-𝐜𝐢𝐡𝐚𝐥🖤🦢
الذهاب إلى القناة على Telegram
-شبیهِ یه دفترچه خاطرات، از ادیتها و عکسهایی که دوسشون دارم..✨ _30.December.2025”
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
467
المشتركون
+224 ساعات
+127 أيام
+6930 أيام
أرشيف المشاركات
467
+1
و اون جزئیات :)
چراغ سمت اتاقِ جیهان روشن و چراغِ اتاقِ آلیا توی تاریکی گم شده🙂..
انگار چراغ انتظار خاموش شده، انگار در نبود آلیا اون اتاق روحی نداره😭
و خودش وسط همون اتاق، روی زمین نشست، درست کنار همون خاطرهها:)))❤️🩹
467
پخش دردناکِ ماجرا دقیقا همینجاست:))🙂- قسمت ۳۹ جیهان گفته بود، وسایلت رو نبر، بذار همونجوری که من منتظر توعم اونها هم منتظر تو باشن.. حالا با جیهانی روبهرو شدیم که خودش، با دستای خودش، تکتک وسایلی که یادآورِ آلیا بودن رو جمع کرده:) چون تمومِ این وسایل یادآور روزیه که منتظر آلیا بود ولی آلیا هیچوقت نیومد💘. انگار دیگه نه تخت، نه مبل سبزِ احمق، نه هیچکدوم از اون خاطرهها قرار نیست منتظر برگشتش باشن:)))🙂 چرا که هر بار با نگاه کردن به اون جای خالی، هزار بار بیشتر از نبودن آلیا درد میکشید😭❤️🩹..
-𝘾𝙞𝙝𝙖𝙡❤️🪽
467
- جیهانی که هر بار با نگاهش، با سکوتش، با آغوشش میگفت «نرو»… این بار فقط گفت: برو.
نه چون دوسش نداشت؛ اتفاقاً چون اونقدر دوسش داشت که دلش نیومد آلیا رو توی ویرونیِ خودش نگه داره. گاهی اوقات آدما وقتی میشکنن، دیگه نمیگن «بمون»؛ میترسن کسی که بیشتر از هرکسی دوسش دارن؛ زیر آوارشون دفن بشه.
«برو» پایانِ عشق نبود؛ آخرین فداکاریِ مردی بود که دلش داشت فریاد میزد:«نرو، بهت نیاز دارم:))🙂»
در حالی که تهِ دلش فقط منتظر بود آلیا برگرده:))))❤️🩹
#cihal #edit
-𝘾𝙞𝙝𝙖𝙡❤️🪽
467
- بین این دو قاب، فقط زمان عوض شده🙂..
هر دو بار جیهان همونقدر نزدیک آلیا ایستاده؛ فاصلهشون فقط چند سانتیمتره. اما یکبار با همون نزدیکی میگه «برو»، و یکبار با همون فاصله اما با نگاهی متفاوت میگه:«ولی تو کنارم خواهی بود»😭
نگاهها تغییر کرده، جملات عوض شده اما این قلب همون قلبه و به همون میزان دلتنگ، عاشق، وابسته... اما خشمگین🙂
و گاهی آدم از نزدیکترین فاصله، دورترین حرف دنیا رو میزنه؛ برو....💔
-𝘾𝙞𝙝𝙖𝙡❤️🪽
467
ولی اوزان آکبابا چه درامی بازی کرد برامون🙂💔- از دیروز هرچی میخوام از بازی و اکتِ بینظیرش بگم، واقعاً جملهای پیدا نمیکردم:) اکتهاش مارو برد دقیقا وسط همون مراسم تشییع جنازه؛ سنگینی فضا و بغضِ جیهان رو با تمام وجود حس میکردیم. قشنگی بازی اوزان اینه که درد رو نه با فریاد بلکه با سکوت نشونش میده. با اون نگاهِ خالی، نفسهایی که انگار به زور بالا میاد، اشکی که تا آخرین لحظه اجازه نمیده بریزه، اون قرمزی چشمها، پلکهایی که از شدت گریه دیگه به زور باز میموند... وقتی شاهین رو توی آغوشش گرفت و خودش همراهش وارد قبر شد، انگار دیگه هیچ چیزی از اون مردِ محکم باقی نمونده بود، اون اکت جیگر هممون رو خون کرد😭😭😭. یه لحظه فقط ساکت میشد و به یه نقطه خیره میموند؛ لحظهی بعد بغضش میشکست و بیاختیار گریه میکرد و هر نمایِ نزدیک از صورتش، از صدها دیالوگ دردناکتر بود😭 از نگاهش میشد صدها حس رو همزمان گرفت؛ عذابِ وجدان، غم، خستگی، درموندگی، شوک و یه اندوهِ عمیق که انگار تمام وجود جیهان رو گرفته بود و اوزان چقدر این رو هنرمندانه به نمایش گذاشت🫠❤️🔥.. #ozanakbaba
-𝘾𝙞𝙝𝙖𝙡❤️🪽
467
https://www.instagram.com/reel/DdWABZxKayI/?stkn=MXQ2bzJ2OWl1MnY3bQ==
سلام قشنگاااا❤️🔥🥹🫶🏻
پست جدید گذاشتم که خیلی دوستش دارم✨️
ممنون میشم ازش حمایت کنید🎀
467
- جیهان سعی میکنه هر یادگاریای که از آلیا برجای مونده رو پاک کنه؛ قابعکس، دستبند، تختی که جیهان یه روزی مجبورش میکرد روش بخوابه، مبل سبز احمقی که جیهان در نبودِ آلیا روش میخوابید، اون گاوصندوقِ خراب و دیوار به دیوار این اتاق...:)🙂
ولی داره خودش رو گول میزنه، اون خوب میدونه که تا آخرین نفس، تا آخرین لحظه؛ آلیا از ذهن و روح و قلبش بیرون نمیره، تو اعماقِ قلبش حک شده، پاک نمیشه، تو گذشته نمیمونه و تا همیشه ادامه داره😭❤️🩹..
#cihal #edit
-𝘾𝙞𝙝𝙖𝙡❤️🪽
