『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
الذهاب إلى القناة على Telegram
•عضو انجمن ونوس• رِمــانِ شــــبِ مــــنــــحــــوس | در حال تایپ… بـه جــمـع مــا خــوش اومــدیـد 🫀
إظهار المزيد283
المشتركون
-124 ساعات
-107 أيام
-2330 أيام
أرشيف المشاركات
«مگه مهمه که سر یه حرومزادهی دورگه چی میاد؟»
این همون جملهای بود خود ارباب جوان میگفت... اما کی فکر میکرد ... روزی وارث آلفا، کسی که قرار بود بر تخت حکومت پدرش بشینه عاشق همون امگا دو رگه منفور بشه.
اگر عاشق رمانهای BL | Omegaverse با فضای جنگی، عشق ممنوعه و درام هستی، «دریای مارسلوس» منتظرته.
👇 شروع داستان:
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹: https://t.me/+a5FtBidpAzdiNWU0
#پارت_179
#رمان_شب_منحوس
صدایی که از ته گلویم به زور بیرون میآمد، نالیدم؛
+ما..کجاییم..این چیه؟
به دستم که به دستبند نقره یی قفل شده بود اشاره کردم از جام نیم خیز شدم سرم گیج میرفت ولی تعادلم رو از دست ندادم
تئودورو بدون مکثی ر لیوان توی دستش رو به لبش رسوند و جرعه یی نوشید
صدای بم و یخ زده اش توی سکوت کابینِ جت طنین انداز شد
_یازده هزار پاییِ زمین. جایی بین ترکیه و مرزهای روسیه. جایی که جیغ زدنت، فقط گوشِ خلبانِ من رو کر میکنه، خرگوش فراری..
هاج و واج نگاش میکردم دست آروم روی دست توی دستبند گیر افتادم ام نشست
تئودورو لیوانش را روی میز چوبیِ ظریف گذاشت، جابجا شد و با اون چشمهای تاریک و نافذش زوم شد
روی چشمهای لرزان من
بدون اینکه فرصت حرف زدم بهم بده
با صدایی که الان رگه از عصبانیت داخلش موج میزد رو بهم غرید؛
فکر کردی فرودگاه جای بازیه؟ اون مردی که زدی به گردنش...
اگر آدمهای من چند ثانیه دیرتر خفهش نمیکردند، الان اسکورتهای ترکیه جفتمون رو به رگبار بسته بودند. تو فرار نکردی میلا... تو داشتی خودت رو به کشتن میدادی
بغض توی گلوم رو قورت دادم
+برام مهم نیست مردن بهتر ازاینه که کنار تو باشم
فرق تو با بقیه چیه با برچسپ نجات منو هی بدبخت میکنی .
#رمان_شب_منحوس
#پارت_178
***با سوزش شدید و کرختی عجیبی توی تموم بدنم چشم باز کردم
اولین چیزی که حس کردم سنگینی پلک ها و خشکی گلوم بود
طعم گس و تلخی که انتهای گلوم بود حالم رو بدتر میکرد هنوز اثر اون داروی لعنتی توی خونم دوو دوو میزد.
کمی تکون خوردم تازه موقعیتم رو درک کردم زیر پام سرامیک های سرد فرودگاه نبود!.
روی یه تخت نرم و بی نهایت لوکس دراز کشیده بودم.
صدای بم و یکنواخت موتور های جت مثل یه سوت خاموش نشدنی مغزم رو متلاشی میکرد.
خاستم دستم رو بزارم رو سرم که گیر کرد
نگاهم رو بالا اوردم
دستم با دستبندی به لبه تخت قفل شده بود
با چشم های گرد شده دستم رو تکون دادم ولی فقد باعث شد آهن دستبند به پوست دست آسیب برسونه
که صدای آشنایی بلند شد
_میخای با دستبند قفل شده هم لج کنی ؟
سرم رو چوخوندم
تئودورو درست رو به روم بود روی صندلی چرمی مخصوص خودش پاهای بلندش رو روی هم انداخته بود.
یه لیوان کرستال که داخلش مایعی کهربایی رنگ توی دست به شکل دایره وار میچرخوند
دکمههای بالای پیراهن مشکیاش باز بود و
آستینهاش
رو تا آرنج بالا زده بود. طوری خونسرد و آروم به نظر میرسید که انگار یک ساعت پیش وسط فرودگاه بینالمللی یک آدم کشته نشده بود!
#رمان_شب_منحوس
#پارت_177
حس کردم زانو هام دیگه توان نگه داشتن وزنم رو ندارن.
