ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Critical Inquiry

Critical Inquiry

الذهاب إلى القناة على Telegram

- Critical Research in Science - Neuroscience - Criticism of Pseudoscience and Research Misconduct ID: @Eyes_deceive

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
134
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-2077 أيام
-39930 أيام
أرشيف المشاركات
طب سوزنی، حجامت و زالودرمانی زیر ذره‌ بین شواهد علمی این پست قبلی هست که مرتبط با پست جدید میباشد برای عزیزانی که مطالعه نکرده‌اند مجدد ارسال کردم.

طب سنتی در سال‌های ۲۰۲۵-۲۰۲۶>> وقتی پای کارآزمایی‌های دقیق وسط می‌آید. آنچه شواهد واقعا نشان میدهند. طب سنتی را امروز میلیون ها نفر(یا حتی میلیارد) در دنیا استفاده میکنند و این خودش یک واقعیت است. اما سوال اصلی جای دیگری است. وقتی همین مداخلات وارد کارآزمایی‌ های بالینی دقیق (Randomized Placebo-Controlled Trial) میشوند، آیا همان اثری را که در تجربه‌های فردی یا گزارشهای سنتی برایشان گفته میشود هم نشان میدهند؟ بزرگترین آزمایش شکست خورد بزرگترین کارآزمایی نتیجه‌ای متفاوت نشان داد. یکی از مهمترین مطالعات این چند سال، مطالعه CHAIN بود که در مجله The Lancet منتشر شد. در این مطالعه یک فرآورده طب سنتی چینی به نام FYTF-919 برای خونریزی حاد مغزی بررسی شد. حجم مطالعه زیاد بود، طراحی آن پلاسبو کنترل (Placebo-Controlled) بود و از نظر روش‌شناسی جزو مطالعات با کیفیت بالا محسوب میشد. نتیجه جالب بود. هیچ تفاوت معناداری در بهبود عملکرد بیماران و میزان بقا یا کیفیت زندگی دیده نشد. بعد از انتشار مقاله هم نقدهایی مطرح شد، اما بیشتر این نقدها بر تحلیلهای پس از پایان مطالعه (Post-hoc analysis) تکیه داشتند؛ یعنی داده جدیدی تولید نشد که نتیجه اصلی مطالعه را تغییر بدهد. بررسی‌های سیستماتیک: الگویی از پوچی گاهی گفته میشود شاید یک مطالعه منفی بوده باشد و مطالعات دیگر نتایج متفاوتی داشته باشند. اینجا سیستماتیک ریویو اهمیت پیدا میکنند. در مرورهای کوکرین یا Cochrane Review بیش از صد مرور درباره طب سنتی چین بررسی شده است. از میان ۱۰۴ مرور، فقط ۵ مورد به نتیجه مثبت رسیده‌اند. در بیش از نیمی از آنها اصلا امکان نتیجه‌ گیری قطعی وجود نداشت چون کیفیت شواهد پایین بود یا مطالعات اولیه مشکلات روش‌شناختی داشتند. در بسیاری از همین مرورها کیفیت شواهد با ابزار GRADE در سطح پایین یا بسیار پایین ارزیابی شده است. طبیعی بودن با بی‌خطر بودن یکی نیست طبیعی ایمن نیست. یک تصور رایج این است که اگر یک فرآورده گیاهی باشد، پس احتمالا عارضه مهمی هم ایجاد نمیکند. اویدنس یا شواهد چند سال اخیر چنین برداشتی را تایید نمیکنند. پایگاه جهانی سازمان جهانی بهداشت (WHO VigiBase) بین سالهای ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۱ بیش از ۷۰۰ عارضه جدی مرتبط با داروهای سنتی را فقط در کشورهای آسیایی ثبت کرده است که ۱۷ مورد آنها به مرگ بیمار ختم شده بودند. از طرف دیگر پایگاه گزارش عوارض سازمان غذا و داروی آمریکا (FDA CAERS) نشان میدهد مکمل‌های گیاهی بالاترین نسبت پیامدهای شدید را در میان مکملهای غذایی داشته‌اند و نزدیک به ۷۸ درصد گزارش‌های ثبت‌شده جزو عوارض جدی بوده است. آسیب کبدی ناشی از گیاهان دارویی هم طی حدود یک دهه تقریبا سه برابر شده است. زردچوبه، کراتوم، عصاره چای سبز و گارسینیا کامبوجیا جزو موادی هستند که بیشتر از بقیه در این گزارش‌ها دیده میشوند. مشکلات ساختاری همچنان حل نشده باقی مانده‌اند مشکل فقط نتیجه مطالعات نیست و خود کیفیت مطالعات هم محل بحث است بخش قابل توجهی از مطالعات طب سنتی هنوز با مشکلاتی مثل کورسازی ناکافی، Allocation concealment و حتی نبود معیارهای تشخیصی استاندارد روبه‌رو هستند. همین مسائل باعث میشود خطر بایاس بالا برود و تفسیر نتایج دشوارتر شود. جالب اینکه در سطح دنیا فقط تعداد محدودی از کشورها برنامه اختصاصی تامین بودجه برای پژوهش‌های طب سنتی دارند و در بسیاری از آنها بودجه هر پروژه کمتر از صد هزار دلار است(رقمی که برای اجرای یک کارآزمایی بالینی بزرگ معمولا کافی نیست). سازمان جهانی بهداشت هم در راهبرد ده‌ ساله جدید خود (WHO Traditional Medicine Strategy 2025-2034) همین محدودیتها را پذیرفته است. این سند بیشتر چارچوب پژوهش را مشخص میکند[ یعنی هنوز راه‌ حل عملی برای برطرف کردن این ضعف‌های روش‌شناختی ارائه نشده است]. نارسایی قلبی؛ بعد از سال‌ها پژوهش هنوز شواهد قانع‌کننده‌ای وجود ندارد انجمن قلب آمریکا در بیانیه علمی خود صراحتا اعلام کرده که برای استفاده از طب مکمل و طب سنتی در نارسایی قلبی، داده قطعی و قابل اتکایی وجود ندارد. مرور مطالعات منتشرشده در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ هم تغییری در این نتیجه ایجاد نکرده است. بنابراین اگر فقط به کیفیت شواهد نگاه کنیم، فاصله میان محبوبیت جهانی طب سنتی و قدرت شواهد علمی هنوز زیاد است. هرچه طراحی مطالعه دقیقتر میشود، احتمال مشاهده اثر درمانی هم در بسیاری از موارد کمتر میشود. همزمان گزارش عوارض ناخواسته بیشتر شده و مشکلات روش‌شناختی هم هنوز در بخش قابل توجهی از مطالعات دیده میشوند. هیچکدام از اینها ارزش تاریخی یا فرهنگی طب سنتی را نفی نمیکند.اما از دیدگاه پزشکی مبتنی بر شواهد (evidence-based medicine)، محبوبیت یک روش درمانی به‌خودی‌خود معادل اثربخشی آن نیست و قدمت یک مداخله هم جایگزین شواهد تجربی باکیفیت نمیشود. -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

https://t.me/DVM_SRBIAU 🔵 قدیمی ترین کانال دامپزشکی دانشجویی در دانشگاه علوم تحقیقات تهران 🔵 رسانه دانشجویی دکتری و تخصص دا
https://t.me/DVM_SRBIAU 🔵 قدیمی ترین کانال دامپزشکی دانشجویی در دانشگاه علوم تحقیقات تهران 🔵 رسانه دانشجویی دکتری و تخصص دامپزشکی 🔵 کتاب 🔵 تکست 🔵 دعوت به همکاری در زمینه دامپزشکی 🔵 اخبار و اطلاعیه های دامپزشکی

