مریمِ نامقدس
الذهاب إلى القناة على Telegram
'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلیلیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
497
المشتركون
+224 ساعات
+77 أيام
+9530 أيام
أرشيف المشاركات
497
کاش آدما اینقدر بی شرم نبودن. هرچی بدبختی می کشیم از اینه که به خودشون اجازه می دن هر حرفی بزنن و هر رفتاری بکنن و از این بابت ذره ای شرمگین نشن. خدایا شرم آدمارو زیاد کن.
497
برای تو، موجود مورد علاقهام.
در کتابخانه ات نشسته ام. کوهی از کتاب های ورق زده در کنارم قرار دارد و باورم نمی شود؛ امنیت در کنار تو، امنیت در خانهٔ تو و امنیت در آغوش تورا باورم نمی شود. اسم احساسم را نمی دانم، احساسم را نمی فهمم. من باید از تو بترسم، دوری کنم، فرار کنم؛ ولی نزدیک می شوم، نرم می شوم و لبخند می زنم. لحظات تنهایی با تو برای هرکسی وحشتناک است و برای من آرامشبخش! انتظارت را می کشم، حالت را جویا می شوم و نگرانت هستم. نگران تنهایی و رنجی که در قلبت پنهان کردی. نگرانت هستم برای زندانی شدن در این زندان با شکوه و من، چرا نگرانت هستم؟ چرا دیدن خنده ات، درد و دلتنگی ام را می کاهد؟ چرا دلم می خواهد تنها نباشی و آن دست های بزرگ و ترسناک، اما برای من آرام را بگیرم و به تو بابت وجودم در کنارت اطمینان دهم؟ چرا زندانی شدنم را نمی بینم و زندانی شدنت مرا می آزارد؟ چرا اذیت شدنم را نمی بینم و رنج کشیدنت قلبم را می فشارد؟ فکرکنم اسمش را یادم آمد؛ در کتاب ها خوانده بودمش. عاشقَت شده ام.
497
نامهی شمارهٔ هشت:
مهتای عزیزم.
کل وجود من، کعبه آمال من، کل چیزی که از این زندگی و زندگی بعدی می خواهم، کل تاب و توانم و کل امید من، تو هستی. من تورا از خانواده ات جدا کردم. من تورا از مادرت، دوستانت و زندگی ای که داشتی جدا کردم تا خورشید را برایت به زمین بیاورم. من تورا خودخواهانه از آن خود کردم و از این پشیمون نیستم. من بالاخره لبخندت را برای خودم دارم. من بالاخره تورا در آغوشم می فشارم. من بالاخره تورا غرق در بوسه هایی می کنم که در تمام سال های زندگی ام، منتظرِ نثار تو شدن بودند. من بالاخره زندگی ام روشن شده، صبحم با دیدن روی تو صبح می شود و شبم زمانیست که خمی به ابرویت بیاید. من بالاخره تورا، برای خودم و نزدیک خودم دارم... اما آیا اینها برایت کافی است؟ آیا تو هم از بودن با من این چنین خوشحالی؟
497
نامهی شمارهٔ هفت:
مهتای عزیزم؛
حماقتِ من، پافشاری من بر سنت ها، تصمیم اشتباهِ من که به خیال خودم پر از منطق بود، چند سال با ارزش زندگی ام را که می توانستم در کنارت بگذرانم از من گرفت. مرا ببخش جانم، مرا ببخش. من تورا در قلبم نفرینی کرده بودم؛ اینکه کسی در زندگی ات نخواهد آمد که به قدرِ من دوستت داشته باشد. گاهی عشق عقل آدم را به یغما می برد. من در این سال ها، تاوان تصمیم اشتباهم را با هر لحظه در فکرِ تو بودن پرداختم. دیگر توانی برای مبارزه با عشق تو، برای دوری جستن از عشق تو در من نمانده. راستش را بخواهی، از اول هم توانی وجود نداشت. و حالا من تورا با تمام وجودم، در زندگیِ بی ارزشم می خواهم؛ تو سهم من از این دنیا هستی و من بالاخره سهمم را به دست خواهم آورد..