سرم سنگین شد تصویر های مقابلم؛ آروم آروم خیره تر میشد
بدنم برای تکون خوردن فرمان نمیداد.
انگار تمام توانم به یکبارگی از نوک انگشت هام
کشیده شدن
سایه مردی پشت سرم حس کردم که نفس های گرمش پوست یخ زدم رو میسوزوند
قبل اینکه بدنم با سرامیک سرد برخورد کنه
دستی دور کمرم حلقه شد..
میون بازوهای تئودورو افتادم
سرم آروم روی سینه اش نشیب کرد ضربان قلبش دور و مبهم به گوشم میرسید
محکم بغلم کرده بود
سرم رو لرزون بالا آوردم صورت خونسرد بود
موج از رایحه عطر تلخ و آشناش مشامم رو پر کرده بود ؛ طوری که اینبار نمیتونستم روش تمرکز کنم
سردی از میون رگ هام گذشت
پلک هام آروم روی هم فرود اومد تنها چیزی که فهمیدم صدایی
بم خشدار تئودورو بود که درست کنار گوشم زمزمه کرد؛
_تموم شد.. میلا
سلام و درود، امیدوارم حال همگیتون خوب باشه🤍
چند روزی به دلیلی فرصت نکردم براتون پارت بذارم. از بابت این وقفه عذر میخوام
امروز پارتهای جبرانی رو براتون میذارم. 🫐✨️
#رمان_شب_منحوس
#پارت_176
قدم آرومی به سمتم برداشت.
بدنم منجمد شده بود؛ حتی جرئت پلک زدن هم نداشتم. با چشمهای لرزان، شاهد مردی بودم که بیتوجه به آشوب اطراف،
خونسرد از میون جمعیت به سمتم می اومد
دست های به خون الوده جسد روی سرامیک های سفید سالن سرخ و نامنظم کشیده شده بود
مامور های فرودگاه با عجله خودشون رو از مابین جمعیت به جسد رسوندن
جیغ زن با دیدن جسد مرد هنوز توی گوشم سوت میکشید
نگاهم قفل تئودورو شده بود صدای ها فریاد.. همه انکار از پشت یه دیوار ضخیم به گوشهام میرسه
با هر قدم تئودورو ضربان قلبم میرفت بالاتر
دیگه تحملشو نداشتم
هضم این صحنه برتم سنگین بود
قدمی عقب گذاشتم.
نگاهش روم ثابت موند تاریکی چشم هام مثل زنجیری شد که دور مچ پاهام بسته شدن
با تمام توانم خاستم به عقب برم و فرار کنم
اما قبل اینکه کاری انجام بدم
تیزی سردی چیزی رو روی گردنم حس کرد
آخ کم جونی از دهنم خارج شد
#رمان_شب_منحوس
#پارت_175
قبل ازینکه به خودش بیاد
از پله های جت دویدم پایین
باد سرد ترکیه به صورتم خورد
سالن ترانزت
فرودگاه درست روبروم بود اگه خودم رو به
شلوغی جمعیت
می رسوندم.
تئودورو هرگز نمیتونست وسط فرودگاه بین المللی اسلحه بکشه...
با تمام توانم به سمت صالن دویدم،
بین شلوغی که عین باد در حال رفت و برگشت بودن،
قلبم تند میزد
یه حسی بدی ته دلم بود که میگفت کارم اشتباهه
اما این آخرین فرستم بود
برای رهایی از قفسی که
هنوز درش باز نشده
خوشحال ازینکه تونستم موفق بشم
وسط سالن ایستادم
همه چی توی یه ثانیه بهم ریخت
لبخندی که تا چندقبل داشتم محو شد
جسد تیر خورده مردی افتاده بود
قلبم ایستاد همونی بود که با دستم زدم به گردنش
زنی که اونجا ایستاده بود با دیدن جسد جیغی بلندی کشید که
توجه همه رو جلب کرد وست اون هیاهو
تئودورو با لبخندی سرگرمی داشت نگام میکرد.....
#رمان_شب_منحوس
#پارت_174
در همون دقیقه، صدای زنگ گوشی تئو بلند شد.
نگاهی به صفحه انداخت. اسم کسی روی صفحه بود. کمی خودمو بالا کشیدم
تا ببینم کیه، ولی نگاه سنگین و پرمعنیش رو به من دوخت؛ انگار داشت خط و نشون میکشید که
تکون نخورم از جام.
از جاش بلند شد و برای اینکه صدا به من نرسه، به سمت انتهای کابین و راهروی خلوت جت رفت.
مرتیکه! انگار خیلی مشتاق تماسشه. کیه؟؟
نگاه، خلوتیِ سالن رو طی کشید.