تصمیم‌گیری عقلانی بدون احساسات؟ آیا می توان بدون احساسات تصمیمات منطقی گرفت؟ شاید بعد از خواندن بعضی کتاب‌های روانشناسی اینطور به نظر برسد که احساسات فقط مزاحم تصمیم‌گیری هستند و هرچه آنها را کنار بگذاریم تصمیم‌ها عقلانی‌تر میشوند. منتها اویدنس نوروساینس چنین تصویری را تایید نمیکند. مقاله‌ های زیادی طی سه دهه گذشته، به‌ویژه روی بیمارانی که vmPFC یا ونترومدیال پریفرونتال کورتکس یا آمیگدال آنها آسیب دیده، نشان داده‌اند که این افراد حافظه، IQ و استدلال منطقی نسبتا طبیعی دارند؛ ولی در تصمیمهای واقعی زندگی، از مسائل مالی گرفته تا روابط اجتماعی، بارها انتخاب‌های نامناسب انجام میدهند. در Iowa Gambling Task هم معمولا سراغ گزینه‌ هایی میروند که سود کوتاه‌ مدت و زیان بلندمدت دارند. نکته جالب این است که پاسخهای خودکار بدن مثل تغییر هدایت الکتریکی پوست هم قبل از انتخاب‌های پرخطر در آنها دیده نمیشود. بر همین اساس داماسیو فرضیه سوماتیک مارکر (Somatic Marker Hypothesis) را مطرح کرد. ایده اصلی این است که مغز فقط با محاسبه منطقی تصمیم نمیگیرد. سیگنال‌های هیجانی که از بدن و سیستم‌های هیجانی میآیند، بعضی گزینهها را از همان ابتدا به سمت خوب یا بد بایاس میکنند و تصمیم‌ گیری را مخصوصا وقتی آینده نامطمئن است، هدایت میکنند. افراد مبتلا به Alexithymia هم که در شناسایی احساسات خود مشکل دارند، دقیقا در همین نوع تصمیمها دچار افت عملکرد میشوند؛ ولی وقتی احتمال‌ها و پیامدها از قبل مشخص است، عملکردشان خیلی کمتر آسیب میبیند. منتها داستان به همین سادگی هم نیست. خود همین فرضیه سوماتیک مارکر طی سالهای بعد با نقدهای جدی روبه‌رو شده است. مثلا مایا و مک‌کللند نشان دادند شرکت‌کنندگان آیوا گمبلینگ تسک خیلی زودتر از آن چیزی که ابتدا تصور میشد، به صورت آگاهانه درباره خوب یا بد بودن دسته‌های کارت اطلاعات پیدا میکنند. یعنی الزاما اینطور نیست که همه چیز فقط با سیگنال‌های ناهشیار بدن پیش برود. مطالعه دیگری در سال ۲۰۲۲ هم نشان داد افرادی که vmPFC آنها آسیب دیده، هنوز انتخاب‌های ترانزیتیو Transitive و از نظر منطقی سازگار انجام میدهند؛ فقط ترجیحاتشان نوسان بیشتری دارد. به عبارت دیگر، شاید این ناحیه بیشتر برای پایدار نگه داشتن ترجیحات لازم باشد و نه برای خود عقلانیت. یک نکته دیگر هم این است که ایوا گمبلینگ تسک احتمالا فقط هیجان را اندازه نمیگیرد. ریورسال لرنینگ ( Reversal Learning) ، آپدیت شدن حافظه کاری، حساسیت به پیامدهای آینده و چند فرایند دیگر هم همزمان در این تکلیف نقش دارند. حتی درباره هدایت الکتریکی پوست هم هنوز روشن نشده که این پاسخها علت تصمیمهای بهتر هستند یا فقط همراه آنها دیده میشوند. بنابراین اگر بخواهیم با احتیاط جمع‌بندی کنیم، اویدنس یا شواهد امروز بیشتر از این ایده حمایت میکند که هیجان برای همه تصمیم‌ها به یک اندازه لازم نیست. هرچه تصمیم مبهم‌تر باشد، پیامدها از قبل معلوم نباشند، یادگیری از تجربه لازم باشد یا با موقعیت‌ های اجتماعی پیچیده سروکار داشته باشیم، نقش هیجان پررنگتر میشود. ولی در تصمیم‌هایی که قواعد، احتمال‌ها و پیامدها از قبل مشخص هستند، سیستم‌های اجرایی مغز میتوانند تا حد زیادی مستقل‌تر عمل کنند. بنابراین تعبیر کلاسیک که هیجان را فقط مزاحم عقل میداند با اویدنس امروز سازگار نیست؛ همانطور که این ادعا هم که همه تصمیم‌های عقلانی الزاما به سوماتیک مارکرها وابسته‌ اند، هنوز حمایت تجربی کافی ندارد. -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

هشدار روش‌شناختی درباره علم هشیاری (Consciousness) درمورد مقاله ای که اخیرا منتشر شده در ژورنال نورون لازم است یکسری نکات را عرض کنم. ببینید مقاله را فقط به چشم یک مقاله درباره کانشسنس نبینید. ارزش اصلی‌اش بیشتر از آنکه در پاسخهایی باشد که میدهد، در سوالهایی است که مطرح میکند. نویسندگان که افرادی مثل جوزف لدو و هاکوان لائو هم بینشان هستند، میگویند بخش قابل توجهی از اویدنسی که امروز برای فریم‌ ورکهای معروف کانشسنس به آن استناد میشود، درواقع از همان ابتدا قادر به تفکیک پروسسینگ از کانشس اکسپیرینس نبوده است. یعنی در بسیاری از پارادایم‌های کلاسیک ، هر وقت فعالیت مغز تغییر کرده، هم پردازش اطلاعات تغییر کرده و هم تجربه هشیارانه؛ بنابراین معلوم نیست آن چیزی که اندازه گرفته‌ ایم واقعا کانشسنس بوده یا فقط تغییر در پروسسینگ. به همین علت نویسندگان تعبیر تندی به کار میبرند و میگویند بخش مهمی از حمایت تجربی این فریم‌ ورکها تا حد زیادی توهمی است. به نظرم حتی اگر در نهایت با این نتیجه موافق نباشیم، این هشدار متدولوژیک را باید جدی گرفت چون تا وقتی نتوانیم پروسسینگ را از تجربه ذهنی جدا کنیم، هر ادعایی درباره هشیاری حیوانات و هوش مصنوعی، ارگانوئیدها یا حتی جنین بیش از آنکه یک نتیجه تجربی باشد ، تا حدی وابسته به این است که از ابتدا کانشسنس را چگونه تعریف کرده‌ ایم. مقاله را با دقت بخوانید؛ حتی اگر در نهایت با همه استدلالهایش موافق نباشید، از نظر روش‌شناسی سوال‌هایی مطرح میکند که هر کسی در حوزه کانشسنس کار میکند، نمیتواند به سادگی از کنارشان بگذرد. [ در این کانال هم مطلبی درمورد آن نوشته ام (لینک) ] https://doi.org/10.1016/j.neuron.2026.04.007

برای فهم تفاوت Risk و Odds باید توجه کنید که این دو کمیت با وجود شباهت ظاهری از یک تعریف ریاضی مشترک به دست نمی‌ آیند. همین تفاوت منشا بخش قابل توجهی از سوءبرداشتهایی است که در تفسیر مقالات پزشکی و حتی تیترهای خبری دیده میشود. قبل از ورود به مثال این قسمت را با هم مرور کنیم. ریسک یعنی تعداد افرادی که دچار پیامد شده‌ اند تقسیم بر کل افراد آن گروه و عددی بین صفر و یک است. شانس یعنی تعداد افراد دچار پیامد تقسیم بر تعداد افرادی که دچار پیامد نشده‌ اند و از صفر تا بینهایت میرود. وقتی پیامد نادر باشد ( زیر ۱۰٪ ) شانس تقریبا با ریسک برابر میشود ولی وقتی پیامد شایع باشد ، ادز ریشیو یا نسبت شانس شروع میکند به بزرگنمایی و از ریسک ریشیو یا نسبت ریسک فاصله میگیرد. رسانه ها هم اغلب نسبت شانس را طوری گزارش میکنند که انگار ریسک چند برابر شده ، مثلا میگویند ریسک دو برابر شد ، درصورتی که این فقط برای پیامدهای نادر درست از کار درمی‌ آید. حالا میرسیم به مثال : فرض کنید یک کارازمایی بالینی با ۲۰۰ بیمار که قرار است جراحی شوند انجام شده، نصفشان داروی ضدتهوع جدید میگبرند و نصف دیگر پلاسبو. در گروه دارو از ۱۰۰ نفر ۳۵ نفر بعد از عمل دچار تهوع میشوند. در گروه پلاسبو از ۱۰۰ نفر ۷۰ نفر تهوع را تجربه میکنند. ریسک تهوع در گروه دارو ۳۵ تقسیم بر ۱۰۰ است یعنی ۰.۳۵ . ریسک در گروه پلاسبو ۷۰ تقسیم بر ۱۰۰ است یعنی ۰.۷۰ . نسبت ریسک یا RR از تقسیم این دو به دست می‌ آید>> ۰.۳۵ تقسیم بر ۰.۷۰ میشود ۰.۵۰ . یعنی دارو ریسک تهوع را نصف کرده است. حالا شانس را حساب می‌ کنیم. شانس یعنی تعداد افرادی که تهوع داشته‌ اند تقسیم بر تعداد افرادی که نداشته‌ اند. در گروه دارو شانس میشود ۳۵ تقسیم بر ۶۵ یعنی ۰.۵۴. در گروه پلاسبو ۷۰ تقسیم بر ۳۰ یعنی ۲.۳۳ . نسبت شانس یا OR از تقسیم این دو به دست می‌ آید: ۰.۵۴ تقسیم بر ۲.۳۳ میشود ۰.۲۳ . نسبت ریسک میگوید دارو ریسک را ۵۰٪ کاهش داده ولی نسبت شانس اگر اشتباهی به جای نسبت ریسک خوانده شود، کاهش ۷۷٪ را نشان می‌ دهد. این بزرگنمایی از آنجا ناشی میشود که تهوع در این مطالعه پیامدی شایع است ( ۵۴٪ کل بیماران دچارش شده‌ اند). هرچه پیامد شایع‌تر باشد نسبت شانس بیشتر از نسبت ریسک فاصله می‌ گیرد و اثر را اغراق‌آمیز نشان می‌ دهد. اگر پیامد نادر بود ( مثلا فقط ۳ نفر در گروه دارو و ۶ نفر در گروه پلاسبو دچار تهوع می‌شدند ) آنوقت نسبت ریسک ۰.۵۰ و نسبت شانس ۰.۴۸ می‌ شد، تقریبا یکی. به همین دلیل است که در مطالعات مورد-شاهدی فقط میشود نسبت شانس را حساب کرد و باید حواستان باشد پیامد نادر باشد تا بشود آن را تقریب خوبی از نسبت ریسک دانست. در کارآزمایی‌ ها و مطالعات کوهورت هم اولویت با گزارش نسبت ریسک است. عنوان روزنامه‌ یا سایت خبری که بنویسد "دارو ریسک تهوع را ۷۷٪ کاهش داد" وقتی کاهش واقعی ۵۰٪ است مثال کلاسیک همین اشتباه است. -A.RANJBAR

