₊˚𓃠⋆میوخانه
الذهاب إلى القناة على Telegram
387
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+7130 أيام
أرشيف المشاركات
387
تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان آرام میرانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی در سایهای خود را رها کردم در سایهی بیاعتبار عشق در سایهی فرار خوشبختی در سایهی ناپایداریها شبها که میچرخد نسیمی گیج در آسمان کوته دلتنگ شبها که میپیچد مهی خونین در کوچههای آبی رگها شبها که تنهاییم با رعشههای روحمان٫ تنها- در ضربههای نبض میجوشد احساس هستی٫ هستی بیمار «در انتظار درهها رازیست» این را به روی قلههای کوه بر سنگهای سهمگین کندند آنها که در خط سقوط خویش یکشب سکوت کوهساران را از التماسی تلخ آکندند در اضطراب دستهای پر٫ «آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانهها زیباست» این را زنی در آبها میخواند در آبهای سبز تابستان گویی که در ویرانهها میزیست ما یکدیگر را با نفسهامان آلوده میسازیم آلودهی تقوای خوشبختی ما از صدای باد میترسیم ما از نفوذ سایههای شک در باغهای بوسههامان رنگ میبازیم ما در تمام میهمانیهای قصر نور از وحشت آوار میلرزیم ** اکنون تو اینجایی گسترده چون عطر اقاقیها در کوچههای صبح بر سینهام٫ سنگین در دستهایم٫ داغ در گیسوانم رفته از خود ٫ سوخته٫ مدهوش اکنون تو اینجایی چیزی وسیع و تیره و انبوه چیزی مشوش چون صدای دور دست روز بر مردمکهای پریشانم میچرخد و میگسترد خود را شاید مرا از چشمه میگیرند «شاید مرا از شاخه میچینند» شاید مرا مثل دری بر لحظههای بعد میبندند شاید… دیگر نمیبینم ** ما بر زمینی هرزه روییدیم ما بر زمینی هرزه میباریم ما «هیچ» را در راهها دیدیم بر اسب زرد بالدار خویش چون پادشاهی راه میپیمود افسوس٫ ما خوشبخت و آرامیم افسوس٫ ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت٫ زیرا دوست میداریم دلتنگ٫ زیرا عشق نفرینیست “فروغ فرخزاد”
