ar
Feedback
تراوش | علی‌سینا بصیر

تراوش | علی‌سینا بصیر

الذهاب إلى القناة على Telegram

جستارها و یادداشت‌های کوتاه‌ تأملاتی بین‌رشته‌ای در تلاقی ادبیات، جامعه، اقتصاد، هنر و ورزش.

إظهار المزيد
إيران136 814الفئة غير محددة
351
المشتركون
+824 ساعات
+297 أيام
+8030 أيام
أرشيف المشاركات
چقدر جمله در این کتاب ماییم. ستم هرگز پایدار نبوده و واقعن ما امروز روزگارِ چخوف را تجربه می‌کنیم؛ می‌خواهند اینجا را گورستان
چقدر جمله در این کتاب ماییم. ستم هرگز پایدار نبوده و واقعن ما امروز روزگارِ چخوف را تجربه می‌کنیم؛ می‌خواهند اینجا را گورستان اندیشه‌ها کنند. با این همه، تاریخ گواهی می‌دهد که فرجام این شبِ سیه، سپیده‌دم است. ایستادگی مردم، دیرینه‌تر از آن است که زیر آوارِ زمانه مدفون شود. ارتجاع با محنت گریبان‌گیرِ میهن ماست، ولی افق، شکوهِ رفته را بازخواهد یافت.

فغان بر غربتِ فرزانگی وقتی به اتفاقات این روزها چشم دوختم، بارانِ اشک امانم نداد؛ زار زار بر احوال خویش گریستم و بر روزگارِ خواهران و دختران فرزانه‌ی این دیار که مایهٔ فخر و وقار ما هستند، خون گریه کردم. چقدر سخت و دردآور است دیدنِ خلایق که بر محنت و رنج هم‌نوع خویش چشم دوخته‌اند، دست بر دست گذاشته، به تماشا ایستاده‌اند و خیره نگاه می‌کنند. هق‌هقِ این قلم و سوزشِ این جان، افزون بر ستمِ ستمکاران، برای همین غفلت و چشم‌پوشی هموطنانم است. رعب و هراس در جانِ کسانی لانه کرده است که از فهم و داناییِ خلق واهمه دارند و از وقار و متانتِ خواهرانم می‌لرزند. حاکمانِ جابر که پایه‌های قدرتِ خود را بر ترس استوار کرده‌اند، خوب می‌دانند زنی که به دانایی و آگاهی رسید، هرگز طوقِ بندگی بر گردن نمی‌نهد. حکومتِ مستبد به جای آنکه دل در گروی خشنودی و رضایتِ مردم داشته باشد، تازیانه‌ی وحشت و ارعاب برمی‌کشد؛ چرا که ستمکاران همواره از هوشیاریِ توده‌ها بیمناکند. عجب روزگارِ غریبی است؛ جباران تنها یک صحیفه می‌خوانند و با اصرار و اجبار می‌خواهند دیگران چشم بر تمام کتاب‌های عالم ببندند. در ولایتی که فهمیدن و دانستن گناه شمرده شود، مردمانِ دانا و فرزانه یا در بند و زنجیر گرفتار می‌شوند یا رختِ سفر بسته، راهیِ دیار غربت و تبعید می‌گردند. افسوس و فغان از آن دولتی که رعیت را از خود رماند و مردم را تارومار کرد! در غیاب تو هر چه صاعقه بود بر تن خسته درختان ریخت...و آنان که ایستاده بودند، تنها نگریستند و دم برنیاوردند

روز دگر نمی‌دمد، شب دگر سحر نمی‌شود وای وطنم! که بختِ تو، بسته به زنجیر کَرده‌اند