رویاها و رویت‌ های پایان زندگی *End-of-Life Dreams and Visions ببینید رویاها و تصورات پایان عمر که به آنها به اختصار ELDV میگوییم تجربه‌ هایی زنده و منسجم و پرمعنای هیجانی هستند که معمولا عزیزان درگذشته را نشان می‌ دهند و توسط بیمارانی که از نظر شناختی سالم هستند ، طی روزها تا ساعات منتهی به مرگ گزارش می‌ شوند. توجه داشته باشیم که اینها با دلیریوم فرق دارند و از مستندترین پدیده‌ ها در ادبیات پالیاتیو کر (مراقبت تسکینی ) محسوب میشوند.  از نظر شیوع یک متاآنالیز تخمین زده که حدود ۷۷ درصد بیمارانی که در مسیر یک مرگ مورد انتظار قرار دارند (با فاصله اطمینان ۹۵ درصد بین ۶۹ تا ۸۴ درصد ) ممکن است در صورت پرسش مستقیم یک ELDV را گزارش کنند. در یک مطالعه پرسپکتیو طولی در بیماران هاسپیس ، بیشتر شرکت‌ کنندگان حداقل یک رویا یا تصور را گزارش کردند که تقریبا نیمی از آنها هنگام خواب و بقیه بصورت رویت‌ های بیداری رخ داده بود. نکته جالب توجه این است که هرچه بیماران به مرگ نزدیکتر میشدند ، رویاها و تصورات آرامش‌ بخشی که در آنها افراد درگذشته حضور داشتند نیز شیوع بیشتری پیدا میکرد. در مورد فنومنولوژی یا همان آنچه بیماران گزارش می‌ کنند ویژگی‌ های شاخص ELDV ها به شکل قابل توجهی در فرهنگ‌ ها و مطالعات مختلف مشابه است. از نظر محتوا بیشتر شامل بستگان و دوستان یا حیوانات خانگی درگذشته هستند. با فراوانی کمتری نیز عزیزان زنده و تصاویر سفر و گذار یا خاطرات معنادار گذشته گزارش میشوند. روایت‌ هایی با درون‌ مایه انتقال و عزیمت و عبور از یک مرحله به مرحله‌ ای دیگر نیز فراوان‌ اند. از نظر کیفیت تجربه، بیماران این رویدادها را به شدت واقعی توصیف میکنند به شکلی که تقریبا همه آنها گفته‌ اند احساس میکردند این تجربه واقعا در حال رخ دادن است و فقط یک رویای معمولی نبوده است. از نظر والنس هیجانی این تجربه‌ ها عمدتا آرامش‌ بخش و مثبت‌ اند. رویاها و تصوراتی که شامل افراد درگذشته بودند به شکل معناداری آرامش‌ بخش تر از مواردی بودند که افراد زنده یا محتوای ترکیبی داشتند. بسیاری از بیماران بعد از این تجربه‌ ها از افزایش حس معنا، پذیرش و آمادگی و کاهش اضطراب مرگ سخن گفته‌ اند. نکته ای که از نظر کلینیکال اهمیت ویژه دارد این است که بیماران اغلب خودبه‌ خود این تجربه‌ ها را مطرح میکنند هرچند برخی به دلیل نگرانی از جدی گرفته نشدن یا دریافت داروهای بیشتر ، در بیان آنها تردید دارند. نکته مهم این است که بیش از ۸۶ درصد پرستاران باتجربه معتقدند ELDV ها با هالوسینیشن‌ های ناشی از دارو یا تب تفاوت دارند. اگر اشتباها یک ELDV به جای دلیریوم تشخیص داده شود ممکن است به تجویز غیرضروری آنتی‌سایکوتیک‌ ها یا سداتیوها منجر شود ؛ مداخله‌ ای که می‌تواند توانایی بیمار برای برقراری ارتباط معنادار در آخرین ساعات زندگی را کاهش دهد و از منظر کلینیکال و اتیکال اهمیت قابل توجهی دارد. همچنین ELDV ها به چند دلیل مهم‌ اند. (۱) برای بیماران آرامش ایجاد میکنند. (۲) پذیرش مرگ را تسهیل میکنند (۳) و به حل مسائل عاطفی ناتمام کمک می کنند. (۴) برای خانواده‌ ها شنیدن یا مشاهده چنین تجربه‌ هایی غالبا تسلی‌ بخش است و میتواند بر فرایند سوگواری اثر مثبتی بگذارد. (۵) برای کلینیسین‌ ها شناخت ELDV ها بعنوان بخشی طبیعی از فرایند مرگ اهمیت دارد. گایدلاین‌ های اولیه پیشنهاد می‌کنند این تجربه‌ ها با پرسش‌ های باز بررسی شوند و  اعتباربخشی مناسبی دریافت کنند و بعنوان بخشی از مراقبت جامع پایان زندگی مستندسازی شوند. در مورد مکانیسم‌ های نوروبیولوژیک، همچنان ابهام‌ های قابل توجهی وجود دارد. فریم‌ ورکهای پیشنهادی شامل مدل‌ های روانشناختی مانند life review و attachment activation ، مدلهای نوروشیمیایی مبتنی بر تغییرات نوروترنسمیتری در مراحل پایانی زندگی و همچنین تفسیرهای اگزیستانسیال و اسپیریچوال هستند. یک اسکوپینگ ریویو در ۲۰۲۵ اشاره کرده که ELDV ها نشان‌ دهنده تداوم فعالیت‌ های روانشناختی و معنایی با وجود افول فیزیکی پیش‌ رونده هستند و این پرسش را مطرح کرده که آیا این تجربه‌ ها ممکن است بازتاب نوعی mind-brain dissociation در فرایند مرگ باشند یا خیر. البته در وضعیت فعلی ، چنین تفسیری همچنان فرضیه‌ ای محسوب میشود و در انتظار اویدنس نوروامیجینگ مستقیم باقی مانده است. پی‌‌نوشت: از نظر اویدنس‌ های موجود، آنچه امروز با اطمینان بیشتری می‌ دانیم این است که ELDV یک پدیده شایع و تکرارپذیر و از نظر بالینی معنادار در مراقبت پایان زندگی است منتها مکانیسم نوروبیولوژیک آن همچنان تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده و هرگونه تفسیر متافیزیکی یا مایند-برین دیسوسییشن فراتر از دیتا های فعلی محسوب می‌ شود. -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت های درمان صرع در سال های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۶ (پایانی) >> Staccato Alprazolam ؛ از درمان نجات‌ بخش استنشاقی تا تغییر پارادایم در اپی‌ لپسی یکی دیگر از رویکردهای جالب توجه در فاز فعلی توسعه درمان‌ های اپی‌ لپسی و استاکاتو آلپرازولام و یک بنزودیازپین استنشاقی است که از طریق یک سیستم breath-actuated تحویل داده میشود و می تواند ظرف حدود ۲ دقیقه به غلظت‌ های درمانی در خون برسد. در فاز ۲b که در محیط بستری انجام شد، نرخ پاسخ‌ دهی ( قطع تشنج ظرف ۲ دقیقه بدون عود طی ۲ ساعت بعدی) در دوزهای 1.0 mg و 2.0 mg به ۶۵.۸٪ رسید درصورتی که این عدد در گروه پلاسبو ۴۲.۵% بود و در حال حاضر هم مطالعات فاز ۳ در محیط سرپایی در حال انجام هستند. این رویکرد یک نیاز درمانی واقعی را هدف گرفته است چون درمان‌ های نجات‌ بخش فعلی مانند دیازپام رکتال و میدازولام داخل بینی محدودیت‌ های عملی قابل توجهی دارند. با این وجود، هنوز اویدنس فاز ۳ در محیط واقعی زندگی بیماران منتشر نشده و تا زمان انتشار این داده‌ ها نمیتوان درباره کارایی بالینی نهایی آن قضاوت کرد. همچنین مسئله ایمنی تنفسی ، مخصوصا خطر respiratory depression در محیط‌ های بدون نظارت پزشکی همچنان یک پرسش مهم باقی مانده است. اگر بخواهیم یک جمع‌ بندی کلی از بازه زمانی ۲۰۲۶-۲۰۲۵ داشته باشیم به نظر می رسد اپی‌ لپتولوژی وارد یک نقطه عطف مهم شده است. فریم‌ ورک درمانی در حال حرکت از داروهای صرفا ضدتشنج به سمت مداخلات اصلاح کننده بیماری و هدف قرار دادن اتیولوژی است ؛ مخصوصا در انسفالوپاتی های رشدی و صرعی که نیاز درمانی برآورده‌ نشده در انها بسیار بالاست. در حال حاضر بیش از ۳۰ درمان جدید در مسیر توسعه بالینی قرار دارند که بخش عمده آنها بر اپی‌ لپسی‌ های نادر متمرکز شده‌ اند. با این وجود باید توجه داشت که فاصله قابل توجهی میان داده‌ های امیدوارکننده فازهای اولیه و سودمندی بالینی تایید شده وجود دارد. بخش بزرگی از این درمان‌ ها هنوز فاقد RCT های بزرگ و adequately powered و چند مرکزی هستند. لذا اگرچه سیگنال‌ های اولیه بسیار امیدوارکننده‌ اند، منتها تعداد درمان‌ هایی که در حال حاضر اویدنس سطح بالا برای ورود گسترده به پرکتیس بالینی دارند همچنان محدود است. به عبارت دیگر مهمترین تحول سال‌ های اخیر صرفا ظهور چند داروی جدید نیست . تغییر تدریجی پارادایم از ساپرشن تشنج به سمت هدف‌ گیری مکانیسم‌ های مولکولی و ژنتیکی و پاتوفیزیولوژیک بیماری است. اینکه چه تعداد از این رویکردها در نهایت از آزمون RCT های بزرگ عبور خواهند کرد، پرسشی است که پاسخ آن طی چند سال آینده مشخص خواهد شد. -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت های درمان صرع در سال های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۵ >> ژن‌ تراپی در صرع: از ETX101 تا CRISPR و نورواستیمولیشن اپی‌ کرانیال اگر زوروورسن را بتوان نخستین تلاش موفق برای اصلاح بیان ژن در سندرم دراوت دانست، گام بعدی حرکت به سمت ژن‌ تراپی‌ های یکباره و بالقوه پایدار است و مهمترین نمونه در این حوزه ETX101 است که یک ژن‌تراپی مبتنی بر AAV9 است و برای بیماران مبتلا به سندرم دراوت SCN1A-positive طراحی شده و هدف آن افزایش تراکم کانال‌ های NaV1.1 در اینترنورون‌ های گابائرژیک است. این استراتژی از نظر مکانیسم با ASO ها تفاوت بنیادین دارد. ASO ها نیازمند تجویزهای مکرر هستند درصورتی که ETX101 بعنوان یک مداخله یکباره با هدف اصلاح طولانی‌ مدت یا پایدار طراحی شده است. همزمان فریم‌ ورک‌ های دیگری مانند CRISPR-mediated transcriptional activation نیز وارد فاز توسعه شده‌ اند و هدف مشترک همه آنها افزایش بیان ژن SCN1A و بازگرداندن عملکرد طبیعی شبکه‌ های مهاری مغز است. این حرکت محدود به سندرم دراوت نیست و یک ریویوی منتشر شده در Current Opinion in Neurology نشان داد که ژن‌ تراپی برای انواع دیگر صرع نیز به‌ سرعت در حال گسترش است. از جمله مهمترین برنامه‌ ها میتوان به افزایش بیان NPY/Y2 receptor ، خاموش‌ سازی GluK5 و افزایش بیان Kv1.1 اشاره کرد که برخی از انها به مراحل نزدیک به کارآزمایی بالینی یا ورود به مطالعات انسانی رسیده‌ اند. این حوزه همچنان در مراحل ابتدایی توسعه بالینی قرار دارد و پرسش‌ های مهمی درباره ایمونوجنسیته ، اثرات خارج از هدف یا off-target effects ، دوام اثر درمان در بلندمدت و همچنین غیرقابل‌ برگشت بودن تحویل ژن توسط وکتورهای ویروسی همچنان بدون پاسخ باقی مانده‌ اند. در حال حاضر هیچ ژن‌ تراپی برای صرع اویدنس حاصل از کارازمایی‌ های کنترل‌ شده انسانی را در اختیار ندارد و بنابراین هرگونه قضاوت درباره اثربخشی بالینی نهایی هنوز زودهنگام است. در کنار ژن‌ تراپی، یک رویکرد متفاوت نیز در حال جلب توجه است>> دستگاه EASEE (Precisis) که از نورواستیمولیشن فوکال قشر مغز استفاده میکند. تفاوت اصلی این سیستم با بسیاری از روش‌ های نورومدولاسیون در این است که الکترودها بالای مغز ( اپی کرانیال) قرار میگیرند و وارد پارانشیم مغز نمیشوند. داده‌ های فالواپ دوساله منتشرشده در سال ۲۰۲۵ نشان دادند که ۶۵.۴٪ بیماران به آستانه پاسخ درمانی رسیده‌ اند و کاهش میانه فراوانی تشنج به ۶۸٪ رسیده است. همچنین هیچ عارضه جدی مرتبط با دستگاه یا پروسیجر گزارش نشد. این نتایج نسبت به داده‌ های شش‌ ماهه اولیه بهبود قابل توجهی نشان میدهند . جایی که نرخ پاسخ ۵۳.۱٪ و کاهش میانه تشنج ۵۲٪ گزارش شده بود. با وجود این ، تفسیر این نتایج نیازمند احتیاط است. تمام داده‌ های موجود از مطالعات اوپن لیبل و تک‌ گروهی و فاقد کنترل به‌دست آمده‌ اند و تعداد بیماران محدود بوده است ( ۲۶ بیمار در فالواپ دوساله ) در غیاب مطالعات sham-controlled نمیتوان سهم اثر پلاسبو یا نوسانات طبیعی بیماری را از اثر واقعی دستگاه تفکیک کرد. همچنین این سیستم در اروپا CE-marked شده است ، منتها هنوز تاییدیه FDA را دریافت نکرده است. بنابراین تا زمان انتشار RCT های مناسب ، EASEE را نمیتوان هم‌سطح رویکردهای تثبیت‌ شده‌ تری مانند VNS ، DBS یا RNS قرار داد. *Deep Brain Stimulation *Vagus Nerve Stimulation *Responsive Neurostimulation ژن‌ تراپی‌ ها و نورومدولاسیون‌ های نسل جدید احتمالا مهمترین مسیرهای توسعه درمان صرع در دهه آینده خواهند بود. منتها در مقطع فعلی اویدنس موجود بیشتر نشان‌ دهنده امکان‌ پذیری بیولوژیک و سیگنال اولیه اثربخشی است تا تایید قطعی سودمندی بالینی . و فاصله میان نتایج امیدوار کننده فازهای اولیه و تبدیل‌ شدن به استاندارد درمان همچنان نیازمند RCT های بزرگ و فالواپ‌ های طولانی‌ مدت و ارزیابی دقیق ایمنی است. -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت های درمان صرع در سال های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۴ >> سوتیکلستات (Soticlestat): موفقیت نسبی در سندرم دراوت، ناکامی در سندرم لنوکس-گاستو سوتیکلستات (TAK-935) یک مهارکننده انتخابی آنزیم Cholesterol 24-Hydroxylase (CH24H) است که با هدف تعدیل متابولیسم کلسترول در CNS و کاهش Hyperexcitability نورونی توسعه یافته است. این دارو بعد از نتایج امیدوارکننده مطالعه فاز ۲ ELEKTRA مورد توجه قرار گرفت ؛ مطالعه‌ ای که در بیماران مبتلا به سندرم دراوت حدود ۵۰٪ کاهش تشنج نسبت به پلاسبو را نشان داده بود. منتها نتایج فاز ۳ که در سال ۲۰۲۶ منتشر شدند تصویری پیچیده‌ تر ارائه کردند. در مطالعه ENDYMION بر روی بیماران مبتلا به سندرم دراوت، اندپوینت اولیه به‌ صورت رسمی به سطح معنی‌ داری آماری نرسید ؛ کاهش میانه فراوانی تشنج‌ ها در گروه سوتیکلستات ۲۲.۲-٪ در برابر ۸.۶-٪ در گروه پلاسبو بود. با این وجود ، نرخ پاسخ‌ دهندگان به شکل معنی‌ داری بالاتر بود . و همچنین ارزیابی‌ های کلینیکی مبتنی بر گزارش مراقبین و پزشکان به نفع سوتیکلستات بود. در یک آنالیز اکتشافی نیز زیرگروه بیماران دارای جهش SCN1A به یک سیگنال آماری مرزی دست یافتند. در مقابل ، مطالعه فاز ۳ SKYWAY در بیماران مبتلا به سندرم Lennox-Gastaut به نتیجه متفاوتی رسید. سوتیکلستات در کاهش فراوانی تشنج‌ های ماژور موتور دراپ نسبت به پلاسبو هیچ برتری معناداری نشان نداد. نویسندگان مطالعه در جمع‌ بندی خود تصریح کردند که هدف قرار دادن CH24H بعنوان یک استراتژی درمانی برای LGS توسط اویدنس فعلی حمایت نمیشود. داده‌ های سندرم دراوت بیشتر شبیه یک near-miss هستند تا یک شکست واقعی. همچنین جمعیت مطالعه فاز ۳ بطور قابل توجهی مقاومتر از مطالعات قبلی بودند (میانه ۸ داروی ضدتشنج پیشین ) و همچنین ورود درمان‌ هایی مانند Fenfluramine و Cannabidiol به پرکتیس بالینی احتمالا بخشی از بیماران آسانتر برای درمان را از جمعیت مطالعات جدید خارج کرده است. در مقابل نتیجه مطالعه SKYWAY فضای مانور درمانی سوتیکلستات را به شکل محسوسی محدود کرد. و نکته قابل توجه این است که یک متاآنالیز مبتنی بر سه RCT نیز همین الگو را تایید کرد ؛ نرخ پاسخ درمانی در سندرم دراوت به‌طور معنی‌ داری افزایش یافت درصورتی که در سندرم لنوکس-گاستو چنین مزیتی مشاهده نشد و همچنین قطع درمان به علت عوارض جانبی در گروه سوتیکلستات بیشتر گزارش شد. اویدنس فعلی نشان می‌ دهد که آینده سوتیکلستات احتمالا به زیرگروه خاصی از بیماران مبتلا به سندرم دراوت محدود خواهد شد و داده‌ های موجود از گسترش این فریم‌ ورک درمانی به LGS حمایت قابل توجهی ارائه نمی‌ کنند. -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت های درمان صرع در سال های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۳ >> Azetukalner (XEN1101): بازگشت یک فریم‌ ورک قدیمی با نسل جدید بازکننده‌ های کانال پتاسیمی از جالب ترین توسعه‌ های اخیر در درمان صرع داروی Azetukalner (XEN1101) است ؛ یک بازکننده انتخابی کانال های پتاسیمی Kv7.2/Kv7.3 . اهمیت این دارو از آن جهت است که سال‌ ها قبل داروی Retigabine نیز با همین فریم‌ ورک فارماکولوژیک وارد بالین شد، منتها به علت عوارض پیگمانتاسیون و نگرانی‌ های ایمنی از بازار کنار رفت. اکنون Azetukalner تلاش می‌ کند همان تارگت مولکولی را با پروفایل ایمنی مطلوب‌ تر احیا کند. در مطالعه فاز ۲b که در سال ۲۰۲۳ در جاما نورولوژی منتشر شد، این دارو در جمعیتی با صرع مقاوم به درمان که به طور متوسط پیش از ورود به مطالعه ۶ داروی ضدصرع یا ASM را تجربه کرده بودند ، کاهش وابسته به دوز در فرکانس تشنج نشان داد. در دوز ۲۵ میلی‌ گرم کاهش میانه فرکانس تشنج به ۵۲.۸ درصد رسید ؛ در حالی که این مقدار در گروه پلاسبو ۱۸.۲ درصد بود (P < 0.001). همچنین نرخ پاسخ‌ دهی ۵۰ درصدی در تمام دوزهای مورد بررسی از پلاسبو بالاتر بود. از منظر فارماکوکینتیک نیز دارو ویژگی قابل توجهی دارد. نیمه‌ عمر آن حدود ۱۰ روز است و برخلاف بسیاری از داروهای ضدصرع جدید، به تیتراسیون تدریجی نیاز ندارد. اثر درمانی نیز از همان هفته نخست به محدوده نزدیک به حداکثر می‌ رسد ؛ موضوعی که از دیدگاه بالینی میتواند مزیت مهمی باشد. بر اساس داده‌ های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، Azetukalner وارد فاز ۳ شده و هم در focal-onset seizures و هم در primary generalized tonic-clonic seizures در حال ارزیابی است. نکته مهم این است که در مطالعات اوپن لیبل اکستنشن تاکنون عوارض پیگمانتاسیون که موجب کنار گذاشته شدن Retigabine شده بود گزارش نشده است. در یک ریویوی منتشر شده در سال ۲۰۲۶ ، Azetukalner در کنار Staccato Alprazolam به عنوان یکی از معدود ترکیباتی معرفی شد که اثربخشی آن در کارآزمایی های تصادفی کنترل شده با پلاسبو با طراحی مناسب نشان داده شده است. داده‌ های فاز ۲ حقیقتا امیدوارکننده هستند منتها هنوز نتایج نهایی فاز ۳ منتشر نشده و قضاوت قطعی درباره جایگاه بالینی دارو زودهنگام است. و همچنین متابولیسم وابسته به CYP3A4 میتواند در بیمارانی که تحت polytherapy قرار دارند از نظر تداخلات دارویی اهمیت پیدا کند. در مجموع اگر نتایج  فاز ۳ نیز این یافته‌ ها را تایید کنند، Azetukalner مبتواند به نخستین و تنها عضو کلاس Kv7.2/Kv7.3 opener در بازار تبدیل شود و یک شکاف مکانیسمی واقعی را در درمان صرع پر کند؛ موضوعی که از دیدگاه نوروفارماکولوژی ارزش توجه ویژه دارد. پی‌نوشت: شخصا بخش جالب داستان برای من میزان کاهش تشنج نیست. نکته مهمتر این است که پس از سال ها کنار گذاشته شدن فریم‌ ورک Kv7 به دنبال مشکلات Retigabine ، اکنون یک نسل جدید دوباره در حال آزمودن همان مسیر است. در نوروفارماکولوژی گاهی یک تارگت مولکولی اشتباه نبوده ؛ ابزار رسیدن به آن تارگت مشکل داشته است. Azetukalner فعلا یکی از جدی‌ ترین ازمون‌ های این فرضیه محسوب می‌ شود. سکشن ۱ سکشن ۲ -A.RANJBAR References @Critical_Inquiry2026