لبخندی گوشهی لبم جا خوش کرد.
خودش با دستهای خودش راه رو واسم باز کرد.
تئودورو پشتش به من بود و داشت به روسی
با کسی حرف میزد.
صداش دقیق نمیاومد که راجع به چی حرف میزد،
ولی حواسش پرت بود و کامل غرق صحبت شده بود.
غریزهی قاتل بودنم بیدار شد.
اگه با چیزی میزدم توی سرش و نمیمرد، مطمئناً خودم میمردم.
باید خیلی سریع حرکت میزدم.
بدون اینکه صدایی ایجاد کنم، از روی صندلی چرمی بلند شدم.
کفشهام رو درآوردم تا صدای پاشنههام لوَم نده.
مثل یک سایه، لای پردههای کابین جابهجا شدم.
نگهبان دمِ پلههای هیدرولیک، حواسش به بیرون بود.
با یک حرکت سریع و بیصدا، از پشت سر بهش نزدیک شدم.
لعنتی، قدش یه متر ازم بلندتر بود.
این غولهای دو سر رو از کجا میآوردن؟؟
آهسته قدم دیگهای جلو گذاشتم
و با لبهی دستم ضربهای به شاهرگش زدم.
برای چند ثانیه گیج رفت.
دستم اونقدر وزن نداشت که بیهوش بشه.
اونم آدمی نبود که با یه ضربهی خفیف غش کنه.
از فرصت استفاده کردم...
#رمان_شب_منحوس
#پارت_173
در سکوت، خیرهی پنجره بودم.
از ابرهایی که به عقب هدایت میشدن،
به چراغهایی که یکییکی خاموش میشدن.
هوا تاریک شده بود.
نگاهم لحظهای به تئو چرخید؛ با اخم به تبلتِ توی دستش خیره بود.
تکانهای شدید جت نشان میداد
داریم نزدیک میشیم.
از پنجره دوباره به شهر شلوغ ساحلی که توی شب داشت برق میزد نگاه کردم.
اینجا که روسیه نبود.
با اخم به تئودورو زل زدم.
که جت با یک تکان بزرگ روی باند فرودگاه فرود اومد.
دستم لبهی صندلی رو چنگ زد.
آروم نفس کشیدم تا اینکه لرزش و تکانهای یهویی جت تموم شد.
دستم روی کمربندم نشست.
رو به تئودورو که قصد بالا آوردن نگاهش از تبلت رو نداشت،
با لحن نامطمئن گفتم:
+ چیشده؟ چرا نشستیم؟
تئودورو بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، با همون لحن سرد و خلاصهاش گفت:
_ سوختگیری. نیم ساعت دیگه بلند میشیم.
صدای باز شدن درِ هیدرولیک جت به گوشم رسید و صدای پای بادیگاردها که نشون میداد دارن خارج میشن.
سرم رو به سمت در متمایل کردم.
Repost from N/a
رمانای صحنه دار و بزرگسال💦
فولصحنه و سکسی🤤
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
سـیـگنـال رهایـی🫦
سکسی_بزرگسال_استریت
به اجبار با #اکسش ازدواج میکنه و همون شب پسره #کـ*ص و کـ*ونشو جر میده💦 🔞
https://t.me/+EltLmasVmHM1YjRk
در آغوش مرگ⛓🩸
دارکرومنس_سکسی_خشن
از بچگی تو دنیای پر از خون بزرگ شدم و حالا اون برای انتقام منو میدزده و هر شب #بهشـ*تـمو با #کـ*یر گندش جر میده🥵😈
https://t.me/+M22KKr4z1CQ5ODJk
اشتباه آخر🫦
عاشقانه_سکسی_معمایی
لونا دختری که خیلی #سکسی هست و داخل مهمونی میره توی اتاق و آریا میاد و #کصشو جر میده🫦
https://t.me/+HlK0ll_3L2lkZWQ0
راهزن🥵
بیال_مافیایی_خشن
یه رئیس #مافیا که سالهاس با بچه ی دشمنش #سکس پارتنره و هر بار که اون بچه اشتباه کنه تنبیه میشه اما نه تنبیه های ساده..🤤
https://t.me/+9HRfUgQsF3lkYzNk
قانون سکوت 😈
مافیایی_سکسی_هات
دختره از روی #شهوت به دوست پسرش تو #شرکت #کص میده....
