ar
Feedback
منطَقه‌ایِ بیهودهِ

منطَقه‌ایِ بیهودهِ

الذهاب إلى القناة على Telegram

هم جزئیآت خیالی

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
3 270
المشتركون
-1024 ساعات
-1677 أيام
+3 02630 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
اینجا ایرانه؛ جایی که زندگی همیشه آسون نیست و گاهی برای ساده‌ترین چیزها باید جنگید. شاید خیلی از آرزوها دیرتر از چیزی که می‌خوایم به دست بیان. شاید بعضی روزها خستگی بیشتر از امید باشه. اما با همه این‌ها، یه حال‌وهوایی داره که نمی‌شه دوستش نداشت. غذاهاش فقط غذا نیستن، بخشی از خاطرات ما هستن. بوی قورمه‌سبزی و کباب، آدم رو به سال‌ها قبل می‌بره. دورهمی‌های ساده و بی‌تکلفش از خیلی از تفریح‌های گرون‌قیمت باارزش‌ترن. آدم‌هاش هنوز بلدند با یک استکان چای از مهمون پذیرایی کنن. اینجا میان تمام سختی‌ها، هنوز گرمای زندگی جریان داره. اینجا ایرانه؛ پر از درد، پر از عشق و پر از خاطره‌های فراموش‌نشدنی.

شاید تبدیل شد به توجهی که حالا نثار خودم می‌کنم. به صبح‌هایی که با انرژی از خواب بیدار می‌شوم. به قدم زدن‌های بی‌دلیل و لذت بردن از هوای تازه. به ورزش کردن و مراقبت از جسم و روحم. به خریدن گل‌هایی که حال دلم را عوض می‌کنند. به لبخند زدن جلوی آینه و دوست داشتن خودم. به امتحان کردن چیزهای جدید و ساختن خاطرات تازه. به روزهایی که منتظر اتفاق خوب نمی‌مانم و خودم آن را می‌سازم. شاید بعضی احساسات از بین نمی‌روند، فقط شکلشان عوض می‌شود و تبدیل به عشق به زندگی می‌شوند.

بگو آن همه احساسی که به او داشتم چیشد؟

آتَشی آبی تو خاکی چیستی؟! رُک بگویَم کیر ماهم نیستی😝

فدات+4

Uu+³

متلقو؟ عشق ابدی✅

جوری منو بغل کن که فراموش کنم چه رنجایی کشیدم.

Repost from N/a
photo content

یه شب کیری دوباره.

چشات منو نجاتم میداد

آشپزی آیلارو میتونم ستایشش کنم😭🙏

میزان حسادت من نشون دهنده میزان اهمیتم به آدماس.

جنده پرست چه داند ارزش یه دختر پاک؟🤣

Havam Dobare pase.m4a4.09 MB

چرا بعضیا آنقدر خودشونو دست بالا میگرین فازتون چیه کیریا🤣🤣

Repost from N/a
ما تو منقطه ای زندگی می‌کنیم که جنده هاش برامون قیافه میگیرن👌🏼💋

وقتی ارزشی رو به آدما می‌دی که ندارن، وقتی بیش‌ازحدی براشون وقت می‌ذاری، وقتی احترام نمی‌بینی و باز هم احترام می‌ذاری، وقتی دوست داشته نمی‌شی و باز هم دوست می‌داری، و وقتی توی خرج کردن احساساتت زیاده‌روی می‌کنی، باعث می‌شی فکر کنن واقعاً همین‌قدر پراهمیت هستن، همین‌قدر بزرگ، باارزش و محترمن؛ باعث می‌شی باور کنن خودشون چنین افرادی هستن و فراموش کنن که در واقع تو کسی بودی که این حس رو بهشون دادی. تلخ‌ترین بخشش اینه که آدم‌ها تو اون لحظه‌ها قدرِ حضور رو می‌گیرن، ولی قدرِ خودت رو نه؛ کم‌کم تو می‌مونی و یک احساسِ ناتمام، چون هنوز منتظری یک روز بفهمن تو چقدر از خودت گذاشتی. تو از روی عشق می‌مونی و می‌سازی، اما اون‌ها از روی عادت ادامه می‌دن؛ بی‌توجهی می‌بینـی و به جای اینکه بریدی، بیشتر ثابت می‌کنی، بیشتر می‌مونی، بیشتر می‌سوزی. تا جایی که خودت رو هم گم می‌کنی و یادت می‌ره ارزشِ حقیقی‌ات کجاست و حدِ مهربونی‌ات تا کجاست. وقتی صمیمیت فروخته می‌شه، زخم فقط قلب رو نمی‌لرزونه؛ اعتماد رو هم خرد می‌کنه و بعدش هر حرف قشنگی که می‌شنوی، برایت مشکوک می‌شه، چون یاد می‌مونی بعضی‌ها فقط بلدند نزدیک بشن، اما بلد نیستند درست بمونن. چه حسی داشتی دوست صمیمیتو به یه پسر فروختی وقتی فهمیدی رفاقتی که بهش دل بسته بودی می‌تونه با یک نگاه و یک تصمیم، خیلی راحت عوض بشه؟ چه حسی داشت وقتی حس کردی آدمی که کنارت بوده، تو رو نه به عنوان دوست، بلکه مثل چیزی برای معامله دیده؟ و آخرش تو فقط با خودت موندی و یک سوال سنگین: چرا این‌قدر دیر فهمیدی بعضی‌ها ظرفیتِ دوست داشتنِ واقعی ندارن، فقط بلدند از مهربونی تو استفاده کنن؟

مرور کردم بیشتر بدم اومد ازت.

فقط منم واسه وصل شدن تو خیابونم؟😍😍