9$9
قناة بسيطة
Worthy! 🐋
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
626
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+127 أيام
+9330 أيام
أرشيف المشاركات
633
نمیشه خونِ روی دستشونو شست با صابون! باید سرشونو با استدلال برید جا چاقو! پس منطقمو تیز کردم رفتم تو خیابون؛ هر کی گفت:« حقت بود ، چشت کور ، لیاقتت همینا بود » گفتم کوفت! ابله کم هوش! مدرسه دامداری شده بازارِ کار، چرخِ گوشت! شاید به نفعت بود ببینی یه روز ضعفِ ساختارو خرِ نویسنده رو بگیر نه قهرمانِ داستانو..00:37
633
چطوری توقع داری جواب و با احترام بدیم؟ همه تو حبس به نام دین چهل ساله ادامه داره این! زندون خود ساخته ؛ ولی ما میشیم حتی تو زندان یه تیم ما تهش از هر جا رد میشیم تو اصلا بگو میدان مین بالاخره میرسه اون روز که کی بشه عید ما بگیم! عزا مزا نداریم که ما اون روز برسه جشنه همش! کی بخوابیم دست خودمون کی بیدار شد به پشم ننش میرسه اون روزی که هر کی هر جوری خوشه..02:14
633
تو که میترسیدی از تاریکی الان چجوری تنهایی خوابیدی؟ هنوز تو بغلت منو جا میدی زودی میام پیشت منم راهی نی؛ کاش میدونستم آخرین غروبه شهرمون جنگه ؛ خیابونا شلوغه دستت تو دستم میدوییدیم تو کوچه که ازم گرفتنت با ی گلوله..01:25
633
بزن باران که دین را دام کردند شکار خلق و صید خام کردند بزن باران خدا بازیچه ای شد؛ که با آن کسب ننگ و نام کردند01:11
633
من دارم تو آدمک ها میمیرم؛ تو برام از پَری ها قصّه میگی؟ من توی حیله ی وحشت میپوسم؛ برام از خنده چرا قصّه میگی؟02:23
633
مرگِ آن لالهٔ سرخ کفن خنده به روی لب بود گَرد آن آینه ها شبح فاجعه ای در شب بود مُردن شاپرکا کُشتن قاصدکا خبر از شومی کاری میداد نفس اش نالهٔ غم سَر میداد آشیان رو به خرابی میرفت تن پوسیده گواهی میداد او به این حرف نمی اندیشید که کفن باید بُرد و نفس باید داد و به جای همه ی بودن ها همه ی دیدن ها لحظه ها مانده به یاد شکوه اندیشه ی مُردن در اوست همه ی هستی او رفته به باد..00:19