https://t.me/+owwH9EGndvJjMzJk
شراکت سایه🔞
دارکرومنس_عاشقانه_صحنهدار
درحالی که به اشتباه تو تیمارستان بستری شدم، هر شب #زیررئیس مافیا #جر میخورم🥵
https://t.me/+UT1F6BB68SwxMTNk
کاغذ از جنس واقعیت👅
استریت_بیال_جیال
رمان استریت و بی ال و جی ال با هر ژانر و فانتزی منتظر تو هست 🔞
https://t.me/+D48cvREm4CszZGY0
شرطی برای بقا🔪
دارکرومنس_اسمات_جنایی
توسط یه قاتل دزدیده شدم و مورد شکنجه قرار گرفتم ولی برای نجات از مرگ باهاش شرط بستم که...💦
https://t.me/shartibaraybagha
عشق هنری🥥
اسمات_گی_درام
آدمی خشک و سرد که عاشق اینه با آدما #بازی کنه! هدف جدیدش امیره؛ #کیوتترین کارمند گالری هنریش.🔥
https://t.me/+q74OksglhKgzODNk
لجباز من
اسمات_گی_مدرسهای
پسر مغرور مدرسه که از همه بدش میاد! روز اول مدرسه با #جذاب ترین و رومخ ترین پسر مدرسه همکلاسی میشه و...🔥
https://t.me/+I4-uqWcYgLQ3YjBk
DéiréVctorous 🖤
اروتیک_دارکرومنس_خونآشامی
یک جنگجوی سرد و بیرحم، گرفتار #عشقی ممنوعه با زنی #وسوسهانگیز میشه که میتونه دنیاشو تغییر بده...🔞
https://t.me/DesireVictoriousTranslations
کمــ🔞ــین
اورتیک_خشن_بیمارستانی
دختر #صکصی که پرستار بیمار روانی میشه که عاشق سکسه و یه شب کص و کونش رو با #دیلدو و کلفت درازش جر میده 💦
https://t.me/+jD6D5WUT1gw1N2I0
آوان🥵
ممنوعه_ازدواجاجباری_انتقامی
اوف چه #کو*نی داری،اعتراف کن کسی مثل من نمیتونه این بهشت #تنگت رو بگا بده گربه کوچولو😈
https://t.me/+wQN4zxE9B-U5Yjg0
GRINVEIL❤️🔥
بیال_وکیلبادیگارد_خشن
وکیلی که هر شب توسط بادیگاردش به فاک میره.💦
https://t.me/+JTnitPobrls4M2Jk
🇭 🇹 🇲 🇭 🇩
مدرسهای_اکشن_گی
دوست #صمیمی دوران بچگی بودن ولی حالا #تخت همو گرم میکنن💦
https://t.me/+jgGINwUiuWg4NTJk
میراث خدایان☆
استریت_بیال_دارکرومنس
توجه یه هیولا رو به خودم جلب کردم. حتی متوجهش نشدم! اما لحظه ای که فهمیدم، خیلی دیر شده بود..
https://t.me/TimTranslationRav
شب منحوس💦
دارکرومنس_مافیایی_عاشقانه
جلوی تختم زانو زد و زمزمه کرد:"اگه فرار کنی، کل این شهر رو با آدماش برات به #آتیش میکشم میلا..🥵
https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8
پرنسس شکارچی♨️
عاشقانه_سکسی_خشن
شاهزاده ای که قرار بود اون رو #بکشه ولی چی میشه که به جای ریختن خون همدیگه باهم #سکس میکنن🔞
https://t.me/+TpPzTD0ib3hiMzI8
پادشاه آلفا یه وارث نیاز داره🐺
عاشقانه_امگاوروس_بیال
به خاطر یه پیشگویی واسه نجات مردمش با یه انگاری نر #سکس میکنه و اون رو #حامله میکنه🏳🌈
https://t.me/+mERjTFK_NZllM2Q0
تاجر مرگ
بیال_مافیایی_روسی
- به پشت دراز بکش بزار کون تپلت و ببینم.پسری که از ازدواج اجباری با عرب فرار کرد و گیر بادیگارد خشنش افتاد⛓
https://t.me/+vf2JsCVH1YZmNTJk
سوگند خاموش🏹
بیال_تاریخی_اسمات
_زانو بزن و بزارش توی #دهنت شاهزادهی عزیزم.