زمان چگونه در مغز حیوانات جریان می‌یابد؟ نگاهی به جدیدترین فریم ورک یا چارچوب علمی آیا تا به حال فکر کرده‌ اید که یک مگس خانگی جهان را چگونه می‌ بیند؟ یا یک حلزون چه حسی از گذر زمان دارد؟ آیا زنبور عسل واقعا همه چیز را در «حرکت آهسته» تجربه می‌ کند؟ این سوال‌ ها مدت‌ هاست ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده و پاسخ‌ های رایج معمولا به یک عدد ساده خلاصه میشوند: آستانه آمیختگی فلکر یا به اختصار CFFT >> بیشینه نرخ چشمک‌ زدن نوری که یک حیوان میتواند تشخیص دهد. در انسان حدود ۶۰ هرتز است ، در مگس‌ ها تا ۲۰۰ هرتز و در سوسک‌ های اعماق دریا فقط ۴ هرتز. از این تفاوت‌ ها ، برخی نتیجه گرفته‌ اند که مگس‌ ها جهان را کندتر و سوسک‌ ها آن را تندتر از ما تجربه میکنند. منتها یک مقاله تازه در مجله معتبر نوروساینس شناختی به شدت با این تفسیر مخالفت کرده است. نویسندگان مقاله استدلال میکنند که این نتیجه‌ گیری یک مغالطه است ، چیزی شبیه به این که بگوییم چون نقاش معروف «ال گرکو» چهره‌ های کشیده میکشید ، پس جهان را به شکل کشیده میدیده است. مقاله استدلال میکند که این تفسیر گرفتار چیزی است که نویسندگان آن را مغالطه ال‌ گرکو می‌ نامند. جایگزین چیست؟ Timescape یا منظر زمانی آنیل ست و دوبزرگوار دیگر در این مقاله به جای یک عدد، پنج پنجره زمانی متفاوت را پیشنهاد میدهند که هر یک جنبه‌ ای از ساختار تجربه را شکل می‌ دهند. [تصویر] این پنجره‌ ها شامل موارد زیر هستند: ۱) پنجره همگام‌ سازی (Synchronisation): مدت زمانی که مغز برای چسباندن رویدادهای حسی به هم نیاز دارد تا یک ادراک واحد بسازد (مثلا ۱۰ تا ۱۰۰ میلی‌ ثانیه در انسان). تفاوت در این پنجره را میتوان در توهماتی مثل اپرنت موشن یا توهم حرکت محیطی و یا فلش-لگ ایلوژن دید. ۲) پنجره بازنگری (Revision): زمانی که ادراک ما میتواند بر اساس اطلاعات بعدی ، تصحیح شود. مثلا توهم حرکت ظاهری که در آن دو نقطه پشت سر هم دیده میشوند ، بصورت حرکت پیوسته درک میشوند. این پنجره در انسان حدود ۸۰ تا ۱۵۰ میلی‌ ثانیه است ، در حالی که در موش‌ ها به ۲۳۰ تا ۴۵۰ میلی‌ ثانیه می‌ رسد. ۳)پنجره تداوم (Persistence): مدت زمانی که یک محرک پس از ناپدید شدن، همچنان در ادراک ما باقی می‌ ماند. در سنجاب‌ های زمینی این زمان بسیار کوتاه ( ۲۵ میلی‌ثانیه ) و در انسان تا چند ثانیه است. ۴) پنجره توجه (Attention): زمان لازم برای تغییر کانون توجه از یک شی به شی دیگر. در آزمایش «پلک زدن توجهی» این زمان در ماکاک‌ ها طولانی تر از انسان است (۳۰۰ تا ۷۰۰ میلی‌ ثانیه در مقابل ۲۰۰ تا ۵۰۰ میلی‌ثانیه). ۵) پنجره پایداری (Stability): مدت زمانی که یک تفسیر ادراکی (مثلا در تصاویر دوپهلو) بر دیگری غلبه میکند. در مگس‌ ها این زمان بسیار طولانی‌ تر از انسان است (۲ تا ۲۰ ثانیه در مقابل ۳ تا ۵ ثانیه). چیزی که این مقاله میگوید و جدید است این هست که (۱) CFFT به تنهایی کافی نیست. این معیار فقط حساسیت شبکیه را میسنجد و نه کل تجربه زمان وار را. (۲) تجربه زمانی یک بعد واحد ندارد. نشان میدهد که هر گونه، ترکیبی منحصربه‌ فرد از این پنج پنجره را دارد که تایم اسکیپ آن گونه را میسازد. (۳)اجتناب از مغالطه ال گرکو. تفاوت در یکی از پنجره‌ ها، لزوما به معنای کندتر یا تندتر بودن کل تجربه نیست. مثلا ماکاک‌ ها CFFT بالاتری از انسان دارند منتها پنجره توجه انها طولانی‌ تر است. (۴)شواهد از گونه‌ های مختلف. داده‌ هایی از بیش از ۲۰ گونه از حشرات و ماهی‌ ها تا پرندگان و پستانداران را کنار هم میگذارد. طبیعتا محدودیت هایی برای این مقاله وجود دارد: ۱) مقاله از نوع کانسپچوال ریویو یا مرور مفهومی است و پروتکل جستجوی شفافی ندارد. لذا احتمال سوگیری تایید را در گزینش منابع افزایش می‌ دهد، هرچند با ماهیت مرورهای این مجله همخوانی دارد. ۲) فریم ورک پنج‌ پنجره‌ ای، روابط بین پنجره‌ ها را پیش‌ بینی نمیکند. خود مقاله نیز برای بلوغ این چارچوب به مدل‌ های کمی نیاز دارد، که در حال حاضر ارائه نشده است. ۳) مقاله گاهی از تفاوت‌ های رفتاری (مثلا طولانی‌ تر بودن پنجره بازنگری در موش) به تفاوت‌ های کیفی در تجربه ذهنی نتیجه‌ گیری میکند ، بدون آنکه نظریه‌ ای علی برای این پل‌زدن ارائه دهد. ۴) اعداد ارائه‌ شده برای هر گونه، میانگین یا بازه‌ ای از مطالعات محدود هستند و تفاوت‌ های فردی درون هر گونه (که ممکن است حتی از تفاوت‌ های بین‌گونه‌ ای قابل‌ توجه‌ تر باشد) نادیده گرفته شده است. لذا مقاله یک نقطه عطف مفهومی است فعلا و نیاز به آزمایش‌ های تجربی سیستماتیک و مدل های کمی قابل آزمون داریم. تا آن زمان ، بهتر است با احتیاط از اصطلاحاتی مثل زمان کندتر یا زمان تندتر درباره حیوانات استفاده کنیم و به یاد داشته باشیم که تجربه زمان، بسیار پیچیده‌ تر از یک عدد است. [لینک مقاله] -A.RANJBAR

