The end
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
653
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-747 أيام
-37130 أيام
أرشيف المشاركات
657
چون تا وقتی یچیزیو داری نمیدونی چقدر با ارزشه و شاید دیگه نتونی داشته باشیش
ولی وقتی از دستش میدی تازه میفهمی چیو داشتیو قدرشو ندونستی
657
Repost from 𝙏𝙃𝙀 𝙀𝙉𝘿 𝙊𝙁 𝙏𝙃𝙀 𝙎𝙏𝙊𝙍𝙔
چرا بعضیا وقتی یکی دوستشون داره، قدرشو نمیدونن؛ وقتی رفت، تازه یادشون میافته؟
657
Repost from 𝙏𝙃𝙀 𝙀𝙉𝘿 𝙊𝙁 𝙏𝙃𝙀 𝙎𝙏𝙊𝙍𝙔
بزرگ شدن به شناسنامه نیست به طرز فکریه که خیلیا هنوز ندارنش
𝘽𝙤𝙯𝙤𝙧𝙜 𝙨𝙝𝙤𝙙𝙖𝙣 𝙗𝙚 𝙨𝙝𝙚𝙣𝙖𝙨𝙣𝙖𝙢𝙚 𝙣𝙞𝙨𝙩؛ 𝙗𝙚 𝙩𝙖𝙧𝙯𝙚 𝙛𝙚𝙠𝙧𝙞𝙚 𝙠𝙚 𝙠𝙝𝙚𝙞𝙡𝙞𝙖 𝙝𝙖𝙣𝙤𝙯 𝙣𝙖𝙙𝙖𝙧𝙖𝙣.
657
Repost from 𝙏𝙃𝙀 𝙀𝙉𝘿 𝙊𝙁 𝙏𝙃𝙀 𝙎𝙏𝙊𝙍𝙔
پسر حسود بود، اما دلیل حسادتش این نبود که به دختر اعتماد نداشت؛
از رفتنِ کسی میترسید که تمام دلش را گذاشته بود پایش.
دختر این را میدانست.
با این حال، هر بار که پسر ناراحت میشد، بهجای اینکه خیالش را راحت کند، میگفت:
«اگه اعتماد نداری، مشکل خودته.»
کمکم چیزهایی را پنهان کرد، با آدمهایی صمیمی شد که میدانست پسر از حضورشان ناراحت میشود و هر بار که بحث بالا میگرفت، بهجای حل کردنش، پسر را مقصر جلوه میداد.
پسر بارها گفت:
«من فقط میخوام بدونم هنوز برات مهمم.»
و دختر هر بار فکر کرد او زیادی حساس است.
تا یک شب پسر دیگر بحث نکرد.
نه سؤال پرسید، نه اعتراض کرد، نه خواست چیزی را ثابت کند.
فقط گفت:
«باشه. دیگه بهت شک نمیکنم.»
دختر فکر کرد بالاخره آرام شده.
اما چند روز بعد فهمید معنی آن جمله چیز دیگری بوده؛
پسر دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
دختر وقتی فهمید چه کرده، تازه شروع کرد به توضیح دادن، گریه کردن و گفتنِ «دوستت داشتم».
پسر فقط جواب داد:
«میدونم. مشکل اینه که وقتی دوستم داشتی، طوری رفتار کردی که مجبور شدم باور کنم نداری.»
و اینبار، هیچ جوابی برایش نداشت.