داستان شاهزادهای که #بردهی ژنرالش میشه و هرشب تو قصر...🤫
https://t.me/+uxqD5bdRx2ExMjc8
تاوان اولین بوسه🫦
عاشقانه_بزرگسال_فولصحنه
رعنا دختری خجالتی و #هورنی که سر یک اشتباه کوچیک اسیره #کیره شوهر دخترخالش میشه💦
https://t.me/+dEiQVJuO0rZmMDM0
من باکره نیستم🔞
فولاروتیک_عاشقانه_تابو
لیدا تو یه باند #مافیایی سکس کار میکنه و اونجا فیلم #جق زدنش رو میفروشه🔥
https://t.me/+gpppwcmfPLg3Mzk0
عشق خونین🔞
مافیایی_هیجانی_سکسی
دختر #هاتی کهاز دستمافیایبزرگ فرار میکنهاما اونهر #دوسوراخش وتوی استخر جرمیده😱💦
https://t.me/+jmLdriaMvVs5MGQ0
گرگ زخمی🩸
گی_تخیلی_سکسی
لیتلی که ددیش و #حشری میکنه تا با #کیرش جرش بده🤤💦
https://t.me/+a0DRYBF03WE4ZGI0
لیستی الیرا https://t.me/+FvK-R9JAR_1mZDlk1:30pak
Repost from N/a
رمانای صحنه دار و بزرگسال💦
فولصحنه و سکسی🤤
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
سـیـگنـال رهایـی🫦
#سکسی_خشن_استریت
دختری #سـکـسـی که از پسره فراریه اما اون #بـهـشـتشو و تو شرکت جر میده💦🔞
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
در آغوش مرگ⛓🩸
از بچگی تو دنیای پر از خون بزرگ شدم و حالا اون برای انتقام منو میدزده و هر شب #بهشـ*تـمو با #کـ*یر گندش جر میده🥵😈
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
اشتباه آخر🫦
#عاشقانه_سکسی_معمایی
لونا دختری که خیلی #سکسی هست و داخل مهمونی میره توی اتاق و آریا میاد و #کصشو جر میده🫦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
راهزن🥵
#بیال_مافیایی_خشن
یه رئیس #مافیا که سالهاس با بچه ی دشمنش #سـکـس پارتنره و هر بار که اون بچه اشتباه کنه تنبیه میشه اما نه تنبیه های ساده..🤤
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
قانون سکوت 😈
#مافیایی_سکسی_هات
دختره از روی #شهوت به دوست پسرش تو #شرکت #کص میده....
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
شراکت سایه🔞
#دارکرومنس_عاشقانه_صحنهدار
درحالی که به اشتباه تو تیمارستان بستری شدم، هر شب #زیررئیس مافیا #جر میخورم🥵
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
کاغذ از جنس واقعیت👅
#استریت_بیال_جیال
رمان استریت و بی ال و جی ال با هر ژانر و فانتزی منتظر تو هست 🔞
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
شرطی برای بقا🔪
#دارکرومنس_اسمات_جنایی
توسط یه قاتل دزدیده شدم و مورد شکنجه قرار گرفتم ولی برای نجات از مرگ باهاش شرط بستم که...💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
عشق هنری🥥
#اســمات_گی_درام
لیام، آدمی خشک و سرد و بسیار جذاب که عاشق اینه با آدما #بازی کنه! هدف جدیدش امیره؛ #کیوتترین کارمند گالری هنریش.🔥
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
لجباز من
#اسمات_گی_مدرسهای
پسر سرد و خشک مدرسه که با همه #مشکل داره و همیشه از همه بدش میاد! روز اول مدرسه با #جذاب ترین و رومخ ترین پسر مدرسه همکلاسی میشه و...🔥
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
DéiréVctorous 🖤
#اروتیک_دارکرومنس_خونآشامی
یک جنگجوی سرد و بیرحم، گرفتار #عشقی ممنوعه با زنی #وسوسهانگیز میشه که میتونه دنیاشو تغییر بده...🔞
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
کمــ🔞ــین
#اورتیک #خشن #بیمارستانی
دختر #صکصی که پرستار بیمار روانی میشه که عاشق سکسه و یه شب کص و کونش رو با #دیلدو و کلفت درازش جر میده 💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
آوان🥵
#ممنوعه_ازدواجاجباری_انتقامی
اوف چه #کو*نی داری،اعتراف کن کسی مثل من نمیتونه این بهشت #تنگت رو بگا بده گربه کوچولو😈
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
GRINVEIL❤️🔥
#بیال_وکیلبادیگارد_خشن
وکیلی که هر شب توسط بادیگاردش به فاک میره.💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
🇭 🇹 🇲 🇭 🇩
#مدرسهای_اکشن_گی
دوست #صمیمی دوران بچگی بودن ولی حالا #تخت همو گرم میکنن💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
میراث خدایان☆
#استریت_بیال_دارکرومنش
توجـه یه هیولا رو به خـودم جـلب کردم. ناخـواسته، حـتی متوجهش نشدم! اما لحظه ای که فهمیدم، خیلی دیر شده بود..