497
نامهی شمارهٔ شش:
مهتای عزیزم؛
این لحظه را حتی نتوانسته بودم در خواب ببینم. لحظه ای که دست در دست تو، در کنار ساحلِ شب هنگام، قدم می زنم. اگر بدانی نهایت آرزوی این مرد این است که باد شود و لابهلای موهایت دست بکشد. لابهلای گیسوان قهوه ای و بلندت. نمی خواهم کفر نعمت کنم، من با بانوی همچون ماهم، بانویی که در قلب من فرمانروایی می کند قدم می زنم و صحبت می کنم. صدایش را می شنوم. اورا نزدیک خودم دارم و عطرش به مشامم می رسد.. تصمیم را گرفته ام. بیش از این نمی توانم. بیش از این خودم را از وجودش محروم نخواهم کرد. بیش از این زندگی بی او را تحمل نمی کنم. زندگی بی او زندگی نبود، تلاش برای زنده ماندن بود و حالا، تلاش را در جهت دیگری استفاده می کنم.
497
نامهی شمارهٔ پنج:
مهتای عزیزم؛
چشمانم تورا می بینند، چشمانم را باور نمی کنم. صدایت را می شنوم، گوش هایم را باور نمی کنم. بویت را استشمام می کنم، بینی ام را باور نمی کنم. تورا لمس می کنم، دستانم را باور نمی کنم. حضورت ورای هر تصوریست. حضورت جریان زندگی را متوقف کرد. حضورت قلبم را شوکه کرد. حضورت هجوم هر احساسی بود که در این سال ها خفه کردم. حضورت همه چیز را دوباره برایم زنده کرد، مداد رنگی به دست گرفت و احساساتِ مثلاً کمرنگم را پررنگ تر از همیشه کرد. آیا می توانستم تمام اعضای بدنم را که یکصدا حضورت را فریاد می زدند باور نکنم؟ من، منی که در سخت ترین مکان ها عرق ریختم و کار کردم، در حضور لطیف ترین آفریده ای که به زندگی دیدم، دستانم یخ کرده اند، قلبم نمی زند، دهانم به صحبت باز نمی شود و گویی مرده ای هستم که می تواند بایستد. شعله ای از خوشحالی وجودم را گرم می کند. دلتنگی ام پایین می رود و ذوق دیدارت کم کم جای همه چیز را می گیرد. تو اینجا هستی، در مقابل من، با آن لبخند همیشگی و من چه چیز دیگری از این دنیا می خواهم؟
497
نامهی شمارهٔ چهار:
مهتای عزیزم؛
پسری متولد شده که شباهت هایی از تو در چهره اش می بینم. این شباهت ها فقط بر من واضح اند، بر منی که چهره تو در قلب و ذهنم حک شده. بر منی که جزئیات صورتت را، ریز به ریز در وجودم نقاشی کردم و آن را به دیوار زده ام و هرروز مرور می کنم. من پدرِ فرزندی شده ام، اما حتی این فرزند هم یاد و خاطر تورا برایم زنده می کند. اشک هایم جاری شده بود و خوشحال بودم که می توانستم آنها را اشک شوق جا بزنم، درحالی که اشک غم بود از اینکه می خواستم تورا تسکین دهم، تورا تیمار کنم، تو فرزندی از وجود خودمان به این دنیا بیاوری و من آنقدر دورَت بگردم تا بهبود یابی. حتی فرزند، حتی موجود زنده ای که من پدرش بودم، یاد تورا در ذهنم کمرنگ نکرد. مهتایِ من، یک لحظه آغوش تو تمام درد و رنج این سال هایم را دود می کند. در کدام جهان یک آغوش اینقدر دست نیافتنی می شود؟
497
نامهی شمارهٔ سه:
مهتای عزیزم؛
ماه هاست که تورا ندیده ام. زندگی ام می گذرد و من چیزی از آن نمی فهمم. عکس هایت را گه گاهی می بینم و چیزی جز حسرت بر دلم سایه نمی اندازد. تو، ماه زندگیِ من، کیلومتر ها از من دور هستی و تنهایی و من دستم به تو نمی رسد. عقلم سرنوشت را پذیرفته، من و تو متعلق به هم نیستیم؛ اما قلبم نمی تواند. قلبم تورا گوشه به گوشهٔ این جهانِ دور از تو می بیند. گویی فرماندهی مغزم بر عهدهٔ قلبم است. قلبم راه تورا به خواب هایم باز کرده. قلبم تورا در وجود من حک کرده و کاری از من ساخته نیست. قلبم تمامت را می خواهد اما این تقدیرِ لعنتی اجازه نمی دهد. نمی دانم، شاید هم اشتباه بزرگ خودم را تقصیر تقدیر می اندازم. شاید من نتوانستم. شاید من لایق وجود تو نبوده ام. هرگز چیزی را و هرگز کسی را به اندازهٔ تو در زندگی نخواسته ام.. عزیز راه دورِ من.
