مأمن.
الذهاب إلى القناة على Telegram
302
المشتركون
-224 ساعات
-167 أيام
-7530 أيام
أرشيف المشاركات
301
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
احساس میکنم این شعر سعدی حال و هوای اِمیاست😂
301
اگر به صبح رسیده ای ، اگر طلوع آفتاب را دیده ای ، بدان که هنوز دیر نشده!
زیرا فقط مرگ میتواند شانس رشد را از تو بگیرد.🍃✨️
301
اراده آریا رو خیلی دوست داشتم .🥰❤️🥹
با اراده محکم و صد البته انگیزه خیلی قوی تلاش کرد تا قوی بشه ؛ تلاش کرد تا لیستشو تموم کنه .
بنظرم همه ی ما یه لیستی داریم که باید تمومش کنیم 〔منظورم لیست آدمایی که باید بکشیمشون نیست〕 !
ما هممون یه لیست از کارای داریم که باید انجامشون بدیم، اما همهی ما شاید در انجامش موفق نباشیم !
چرا موفق نیستیم؟!
چون خودمون مانع خودمون میشیم
301
دختران گل و عزیز تر از جانم
نوشتن این چند خط برای من از سختترین کارهای دنیاست. سالهایی که کنار شما گذشت، فقط یک دورهی کاری نبود؛ تکهای از قلبم بودید که رشد کردید، خندیدید، یاد گرفتید و بزرگ شدید.
گاهی آدم مجبور میشود از جایی برود، نه چون دلش میخواهد، بلکه چون مسیر زندگی او را به سمت دیگری هدایت میکند. اما باور کنید، هیچ فاصلهای نمیتواند محبت من به شما را کم کند.
شمابودید که هر صبح به من امید می دادید، با حرفها و لبخندهایتان روزهای سخت را شیرین می کردید، و باعث شدید من هر لحظه به بودن کنار شما افتخار کنم.
میروم… اما دل من در همین راهروها، همین کلاسها و همین خاطرهها میماند.
اگر چه ممکن است به ظاهر کنارتان نباشم اما مطمئن باشید دعایم، فکرم، و عشق همیشگیام کنارتان مانده است.
دختران نازنینم… خودتان را باور داشته باشید، رؤیاهایتان را بزرگ نگه دارید، و هیچوقت فکر نکنید که فراموشتان می کنم شما برای من همیشه «دخترهای خوشگل و نازنینم» میمانید.
با تمام وجود، دوستتان دارم
زندگی چنین عجیب است بدون هیچ چیز می آیی ،برای همه چیز می جنگی ،و درنهایت همه چیز را رها می کنی و بدون هیچ چیز می روی
دختران گلم اگر به نگاهی ،به صدایی شما را آزرده نمودم منو ببخشید و حلالم کنید و بدانید نگاه و صدای دلسوزانه یک مادربه دخترانش بوده است
دوستتان دارم قد آسمان بیکران
خوب درس بخونید و مراقب خودتان باشید
و مادرتان را سرافرار کنید
شما را به خدای مهربان می سپارم
شانزدهم اذر ماه 1404
پیام اشرف صادقی به دخترانش
301
خانم صادقی مثل یک مادر برای مدرسه بود ؛ درد رفتنش خیلی زیاده .
دوسال پیش هیچوقت فکرنمیکردم در این مدرسه و در این شرایط باشم، هیچوقت حتی در نهایت تصوراتم هم همچین مدیریتی و همچین مجموعه ی نمیگنجید .
کوه تکیه گاه مدرسه خانم صادقی بوده و هست ...
همیشه ما رو مثل دختر خودش میدونست و خواهند دانست .
همیشه وقتی باهاشون رو در رو میشدم دستپاچه میشدم از این حجم ابهت ، اقتدار ، مهربانی و مادری ، و الان ...
الان با خودم میگم ای کاش اونموقع بیشتر حرف میزدم .
ای کاش بیشتر درس میخوندم ، ای کاش بهتر عمل میکردم ، ای کاش بیشتر قدر میدونستم .
هر بار که با خانم صادقی رو به رو میشدم یک خودکار لا به لای انگشتانش بود تا در هر شرایطی هر چیزی رو ثبت کنه .
ریز ترین جزئیات میکرو متری هم از زیر دستش در نمی رفت .
برنامه ی کامل و دقیق برای دختراش داشت ....
اشرف صادقی ؛ یکی از پایدار ترین نام های در ذهن من ، یکی از بهترین افرادی که من شانس آشنایی باهاشون رو داشتم و امیدوارم باز هم با این افراد بزرگوار آشنا بشم .
خانم صادقی هر جای دنیا که بری ؛ امیدوارم همیشه بهترین ها برات اتفاق بیفته ❤️
301
من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام
نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام.
- فرهاد شریفی
301
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکیست
301
پلّهها در پيشِ رويم يک به يک ديوار شد
زيرِ هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد
خرقِ عادت کردم امّا بر عليه خويشتن
تا به گِردِ گردنم پيچد، عصايم مار شد
اژدهای خفتهای بود آن زمينِ استوار
زيرِ پايم ناگه از خوابِ قرون بيدار شد
مرغِ دستآموزِ خوشخوان کرکسی شد لاشهخوار
و آن غزالِ خانگی برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت
بس که در گلشن شبيخونِ خزان تکرار شد
تا بياويزند از اينان آرزو های مرا
جا به جا در باغِ ويران هر درختی دار شد
زندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر! مگر
کان دلِ پر آرزو از آرزو بيزار شد؟!
بسته خواهد ماند اين در همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبههای مشتِمان رگبار شد
زَهرهٔ سقراط با ما نيست روياروی مرگ
ورنه جامِ روزگار از شوکران سرشار شد.
#حسین_منزوی
