جاودانگان🕊️
الذهاب إلى القناة على Telegram
میدانید زندهترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهاییست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشدهایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهیدآوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
210
در اکثر اوقات این بچه در آغوش حضرت آقا بود، آقا با این بچه انس داشت. من هم پدربزرگش بودم، اما ماها کمتر او رو میدیدیم.
دلخوشی حضرت آقا این بچه بود.
210
علیاکبر از محل شهادت خود خبر داشت:
یکی از دوستانش میگه چند شب قبل از این اتفاق، علیاکبر توی همون مسجد به من گفت: «من میخوابم، تو پرچم ایران رو بکش روی من، من میخوام ببینم شهید شدم چه شکلی میشم بعد از من فیلم بگیر.» فیلمش هم الان موجوده.
بعد هم علیاکبر به ما گفت: «محل شهادت من همین مسجد سیدالشهدا(ع) است.»
محل شهادت علی اکبر سه چهار قدم با جایی که خوابیده بود فاصله داره.
210
خانوادهاش میگفتن بعد از جنگ ۱۲ روزه، حال و هواش فرق کرده بود. چند بار گفته بود: «فکر کنم نوبت بعدی شهادت من باشه.»
پدرش میگفت: «آخرین باری که از هم جدا شدیم، ازم حلالیت گرفت. اون موقع فکر نمیکردم اون خداحافظی، آخرین دیدارمون باشه. همیشه از خدا میخواستم بهترین عاقبت رو نصیبش کنه. از بچگی کنار من توی مسجدها، هیئتها و تکیهها بود و همیشه آرزوی شهادت داشت.»
210
مادر میگه: «عاشق سپاه بود مدارکش رو آماده کرده بود بره در سپاه خدمت کنه فقط به عشق شهادت، نه برای پول نه حقوق. فقط به شهادت فکر میکرد.
تو جنگ ۱۲ روزه هم خیلی خدمت کرد و کمی هم آسیب دید، اما قسمتش بود در خونه خدا جایی که دوست داشت به شهادت برسه.»
مادر میگه: «پسرم علیاکبر، یک بسیجی مخلص و عاشق امام خامنهای و شهید حاج قاسم سلیمانی بود.»
210
علیاکبر ۱۸ سال داشت.
از بچگی با مسجد و هیئت بزرگ شده بود. بیشتر وقتش رو توی مسجد میگذروند و توی برنامههای مسجد و بسیج خیلی فعال بود.
مادرش میگفت: «قبل از اینکه علیاکبر به دنیا بیاد، در خوابی اسم "علیاکبر" به من الهام شد. بعد از اینکه به دنیا اومد، همین اسم رو براش انتخاب کردیم.»
عاشق شهادت بود، از همون جوونی همیشه به من میگفت: «مامان، من شهید میشم.»
من هم بهش میگفتم: «نه پسرم، تو باید بمونی، به مردم، کشورت و رهبرت خدمت کنی. شهادت آخر این راهه.»
210
چرا این همه سنگدلی؟
مادر شهید در ادامه میگن: «از خون شهدا نگذرین، محاکمه کنین تا درس عبرت بشه. من دلم برای همه مادرها میسوزه، برای بچه سه سالهای که بیگناه کشته شد؛ بچه من و بچههای مردم نه اسلحه داشتن، نه به کسی آسیب زدن، فقط به مسجد پناه بردن. چرا باید مسجد رو آتش بزنن، چرا این همه سنگدلی؟!»
210
مادر طه درباره فرزندشون میگن: «طه پسر بسیار با اخلاق، باحیا و چشم پاکی بود. پسرم هیچ وقت به کسی بیاحترامی نکرد، طه همیشه به فکر فقرا بود و این موضوع رو حتی به من گوشزد میکرد.
طه از بچگی به مسجد میرفت؛ همیشه دست پدرش رو میگرفت و به مسجد میبرد. از ۱۰ سالگی مداح و مکبر مسجد بود. طه از کودکی با مسجد انس داشت.
فرزندم از کودکی مداح و اذانگو بود. طه همیشه انتقادپذیر بود و هر کسی که نکتهای به او میگفت، با دل و جان قبول میکرد. از عید غدیر تا محرم و فاطمیه، طه همیشه مسئول ایستگاههای صلواتی بود.
طه عصای دست ما بود. پدرش کسالت داره، طه رانندهمون بود، همه کارهمون بود.»
210
پدر میگن: «مردم ایران همیشه پای انقلاب، تحریمها و سختیها ایستادن. اعتراض با اغتشاش فرق داره. مسجد، خونه امن خداست. گناه بچه من چی بود که توی مسجد شهید شد؟»
آخر صحبت هم با صدایی که بغضش شکست ادامه میدن: «بچه ما ثمره ۲۵ سال زندگیمون بود. از دستمون رفت... اما خدا رو شکر با شهادت رفت. به آرزوش رسید. فدای علیاکبر امام حسین(ع). انشاءالله خدا از ما قبول کنه و اون دنیا شفاعتمون کنه.»
210
پدر میگن: «طه آرومآروم کنار خودم بزرگ شد. از دعای فرج شروع کرد، بعد نماز مغرب، مکبری و مداحی. ما فقط پدر و پسر نبودیم، رفیق هم بودیم. چند بار هم گفته بود؛ بابا، من حتماً شهید میشم.»
مصاحبهگر میپرسه: «پیکرش رو دیدید؟» پدر سر رو پایین میندازن و میگن: «نه... نشونمون ندادن.» این «نشونمون ندادن» خیلی دردناکه...
