§tar
الذهاب إلى القناة على Telegram
چنل پرایوت https://t.me/+rNlp0tmTCnJlNDM0 Hidden Chat : @Star_Sps_Bot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
306
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
304
به یه نتیجه رسیدم خواستم بهتون بگم.
ینی به نظر من خود من میتونم هرکی میخوام باشم.
ینی هر جنسیتی هر گرایشی هر کسی که میخوام باشم و هیچ محدودیتی وجود نداره و هرکی میتونه هر چیزی که میخواد باشه.
تو میتونی هر چیزی که بخوای بشی و هر جوری که میخوای زندگی کنی و بیخودی برچسب به خودت نزنی که مثلا من ترنسم من گیم و اینا.
مهم نیست تو اصلا چی هستی یا چی میخوای باشی هممون آدم هستیم و بنظر من LGBT ینی این پرچما و گرایشا خودش باعث تفرقه هست و دسته بندی ادما.
نکته دوم اینه که تو هرچی که میخوای باشی باش به شرطی که بتونی.
اگه میتونی بشو چرا که نه😊
هر جوری که دوسداری زندگی کن🙏🌷
304
کیرکگور؛ آدمی که فهمید بازی دفترچه راهنما ندارد! 🎮
یه آدم عجیبی حدود ۱۸۰ سال پیش زندگی میکرد به اسم سورن کیرکگور. دانمارکی بود، ۴۲ سال بیشتر عمر نکرد و با اینکه آن زمان نه اینترنتی بود، نه کنسولی، نه حتی چیزی شبیه بازیهای امروزی 😄، ظاهراً ذهنش شدیداً درگیر چیزی شبیه یک بازی بدون دفترچه راهنما بود. بازیای که: زمانش محدوده، ولی نمیدونی دقیقاً کی تموم میشه. نقشه کاملش دستت نیست. نمیدونی انتخاب بعدی چه جایزهای داره. نمیدونی اگر یک مسیر رو انتخاب کنی، چه مسیرهایی رو از دست میدی. و قسمت جالبش اینه که نمیتونی بازی رو متوقف کنی تا اول بفهمی بهترین روش بازی کردن چیه. کیرکگور به این وضعیت خیلی فکر کرده بود. به نظرش انسان موجود عجیبیه؛ چون مجبور به انتخابه، در حالی که هیچوقت نمیتونه از نتیجه انتخابش کاملاً مطمئن باشه. حتی «انتخاب نکردن» هم از نظر او نوعی انتخابه. مثلاً فرض کن بین این سه راه گیر کردی: بری جلو، برگردی عقب، یا همونجا بشینی. راه سوم شاید در نگاه اول هیچ انتخابی به نظر نرسه، ولی زمان همچنان میگذره و در نهایت اتفاقی که میافته، نتیجه همین تصمیمه. کیرکگور برای یکی از حالتهای عجیب انسان یک کلمه معروف داشت: Angst؛ چیزی شبیه اضطراب یا سرگیجهای که وقتی متوجه میشوی واقعاً آزادی انتخاب داری، سراغت میآید. نه ترس از یک هیولا. ترس از اینکه بفهمی فرمان دست خودت است. او با یک عالمه جواب آماده هم خیلی راحت نبود. بهخصوص درباره چیزهایی که نمیشود با اطمینان صددرصد ثابتشان کرد. برای همین درباره چیزهایی مثل انتخاب، آزادی، ایمان، ناامیدی و معنای زندگی حرف زد؛ موضوعاتی که هنوز هم بعد از نزدیک دو قرن آدمها را به جان هم میاندازند. 😄 و شاید عجیبترین قسمت داستان این باشد که این آدم در ۴۲ سالگی مرد، اما اسمش بعدها تبدیل شد به یکی از پایههای چیزی که امروز به آن اگزیستانسیالیسم میگویند؛ جریانی که بعدها آدمهایی مثل نیچه، سارتر و کامو را هم درگیر خودش کرد. یک آدم ۴۲ ساله، بدون اینترنت و بدون هیچ دفترچه راهنمایی، نشسته بود و درباره این فکر میکرد که: وقتی نمیدانی بازی دقیقاً چطور تمام میشود، با انتخابهایت چه کار میکنی؟
