نبهان؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 393
المشتركون
+1524 ساعات
+177 أيام
+25930 أيام
أرشيف المشاركات
1 390
به قول یه بنده خدایی،
به زیر این همه غم، گرچه خم شده کمرم...
ز پا نمیافتم،
چون علی پناه من است..
1 390
دخترم! گریهی تو پشت مرا میشکند
بیشاز این گریه مکن؛ قلب خدا میشکند
چه کنی بر دل خود؟ آب شدی از گریه
بغضِ سربسته از این حال و هوا میشکند
تا که نشکستهای از غصه، کمی راه برو
که قد و قامت تو زیر بلا میشکند
باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا
حیف یک روز کسی دست تو را میشکند
تو سیهپوش من و شهر به همدردی تو
حرمت شیر خدا را همهجا میشکند
کودکانت همه در پشت سرت میلرزند
که در خانه به یک ضربه ی پا میشکند
میدوی پشت علی (ع) تا که رهایش نکنی
ضربهای میرسد و آینه را میشکند
بس که دنبال علی (ع) روی زمین میافتی
دل جدا، سینه جدا، دست جدا میشکند..
1 390
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
صحبتی بود بفرمایید،
داخل بات جواب داده میشه..
نیاز بود همینجا فور زده میشه.
1 390
به گلزار شهدا اشاره کرد و
گفتم: "آنها را چه مینامی؟"
چشمانش را به سمت آنها گرداند و
گفت: "عاشقانی در فراق معشوق به امید وصالی که شاید روزی رقم بخورد.."
1 390
ما ایستاده اشک میریزیم
ایستاده زخم میخوریم
و ایستاده به آغوش مرگ میرویم...
تنها بر سر سجاده است
که ما را خمیده میبینید...
1 390
امشب خیابان رنگ و بوی دیگری دارد..
همه با پرچم انتقام به خیابان ها میآییم.
168 امین شب تجمعات به نام 168 شهید مظلوم میناب.
1 390
یا اباعبدالله اگر کشته شویم و اگر سوزانده و خاکسترمان به باد داده شود و باز زنده شویم واگر هزار بار اینکار را با ما کنند، تو را ترک نمیکنیم
_ شهید سید حسن نصرالله
1 390
گفت: "وقتی سوگی در وجود ما هضم شود، چه میشود؟"
گفتم: "دردش شهامت زیستن را هزاران برابر میکند."
1 390
همیشه در هر شرایطی سعی میکرد به گلزار شهدا سر بزند..
بیشتر اوقات که از پایگاه میخواست به دیدار شهدا برود، من هم باهاش همراه میشدم.
معتقد بود حتی قبل از دیدار تازه ای با خانواده اش، باید به دیدار شهدا برود.
مهم نبود چقدر خسته بود یا از چه ماموریت سنگینی میامد، بدون تفکر همیشه مقصد اولش را گلزار شهدا میدانست و بعد خونه..
وقتی به سر درد باب الشهدا میرسید، ناخودآگاه چشمانش برق خاصی پیدا میکرد.
انگار تمام خستگی و دغدغه اش را فراموش کرده بود و دوباره متولد شده بود..
یادم میآید، یک جا نمینشست.. میگفت آدم باید در کنار این مزار ها قدم بردارد، اینطوری نام شهید های بیشتری را میخواند و شاید در ذهنش ماند و دفعه ی بعدی سری به مزار او هم زد..
وقتی هم توقف میکرد، یا از خستگی بود یا برای خواندن اسم حکاکی شده ی روی مزار شهید.
معمولا آنجا کم حرف بود..
اگر هم حرفی میزد آرام بدون اینکه صورتش را به سمت من بچرخاند، حرفش را زمزمه میکرد.
با اینکه در گلزار، توقف را دوست نداشت اما همیشه در قطعه ای که فرماندهان به خاک سپرده شده بودند، مکثی نسبتا طولانی میکرد.
تقریبا بیشتر اوقات بعد از پایگاه با او به گلزار میرفتم..
اما حالا که از او تنها مزاری در گوشه ی قطعه ی نهم به جا مانده است، من سعی میکنم تنها به دیدارش بروم.
حالا،
من هم مثل او دوست دارم اسم های حکاکی شده ی بر روی مزار های شهدا رو بخوانم و اسمشان را در یاد بسپارم تا دفعه ی بعدی دوباره به دیدارشان بیایم.
من هم درست آنجا، همان حسی را دارم که او با دیدن باب الشهدا داشت.
من هم مثل او، در میان مزار ها قدم میزنم و با هر قدمی که بر میدارم، جا پای قبلی او میگذارم..
اما با این تفاوت که،
حالا من تنها جایی که توقف میکنم در کنار مزار او و مابقی رفیق های شهیدمان است.
حالا که فکر میکنم در وصف رفاقت با شهدا،
راست میگفت:
" رفیق بشی،
شبیه میشی،
شبیه شدی،
شهید میشی.."
#دل_نوشته
1 390
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا
ما راه را به او نشان دادیم،
حال اختیار با اوست که سپاس گزار باشد یا ناسِپاس..
سوره انسان،آیه 3
1 390
خیلی ها رفتند..
به گونه ای رفتند که روزی کیک باشد، شمع تولد باشد، معشوق باشد، خانواده باشد،
اما از آنها سنگ سردی به یادگار باقی مانده باشد..
اما این تنها ظاهر قضیه است..
آنها زنده اند..
شمع تولدشان را فوت میکنند،
اما اینبار آرزویشان دیگر شهادت نیست..
آخر، مگر میشود آدم آرزوی برآورده شده را دوباره آرزو کند؟
1 390
اولین صحنه ای که با نگاه کردن به تابوتش در ذهنم تکرار شد، حالا هر روز بعد از نگاه کردن به مزارش در ذهنم تکرار میشود..
یادم می آید وقتی تابوتش را روی زمین گذاشتند تا آخرین وداع را مادرش با تک پسرش داشته باشد، من از دور تنها به سربند یا حسین بر روی پیشانی اش خیره شده بودم..
نمیخواستم برای اخرین بار صورت بدون لبخندش را با چشمان بسته اش ببینم...
آخر، عادت نداشتم لبخندی بر روی صورتش نباشد.
همیشه میخندید، حتی وقتی آنقدر ناراحت بود که ممکن بود اشک های جاری شود..
باز هم میخندید.
اما وقتی در تابوت خفته بود، هم صورتش زخمی بود و هم لبخندی بر روی صورتش به چشم نمیآمد..
و همین کافی بود تا آخرین دیدارمان را همان لحظه ی شهادت بگذارم.
حالا، هر بار که از پله های قطعه ای که در آنجا مزارش قرار دارد، بالا میروم..
اولین چیزی که به چشمم میخورد عکس چاپ شده اش بر روی ستون سنگی است..
در آن عکس هم لبخند میزند و همین کافیست تا من هم در فاصله ی رسیدن به مزارش، از دور با دیدن لبخندش، لبخند بزنم...
و بعد همان صحنه ی مبهم از لحظه ی شهادتش که در نگاه اول به تابوتش در ذهنم تکرار شد، تکرار میشود..
همان صحنه ای که
چشم هایش را بست،
لب هایش را به نشانه ی آخرین تلاشش برای صحبت هایی مبهم تکان داد،
و بعد شهید شد.
#دل_نوشته