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
شب منحوس💦
#دارکرومنس_مافیایی_عاشقانه
همه ازش #وحشت دارن،جلوی تختم زانو زد و زمزمه کرد:"اگه فرار کنی، کل این شهر رو با آدماش برات به #آتیش میکشم میلا..🥵
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
پرنسس شکارچی♨️
#عاشقانه_سکسی_خشن
شاهزاده ای که قرار بود اون رو #بکشه ولی چی میشه که به جای ریختن خون همدیگه باهم #سکس میکنن🔞
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
پادشاه آلفا یه وارث نیاز داره🐺
#عاشقانه_امگاوروس_بیال
به خاطر یه پیشگویی واسه نجات مردمش با یه انگاری نر #سکس میکنه و اون رو #حامله میکنه🏳🌈
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
تاجر مرگ
#بیال_مافیایی_روسی
- به پشت دراز بکش بزار کون تپلت و ببینم.پسری که از ازدواج اجباری با عرب فرار کرد و گیر بادیگارد خشنش افتاد⛓
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
سوگند خاموش🏹
#بیال_تاریخی_اسمات
_زانو بزن و بزارش توی #دهنت شاهزادهی عزیزم.
داستان شاهزادهای که #بردهی ژنرالش میشه و هرشب تو قصر...🤫
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
تاوان اولین بوسه🫦
#عاشقانه_بزرگسال_فولصحنه
رعنا دختری خجالتی و #هورنی که سر یک اشتباه کوچیک اسیره #کیره شوهر دخترخالش میشه💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
من باکره نیستم🔞
#فولاروتیک_عاشقانه_تابو
لیدا تو یه باند #مافیایی سکس کار میکنه و اونجا فیلم #جق زدنش رو میفروشه🔥
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆،
عشق خونین🔞
#مافیایی_هیجانی_سکسی
دختر #هاتی کهاز دستمافیایبزرگ فرار میکنهاما اونهر #دوسوراخش وتوی استخر جرمیده😱💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
گرگ زخمی🩸
#گی_تخیلی_سکسی
لیتلی که ددیش و #حشری میکنه تا با #کیرش جرش بده🤤💦
LᎥᏁᏦ_ᖇᎧᗰᗩᏁ
₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆⁺₊⋆
لیستی الیرا https://t.me/+FvK-R9JAR_1mZDlk17:30پاک
#رمان_شب_منحوس
#پارت_172
نفرتی که ازش پیدا کرده بودم رو با نگاهم بهش فهموندم.
دستم زیر فشار دستش داشت له میشد.
چارهی دیگهای نداشتم. قدمی گذاشتم؛ هر قدم، هماهنگ با قطرهی اشکم میشد.
داخل جت، بدنم سنگینتر شده بود.
چندتا از خدمه به ترتیب ایستاده بودن، با صورتهای خونسرد.
جوری که انگار با پول خفهشون کرده بود.
نگاهم بالا اومد و روی چهرهی تئودورو نشست.
نیمرخش خونسرد و بدون حرکت بود.
طوری که انگار یه سفر معمولیه، هیچ اجباری، هیچ تهدیدی.
نمیتونستم اینجوری به سازش برقصم.
روسیه جای من نیست، همینطوری کنار اون.
دستم هنوز توی دستش بود.
تکون ریزی دادم تا حداقل کمی از فشارش کم کنه.
بدون حرکت اضافهای، رفت سمت صندلی هم خودش روی صندلی نشست،
هم منو روی صندلی جلوی خودش نشوند.
بادیگاردهاش هم انتهایی جت نشستن
جت تکون شدیدی خورد
دستم مشت شد. نفسم رو حبس کردم.
چشمام ناخودآگاه بسته شد. پشتم به صندلی چسبید تا اینکه
سرعت جت ثابت بشه.
گرمی دست تئودورو پوست سردم رو لمس کرد،
که آروم چشمهام رو باز کردم.
_ چیزی نیست، آروم باش.
مکثی کردم و صورتم رو از سمتش چرخوندم.
قصد نداشت دستش رو برداره.
دستم رو از زیر دستش کشیدم و خیرهی پنجرهی کوچیک شدم.