497
نامهی شمارهٔ دو:
مهتای عزیزم؛
باور اینکه در این شرایط قرار گرفته ام برایم دشوار است. اتفاقی که ریز به ریز جزئیاتش را با تو تصور کرده بودم حالا کلیاتی دارد که به طرز مهلکی متفاوت از چیزیست که فکر می کردم. تو زیبا و درخشانی، چشمانم در جستجوی توست، گیرنده های شنوایی ام گویی فقط صدای تو را می شناسند و پردازش می کنند. بوی عطرت مشامم را پر کرده، اما از فاصله ای دور. دستانت در دستانم نیست. بازویت تکیه بر بازوی من نزده. لبخندت به سمت من نیست. صدایت خطاب به من نیست و برای من نیستی. رنگ لباست سفید نیست، حلقهٔ با دقت انتخاب شده ام در دست تو نیست، ستارهٔ مجلس من تو هستی اما دیگران چیز دیگری می دانند. آیا من اشتباه کردم؟ آیا چیزهایی که در ذهنم هست، به از دست دادن تو، ماه زندگی ام می ارزد؟...
497
می خوام سلسله نامه هایی از طرف یک مرد بنویسم که خیلی عاشق بود ولی بخاطر یک سوتفاهم عشقش رو از دست داد.
نامهی شمارهٔ یک:
مهتای عزیزم؛
همیشه در ذهنم تصور می کردم امشب مهم ترین شب زندگی ام باشد، شبی که آن را هفت شبانه روز جشن بگیرم و پایکوبی کنم و به همهٔ دنیا بابتش شیرینی دهم. تصور می کردم امشب شبی است که قامت تورا در لباس سفید ملایمی می بینم که چهره ات را روشن تر از آنچه که فکر کنی کرده، لبخندت را می بینم که چراغ مجلس است و در نهایت دست در دست من می گذاری. تصور می کردم امشب دیگر همه چیز تمام می شود. فاصله از بین می رود، تورا کامل در زندگی و آغوشم خواهم داشت و هرروز صبح خورشید من با باز کردن چشمانت طلوع می کند؛ اما همه چیز به ناگهانی خراب شد. قصر رویاهایم فرو ریخت و انگار در باتلاقی پرت شدم که هیچ طنابی برای نجات از آن وجود نداشت. نمی دانستم چه بگویم و نمی دانستم چه کنم. هنوز هم نمی دانم. هنوز هم در باتلاق پایین و پایین تر می روم و تورا در بالای سرم می بینم که دورتر و دورتر می شوی. دستم را به سمتت دراز می کنم اما نمی توانی کمکم کنی. هیچکس نمی تواند.
497
مثل اینکه من باعث شدم یک نفر به احساسات یک موجودِ زندهٔ دیگه اهمیت بده. خیلی از این بابت خوشحالم.
497
سر و کله زدن با همهٔ این مسائل واقعا برام زیادیه و روحم دیگه نمی کشه، امیدوارم بتونه طاقت بیاره.
497
بچها اگر یه وقتی حالتون بد بود بیاید باهم حرف بزنیم. من الان پر از انرژی برای صحبت کردن و شنیدن هستم.