با درود و ارادت. یک نکته ی اصطلاح‌ شناختی را بد نیست در نظر داشته باشیم. واژه‌ هایی مانند قطعی ، تشخیص قطعی و درمان قطعی ، اویدنس یا شواهد قطعی در متون پزشکی و گایدلاین‌ ها معنای تخصصی و فنی خودشان را دارند و معادل یقین فلسفی یا مصونیت از خطا نیستند. در فریم‌ ورک پزشکی مبتنی بر اویدنس ، این واژه‌ ها معمولا به بالاترین سطح اطمینان عملی قابل دستیابی با داده‌ های موجود اشاره می‌ کنند ؛ یعنی نقطه‌ ای که اویدنس برای تصمیم‌ گیری بالینی و اقدام درمانی کافی تلقی می‌ شود. از آنجا که پزشکی یک علم امپریکال و احتمال‌ محور است ، حتی تشخیص‌ ها و درمان‌ هایی که در ادبیات تخصصی قطعی توصیف میشوند نیز همچنان در معرض بازنگری با اویدنس‌ های جدید قرار دارند. به همین علت بهتر است واژه ی قطعی در متون پزشکی و حتی مطالب پزشکی که در فضای مجازی منتشر میشود را در معنای بالاترین سطح اطمینان بالینی موجود تفسیر کنیم و با یقین مطلق فلسفی یکسان نگیریم. سپاس از توجه شما. -A.RANJBAR