عشق یا نفرت؟ساز زندگی هیچ وقت برای سروش کوک نبود ولی ماجرای اصلی از اونجایی شروع شد که چشمش افتاد به اون چشم های سبز آبی! #بیال #اجتماعی #درام https://t.me/+UgWOC63D21s2NTg0
انتظاررها دختری مرفه که هیچ وقت از عشق پدری بهره نبرد عاشق پسر پرورشگاهی میشه و اونجاست که پدرش دوراهی مرگباری رو سر راهش قرار میده... #عاشقانه #درام https://t.me/+xnUvtjPiywY5ZjM0
خزان باران🍁🌧تقابل بین گرما و سرما دختری از جنس آرامش پسری از کوه یخ... #عاشقانه #همخونهای #اجباری #غمگین https://t.me/+Fh6q_iJAwAA4Zjlk
وارث سایهولی یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن... من آدم خوبی نیستم، دلارا... ولی تنها چیزی که هیچوقت نتونستم نابودش کنم... احساسم به تو بود.❤️🔥 #دارک #رومنس #عاشقانه #مافیایی https://t.me/+e1XksTVHT084MTg0
در دام نگاهت 🌙وقتی عشق و انتقام روبهروی هم قرار میگیرند، مرز میان درست و غلط از بین میرود. میان قلب و حقیقتی که زندگیاش را زیر و رو میکند🍷 #عاشقانه #هیجانی https://t.me/+Aol9qMze_tU1MTg0
در سایه اجبار⛓️دو خاندان، یک انتقام، و دختری که بهای این جنگ شد... بعضی عشقها درست از جایی شروع میشوند که همهچیز بوی نفرت میدهد🥀 #خونبس #انتقامی #عاشقانه https://t.me/+6JFRZIMdncY3YmI0
گنـاهــمبمــانروایتی از یه عشق ممنوعه… همه از اون مرد میترسیدن…بدبختیِ دنیز این بود که، اون میخواستش.🌪 #عاشقانه #دارک #رومنس #مافیایی https://t.me/+_hAWL81EdRI5NjFk
شب منحوس🌘مردی که کل مافیای روسیه ازش وحشت دارن، جلوی تختم زانو زد و زمزمه کرد: "اگه فرار کنی، کل این شهر رو با آدماش برات به آتیش میکشم میلا... #دارک #رومنس #مافیایی #عاشقانه https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8
بازداشت شدهعشقی ممنوعه بین کارآگاه پلیس و رئیس مافیا.⚡️ #مافیایی #اروتیک https://t.me/+eF_bC4ZYV1I1Yzk0
مـعـجزهی مـن✨پیشنهاد داد صوری ازدواج کنیم... اما کم کم یه حسایی بینمون ایجاد شد، و یه شب...👀 #عاشقانه #شاد #ازدواج #صوری https://t.me/+RUl1f2Ekfo9iY2M0
⚜دولور⚜رادان؛ مردی که قرار نبود عاشق شود... راز؛ دختری که باور کرده بود دیگر توانِ عاشق شدن ندارد. دولور، روایتِ تلاقیِ دو انسانِ زخمی است؛ #عاشقانه #ملو #اجتماعی #روانشناسی https://t.me/+MJnqR_MkeTAzNTE0
آفاب🦋قصهی یه خبرنگار سمج که عاشق یه پسر ترنس شده و قراره زندگیشو زیر و رو کنه.. #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0
آفاب🦋قصهی یه خبرنگار سمج که عاشق یه پسر ترنس شده و قراره زندگیشو زیر و رو کنه.. #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0
عشق یا نفرت؟ساز زندگی هیچ وقت برای سروش کوک نبود ولی ماجرای اصلی از اونجایی شروع شد که چشمش افتاد به اون چشم های سبز آبی! #بیال #اجتماعی #درام https://t.me/+UgWOC63D21s2NTg0
انتظاررها دختری مرفه که هیچ وقت از عشق پدری بهره نبرد عاشق پسر پرورشگاهی میشه و اونجاست که پدرش دوراهی مرگباری رو سر راهش قرار میده... #عاشقانه #درام https://t.me/+xnUvtjPiywY5ZjM0
خزان باران🍁🌧تقابل بین گرما و سرما دختری از جنس آرامش پسری از کوه یخ... #عاشقانه #همخونهای #اجباری #غمگین https://t.me/+Fh6q_iJAwAA4Zjlk
