ar
Feedback
نبهان؛

نبهان؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 377
المشتركون
-724 ساعات
+87 أيام
+24630 أيام
أرشيف المشاركات
روایتی ماندگار از مدرسه ای که خنده های کودکانه جایشان را به صدای موشک و انفجار دادند. _ در میناب چه رخ داد؟ از صبحی که با قرآن شروع شد و ظهری که با شهادت دانش آموزان و معلمان به پایان رسید.. _ شما را به دیدن قسمت دوم مستند مدرسه ی شجره ی طیبه میناب دعوت میکنیم. کاری از موسسه ی فرهنگی رسانه ای رفسنجان قسمت سوم مستند به زودی در کانال بارگزاری خواهد شد..
این ویدیو به افرادی با مشکلات قلبی یا عصبی و افراد زیر 14 سال توصیه نمیشود.

وقتی کنارم نشست، شروع کرد درمورد شهادتش صحبت کردن.. میگفت: " حمید در 19 دی ماه با 27 ضربه ی چاقو مجروح شد.. " میگفت: "من دیدم که دارن جلوی چشمام رفیقمو چاقو میزنن ولی کاری از دستم بر نمیومد.. وقتی نیروی کمکی رسید و جمعیت پراکنده شد، حمید رو با ماشین بردیم سمت بیمارستان اما قبل از رسیدن به بیمارستان شهید شد.." کمی که سکوت کرد گفت حالا فقط ازش یه ویدیو دارم.. و گوشیش رو درآورد و این فیلم رو نشونم داد.
شهید حمید سلمانی پیشه

وطن است باید پایش وایساد.. حتی به قیمت جان! شهید مهدی شهبازی
وطن است باید پایش وایساد.. حتی به قیمت جان!
شهید مهدی شهبازی

میگفت: صد رکعت نماز بخون، صدتا کار خوب انجام بده، ولی کسی نتونه باهات حرف بزنه اخلاق نداشته باشی، به هیچ دردی نمی‌خوره.. مؤمن باید شاد باشه.. اخلاق خوب داشته باشه..
-شهید‌ محمد هادی‌ امینی

پارسال به ماه نگاه کرد و گفت: «این ماه، شب عاشورا را دیده... گریه‌های ام‌البنین در فراق عباس را دیده، لالایی‌های رباب را برای
پارسال به ماه نگاه کرد و گفت: «این ماه، شب عاشورا را دیده... گریه‌های ام‌البنین در فراق عباس را دیده، لالایی‌های رباب را برای گهوارهٔ خالی علی‌اصغر، هق‌هقِ رقیه را در کنار سر بی‌جان پدر، تنهایی غریب صاحب‌الزمان را، غربت قبرستان بقیع را، و اشک‌های شبانهٔ زائران کربلا را دیده.. هیچ‌کس به اندازه ی ماه نظاره گر غم نبوده.." امشب، در حالی که حرف‌هایش زمزمه‌ ای بر لب‌ هایم بود، به همان ماه خیره شدم و گفتم: "حالا نظاره گر یک غم تازه ی دیگر هم بوده.. آخر، شهادت تو را هم دیده.. "
تاریخ عکس: شب میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع)

بهار آمد به کام اهل ایمان دو عید آمد ز الطافِ رحمان یکی محمد که مهرِ عالم است او دگر صادق که فقهِ دین، خود اوست ولادت با سعاد
بهار آمد به کام اهل ایمان دو عید آمد ز الطافِ رحمان یکی محمد که مهرِ عالم است او دگر صادق که فقهِ دین، خود اوست
ولادت با سعادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع) بر همه پیروان ایشان مبارک باد.

از میناب تا ایرانشهر، همه برای وطن، جان دادند و خاک نه..
از میناب تا ایرانشهر، همه برای وطن، جان دادند و خاک نه..

کسانی به امام زمان شان خواهَند رسید که اهل سرعت باشند.. و اِلّا تاریخ نشان داده که قافله حسینی معطل کسی نمی ماند..
شهید سید مرتضی آوینی

روی خاک های سرد، میان آوار به وجود آمده از جنگ، عروسکی بر روی زمین افتاده است که زمانی در آغوش گرم دختربچه ای میخوابید اما حا
روی خاک های سرد، میان آوار به وجود آمده از جنگ، عروسکی بر روی زمین افتاده است که زمانی در آغوش گرم دختربچه ای میخوابید اما حالا تنها در میان آوار بر روی زمین خفته است. دختربچه ای که شبی نبود که بدون این عروسک خوابش ببرد، حالا شب ها تن بی جانش در آغوش خاک میخوابد. این عروسک راوی قصه ای است که در میان باروت و موشک ناتمام ماند. قصه ی دخترکی که دنیایش اندازه ی یک اتاق بود و رویاهایش در حد یک عروسک.. اما نامرد هایی هم اتاقش را و هم عروسکش را ازش گرفتند. حالا این عروسک چشم به آسمان دوخته است تا شاید دوباره همان دخترکی که شب ها در آغوشش میگرفت، دوباره بیاید و در آغوشش بگیرد. انگار او هم میداند که صاحبش حالا در آسمان ها چشم به او دوخته است.
تاریخ عکس: جنگ دوازده روزه