❖ یکی از مهمترین پیشرفت‌ های درمانی سندرم دراوت (Dravet Syndrome) در سال‌ های اخیر سکشن ۲ حال سوال اینجاست که آیا می‌ توان این نتایج را قطعی تلقی کرد؟ در اینجا باید کمی محتاط تر باشیم. اول اینکه این مطالعات اوپن لیبل و فاقد گروه کنترل بودند. دوم اینکه حجم نمونه نسبتا کوچک است و سوم اینکه نویسندگان هیچ پاور کالکولیشن رسمی برای تایید اثربخشی انجام نداده‌ اند. نکته مهمتر اینکه خود نویسندگان مقاله صراحتا اعلام میکنند که بر اساس این داده ها نمی‌ توان درباره اثربخشی نهایی یا Definitive Efficacy نتیجه‌ گیری قطعی انجام داد. درباره شایع ترین عوارض گزارش‌ شده، عبارت بودند از: >> سندرم پس از پانکسیون کمری (Post-Lumbar Puncture Syndrome) در حدود ۲۵ درصد بیماران >> افزایش پروتئین مایع مغزی‌ نخاعی (Elevated CSF Protein) در حدود ۴۵ درصد بیماران >> همچنین دو مورد مرگ ناشی از SUDEP گزارش شد. *Sudden Unexpected Death in Epilepsy » در حال حاضر یک مطالعه فاز 3 تصادفی‌ سازی‌ شده و کنترل‌ شده با شماره رجیستریشن: NCT06872125 در حال اجرا است. این مطالعه احتمالا مهمترین آزمون برای تعیین جایگاه واقعی زوروونرسن در درمان سندرم دراوت خواهد بود. البته یک محدودیت عملی مهم نیز وجود دارد. >> این درمان به تزریق‌ های مکرر اینتراتکال نیاز دارد و همین موضوع میتواند در پیاده‌ سازی گسترده درمان چالش‌ هایی ایجاد کند. حال با وجود تمام محدودیت‌ های روش‌ شناختی، بزرگی اثر درمانی یا سایز افکت ، پایداری پاسخ طی چند سال و همچنین بهبود برخی پیامدهای غیرتشنجی باعث شده زوروونرسن بعنوان یکی از مهمترین پیشرفت‌ های درمانی نورولوژی اطفال در سال‌ های اخیر مطرح شود. اگر نتایج فاز 3 نیز این یافته‌ ها را تایید کنند، احتمالا برای نخستین بار با درمانی مواجه خواهیم بود که در انسان مستقیما علت مولکولی سندرم دراوت را هدف قرار می‌ دهد و فقط بر کنترل علامت‌ ها متمرکز نیست. -A.RANJBAR References 1. Zorevunersen in Children and Adolescents with Dravet Syndrome. N Engl J Med. 2026 Mar 5;394(10):969-982. doi: 10.1056/NEJMoa2506295. 2. Riva, A., Di Gioacchino, S., Volpedo, G., Risso, B., De Lillo, A., Zara, F., … Striano, P. (2026). At the forefront of gene-based therapies in dravet syndrome. Expert Opinion on Emerging Drugs. https://doi.org/10.1080/14728214.2026.2683554 @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت های درمان صرع در سال های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۱ ❖ یکی از مهمترین پیشرفت‌ های درمانی سندرم دراوت (Dravet Syndrome) در سال‌ های اخیر اگر بخواهیم فقط یک درمان را نام ببریم که طی دو سال اخیر توانسته پارادایم درمان سندرم دراوت را تغییر دهد، احتمالا باید از زوروونرسن ( Zorevunersen ؛ STK-001) نام ببریم. توجه کنید که اغلب درمان‌ های موجود در سندرم دراوت، عمدتا بر کنترل تشنج متمرکز بوده‌ اند. یعنی تلاش می‌ کردند پیامد های بیماری را کاهش دهند. اما زوروونرسن از جهتی متفاوت وارد ماجرا می‌ شود ، زیرا مستقیما به علت مولکولی بیماری حمله می‌ کند. شاید بدانید که در بسیاری از بیماران مبتلا به سندرم دراوت، جهش در ژن SCN1A وجود دارد. این ژن مسئول تولید کانال سدیمی NaV1.1 است و کاهش عملکرد آن یکی از مکانیسم‌ های اصلی بیماری محسوب میشود. زوروونرسن یک آنتی‌ سنس الیگونوکلئوتاید یا به اختصار ASO است که از طریق تزریق اینتراتکال وارد مایع مغزی‌ نخاعی میشود. مکانیسم آن نیز جالب توجه است. این دارو از وارد شدن یک پویزن اگزون (Poison Exon) غیرمولد به mRNA ژن SCN1A جلوگیری می‌ کند. در نتیجه بیان یا expression کانال سدیمی NaV1.1 افزایش می‌ یابد و مشکل Haploinsufficiency که در قلب پاتوفیزیولوژی سندرم دراوت قرار دارد تا حدی جبران میشود. [ به بیان ساده ، این دارو تلاش میکند کمبود مولکولی اصلی بیماری را اصلاح کند و به همین علت بسیاری از پژوهشگران آن را نخستین درمانی می‌ دانند که مستقیما علت ژنتیکی سندرم دراوت را هدف قرار داده است.] ❏ نتایج مطالعات بالینی داده‌ های منتشرشده در مارس ۲۰۲۶ در مجله معتبر NEJM از مطالعات فاز 1 و 2a شامل MONARCH و ADMIRAL و همچنین اکستنشن‌ های اوپن‌ لیبل آنها یعنی SWALLOWTAIL و LONGWING به دست آمده‌ اند. در مجموع ۸۱ بیمار ۲ تا ۱۸ ساله وارد این برنامه پژوهشی شدند. بیمارانی که دوز اولیه ۷۰ میلی‌ گرم دریافت کرده بودند و سپس دوزهای نگهدارنده تا سقف ۴۵ میلی‌ گرم هر چهار ماه یکبار دریافت کردند، کاهش چشمگیری در فراوانی تشنج‌ های کانوالسیو یا Convulsive Seizures نشان دادند. نکته جالب این است که کاهش میانه فراوانی تشنج‌ ها در بازه‌ های یک‌ ماهه طی ۲۰ ماه نخست مطالعه بین ۵۹ تا ۹۱ درصد گزارش شد و این اثر درمانی تا ۳۶ ماه نیز تداوم داشت. اما یافته‌ ها فقط به تشنج محدود نبود و پژوهشگران بهبود هایی را در رفتارهای انطباقی (Adaptive Behavior)، کیفیت زندگی (Quality of Life)، وضعیت کلی بالینی (Overall Clinical Status) و همچنبن برخی زیرمقیاس‌ های آزمون Vineland-3 مشاهده کردند. برای مثال در حوزه ارتباط بیانی (Expressive Communication) و ارتباط دریافتی (Receptive Communication) نیز بهبودهایی گزارش شد. لیندا لاکس و همکاران از Ann and Robert H. Lurie Children’s Hospital of Chicago در جمع بندی خود می نویسند: << درمان با زوروونرسن با بهبود پیامدهای تشنجی در بیماران مبتلا به سندرم دراوت که نسبت به درمان‌ های استاندارد ضدتشنج مقاوم بودند همراه به نظر می‌ رسد.>> ادامه دارد... -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت‌ های درمان ALS در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ سکشن ۲ ❖ عصر پزشکی بازساختی چندین مرور تخصصی منتشرشده در سال ۲۰۲۵ از عبارت «عصر پزشکی بازساختی» یا رجنراتیو مدیسین Regenerative Medicine برای توصیف وضعیت فعلی ALS استفاده کرده‌ اند. این عبارت تا حدی اغراق‌ آمیز به نظر می‌ رسد ، منتها واقعیت این است که طیف وسیعی از فناوری‌ های جدید اکنون وارد مراحل اولیه توسعه بالینی شده‌ اند. یکی از مهمترین آنها وکتورهای آدنو اسیشیتد ویروس یا AAV هستند. توجه کنید که نسل‌های جدید این وکتورها تمایل ویژه‌ ای به نورون‌ های حرکتی دارند و می‌ توانند از طریق تزریق به مایع مغزی-نخاعی، ژن یا عوامل اصلاح‌ کننده ژن را به سیستم عصبی برسانند. بخش قابل توجهی از این پروژه‌ ها اکنون در فاز ۱ قرار دارند. ❖ کریسپر و بازبرنامه‌ ریزی سلولی ویرایش ژنومی مبتنی CRISPR/Cas9 نیز وارد مرحله توسعه پیش‌بالینی و اوایل توسعه بالینی شده است. در کنار آن ، رویکردهای بازبرنامه‌ ریزی سلولی یا سلولار ریپروگرمینگ نیز در حال بررسی هستند. هدف نهایی این فناوری‌ ها اصلاح مستقیم فرآیند های مولکولی مولد بیماری است ؛ موضوعی که تا چند سال پیش بیشتر شبیه یک ایده نظری به نظر می‌ رسید. ❖ وزیکول‌های خارج سلولی و درمان‌ های تعدیل‌کننده ایمنی وزیکول‌ های خارج سلولی یا اکستراسلولار وزیکلز نیز به عنوان حامل‌ های جدید دارو و عوامل درمانی توجه زیادی را جلب کرده‌ اند.  در کنار آنها ، درمان‌ های ایمیونومدولاتوری یا تعدیل‌ کننده ایمنی نیز به عنوان یکی از مسیرهای نوظهور تحقیقاتی مطرح شده‌ اند. این حوزه هنوز در مراحل ابتدایی قرار دارد ، اما بسیاری از پژوهشگران آن را یکی از پلتفرم‌ های بالقوه آینده می‌ دانند. ❖ سلول‌ های بنیادی درمان‌ های مبتنی بر سلول بنیادی همچنان در حال توسعه هستند. بخش مهمی از این مطالعات بر انتقال فاکتورهای نوروتروفیک متمرکز است؛ موادی مانند GDNF و BDNF و VEGF که می‌ توانند از نورون‌ های حرکتی حمایت کنند. با این حال باید توجه کرد که تاکنون شواهد قانع‌ کننده‌ ای برای اثربخشی پایدار و طولانی‌ مدت این رویکردها به دست نیامده است. به همین علت هنوز نمی‌ توان آنها را درمان تایید شده ALS دانست. ❖ رابط‌ های مغز-رایانه شاید جالب ترین بخش تحولات اخیر به رابط‌های مغز-رایانه یا برین کامپیوتر اینترفیس یا به اختصار BCI مربوط باشد. در این فناوری‌ ها الکترودهایی در مغز کاشته می‌ شوند و سپس الگوریتم‌ های کامپیوتیشنال فعالیت الکتروفیزیولوژیک مغز را به کلمات یا جملات قابل فهم تبدیل می‌ کنند. توجه داشته باشید که هدف اصلی این فناوری‌ ها درمان مستقیم ALS نیست . منتها برای بیمارانی که توانایی تکلم و حرکت را از دست داده‌ اند، میتوانند راهی برای بازگرداندن ارتباط با محیط فراهم کنند و نکته جالب این است که مرز میان درمان و فناوری کمکی در این حوزه به تدریج در حال محو شدن است و احتمالا در سال‌ های آینده شاهد همگرایی بیشتر نوروتکنولوژی و درمان‌ های نورودژنراتیو خواهیم بود. ❖ اگر بخواهیم وضعیت ALS در سال‌ های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ را در یک جمله خلاصه کنیم ، شاید بتوان گفت که تمرکز پژوهش‌ ها از درمان‌ های علامتی به سمت مداخله مستقیم در بیولوژی بیماری حرکت کرده است. توفرسن نخستین شاهد موفق این تغییر مسیر بود. درمان‌ های هدف‌گیرنده TDP-43 ، نسل جدید ASO ها ، ژن‌درمانی‌ های مبتنی بر AAV ، فناوری‌ های کریسپر، پزشکی بازساختی و رابط‌ های مغز-رایانه اکنون مسیرهایی هستند که احتمالا آینده درمان ALS را شکل خواهند داد. حتما توجه داشته باشید که بسیاری از این رویکردها هنوز در مراحل اولیه توسعه قرار دارند و فاصله قابل توجهی تا تبدیل شدن به درمان‌ های استاندارد بالینی دارند. با این حال برای نخستین بار طی چند دهه گذشته ، چشم‌انداز درمان ALS از حالت فقط حمایتی به سمت مداخلات مبتنی بر مکانیسم بیماری در حال حرکت است. -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

