نبهان؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 387
المشتركون
+824 ساعات
+237 أيام
+26130 أيام
أرشيف المشاركات
1 387
در 20 سالگی عضو نیروی هوا فضای سپاه پاسداران شد و در پادگان شهید چمران شهرستان جم مشغول به خدمت شد.
در 21 اردیبهشت ماه مصادف با سالروز ازدواج امیرالمونین(ع) و حضرت زهرا (س) زندگی مشترکش را آغاز کرد و دو پسر از خود به یادگار گذاشت.
شنبه 9 اسفند ماه 1404،
ساعت 11 ظهر با وجود آنکه شب قبل شیفت کاری بودند، اما باز هم با ایشان تماس گرفته میشود و به دلیل شروع مجدد جنگ دوباره احضارش میکنند.
غروب همان روز، وقت افطار،
در حین انجام خدمت درحالیکه برای پرتاپ موشک پشت لانجر بودند،
با اصابت پهباد دشمن آمریکایی صهیونیستی،
قبل از شلیک موشک،
شهید نوذری به همراه دو تن از همرزمانش به درجه ی رفیع شهادت نائل میآیند.
شهید جنگ رمضان، پاسدار حبیب نوذری
1 387
_یا مُطلَقاً فی وصٰالِنا،اِرجع..
و یا مُحلِفاً علی هَجرِنا، کَفَّر.
ای کسی که وصال ما را ترک کردهای، برگرد..
و ای کسی که بر دوری ما سوگند خوردی، سوگند خود را بشکن.
حدیث قدسی
1 387
إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ ۚ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ…
وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ
آلعمران، ۱۴۰
«اگر امروز شما زخم میخورید، دشمن ستمگر نیز روزی زخم میخورد..
و این روزهای پیروزی و شکست را میان مردم میگردانیم،
تا حق در آزمونها روشن شود؛
و پایان کار، از آن اهل ایمان و تقواست.»
علی الطاهر جنوب لبنان سقوط میکند و المخا جنوب یمن به دست مقاومت میافتد..
این آداب جنگ است.
گاهی شکست و گاهی پیروزی..
اما یقین داشته باشید که در پایان راه اسلام پیروز است و ناامیدی دشمن پیروزی خواهد بود!
1 387
خانواده ای که همه چیزش را به پای ایران ریخت..
سید مصطفی ساداتی دانشمند و متخصص هسته ای که و همسرشون فهیمه مقیمی دانشجوی کارشناسی ارشد الهیات دانشگاه تهران بودند..
پدر و مادری تحصیل کرده که مثل هر خانواده ی دیگری آرزو ها و امید هایی برای فرزاندانشان داشتند..
اما این امید ها و آرزو ها هرگز عملی نشد.
ریحانه سادات 14 ساله،
فاطمه سادات 10 ساله و سیدعلی 4 ساله..
فرزندانی که قرار بود قدم در راه پدر و مادرشان بگذارند.
اما 24 خرداد ماه حدود ساعت 11 و 50 دقیقه ی شب، تمام امیدها و آرزوهای یک خانواده در زیر آوار هایی جا ماند که چند دقیقه ی پیش محفل گرم خانواده بودند.
منزل این خانواده عزیز توسط رژیم کودک کش صهیونیستی مورد هدف قرار میگرد و از تمام خاطرات آن خانه، طبق روایت ها تنها مشتی از خاک باقی میماند.
حالا، مزار هر هفت نفر از اعضای این خانواده در قطعه ی 42 گلزار شهدای تهران قرار دارد.
و اما امشب..
شهیده فاطمه سادات،
دختری که با حضرت فاطمه (س) قرار شهادت بست، شمع تولد 11 سالگی خود را در کنار خانواده اش در بهشت فوت خواهد کرد.
کسی چه میداند..
شاید اصلا قرار بود تولد 11 سالگی اش را کنار خود حضرت فاطمه (س) بگیرد و کادوی امسالش شهادت بود..
تصویری که درکانال قرار گرفته، تصویری از وصیت نامه ی شهیده ی 11 ساله فاطمه سادات هست که با دست خط خودشون نوشته شده.
لطفا این خانواده ی بزرگوار رو در شب تولد دختر 11 ساله ی این خانواده، شهیده فاطمه سادات با ذکر صلوات و یا فاتحه یاد کنید.
1 387
بعد از منطقه ی العرضی که توسط نیروهای دلاور انصرالله بصورت کامل گرفته شد،
دقایقی پیش رسما نیروهای انصرالله بر تنگه ی باب المندب تسلط پیدا کردند.