باید بگویم من چگونه بودم او را همیشه در کتاب‌فروشی‌های پل‌سرخ می‌دیدم و چشم‌انداز گالری‌ام رو به کتاب‌های بود که باید همه‌ای شهر را می‌دیدم و می‌دید، در این زمان‌های که در کابل زیستم، زندگی هیچ وقت کابل را احساس نکردم و کابل و راه رفتن روی رگ‌های جاده‌هایش برایم عینِ عادت بود بوق بوق موترها واق واق سگ‌ها و صدای دست‌فروش همه چیزم را گرفته بود اما با آن حال ادامه می‌دادم، می‌توانستم هرروز گالری‌ام را باز کنم و خودم را میانِ رنگ‌های روغنی حلق‌آویز کنم اما برایم عادت شده بود و می‌دانید چیزی که به عادت برسد گند می‌شود و بدن مرده‌ی متحرک شاید اینها کلیشه به نظر برسند اما می‌دانید و بدانید که بخشی از زیستنم هستند. من روزی که با او آشنا شدم را بخاطر می‌آورم چیزی نگفت و حتا این من نبودم که با او آشنایی بخاهم. هر روز که کتابفروشی می‌آمد و فکرم بود که شاید چیزی می‌خرید اما نه کتاب‌هایش را می‌فروخت. نمی‌دانم چه کتاب‌های بودند اما یک روزی به گالری‌ام آمد هنوز جوان بود و نازک. سلام کرد. می‌توانستم معصومیت و بیچاره‌گی‌اش را خوب بیبنم و شاید خوشحال بودم در آن زمان. از چه چیزی از این که پیش من آمده است و یا از بیچاره‌گی‌اش. نقاش بود؟ و از من می‌خاست به او تصویر بفروشم؟ نه این چه خیالِ خامی‌ست که می‌گویم آمده بود تا از من بخاهد برای او می‌توانم تابلو بفروشم و یا تابلوی به امانت وا گذارد تا چیزی برای خودش سازد. همیشه تلاش‌هایش را می‌دیدم، می‌دیدم که چگونه می‌دود و شما منظور از دویدن را در یک هنجار به معنای بازی در میدانِ فوتبال تصور نکنید بدبختی جدی‌تر از این است. روزی که تابلو را به امانتی قبول کردم به او گفتم پنج‌صد افغانی، این چیزی‌ست که می‌ارزد و می‌دانست بیشتر از چیزی‌ست که باید باشد. حرفی نزد و سکوت کرد و من از این که بر او پیروز شدم خوشحال بودم و از این که او را بیچاره می‌دیدم لذت می‌بردم آن روز فهمیدم در عین حال که می‌توانم یک مرد باشم، می‌توانم گونه‌ی دیگری از بدبختی هم باشم.
زهرا شفق

هم از دَر روی‌گردانم، هم از دیوار می‌ترسم! هم از آسودگی سیرم، هم از آزار می‌ترسم! کسی با این تعارض روبرو بوده‌ست غیر از من؟! که از دوری دلم تنگ است و از دیدار می‌ترسم! خودم اصلن نمی‌دانم چرا چندیست حتی از … مسیر بین منزل تا محل کار می‌ترسم! من از هر شکلی از خالی شدن، خالی شدن‌های خیابان، خانه، ماشین، پاکت سیگار می‌ترسم! کمی مرا بخواه، اما برای مدتی بسیار که من از هر کی می‌خواهد مرا بسیار می‌ترسم!