مروری بر مهمترین پیشرفت‌ های درمان ALS در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ *Amyotrophic lateral sclerosis سکشن ۱ اگر چند سال قبل از پژوهشگران حوزه نورودژنریشن می‌ پرسیدید امیدوارکننده‌ ترین مسیر درمانی برای بیماری ALS چیست، پاسخ‌ ها بسیار پراکنده بود. اما امروز به نظر می رسد چند محور مشخص در حال شکل دادن به آینده درمان این بیماری هستند؛ از درمان‌ های ژنی مبتنی بر آنتی‌ سنس الیگونوکلئوتیدها یا به اختصار ASOs گرفته تا هدف قرار دادن پاتولوژی TDP-43 ، ژن‌ درمانی ، پزشکی بازساختی و حتی رابط‌ های مغز-رایانه. توجه کنید که ALS هنوز یک بیماری درمان‌ ناپذیر محسوب میشود، منتها تفاوت مهم امروز با یک دهه قبل این است که برای نخستین بار درمان‌ هایی در اختیار داریم که مستقیما مکانیسم‌ های مولکولی بیماری را هدف قرار می‌ دهند و فقط درمان علامتی نیستند. ❖ گسترش درمان‌ های مبتنی بر ASOs مهم‌ ترین پیشرفت اخیر احتمالا گسترش درمان‌ های ژنی مبتنی بر ASO است. نمونه شاخص این رویکرد Tofersen است؛ نخستین درمان ژنتیکی مورد تأیید FDA برای ALS که جهش‌ های ژن SOD1 را هدف قرار می‌ دهد. نکته جالب این است که داده‌ های پیگیری بلندمدت منتشرشده در سال ۲۰۲۶ نشان دادند بیمارانی که درمان را زودتر آغاز کرده بودند نسبت به بیمارانی که درمان را با تاخیر دریافت کردند، افزایش بقای قابل توجهی داشتند. در بیماران مبتلا به SOD1-ALS با پیشرفت سریعتر بیماری، زمان میانه تا مرگ یا وابستگی دائمی به ونتیلاسیون از حدود ۷۶ هفته در گروه شروع دیرهنگام به حدود ۲۵۳٫۶ هفته در گروه شروع زودهنگام رسید. توجه کنید که اختلاف میان این دو عدد تقریبا معادل ۳٫۴ سال است؛ عددی که در بیماری‌ ای مانند ALS بسیار قابل توجه محسوب میشود. [اینجا را ببینید] اما شاید مهمتر از این یافته، مطالعه‌ ای باشد که هم‌ اکنون روی ناقلان بدون علامت جهش SOD1 در حال انجام است. برای نخستین بار در تاریخ ALS ، پژوهشگران تلاش می‌ کنند پیش از ظهور علائم بالینی بیماری مداخله درمانی انجام دهند. به بیان دیگر ، هدف این مطالعه درمان ALS نیست ؛ هدف جلوگیری از بروز ALS است. این تغییر نگاه از درمان به پیشگیری، یکی از مهمترین تحولات مفهومی سال‌ های اخیر در این حوزه محسوب می‌شود. ❖ عبور از SOD1 ؛ نسل جدید اهداف ژنتیکی تا چند سال پیش تقریبا تمام توجه‌ ها روی SOD1 متمرکز بود. امروز این وضعیت در حال تغییر است. کارآزمایی‌ های بالینی متعددی روی آنتی‌ سنس الیگونوکلئوتایدهایی در حال انجام است که ژن‌ های FUS ، CAPN2 ، STMN2 و UNC13A را هدف قرار میدهند. این موضوع از آن جهت مهم است که ALS یک بیماری واحد نیست و درواقع مجموعه‌ ای از زیرگروه‌ های مولکولی مختلف را در بر می‌ گیرد. در نتیجه رویکرد یک درمان برای همه بیماران به تدریج جای خود را به پزشکی شخصی‌سازی‌ شده یا پرسونالایزد مدیسین می‌ دهد. ❖ درمان‌ های هدف‌گیرنده TDP-43 احتمالا می‌ دانید که پاتولوژی TDP-43 تقریبا در ۹۷ درصد موارد ALS مشاهده می‌ شود. به همین علت بسیاری از پژوهشگران معتقدند هدف قرار دادن این پروتئین ممکن است دامنه کاربرد بسیار وسیع‌ تری نسبت به درمان‌ های محدود به جهش‌ های ژنتیکی خاص داشته باشد. مرور منتشرشده در ژورنال لنست نورولوژی در سال ۲۰۲۵ چند داروی مهم را معرفی کرده است که مستقیما این مسیر را هدف قرار می‌ دهند: ❏ آمانتادین هیدروکلراید ( Amantadine Hydrochloride) » مطالعات پیش‌ بالینی نشان داده‌ اند که میتواند تجمعات TDP-43 را کاهش دهد. » این دارو در پلتفرم کارآزمایی فاز ۲/۳ موسوم به MND-SMART در حال جذب بیمار است. ❍ شماره رجیستریشن: NCT04302870 ❏ ایبودیلاست (Ibudilast) » یک مهارکننده فسفودی‌ استراز است که به افزایش پاکسازی TDP-43 کمک می‌ کند. » در حال حاضر در کارآزمایی فاز ۲b/۳ مورد بررسی قرار دارد. ❍ شماره رجیستریشن: NCT04057898 ❏ بوسوتینیب (Bosutinib) » مهارکننده تیروزین کیناز Src/c-Abl است. » در مدل‌ های پیش‌بالینی باعث کاهش سطح TDP-43 و افزایش بقای نورون‌ های حرکتی شده است. » مطالعه فاز ۱/۲ آن در حال جذب بیمار است. ❍ شماره رجیستریشن: NCT04744532 ❏ تایدگلوسیب (Tideglusib) » مهارکننده GSK-3 است و می‌ تواند TDP-43 فسفریله را کاهش دهد. » مطالعه فاز ۲ آن برنامه‌ ریزی شده است. ❍ شماره رجیستریشن: NCT05105958 ادامه دارد... -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

