گُل سَنگی
الذهاب إلى القناة على Telegram
319
المشتركون
-424 ساعات
-167 أيام
-6430 أيام
أرشيف المشاركات
319
برای داداشم فرم آگاهی از سلامت پر کردم اشتباهی قدشو زدم یک و نیم
الان یادم اومد ایشون یک متره نه یک و نیم😂🦦
تمرکزم کجایییی
319
در عوض پسر عموم خیلی مطیع بود
گوشی میدادن دستش عموم و خالم نمیذاشتن بره بیرون هروقتم بیرون میرفت واسش ضد آفتاب میزدن
واسه همین ایشون هفت هشت ده درجه از من روشن تره😂
319
منو وقتی بچه بودم زور زوری تو خونه نگه میداشتن اونم بابام زور داشت وگرنه از دست مامانم خیلییی رااااحت در میرفتم
ما خونمون دوتا در داره، یکی از هال یکی از اتاق اصلی
بعد من وقتی زندانی بودم و بابام تو اتاق بود
یجور خیلیییی یواشکی در هال رو باز میکردم یه جور خیلی یواشکی تر در رو میبستم پاورچین پاورچین از روی سکو رد میشدم ولی نمیدونم از کجا همیشه بابام میفهمید وسط راه نرسیده منو برمیگردوند خونه
اگه براتون سواله میرفتم بیرون چیکار؟
روی دیوارا راه میرفتم.
319
هرچند تک و توک واقعا سفید برفی هم داریم
اونایی که آفتاب از بچگی بهشون نخورده
مثلا یکی دیگه از دختر عمه هام
هم خوشگله، هم سفیده، هم شاغله، فقط حیف بیشعوره وگرنه میتونستم دوستش داشته باشم😂🦦
319
ما کلا خاندانی سبزه ایم
الان برای دوستم سواله چرا دختر عمم سفیده؟
این خانمی زرد پوسته( به دستش توجه کن) ولی سبزه نیست چون آفتاب نخورده بهش
آفتاب بخوره فوووووری رنگ میگیره سبزه میشه
319
امسال واقعا یکی از این انارا میخواستم
دیدم خانم حسام داره جمع میکنه یدونه گرفتم
بشدت ذوق کردم و بشدت شیرین بود.
فقط خیلی ناراحتم انقدر دیر به فکر جمع کردنشون افتادن و بعضیاشون خراب شدن...
319
خیلیم قابل درکه
چون دختر داییش منم دیگه
حلال زاده اینبار به داییش نه، به دخترداییش رفته🤣
319
یادمه داداشم خیلی کوچیک بود دو سه ساله
بعد این باااید روی پا میخوابید وگرنه نمیخوابید
خیلیم به مامانم وابسته بود
خیلی سختش بود واقعا
بعد من اینو شبا تا صبح روی پام تکون تکون میدادم بخوابه
اون یکی داداشم ولی یه سال بزرگ تر بود و بیشتر به من وابسته بود تو بغلم میخوابید
خونه مامانبزرگمم خیلی شلوغ بود
خیلیم از بعضیاشون بدم میومد
یه کارتون مورد علاقه هم داشتم که روزا پخش میشد ولی نمیتونستم برم خونه ببینم
هفته اول تحمل کردم
هفته دوم هم
ولی هفته سوم دیگه خیلیییی فشاری بودم
بعد سر هرچیز کوچیکی اعصبانیتم از کنترلم خارج میشد
همون موقع ها عمم بدجور بهم توپید
بعدش باورم شد مامان بابام قراره بمیرن و من باید این آدما رو تحمل کنم تا بزرگ شم انقدرررر گریه کردم انقدررر گریه کردم واااای
عمه خانم، هیچوقت یادم نمیره اون روزا بهم چی گفتی، یه روز تک تکشو به روت میارم، منتظر باش.
