𝗠𝗘𝗬👾𝗨
الذهاب إلى القناة على Telegram
284
المشتركون
-324 ساعات
-47 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
284
دختری که با خودش هماتاقی بودمیگویند هر آدمی فقط یک «من» دارد. ولی سان از بچگی مطمئن بود این حرف مزخرف است. چون هر شب، وقتی چراغ اتاق را خاموش میکرد، صدای چند نفر را از توی سرش میشنید. یکی میگفت: «بریم جنگل.» یکی میگفت: «بشین یه نقاشی بکش.» یکی میگفت: «امروز دازای باش.» یکی میگفت: «امروز ادی باش، ببین مردم چقدر تعجب میکنن.» و یکی هم فقط روی مبل لم میداد و میگفت: «هیچی... امروز فقط به سقف زل بزن.» سان هیچوقت نفهمید کدامشان خودش است. برای همین تصمیم گرفت با همهشان دوست شود. یک روز با لباس دلقک رفت بیرون. مردم خندیدند. سان هم خندید. فردایش لباس مشکی پوشید. مردم گفتند: «چقدر جدی شده.» سان باز هم خندید. روز بعد موهایش را بنفش کرد. یکی گفت: «داری خودتو پیدا میکنی؟» سان جواب داد: «نه... دارم گمشدههای قبلیم رو جمع میکنم.» او هر وقت گیج میشد، به جنگل میرفت. درختها سؤال نمیپرسیدند. فقط بودند. سان عاشق موجوداتی بود که فقط «بودن» را بلد بودند. گربهها. کلاغها. گلها. ابرها. یک بار تصمیم گرفت از خودش فرار کند. لباس شخصیت دیگری را پوشید. بعد یکی دیگر. بعد یکی دیگر. دازای. ادی. یور. ریک. اما هر بار وقتی آرایشش را پاک میکرد، همان دختر قبلی دوباره توی آینه ظاهر میشد. آینه گفت: «نقشها خیلی قشنگن... ولی من هنوز خودتو میخوام.» سان از آینه خوشش نیامد. برای همین شروع کرد به نقاشی کشیدن. روی کاغذ. روی بوم. روی ذهن آدمها. گاهی فرشته میکشید. گاهی شیطان. گاهی هر دو را داخل یک صورت. چون فهمیده بود... آدمها هیچوقت فقط یکی از این دوتا نیستند. یک روز کنار ساحل دوید. از خودش پرسید: «وقتی هیچکس نگام نمیکنه... کیام؟» دریا سکوت کرد. و سان فهمید... بعضی سؤالها، فقط در سکوت جواب میگیرند. بعد از آن کمتر قهقهه زد. نه چون ناراحت بود. چون دیگر لازم نبود ثابت کند خوشحال است. لبخند کوچکش از هزار تا خنده واقعیتر شده بود. دوستانش هنوز کنارش بودند. با هم شمشیر میخریدند. داخل سبد فروشگاه مینشستند. گل میچیدند. زنبور نیشش میزد. بعد دوباره میخندیدند. سان فهمیده بود... فیلسوف بودن، دلیل نمیشود احمقبازی درنیاوری. اتفاقاً شاید فیلسوفها بیشتر از همه به احمقبازی احتیاج داشته باشند. یک شب، تمام «من»های توی سرش دور یک میز نشستند. دازای چای میخورد. ادی بلندبلند میخندید. ریک غر میزد. یور آرام گلها را آب میداد. دلقک روی صندلی وارونه نشسته بود. آن دختر سیاه با کلاغها هم گوشه اتاق ایستاده بود. همه منتظر بودند. سان وارد شد. گفت: «خب... کدومتون منین؟» همه با هم گفتند: «هیچکدوم.» سان اخم کرد. «پس من کیام؟» این بار سکوت شد. بعد پیرترین کلاغ اتاق گفت: «تو اشتباه سؤال میپرسی.» «چی باید بپرسم؟» کلاغ لبخند زد. «بهجای اینکه بپرسی "من کیام؟" بپرس... امروز دوست دارم کدوم بخش از خودم زندگی کنه؟» از آن شب به بعد، سان دیگر دنبال پیدا کردن خودش نبود. شروع کرد به ساختن خودش. و شاید... همین فرق آدمهای زنده با آدمهای گمشده باشد. ── ☾ 𝐒𝐭𝐞𝐯𝐞
