𐔌⋆˖ ࣪ ࣪𝘮𝘪ꪕ 𝘮𝘪ꪕ
الذهاب إلى القناة على Telegram
411
المشتركون
-224 ساعات
-97 أيام
-4630 أيام
أرشيف المشاركات
خودم خیلی خیلی سرش خنده ام گرفته بود انقدر فکر کردم چی بنویسم بهت بخوره یاد حیطه خودت افتادم)) گفتم بهترین انتخابِ
Repost from N/a
ℐ𝖿 𝗒𝗈𝗎 ᭙𝖾𝗋𝖾 𝖺 𝖼𝗁𝖺𝗋𝖺𝖼𝗍𝖾𝗋 𝗂ꪀ ꪖ 𝗆ꪮ𝗏𝗂𝖾 𝗈𝗋 𝖳𝖵 𝗌𝖾𝗋𝗂𝖾𝗌 ᭡!
برای ایفای نقش توی یک سریال یا فیلم با محتوا و ژانر پزشکی و عاشقانه و کمدی دعوت میشی ، نقش یه پزشک جوان و فوق العاده باهوش رو داری که توی تشخیص بیماری ها حرف نداری و همه استادها ازت تعریف میکنن اما یه مشکل خیلی کوچیک داری که ترجیح میدی هیچکس توی بیمارستان ازش باخبر نشه!! چون با دیدن خون حالت بد میشه و احتمال داره همون لحظه غش کنی روز اول برای اینکه حرفه ای به نظر بیای با اعتماد به نفس میگی از اتاق عمل و خون اصلا نمیترسی و دقیقاً چند دقیقه بعد وقتی دستکش خونی یکی از پرستارها رو میبینی چشات سیاهی میره و مستقیم توی بغل یکی از پزشک های ارشد میفتی )))و اون اول فکر میکنه اتفاق بدی افتاده اما وقتی میفهمه فقط از خون غش کردی از خنده نمیتونه خودش رو جمع کنه ( من موقع نوشتن هم دارم میخندم ببخشید ) از اون روز رازت دست اونه و بدتر اینکه هر وقت باهاش بحث میکنی از همین موضوع علیه خودت استفاده میکنه و میگه مواظب باش دوباره نیافتی بغلم !! و تو هم هر بار حرص میخوری و میگی من دیگه از خون نمیترسم و درست چند دقیقه بعد یه چیزی میبینی و دوباره رنگت میپره و اون قبل از اینکه زمین بخوری میگیردت کم کم این اتفاق مسخره تبدیل به یه عادت بینتون میشه و اون تنها کسیه که همیشه میفهمه کی حالت داره بد میشه ، حتی قبل از خودت یه بار وسط راهرو داری باهاش بحث میکنی که یهو متوجه میشه ساکت شدی و بدون اینکه چیزی بگه دستت رو میگیره و میبره یه جای خلوت تا حالت خوب بشه :( تو هم برای اولین بار متوجه میشی این آدم دیگه فقط به خاطر شوخی کردن حواسش بهت نیست و وقتی شیفت هاتون زیاد باهم میافته میبینید بیشتر از چیزی که فکر میکردید دنبال بهونه برای کنار هم بودنید شب هایی که بیمارستان خلوت میشه باهم غذا میخورید سر اینکه کی قهوه بهتری درست میکنه دعوا میکنید و اون هر بار قبل از اینکه خودش چیزی بخوره مطمئن میشه تو چیزی خوردی یا نه حتی وقتی مریضی بهونه میاره که پرونده ات رو خودش بررسی کنه فقط برای اینکه چند دقیقه بیشتر کنارت باشه و یه روز وقتی یکی از پزشک های دیگه باهات صمیمی میشه برای اولین بار میبینی اون آدم همیشه شوخ و بیخیال ساکت شده و برخلاف همیشه هیچ چیزی نمیگه فقط از دور نگاهتون میکنه و تو تازه میفهمی شاید این همه مراقبت فقط از روی دوستی نبوده تا اینکه یه شب بعد از یه شیفت طولانی هر دوتون توی راهروی خالی بیمارستان نشسته اید و اون برای اولین بار شوخی نمیکنه و آروم میگه میدونی هر بار که میافتی بغلم من واقعاً میترسم یه روزی دیگه نتونم بگیرمت :( تو میخندی و میگی خب پس باید بیشتر حواست جمع باشه و اون چند ثانیه نگاهت میکنه و میگه من از اول هم حواسم فقط به تو بود و درست همون لحظه صدای یکی از پرستارها از پشت سرتون میاد که میگه دکترهاااااا بیمار داریم و هردوتون سریع بلند میشید و میرید سمت اورژانس ولی این بار وقتی دستت رو میگیره تا باهم وارد اتاق بشید دستش رو ول نمیکنی چون بالاخره فهمیدی شاید از خون میترسی اما از افتادن توی بغل اون دیگه نهه (awwwwww)
ִ. ིܳ ꫝ𝘦’𝘴 𝘧𝘪𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯𝘢𝘭, 𝘣𝘶𝘵 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘩𝘰𝘸 𝘩𝘦 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘴 ꪟ𝘢𝘺 𝘵𝘰𝘰 𝘧𝘢𝘮𝘪𝘭𝘪ꪋ𝘳
𝘔𝘢𝘺𝘣𝘦 𝘵𝘩𝘢𝘵’𝘴 𝘸𝘩𑜗 𝘛𝘢𝘦𝘶𝘪 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘴 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘩𝘰𝘮𝘦 𝘵𝘰 𝘮ꫀ 𝘢𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘴𝘤𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘮𝘦 ꪋ 𝘭𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦.