تسلط بر باب المندب یک موفقیت بسیار مهم برای ایران و انصرالله خواهد بود.
1 387
فقط پانزده سال داشت که مدعیان آزادی جوانی اش را گرفتند!
شب اغتشاشات 18 دی ماه همراه با گروهی از بسیجیان شهر نیشاپور برای حفظ امنیت شهر به خیابان رفت اما دیگر هرگز به خانه برنگشت.
در 18 دی ماه،
محمدمهدی به همراه شهید مهدی علی آبادی نوجوان 17 ساله در حالیکه برای کمک به یکی از دوستانشان که مورد آسیب قرار گرفتند،
به دل جمعیت میروند؛
توسط آشوبگران محاصره میشوند و به شهادت میرسند.
مادر شهید روایت میکردند:
" شب 18 دی ماه که محمدمهدی بیرون رفت..
من خیلی نگران بودم.
خیلی تلاش کردم با محمدمهدی ارتباط بگیرم اما آنتن ها قطع بود و به همین دلیل با ناامیدی و نگرانی شب رو به صبح رسوندم.
همون شب پسرم به خواب من اومد..
در خواب شروع به سرزنش محمدمهدی کردم و گفتم من از نبود تو خیلی نگران شدم..
محمدمهدی در پاسخ به من گفت:« من در مسجد پیغمبرم، نگران من نباش»
فردا صبح،
توی شهر دنبال مسجد پیغمبر گشتم اما هیچ مسجدی به این نام در نیشاپور پیدا نکردم..
و چند ساعت بعد خبر شهادت پسرم اعلام شد.
شهید نوجوان، محمد مهدی سبحانی فر
فیلم شهادت این شهید بزرگوار به دلیل تصاویر دلخراش در کانال بارگزاری نخواهد شد.
1 387
در حالیکه دیشب بعد از 8 سال،
بندر المخا آزاد شد و نیرو های انصرالله با یک عملیات حیرت انگیز وارد مرکز این شهر استراتژیک شدن و موفق شدند نیروی های سعودی رو به عقب نشینی وادار کنند،
نفت برنت به 105 دلار رسید!
1 387
از 18 سالگی وارد هوا و فضا شد و از همان جوانی راه خدمت و دفاع از وطن را انتخاب کرد.
یکی از دوستان شهید روایت میکردند:
" من تا حالا ندیدم احمد دل کسی رو بشکونه..
خیلی اهل رفاقت های درست بود و برای دوستاش هیچ چیز کم نمیذاشت.. "
دهم اسفند 1404،
ساعت 8 شب تنها یک روز پس از شهادت رهبر عزیز، همراه با چهل نفر از دوستان و همرزمانش، پای لانچر در راه دفاع از وطن، به شهادت رسید.
احمد رفت اما سه یادگار از او باقی ماند..
سه فرزند او، آقا رضا 14 ساله
زهرا خانوم 9 ساله
و نورچشم خانواده محمدحسین چهار ماهه
که با اینکه پدر را ندید اما خون پدر در رگ هایش در جریان است و همین کافیست تا روزی انتقام پدرش را از نامرد هایی که او را از محبت پدر محروم کردند، بگیرد.
شهید جنگ رمضان، پاسدار احمد قهرمانی
1 387
دو ماه از ازدواجش گذشته بود اما بین زندگی و وطن، وطن را انتخاب کرد!
پدر شهید روایت میکردند:
" یه عمر پسرم در تغزیه ها با نقش امام حسین شرکت میکرد..
مادر شهید قبل از اجرا هر سری گلوی پوریا رو میبوسیدند..
وقتی پیکر پوریا رو دیدم فهمیدم دقیقا به گلوی پوریا که مادر شهید هر بار میبوسید، تیر برخورد کرده و باعث شهادت پوریا شده..
قبل از اینکه بره ایست بازرسی،
سر شیفت به صورت جهادی، میایستاد.
یکی از دوستان پوریا میگفت:
اون شب خیلی تاکید کردیم که نرو سر شیفت.
اوضاع مناسب نبود و به دلیل شهادت رهبر هم حال خوبی نداشت..
اما گوش نداد و گفت باید در وضعیت جنگی کاری روی زمین نمونه و فقط تاکید کرد بهش لباس مشکی بدیم..
وقتی ازش دلیلش رو پرسیدم گفت: " من عزادار رهبرمم"
همون شب..
