_ مستاجر پلاک ۱۱ _
الذهاب إلى القناة على Telegram
_آدمکی فرو رفته در غم.غریبه با آدمها و دوست درخت ها. برگهای خیس. سینما و کیارستمیِ عزیز .قهوه. مه و ماه. شجریانِ جان. یک صندلی خالی. هزار فکرِ ناتمام. داستایفسکی. شب. غنچهی مخملی. پری با بالهای توری.کتابهای فراوان.تا همیشه آبی. زندگی و کمی دیوانگی!
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
375
المشتركون
-124 ساعات
-57 أيام
-2430 أيام
أرشيف المشاركات
این کتاب تنها روایت یک روستا نیست؛ تصویری از جهان واقعیه. از حاکمان فاسدی که جامه پاکی به تن دارن و مردمی که، حتی در برابر آشکارترین نشانهها، حقیقت رو نمیبینن و همچنان سنگ اون ها رو به سینه میزنن.
افسوس... افسوس.
_روستای اِستِپانچیکووا و ساکنانش به قدری زیبا روایت شده بود که حس میکنم مدتی رو اونجا زندگی کردم.
فوما فومیچ رو دیدم و ازش متنفر بودم.به حال سرهنگ غصه خوردم به زنِ ژنرال بدبین بودم و با پاتریشیا تو عمارتِ جدید قهوه خوردم و غروب رو تماشا کردیم!