210
پدر شهید طه عزیزیخواه که خودشون جانبازن، درباره خصوصیات اخلاقی طه میگن: «حیاش، احترامش به پدر و مادر، چشمپاکیش...» بعد ادامه میدن: «هیچوقت از اون چارچوبی که برای یه جوون تعریف میکنن، خارج نشد. سربهزیر بود، به فکر مردم بود. وقتش همیشه پر بود و اهل وقت تلف کردن نبود. حتی توی این سن و سال هم موبایل و فضای مجازی نتونسته بود اون رو دچار لغزش کنه. از چشم خودم بیشتر بهش اعتماد داشتم.»
210
محمدجواد باهنر، یکی از دوستان و همدانشگاهیهای طه هم دربارهاش میگه: «طه از همون سال اول ورودش به دانشگاه وارد بسیج دانشجویی شد و توی همین مدت کوتاه خیلی فعال بود. طه توی اردوهای جهادی، زیارتی و راهیان نور شرکت میکرد، با هم زیاد به هیئت و شاه عبدالعظیم میرفتیم و توی جمعهای فرهنگی هم همیشه کنار هم بودیم.
طه توی فعالیتهای فرهنگی و جهادی بسیج هم خیلی نقش پررنگی داشت و همیشه کنار بچهها حضور داشت، به سؤالها و شبهات دینی و سیاسی دانشجوها هم با حوصله جواب میداد. طه خیلی صبور و بامحبت بود؛ حتی وقتی فشار درس و کار زیاد میشد، رفتارش عوض نمیشد و همچنان آروم و باوقار میموند. دغدغه اصلیش کمک به مردم بود. حتی موقع امتحانها هم فعالیتهای جهادی رو کنار نمیذاشت.
طه رفیق خیلی خوبی بود، شاید دیگه نتونم مثل طه رو پیدا کنم. طه رفیقی بود که روی شخصیت دینی و فرهنگی من تأثیر زیادی گذاشت.»
210
استاد علی پیکری، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی آزاد اسلامی تهران که طه عزیزیخواه رو از نزدیک میشناخت، دربارهاش میگه: «طه توی کلاس شیمی آلی من شرکت میکرد. کلاس هم طولانی بود و وسطش دقیقاً وقت نماز میشد. یادم هست هر بار که استراحت میدادم، طه اولین نفری بود که بلند میشد، میرفت وضو میگرفت و نماز میخوند. نماز برای او یک موضوع با اهمیت همیشگی بود. طه آدم مهربونی بود، خیلی راحت و صمیمی با دانشجوها برخورد میکرد و از همون اول هم معلوم بود یه جور شخصیت خاص و متفاوت داره. از نظر درسی هم واقعاً قوی و با انگیزه بود و همیشه دنبال یاد گرفتن بیشتر بود.»
210
آخر شب به یکی از بچهها زنگ زدم و گفتم: «از طه خبر داری؟ کجاست؟»
گفت: «نمیدونم»، حدود چهل دقیقه بعد دوباره زنگ زد.
گفت: «طه داخل مسجد بوده... سوختگیش اونقدر شدیده که پیکرش قابل شناسایی نیست.»
همون لحظه انگار دنیا روی سرم خراب شد...
طه گفته بود: «هر کسی زودتر شهید شد، عکسش رو تو ایستگاه صلواتی بزنید. اگه قسمت شد امام حسین(ع) رو دید، دونهدونه بچههای ایستگاه رو پیش امام یاد کنه.»
خطاب به طه میگم: رفیق... ما رو یادت نره.
210
شب حادثه وقتی رسیدم، دیدم مسجد آتیش گرفته. واقعاً حالم گرفته شد.
یه آقایی ایستاده بود، چند تا قرآن سوخته دستش گرفته بود و با گریه میگفت: «شما چه آدمهایی هستید که به کتاب خدا هم رحم نکردید؟»
فضای عجیبی بود. هر کسی اونجا ایستاده بود اشک میریخت. منم گریه میکردم با خودم میگفتم باز خوبه کسی داخل مسجد نبوده.
کمی صبر کردم، بعد از مدتی آتشنشانی رسید. دیدم یه پیکر رو از دل آتیش بیرون آوردن؛ اونقدر سوخته بود که حتی کاپشنش آب شده بود. دیدن اون صحنه واقعاً من رو به هم ریخت.
اون شب مادر طه رو تو راه دیدم، بیقرار دنبال پسرش میگشت. فقط برای اینکه آرومش کنم، بهش گفتم: «من طه رو دیدم، داشت میرفت سمت خونه.»
طه تکفرزند بود. خانوادهش خیلی بهش وابسته بودن. حتی شبهایی که توی ایستگاه صلواتی میایستاد، مادرش شاید بیست بار میاومد ببینه حالش خوبه یا نه.
بعداً فهمیدم اون جوون شهید علی اکبر زارعی بوده.
210
یه عادت خوب داشت. هر شب موقع اذان، قبل از اینکه چای پخش کنیم، میرفت خونه نماز بخونه. یه بار بهش گفتم: «بمون، اول چایها رو پخش کنیم، بعد برو نماز.»
گفت: «امام حسین برای نماز شهید شد. ما که اسم امام حسین رو میاریم، چطور نماز رو سبک بشماریم؟»
از همون موقع همهمون عادت کردیم اول نماز بخونیم، بعد برگردیم سرِ ایستگاه و چای پخش کنیم.
خیلی برای ایستگاه صلواتی محلمون زحمت کشید.