پیرهن مشکی که برای عزاداری رهبرش پوشیده بود، کفنش شد و برای همیشه به دیدار رهبر شهید رفت.
شهید پوریا شهبازی
ادیت عکس از کانال هیوا
1 387
_دو نفر از این شهدای والامقام فقط در گلزار شهدای کرمانشاه به خاک سپرده شدند و دو شهید دیگر در زادگاه خودشون..
شهید رضا محمدی و شهید شهرام جعفری در قطعه ی چهارم معروف به قطعه ی عملیاتی نصر 7 خاکسپاری شدند.
1 387
من فردا قراره فردا توفیق دیدن شهدای کرمانشاه رو داشته باشم
اما نمیدونم شهدای همین چند شب پیش کرمانشاه کدوم قطعه هستد
احتمالا شما میدونین درسته؟
1 387
به وقت 22 سالگی
خیلی خواستم برایت بنویسم..
خواستم تبریک تولدت را در متن به تصویر بکشم..
اما نشد!
فقط میتوانم بگویم:
چشمانت و جوانی ات حیف بودید..
خیلی حیف!
تولدت در آسمان ها،
کنار تمام شهدا مبارک.
شهید علیرضا خلج
شهید رو در شب تولدش با ذکر صلوات و فاتحه یاد کنید.
1 387
هروقت اسم اباعبدالله میامد چشمانش برق میزد..
در محرم جلوتر از همه برای عزاداری پیشقدم میشد..
وقتی به عشق امام حسین (ع) سینه میزد، تمام فکر و ذهنش کربلا بود.
خوب میفهمیدم که از تمام وجودش برای اباعبدالله میسوزد.
یادم میآید یک بار یکی از رفقای مشترکمون برگشت و گفت:
" مهدی اگه شهید بشه، خود آقا دستش رو میگیره.. "
راست میگفت..
خود آقا دستش را گرفت.
میدانست مهدی تحمل فراق و دوری از آقاش رو نداره و خود آقا بردش پیش خودش..
وقتی مهدی شهید شد،
گفتم:
" حالا چطور طاقت دوری از محرم را میآورد؟ آن هم وقتی که همیشه جلوتر از همه به مراسم محرم میرفت.. "
اشتباه فکر میکردم..
قرار نبود از محرم جا بماند..
پیراهن عزای سید الشهداء که هر محرم به تن میکرد رو هم با خودش در خاک برد..
انگار میدانست که اینبار اگر جسمش در مراسم محرم هم نباشد، باید در زیر خاک به عشق حسین (ع) عزاداری اش را به جا بیاورد..
#دل_نوشته
1 387
هرکس به حضرت آقا ادب کرد عاقبت بخیر شد
فرقی میان سال و ماه و روز نیست!
تنها شش ماه از ازدواج و شروع زندگی اش گذشته بود که در جنگ رمضان، در اشتهارد، پیکر مطهرش به مشابه پیکر علی اکبر(ع) امام حسین(ع) به خانه برگشت.
مادر شهید میگفت:
" محمدرضا در وصیت نامه اش نوشته بود که اگر جوانانی برای ازدواج و شروع زندگیشان به مشکل خوردند، به مزار او بیایند و حاجتش را از او بخواهند."
انگار خودش میدانست قرار نیست زندگی متاهلی اش مدت طولانی ادامه پیدا کند..
و شهید میشود.
و همین کافی بود که بعد از شهادتش به جبران زندگی متاهلی کوتاه خودش، واسطه ی شروع زندگی های دیگری شود.
شهید والامقام محمدرضا باجلان
1 387
شهید سید مرتضی آوینی:
آنان که رفتند،
کاری حسینی کردند،
و آنان که ماندهاند،
باید کاری زینبی کنند!
مادر شهید روایت میکردند:
" شهیده رحیمی به دیوار اتاقش عکس شهدا رو زده بود..
شهدایی کم سن و سال تر از خودش و یا بزرگتر از خودش..
یک روز دستم را گرفت و من را برد در اتاقش،
گفت:« مامان این عکس ها رو ببین..
نگاه کن چقدر کم سن و سال بودند و شهید شدند.»
من آن روز چیزی نگفتم و فقط با لبخندی جوابش را دادم..
اما وقتی روزی آمد که برای آخرین بار قرار بود چهره اش را ببینم، فهمیدم او هم کم سن و سال بود..
او هم برای شهیده شدن کم و سن سال بود! "
دانشجو و معلم بسیجی، شهیده فائزه رحیمی
