زثولیت
الذهاب إلى القناة على Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
219
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
219
اگر بینور بودن روزهایم را قلم بگیرم، به طرز طاقتفرسایی روزهایم کند شده است. به طوری که من مطمئن هستم دو سه روزیست که در امروز ماندهام و در هفتهٔ گذشته، چند هفتهای را سپری کرده ام و از روزی که با او آشنا شدهام سالها گذشته است و من باز یک انسان صد و چهل و پنج ساله هستم.
[دو سه روزیست که در امروز ماندهام.]#زث. | اندراحوالات.
219
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
.
#سعدی. | بر مسم افتادیای.برنا بودم، زهر عشق بر مسم افتاد و زر شدم.
[به گمانم شروع این قائله پنجسال پیش بود.]
219
مگر چه زهری داشت شش هفت حرف ساده که این چنین مرا از پا انداخت؟
[ از این تقدیر، انگشت به دهن ماندهام. در بستر قاعدههای این چنینی اکسیری به جانم میافتد که مس وجودم را علیرغم اینکه بایستی زر کند، زرد میکند.]
/زث در ساعت ۱۰:۰۱ دقیقهٔ سومآبان.
219
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر، نمیکنم
این تقویام تمام، که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمیکنم.
.
#حافظ. | غزل ۳۵۳.
219
این انتهای ما نیست، زیرا من منتهی خود را کمی زیباتر پنداشته بودم.
[افکار لحظهای زث|۹:۳۳]#زث.
219
احساس میکنم آدمها هر چقدر که در منجلاب بیچارگی و ندانم کاری و همچنین اسارت های انسانی اسیر باشند، هیچگاه به زار من نخواهند رسید.
وقتی غمهای پیشین و پیرامونم را نگاه میکنم، انگار تمام آن ها لطیفهای بیش نیستند؛ شاید این به همین معنا باشد که من زیر بار غمهایم پوستی کلفت کرده و نسبت به دیگران چند پیراهن بیشتری را پاره کردهام.
راستش گاهی اوقات، ورای دغدغههای فکری و مضحک دیگران، غمهای پیشین خودم هم برای منِ الانم لطیفه است. احساس میکنم بدتر از این ها میتوانست بشود و نشد و بارها میتوانستم بمیرم و نمردم.
به هر حال،
هرکس مسئول غمهای خود است و جنس غم نیز برای هر فرد، منحصر به فرد.
جای مقایسه و قضاوت نیست؛ اما چطور است یک بار در برابر غمهایت بایستی و به دنبال چرایی باشی؟
یحتمل بسیاری از آنها بعد از گذر از چراییهایشان، چیزی از خود را باقی نگذارند.
و بله. اینها همان مضحکههای رنجآوری هستند که تو با آنها در ناروایی محض، روزگار بر کامت تلخ میکنی.
با غم زیستن، این چنین که میپنداری نیست.
[حول دایرهٔ غم.](از نظر افکار فعلی زث، شخم زدن غم، پروسهای رنجآلود و ابلهانهست. رهایش کن، غم خودش خوب میداند که چه کند. به قول گفتنی، تو پای در راه درنه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت.) #زث.
219
راستش را بخواهید، اکثرتان بر توهم انشعاباتی اسیر هستید که از مقعدتان سردر میآورد و در زبانتان میچرخد، به چشمانتان مینشنید و سرتان را گرم میکند. غافل از آگاهی نسبت به هستی و چیستی، درست در چندین فرسخی فطرتهای ثانی یا مرتبههای اندیشیدن، غوطهور در افول اما به توهم طلوع هستید.
جالب است که در نهایت تمامی ما، از چرایی نرفتن جهان بر سمت آگاهی شاکی هستیم، درصورتی که حقیقت اینجاست، اجتماع هر یک از ما، جامعه میسازد و جامعهٔ ما جهان را.
اینطور است که من پنداشت میکنم یک سر این طناب نا آگاهی بر دستان آگاهان نیز هست.
انگار این آگاهی و عطش اندیشه همان در گرانیست که به هر کس ندهند.
[دُر گران ما کو؟]/تراوشناگهانی. نیمهشب هجدهم اکتبر. #زث.
219
Repost from خیال
چه بسا در انتهای اقبالم، آسمانجل باشم. شاید این یکی از بدترین مصیبت ها باشد اما برای من پاداش ارزنده ای خواهد بود. اینکه با لولیان در آستانِ آتش، در میان روشنایی و همراهان گرامی -آسمانجل های دیگر- با بیان قسمتی از خاطرات نوشین، گرمای آتش را حفظ کنیم.
شاید اقبال تو هم اینچنین شد و در کنار تو، در کنار آتش، در کنار آغوش، در کنار دست هایمان، آخرین خواسته ام را هم زنده کردم. آخرین وجه حضورم را.
-نابهنگام شکار#تلخ_وش