وارث سایهولی یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن... من آدم خوبی نیستم، دلارا... ولی تنها چیزی که هیچوقت نتونستم نابودش کنم... احساسم به تو بود.❤️🔥 #دارک #رومنس #عاشقانه #مافیایی https://t.me/+e1XksTVHT084MTg0
در دام نگاهت 🌙وقتی عشق و انتقام روبهروی هم قرار میگیرند، مرز میان درست و غلط از بین میرود. میان قلب و حقیقتی که زندگیاش را زیر و رو میکند🍷 #عاشقانه #هیجانی https://t.me/+Aol9qMze_tU1MTg0
در سایه اجبار⛓️دو خاندان، یک انتقام، و دختری که بهای این جنگ شد... بعضی عشقها درست از جایی شروع میشوند که همهچیز بوی نفرت میدهد🥀 #خونبس #انتقامی #عاشقانه https://t.me/+6JFRZIMdncY3YmI0
گنـاهــمبمــانروایتی از یه عشق ممنوعه… همه از اون مرد میترسیدن…بدبختیِ دنیز این بود که، اون میخواستش.🌪 #عاشقانه #دارک #رومنس #مافیایی https://t.me/+_hAWL81EdRI5NjFk
شب منحوس🌘مردی که کل مافیای روسیه ازش وحشت دارن، جلوی تختم زانو زد و زمزمه کرد: "اگه فرار کنی، کل این شهر رو با آدماش برات به آتیش میکشم میلا... #دارک #رومنس #مافیایی #عاشقانه https://t.me/+-4yKC4qGlwo4ODQ8
بازداشت شدهعشقی ممنوعه بین کارآگاه پلیس و رئیس مافیا.⚡️ #مافیایی #اروتیک https://t.me/+eF_bC4ZYV1I1Yzk0
مـعـجزهی مـن✨پیشنهاد داد صوری ازدواج کنیم... اما کم کم یه حسایی بینمون ایجاد شد، و یه شب...👀 #عاشقانه #شاد #ازدواج #صوری https://t.me/+RUl1f2Ekfo9iY2M0
⚜دولور⚜رادان؛ مردی که قرار نبود عاشق شود... راز؛ دختری که باور کرده بود دیگر توانِ عاشق شدن ندارد. دولور، روایتِ تلاقیِ دو انسانِ زخمی است؛ #عاشقانه #ملو #اجتماعی #روانشناسی https://t.me/+MJnqR_MkeTAzNTE0
#رمان_شب_منحوس
#پارت_171
جت رنگ سفید متالیک داشت با پلههای هیدرولیکی
نگاهم زوم جت شده بود
تئودورو قدمی گذاشت
که مجبور شدم راه برم باد سردی به صورتم خورد
که موهام توی هوا پرواز کردن
هرچه فاصلهمان با جت کمتر میشد، موج گرمایی که از آن ساطع میشد،
بیشتر خودش را به رخ میکشید.
از پشت شیشه های کابین خلبان
نوری گرم به بیرون میتاپید و تاریکی اطراف رو به رنگ طلایی در میاورد
سرم رو بالا کردم و به اسمون خیره شدم
قطره بارون آرام و محکم روی چتر فرود اومد
امروز حتی آفتاب هم دلش نمیخاست بیرون بیاد
به پله های برقی انداختم
پشت سرم لندن آزادی بود که داشتم ازش بی بهره میشدم
قدم هام نمیخاست رو پله ها گذاشته بشه انگار وزنه سنگینی را
روی شونه هام گذاشتن تا مانع رفتنم بشن
نفس های کش دار تئودورو را خیلی خوب حس کردم
سرم رو آروم انداختم پایین باد سرد که به پشت گردنم
خورد
لرزشم رو بیشتر میکرد
قطره اشکی از گونه ام لغزید
با فشار محکمی دوباره تئودورو مجبور شدم
سرم رو بالا بگیرم و بهش با چشم های خیس خیره شم فقد چند ثانیه خیلی کم خیره چشم هام شد
_ واسه اون جهنمی که پشت سرت گذاشتی اشک نریز. اگه برگردی، اونا زودتر از من دارت میزنن. من دارم نجاتت میدم، نه اسیرت.
_خوشـگلم فکر نمیکردی پـیدات کنم نه؟
مـچ دستمو گرفت
+حالا دیگه، بـچه ی منو، ازم پنهـون میکـنی عسـ..ـلم ؟!
با خودت نگفتی ساواش بفهمه چه بـلایی سـرم مـیاره؟!
تـرسـیده لـب زدم
+ نیا جل...و ساواش گ..وش کن
_هوم دارم گوش میدم عسـ لم چرا داری میـلـرزی کـاری نکـردم که هنـوز.......🚫🔥
https://t.me/+0qwgZKmqXwplZjhk
https://t.me/+0qwgZKmqXwplZjhk
https://t.me/+0qwgZKmqXwplZjhk
دخــتره بدون اینکه پـسره بفهمه ازش حاملـس میزاره میره و وقتی پـ..سره پیداش میکنه.....🔥⛔️