به وقت تولد نه سالگی ای که دیگر نیستند تا شمع تولدشان را فوت کنند. امیرحسین جان تو هم امروز کنار محیا و تمام شهدای دیگر جشن ت
به وقت تولد نه سالگی ای که دیگر نیستند تا شمع تولدشان را فوت کنند. امیرحسین جان تو هم امروز کنار محیا و تمام شهدای دیگر جشن تولدت را میگیری..
شهید امیرحسین رسولی

بیا شمع ها رو فوت کن که این شمع ها منتظر اند تا دوباره چشم هایت را ببندی، آرزو کنی و بعد فوتشان کنی..
شهیده محیا سالاری

_روزی که تابوتش رو به خاک سپردیم، پرسید: " وقتی به مادرش تابوت پسر شهیدش رو نشون دادید، شرمنده نشدید؟ " صدای لرزانش رو پنهان کرد و در جوابش گفت: " فقط پسر ام البنین فهمید چه حالی داشتیم.. "

راستش را بگو وقتی چشمانت را بستی چه آرزویی کردی؟ آرزوی شهادت؟ شهیده دانش آموز محیا سالاری
راستش را بگو وقتی چشمانت را بستی چه آرزویی کردی؟ آرزوی شهادت؟
شهیده دانش آموز محیا سالاری

_

ببخشید درمورد چه مستندی صحبت میکنن ؟

سعی میکنیم قسمت دوم مستند رو به محض انتشار، در کانال قرار بدیم.

خیلی روایت دردناکی بود 🥲💔 باید هر کسی که هنوزم معتقده با حمله ی دشمن به کشورش اوضاع حل میشه این مستند رو ببینه قسمت دوم کی میاد؟

روایتی ماندگار از مدرسه ای که خنده های کودکانه جایشان را به صدای موشک و انفجار دادند. _ شما را به دیدن قسمت اول مستند مدرسه ی شجره ی طیبه میناب، دعوت میکنیم. کاری از موسسه ی فرهنگی رسانه ای رفسنجان
این ویدیو به افرادی با مشکلات قلبی یا عصبی و افراد زیر 14 سال توصیه نمیشود.

رهبر انقلاب امروز در پیام هفته دولت نسبت به دوگانه‌سازی‌های موهوم هشدار دادند جنگ یا مذاکره، وفاق یا تندروی، سازش یا جنگ‌طلبی. این دوگانه‌ها جامعه رو مقابل هم قرار میدن.. در حالیکه میشه هم مقتدر بود، هم اهل گفت‌وگو و هم پای اصول ایستاد. یاد بگیریم حفظ انسجام ملی خط قرمز ما باشه..
_ سبحان برکتی

اهل اینجا نبود. میگفت: " از وقتی شنیدم این شهر چقدر شهید داده، هر طور شده بود خودم رو به اینجا رسوندم تا بیام و گلزار شهدا رو ببینم.. میگفت اومدم شفاعتم رو از شهدا بگیرم و برم.." با بغض عجیبی تعریف میکرد اما به روی خودش نمیاورد. امروز درحالیکه باهم کنار مزار شهدا قدم میزدیم، حرکاتش رو با من تنظیم میکرد. وقتی کنار مزار شهیدی مکث میکردم، او هم مکث میکرد و من سعی میکردم بیوگرافی کوچیکی از شهید رو بهش بدم.. وقتی به قطعه ی 12 رسیدیم، فهمید که تمام شهدای یک ردیف همگی تازه به خاک سپرده شدند.. ده تا پانزده شهید در اون ردیف به خاک سپرده شده بودند. وقتی دید در کنار مزار تمام شهدای آن ردیف مکث میکنم، پرسید: " تموم این شهدا تازه به شهادت رسیدند؟ " و من براش توضیح دادم که تمام شهدای این ردیف یا در سه جنگ اخیر و یا در اغتشاشات دی ماه به شهادت رسیدند. دوباره سکوت کرد. به مزار چهارم که رسیدیم، پرسید: " همه ی این شهدا رفیقای هم رزم ات بودند؟ " سکوت کردم و با تکان سر تایید کردم. لبخند زد با صدایی که میلرزد گفت: " هر دو قدم، یه رفیق شهید.. " دوباره مکث کرد تا گریه اش نگیرد. دستش رو روی شونم زد و گفت: " رفیق، ما چقدر جا موندیم.. " #دل_نوشته