضیه قوانین سختگیرانهتری برای زندگیشان وضع کند، طوری که حتی به دینعلی و دست شکستهاش توجهی نمیکرد و از نه شب به بعد، مردها را مثل زباله جلوی در میگذاشت و در کانکس را قفل میکرد.
تجربه خواب بین سنگ و کلوخ و بوی نامطبوع، رویداد ناآشنایی برای برادران وراثتی نبود؛ اما جواد که لای پر قو بزرگ شده بود، به زحمت هر شب را به صبح میرساند.
بالاخره پس از فراز و نشیب فراوان، اینجا نقطهای بود که گذشته و آینده کاظم را تعیین میکرد. دینعلی روی صندلی انتظار نشسته بود و کاظم بالاخره پس از دو ساعت طولانی از مطب خارج شد. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود و طوری شل و وارفته قدم برمیداشت که هر لحظه امکان داشت روی زمین سقوط کند.
دینعلی به سمت او پرواز کرد و با دست سالمش بازوی او را گرفت:
«چته مرد؟ دکتر چی گفت؟»
کاظم با صدایی که از ته چاه درمیآمد زمزمه کرد:
«خونه تعریف میکنم.»
سپس نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
«بیا بریم گچ دستت رو باز کنیم.»
از رفتار باملاحظه کاظم، پروانهها توی قلب دین به پرواز درآمدند. در حالی که سوئیچ پژو را از جیب شلوار جین تنگش بیرون میکشید، گفت:
«نیازی نیست، توی کانکس با سنگ بُر میشکنیم.»
به محض اینکه ماشین در منطقه خاکی جلوی کانکس توقف کرد، راضیه دواندوان خودش را به آنها رساند. کاظم زیر لب غرولند کرد: «فضول» و از ماشین پیاده شد.
از اونجایی با کظ و دکتر وراثتی کون من و بقیه و بچم دینعلی سوزنده شد با اجازه بزرگترا ممد ملقب به کوسه ممد را خدمتتون معرفی میکنم.
ایشون در سطح کلانشهر تهران به همراه حمید مارمولک، مهدی دیس دیس، حسن طلا، رحیم ابگوشت و علی هلو به ترانزیت و جابهجایی تریاک سنتی درجه یک با بو و عطر ارگانیک مشغوله.
بعد در روز از روزا ایشون به طبق عادت میره سمت مشتری همیشگی، جانعلی. بعد اونجا چشمش میفته به پسر بزرگ جانعلی؛ یه پسر بور چشمرنگی که اصلاً جنسش با در و دیوار اون محلهٔ خاکی فرقی داشت. بعد همین نگاه باعث میشه کوسه ممد یک نه صد دل عاشق دینعلی بشه.
ولی هیچوقت جلو نرفت ممد، چون میدونس دینعلی هیچوقت یه ادم تریاکی خلافکارو قبول نمیکنه. برا همین شبا ممد تو خلوتش با یه لیوان چای و تریاک حسرت چشمای سبز زنگی رو میخوره که هیچوقت مال اون نشدن💔.
نکات اموزنده ای ک از پرشین سپن یاد میگیرم:
استخون شکسته جوش میخوره، اما قلب شکسته هرگز!
ریاکت و نظر ندید چنل و پاک میکنم ادامشم دیگه نمینویسم، اکانتمم دیلیت میکنم خودمم میکشم
پاهای دین روی صندلیهای پلاستیکی و غیر استاندارد مطب، خشک شدهبود. سرش را چرخاند و رو به کاظم که با اضطراب کتش را مرتب میکرد، گفت:
«نگران نباش، دکتر لبافی بهترین متخصص مغز و اعصاب منطقهست.»
با صدای منشی، کاظم از جا پرید. دینعلی تفی به کف دستِ سالمش انداخت و به موهایش کشید تا مرتب و براقتر به نظر برسد. بعد دستش را به پشت کاظم گذاشت و او را به سمت اتاق هدایت کرد.
با ورود آنها، دکتر لبافی روی صندلی چرمش جابهجا شد و لبخند محوی زد. مردی مسن با موهای جوگندمیِ مرتب و چشمان نافذ و تیزبینی که مو را از ماست بیرون میکشید. کتوشلوار سورمهایرنگ و شیکی به تن داشت که اندام استخوانیاش را در بر گرفته بود.
«بهبه! جناب وراثتی!»
دینعلی پا تند کرد و دست او را که به سمتش دراز شده بود، گرفت و فشرد.
