𝗠𝗘𝗬👾𝗨
الذهاب إلى القناة على Telegram
262
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
261
Repost from 𒀭روایتِخورشید
تو را باد برده بود؛
خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور میبوسید.
من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخهها، به تماشای برگهایت مینشستم و میدیدم که هر روز، تکهای از تو جامهای به رنگ گلآلود به تن میپوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آنقدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینهات میتپید.
یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوریات را تاب بیاورم. همهجای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛
حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود.
با شرم به سوی تو بال گشودم. میخواستم بالاخره از برگهایت بوسه بچینم؛
حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود.
چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگهای تنم را به آتش کشید.
درست در لحظهای که لبهای بوسهخواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آنقدر محکم که نفسهایم از دویدن ایستادند.
گمان میکردم پس از عمری، به تو رسیدهام...
گمان میکردم تو به انتظار من، آن گوشه نشستهای...
بیآنکه دریابم، سالها نگاه من تو را در آغوش برکه نظارهگر بود.
شاید اگر میدانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمیکردم.
اما حالا که آخرین نفسهایم از سینه بیرون میریزند، بالهایم را بر سطح آب گشودهام و تنها تصویری که میبینم، برگهای بوسیدنیِ توست؛
آخرین خواستهی من.