سکشن ۲ اولین محدودیت این است که مقاله از نوع نرتیو ریویو یا مرور روایی است. احتمالا می دانید که در سیستماتیک ریویوز ، پژوهشگر باید دقیقا توضیح دهد که مقالات را چگونه جستجو کرده و بر چه اساسی انتخاب نموده و کیفیت آنها را چگونه ارزیابی کرده است. در این مقاله چنین اطلاعاتی ارائه نشده چون از نوع مرور سیستماتیک نیست. البته توجه داشته باشید که همین فقدان روش‌شناسی باعث میشود مقاله بیشتر شبیه Position paper باشد تا یک مرور جامع و این با استاندارد های مجلاتی مانند این ژورنال که مرورهای دعوتی و مفهومی منتشر می‌ کنند همخوانی دارد منتها همچنان یک محدودیت ذاتی است. به عبارت دیگر  این محدودیت با ماهیت مرورهای مفهومی چنین مجلاتی همخوانی دارد و یک نقص فاحش محسوب نمیشود منتها باید درک کنید که این مقاله به‌ جای جمع‌ بندی نهایی ادبیات ، یک فریمورک نظری فرضیه‌ ساز ارائه میدهد. بنابراین همیشه این احتمال وجود دارد که بخشی از مطالعات ناخواسته کنار گذاشته شده باشند یا وزن بیشتری به برخی پژوهش‌ ها داده شده باشد. نکته دوم که برای من جالب بود ، فقدان تقریبا کامل نوروساینتیفیک دیتا است. توجه کنید که این مقاله در یکی از معتبرترین مجلات نوروساینس شناختی منتشر شده . بنابراین انتظار میرود دست‌ کم بخشی از بحث به مطالعات fMRI و EEG یا سایر روش‌ های نوروایمیجینگ مغزی اختصاص پیدا کند. مثلا میتوان پرسید وقتی فرد درباره کارما قضاوت میکند کدام شبکه‌ های مغزی فعال میشوند؟ آیا دیفالت مود نتورک یا DMN در این فرایند نقش دارد؟ آیا ریوارد سیستم یا سیستم پاداش درگیر میشود؟ تقریبا پاسخی به این پرسش‌ ها نمیدهد. محدودیت دیگر به نمونه‌ های فرهنگی مربوط است و اگرچه نویسنده بارها بر بین‌فرهنگی بودن مطالعات تاکید می‌ کند ، منتها عمده داده‌ ها از آمریکای شمالی و هند و شرق آسیا آمده‌ اند. در مقابل ، جوامع آفریقایی و خاورمیانه و آمریکای لاتین حضور کمرنگی در این مرور دارند. این موضوع از آن جهت مهم است که بسیاری از این جوامع نیز دارای نظام‌ های اعتقادی پیچیده‌ ای در مورد سوپرنچرال کازالیتی هستند. همچنین بخش قابل توجهی از مطالعاتی که مقاله به آنها استناد میکند از نوع مقطعی یا همبستگی هستند. احتمالا میدانید که از چنین مطالعاتی نمی‌ توان به سادگی رابطه علّی استنتاج کرد. برای مثال اگر مشاهده کنیم افرادی که به کارما باور بیشتری دارند نوع‌دوست تر هستند، این مشاهده به تنهایی ثابت نمیکند که باور به کارما علت نوع‌ دوستی بوده چون ممکن است متغیرهای دیگری در این رابطه نقش داشته باشند. در مجموع به نظر میرسد ارزش اصلی این مقاله بیشتر در طرح پرسش‌ های جدید است تا ارائه پاسخ‌ های نهایی و مقاله موفق شده است یک چارچوب مفهومی Conceptual Framework نسبتا منسجم برای مطالعه کارما فراهم کند و مسیر های پژوهشی آینده را مشخص نماید. اما برای اینکه به یک مرجع تعیین‌ کننده در این حوزه تبدیل شود، احتمالا به اویدنس نوروساینتیفیک بیشتر و نمونه‌ های فرهنگی گسترده‌ تر و مطالعات طولی و همچنین مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز یا فراتحلیل‌ ها نیاز خواهیم داشت. به عبارت دیگر این مقاله را شاید بهتر باشد نقطه شروع یک ریسرچ پروگرم  یا برنامه پژوهشی بدانیم تا آخرین کلمه در مورد روانشناسی شناختی باور به کارما. -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

مقاله‌ ای در مورد باور به کارما در مجله Trends in Cognitive Sciences سکشن ۱ نگاهی به این ژورنال معتبر درحوزه نوروساینس شناختی انداختم و دیدم که مقاله‌ ای منتشر شده که به نظرم برای علاقه‌ مندان علوم شناختی و روان‌شناسی دین و حتی فلسفه ذهن جالب توجه می‌ باشد. نویسنده مقاله Cindel J.M. White تلاش کرده است یکی از فراگیرترین باورهای فراطبیعی جهان یعنی کارما را از منظر علوم شناختی بررسی کند. احتمالا میدانید که در بسیاری از فرهنگ‌ ها این باور وجود دارد که اعمال خوب در نهایت پاداش و اعمال بد در نهایت کیفر خواهند داشت؛ حتی اگر این پاداش یا کیفر بلافاصله مشاهده نشود. نکته‌ ای که در همان ابتدای مقاله توجه مرا جلب کرد این است که نویسنده سعی میکند کارما را از دو مفهوم نسبتا مشابه جدا کند: یک>> باور به خدا دو>> باور به جهان عادلانه توجه کنید که بسیاری افراد این سه مفهوم را عملا یکی در نظر می‌ گیرند ؛ منتها نویسنده استدلال میکند که از دیدگاه کاگنتیو یا شناختی چنین نیست. به بیان ساده ، در باور به خدا معمولا با یک پرسونال ایجنت یا عامل شخصی سر و کار داریم که اراده و نیت و هیجان دارد. اما در کارما دست‌کم در بسیاری از روایت‌ ها با یک ایمپرسونال مکانیزم یا سازوکار غیرشخصی مواجه هستیم که بیشتر شبیه یک رابطه علت‌ و معلولی عمل می‌ کند. به نظر من این کانسپچوال دیستینکشن یا تفکیک مفهومی یکی از نقاط قوت اصلی مقاله است. حال اجازه بدهید به چند نکته مثبت مقاله اشاره کنم. (۱) یک اینکه نویسنده یک جدول مقایسه‌ ای نسبتا جالب تهیه کرده است که کارما و خدا را در چندین بُعد مختلف کنار هم قرار میدهد. این ابعاد شامل منتال ریپرزنتیشن یا بازنمایی ذهنی ، ایموشنال ریسپانسز یا پاسخ‌ های هیجانی ، کازالیتی یا نوع علیت و موارد مشابه هستند.[ در اینجا هم میتوانید آن را ببینید] (۲) دوم اینکه مقاله فقط به توصیف باور کارما اکتفا نمیکند بلکه یک کازال مدل یا مدل علی نیز پیشنهاد میکند. در این مدل توضیح داده میشود که چگونه تفسیرهای کارمایی Karmic Interpretations ممکن است به پیامد هایی مانند نوع‌دوستی یا Prosocial Behavior و سرزنش قربانی یا ویکتیم بلیمینگ یا حتی توجیه نابرابری‌ های اجتماعی منجر شوند. و (۳) سوم اینکه مقاله تلاش کرده است فقط جنبه‌ های مثبت یا فقط جنبه‌ های منفی کارما را برجسته نکند. برای مثال برخی مطالعات نشان داده‌ اند که باور به کارما میتواند خوش‌بینی و امیدواری و رفتارهای اجتماعی مطلوب را افزایش دهد. و در مقابل پژوهش‌ های دیگری گزارش کرده‌ اند که همین باور گاهی ممکنه به سرزنش قربانیان بلایا یا توجیه نابرابری‌ های اجتماعی کمک کند. به نظرم این توازن در ارائه اویدنس از نقاط قوت مقاله محسوب میشود. اما مقاله چند محدودیت مهم هم دارد که بهتر است به آنها توجه کنیم. در ادامه محدودیت هارا خواهم گفت. -A.RANJBAR @Critical_Inquiry2026

ببینید این شکل دو پنل دارد. پنل بالایی مال نگاه گذشته‌ نگر است>> یعنی وقتی آدم از لنز کارما به تجربه‌ های خوب و بدش نگاه می‌
ببینید این شکل دو پنل دارد. پنل بالایی مال نگاه گذشته‌ نگر است>> یعنی وقتی آدم از لنز کارما به تجربه‌ های خوب و بدش نگاه می‌ کند، چه بلایی سر هیجان‌ ها و شناخت اجتماعی و رفتارهای ضداجتماعی‌ اش می‌ آید. پنل پایینی مال نگاه آینده‌ نگر است. باور به اینکه کارهای خوب پاداش کارمایی دارد و کارهای بد تنبیه، چطور انگیزه پروسوشال و تبعیت از هنجارها را بالا میبرد و از آن طرف روی رفاه و هماهنگی اجتماعی اثر میگذارد. رنگ سبز برای اثراتی است که بیشتر از باور به پاداش کارمایی می‌ آیند، رنگ قرمز هم برای آنهایی که از ترس تنبیه کارمایی آب می‌ خورند. این را از مقاله ای که اخیرا مطالعه کردم آورده ام و درباره اش در ادامه توضیح خواهم داد.