«سلام دکتر. حالتون چطوره؟»
سپس نگاهش را توی اتاق چرخاند و پرسید:
«وحید کجاست؟»
«رفته اداره، دینعلی جان.»
دکتر نیمنگاهی به کاظم انداخت و آهسته گفت:
«خوشحالم بالاخره مشکلت حل شده و یکی توی زندگیت هست. دستت چیشده؟»
دینعلی تکسرفهای زد و بلند گفت:
«خوردم زمین.»
و برای جلوگیری از توضیحات کاظم، سقلمهای به او زد. دین روی یکی از صندلیها نشست و کاظم از سیر تا پیازِ تولد دوبارهاش در جوب -بهجز مسائلی که راجع به آدم به خاطر میآورد- را برای دکتر تعریف کرد.
دینعلی گوشهی اتاق از حجم بیحوصلگی، گچ دستش را میکند.
«خب آقا کاظم... میگی پنجشش ماهه که این فراموشی رو داری، اما هیچ دردی توی سرت حس نمیکنی؟ اصلاً یادت نمیاد ضربهای، تصادفی، چیزی داشته باشی؟»
کاظم در حالی که با انگشتان لرزانش با یقهی کت ترنجش بازی میکرد، سرش را پایین انداخت:
«نه آقای دکتر... فقط گاهی سرگیجه دارم؛ یه سری تصاویر میان توی ذهنم.»
دکتر لبافی نگاه تیزش را از روی صورت کاظم برداشت و با یک خودنویس گرانقیمت مشغول پر کردن چند نسخه شد.
«بسیار خب، من برای شما چند تا آزمایش مینویسم؛ همچنین لازمه ازتون امآرآی بگیریم که بدونیم ساختار مغزتون سالمه یا نه. یک چکاپ کامل خون و سمشناسی هم لازمه تا مطمئن بشیم مسمومیت خاصی باعث این فراموشی نشده. همچنین یه نوار قلب برام بیارید، ضربان قلبتون از حالت عادی بالاتره.»
کاظم آب دهانش را قورت داد و با لکنت گفت:
«چطور فهمیدین ضربان قلبم بالاست؟»
دینعلی پوزخند صداداری زد و دکتر لبافی با خونسردی و لبخند مرموزی گوشهی لبش گفت:
«برای فهمیدن این جزئیات احتیاجی به معاینه ندارم.»
کاظم خودش را عقب کشید. حس ترس و واهمه شدیدی از نگاه و توصیههای او میگرفت. دکتر نسخه را به سمت او هل داد و رو به دینعلی گفت:
«هوای دوستت رو داشته باش دینعلی جان! اگه بلافاصله بعد وقوع حادثه به متخصص مراجعه میکردین، نیازی به این همه آزمایش و هزینههای اضافی نبود.»
کاظم نسخه را مچاله و نامرتب توی جیبش چپاند. دینعلی از جا بلند شد و دوباره با دکتر دست داد.
« هزینههاش فدای سرش، ولی حق با شماست دکتر! به وحید سلام برسونین.»
بهمحض اینکه از مطب خارج شدند، کاظم با لحنی آرام گفت:
«آزمایش و ام آر آی قراره خیلی گرون باشه. من بیمه ندارم. میتونی بهم یه کم پول بدی؟»
«نه! هزینهها بخوره تو سرت. من نهایتش بتونم پول دوا و دکتر دست چلاقم رو بدم.»
کاظم سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. دین نباید آنقدر بی ملاحظه باشد و هر لحظه بابت دست شکستهاش به او عذاب وجدان بدهد. استخوان اگر بشکند ترمیم میشود، اما قلب شکسته؟ هرگز! دینعلی دست سالمش را توی جیبش فرو برد، موزی که از سبد میوهخوری در اتاق انتظار کش رفته بود، از جیبش بیرون کشید و با چنگ دندان آن را پوست کند. کاظم آهی کشید و برای اینکه جو را عوض کند پرسید:
«وحید کیه؟»
«رفیق دبستانم.»
«آهان، پسر همین دکتره؟»
دینعلی موز را توی دهانش گذاشت، خندید و به او چشمکی زد.
«پسرشه، ولی نه اونطور که تو فکر میکنی!»
«منظورت چیه؟»
دینعلی با دهان پر فقط سر تکان داد. کاظم نسخهی مچاله را از کتش بیرون کشید تا آدرس آزمایشگاه را بخواند.
#Supernatural #persian_spn