بحرانِ شبه‌نویسندگان؛ چگونه آموزش‌های سطحی، ادبیات را ویران می‌کنند؟ کافی است چند دقیقه در صفحات مجازی چرخ بزنید، تا ببینید چگونه ساحت شریف ادبیات را به مسلخِ تجارت برده‌اند. با شعارهای سبک و فریبنده‌ای چون «در چهار جلسه نویسنده شو‌» یا «کسب درآمد از قلم»، دکان‌هایی باز کرده‌اند که خروجی‌شان چیزی جز ابتذال و توهم نیست. این موجِ ویرانگر که حاصل فعالیت «کارگاه‌های زرد نویسندگی» است، برآمده از دیده‌ها و واکاوی‌های تلخ من از فضایی است که به نام آموزش، قلم را به صنف‌های آبکی زنجیر کرده است. در این کارگاه‌ها، کسانی پشت تریبونِ تدریس نشسته‌اند که خودشان هنوز الفبای خلقِ یک اثرِ استوار را بلد نیستند. مدرسانی نوظهور که پای‌شان به هیچ میدانِ جدیِ ادبی باز نشده، آن‌ها بدون پیشینه‌ی حتی یک کتاب منتشرشده یا مواجهه با نقد جدی متخصصان، ادعای استادی دارند؛ آن‌ها به جای آن‌که هنرجو را به تفکرِ عمیق، زیستِ پخته و زانو زدن در محضرِ کتاب‌های بزرگ دعوت کنند، ادبیات را تا حدِ فرمول‌های مکانیکی و تمرین‌های سطحی تقلیل می‌دهند. تمام داشته‌ی آموزشی‌شان، کاپی‌برداریِ غیرحرفه‌ای از لکچرهای اساتیدِ اصیل یا کتاب‌های ترجمه‌شده است. بنابراین، نباید بدون اعتماد به مدرس و شناخت دقیق از پیشینه و آثار او در این دوره‌ها حضور یافت؛ چرا که در وادی ادبیات، هر کس سرانجام باید امضای شخصی خود در خلوتِ نوشتن و مداومت در خواندن خلق کند. از آن تلخ‌تر، برای خوشامدِ هنرجوی تنبل، ادعا می‌کنند که نویسنده شدن نیازی به خواندنِ آثار کلاسیک و دشوار ندارد! دیدنِ عواقبِ این دکان‌داری، بیش از هر چیزِ دیگری روانِ آدم را می‌آزارد. این صنف‌ها کارخانه‌ی تولیدِ «توهمِ دانایی» شده‌اند. هنرجو پس از چند جلسه تمرینِ سرسری، نام خود را در صفحه‌اش «نویسنده» می‌ماند و در ادامه‌ی این زنجیره‌ی باطل، خودش صنفِ آبکیِ دیگری راه می‌اندازد. اما امان از روزی که این شبه‌نویسنده‌ها پا به دنیای واقعیِ ادبیات بگذارند؛ مواجهه با ردِ مطلقِ آثارشان از سوی ناشران و کارفرمایانِ کاربلد، چنان ضربه‌ی سهمگینی به آن‌ها می‌زند که برای همیشه دچار سرخوردگی می‌شوند و قلم را زمین می‌گذارند. خروجیِ این جریان، زبان و ادبیاتی است آشفته، پر از لغزش‌های ساختاری و احساسات‌گراییِ مفرط که ذوقِ جامعه را به سقوط می‌کشاند و مایه بدبینیِ مشتاقانِ واقعی به تمام صنف‌های اصیلِ دانشگاهی و کارگاه‌های حقیقی می‌شود. یافته‌ها و دیده‌های من در این مسیر یک نکته‌ی اساسی را روشن می‌سازد: نویسندگی فروختنِ تکنیک‌های بازاری نیست؛ نویسندگی یک جهان‌بینی است، حاصلِ سال‌ها خونِ‌جگر خوردن، ریاضت کشیدن و رفیق شدن با شاهکارهای بزرگ. با صدها ساعت حضور در این دکان‌های مجازی، کسی نویسنده نمی‌شود. کلمه حرمت دارد و برای رسیدن به شکوهِ قلم و بلوغِ یک نویسنده، بیش از هر چیز در گروِ پذیرشِ نقدِ متخصصان و هم‌نشینیِ مداوم با آثارِ بزرگِ ادبی است.

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری

وقتی آدمی روزها را یکی‌یکی پشت سر می‌گذارد، بالغ می‌شود و پای اشتباهاتش می‌ایستد. روانش وسعت پیدا می‌کند، قد می‌کشد و با جرأت، بارِ لغزش‌های گذشته‌اش را به شانه می‌کشد. او روزهای از دست رفته‌اش را به آغوش نمی‌گیرد، ولی تمامِ تجربه‌های کهنه را توشه‌ی راه فردا می‌سازد. آخر کار باید به این درک رسید که جریانِ حیات، تحفه‌ای کلان و غنیمتی کم‌نظیر است؛ غنیمتی که حیف است شکوه آن را پیشکش آدم‌های پوچ و میان‌تهی کرد.

امروز وقتی رفتم کتاب‌فروشی، این فکرها به سرم زد. خریدن کتاب و خواندنش چقدر با هم توفیر دارد. ما از روی شوق کتاب می‌خریم، اما
امروز وقتی رفتم کتاب‌فروشی، این فکرها به سرم زد. خریدن کتاب و خواندنش چقدر با هم توفیر دارد. ما از روی شوق کتاب می‌خریم، اما برای خواندنش وقت و حوصله نداریم. وقتی یک جلد را به خانه می‌آوریم، خیال می‌کنیم وقتِ خواندنش را هم خریده‌ایم؛ ولی قضیه این‌طور نیست. فکر می‌کنم تاقچه‌های خانه برای پز دادن و فخر فروختن نباشد. قشنگی کتابخانه به همان کتاب‌هایی است که هنوز ورق نزده‌ایم؛ همان‌هایی که پیش چشم ما هستند تا یادمان بماند چقدر چیزها را بلد نیستیم و باید فروتن بمانیم. اصلن کتاب‌فروشی یک دنیای غریب است؛ مکانی بهشت‌گونه که تشویشِ جهان خارج را در دم ذوب می‌کند. این‌که بتوانی فارغ از قید زمان چرخ بزنی و کسی کارت نداشته باشد، حال آدم را دگرگون می‌کند. مسئله این نیست که خریدن یک کتاب چقدر برایت هزینه دارد؛ مسئله این است که اگر آن را نخوانی، چقدر برای زندگی‌ات گران تمام می‌شود.

چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟ تا باز که او را بکشد، آن که تو را کشت انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت این ابیات ناصرخسرو قبادیانی برای مه یک تصویر کلان از مکافات عمل در فرهنگ ماست که تمثیل روبرو شدن حضرت عیسی همراه یک مقتول در آن، ریشه در حکایت‌های قدیم اسلامی دارد. غزالی و عطار هم در کتاب‌هایشان عین همین قصه را نقل کردند تا نشان بدهند ستم دوام نمی‌آورد و تقاص حتمی است؛ طوری که شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر در این نوع از شعرها زهر کلام را می‌گیرد و با یک قصه پندآموز، حرفش را به کرسی می‌نشاند. به باور مه، از نگاه فلسفی هر کاری کنیم مثل یک دایره به خود ما برمی‌گردد و همان‌طور که علامه طباطبایی می‌گوید، جهان یک سیستم هوشمند دارد که وقتی کسی ظلم می‌کند، توازن جامعه به هم می‌خورد و دنیا برای جبران این قضیه، واکنشی از همان جنس نشان می‌دهد. در فضای اجتماع هم گپ دقیقاً همین رقم است؛ دکتر آریان‌پور در تحلیل‌های جامعه‌شناختی خود می‌گوید در جوامع سنتی که محاکمه درستی ندارند، انتقام شخصی رواج پیدا می‌کند. در واقع وقتی شاعر از چرخه کشتن حرف می‌زند، خطر یک جامعه پر از هرج و مرج را گوشزد می‌کند که خشونت در آن فقط خشونت می‌آورد و متوقف نمی‌شود؛ چون کوبیدن در خانه دیگران با انگشت، باعث می‌شود سیستم دفاعی جامعه بیدار شود و در نهایت با مشت جواب بدهد. تاریخ شرق پر از سردمدارانی است که با زور شمشیر آمدند و با همان شمشیر رفتند و عبدالحسین زرین‌کوب دوره غزنویان و سلجوقیان را دوران تیغ و خون می‌داند. پادشاهانی مثل مسعود غزنوی و طغرل سلجوقی ظلم کردند، ولی عاقبت خودشان یا وارثان‌شان به بدترین شکل ممکن کشته شدند تا ثابت شود قدرت اگر روی زور بنا شود، دوام نمی‌آورد و در کل هستی دارای یک نظم دقیق است که هیچ ستمی از یاد روزگار پاک نخواهد شد.

حضور مه در کانال‌های شما به خاطر همین روزمرگی‌ها و یادداشت‌های پر از ذوقی است که نشر می‌کنید. نویسنده‌های این صفحه‌ها را کم و بیش می‌شناسم و یک رقم‌هایی همراه شان رفیق شدیم و ارتباط برقرار کدیم. اگر جایی هستم، فقط به خاطر این است که نوشته‌هایتان با سلیقه‌ام جور می‌آید. هر قلمی ارزشمندیِ خودش را دارد و این دور و نزدیک شدن‌ها صرفاً ریشه در تفاوت پسند و سلیقه دارد. به باور مه، آدم وقتی در یک فضا می‌ماند باید مطالبش را بخواند و دنبال کند؛ اصلاً خوش ندارم فقط یک عضو اضافی و غیرفعال باشم. اما این گپ به این معنی نیست که شما هم حتماً بیایید و عضو کانال مه شوید. بودن مه در کانال شما مشروط به عضویت متقابل نیست. مه برای آمار و تعداد اعضا این صفحه را نساختیم و این موضوع اصلاً برایم مهم نیست. حتی دوست دارم کُل اعضای کانالم ده نفر باشد، ولی همان ده نفر کسانی باشند که نظر شریکی می‌کنند، گپ می‌زنند و به این فضا ارزش قایل می‌شوند. این کانال برای مه فقط یک گوشه است تا از کلنجارها و افکار سرگردان ذهنم کمی فاصله بگیرم. همین که نگاه و سلیقه ما با هم وصل است، برایم کفایت می‌کند.

امیدوارم شورِ این عید بر جفای روزگار و تلخ‌کامی‌ هایش چیره شود.

عید آمد. دیگ خالی روی اجاق گازی که ته کشیده، کندوی آرد و بشکه روغنی که مدتی است پر نشده، باید گفت سبا عید است و کالایم پینه‌دوز است. صاحب‌خانه پیش دروازه ایستاده؛ سه ماه کرایه با پول آب و صرفیه برق باقی مانده است. عید است و سر چوک به صدها نفر بخاطر لقمه‌یی نان صف کشیدند عید است و دست‌ها تهی و روزها دراز. خیلی‌ها در کنجی غریب و دلگیر ماندند. عید؟ چه عیدی!

جسارت به شرحش نمی‌کنم.

وقت‌هایی که آدم هرچه تلاش می‌کند، دست‌ودلش به نوشتن نمی‌رود. یک‌جوری دل‌زده‌گی مفرط می‌آید که دلت می‌خواهد داستان را رها کنی و دیگر هیچ‌وقت ننویسی. مهار کردن این وضعیت کلافه‌کننده واقعن کار ساده‌ای نیست و این فرسوده‌گی حالم را خراب می‌کند؛ آدم می‌ماند که چطور آن شوقِ همیشه‌گی، جایش را به این ملالت می‌دهد و چگونه خود را باید از این گرداب بیرون کشید.

Na_Man_Behooda_Girde_Nusrat_Fateh.mp313.44 MB

آهنگ دوردست کواکب را امشب شنیده‌ام و با ستاره‌ای که به بیداری من شهادت داد بیعت کرده‌ام...
واصف باختری

عادت به دوباره‌خوانی ندارم، ولی مسخ کافکا با قلم مسحور کننده‌ی هدایت استثنای عجیبی هست.
عادت به دوباره‌خوانی ندارم، ولی مسخ کافکا با قلم مسحور کننده‌ی هدایت استثنای عجیبی هست.

دریایی به قدرِ تشنه‌کامی دنیای ادبیات؛ خانه‌ی فراخی است. هر کسی در آن کنجی برای خود دارد. پهلوی هم گذاشتن نویسنده‌ها و خط‌کش‌به‌دست گرفتن که فلانی از بهمانی بهتر است، کارِ اشتباه و دور از مروت به شمار می‌رود. هر نوشته‌ای همین که از نوک قلم چکید، دیگر از خالقش جدا می‌شود. اثر در چشم خواننده دوباره جان می‌گیرد. آدم‌ها وقت مطالعه، دنبال تکه‌های گمشده‌ی خودشان می‌گردند. آن‌ها تصویرِ خود را در فکر دیگری تماشا می‌کنند. پسندیدن یک اثر، فقط به میلِ روان ما بستگی دارد. همینگوی با جملات مختصر، اثر می‌گذارد. پروست با توصیفاتِ لایه‌لایه، وقت را برای‌مان نگاه می‌دارد. هر دو خوب هستند. هر کدام برای یک تشنه‌کامی متفاوت بشر آمده‌اند. آگاتا کریستی گره‌های ماجرا را می‌تابد. داستایفسکی تا عمق جان آدم را می‌شکافد. این‌ها قاره‌های جداگانه هستند. عالم به این تنوع محتاج است. اهل قلم می‌خواهد حرفش را ساده بزند تا فهمیده شود. کسی که قلم می‌زند، لازم است خود را در چهاردیواری زندانی نکند. عرضه کردن هنر به بازارِ اندیشه، باعث قد کشیدن آن می‌شود؛ همان‌گونه که حضرت سعدی می‌فرماید: تو با این مردمِ کوته‌نظر در چاهِ کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران خلاصهِ کلام این است: هیچ نویسنده‌ای از دیگری برتری ندارد. قلمی بر قلمِ دیگر سر نیست. ترازوی سنجش، تنها نیاز خواننده و میل او است. مهم این است که مخاطب در آن لحظه چه کم دارد و می‌خواهد چه چیزی بخواند. هر کسی به قدر تشنه‌کامی خود از این دریا آب می‌برد.
علی سینا بصیر