زثولیت
الذهاب إلى القناة على Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
219
المشتركون
+224 ساعات
+17 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
219
فرض کنید خداوند عالم، هنگامی که درحال خلق ما بود و جعبهای در دست داشت. جعبهای که خصلتهای ما در آن جمع شده بود. جعبه را باز کرد: عقده را چه کسی میخواهد؟ اینجا مرد های خاندان پیش قدم شدند و عقده را برداشتند. اشانتیون این عقده، اخمهای سنگین و فریاد های بیدلیل وبیعاطفگی های مفرط بود و کثافتهای دیگری که هر کدام بر دیگری کثیفتر جلوه میکرد.
پنج سال بعد، در جعبه دوباره باز شد، سادگی را چه کسی میخواهد؟ آنجا مادر من داوطلب شد. سادگی را بلعید و شیرینیاش دلش را زد. خواست اعتراض کند، اما خفهاش کردند و گفتند: دیگر میشود چه کرد؟ همین است که هست. از آرامش طعمش لذت ببر و شاکر باش که تند نیست. مادرم سادگی را قورت داد و قانع شد.(اگر در آن لحظه سادگی را تف میکرد، در این لحظات زندگیاش کسی تف به سادگیاش نمیانداخت)
حدود سی چهل سال بعد، هنگام خلق همسنهای من، همه مثل سگهای گوشت ندیده به جعبه پریدند و هر یک سهمی از جعبه برداشتند و رفتند و فقط من ماندم. نمیدانستند با من چه کنند، گفتند از میان تمامی نعمات، قرعه به هر کدام که افتاد، ارزانی تو باشد. بعد از جدالهای بسیار بر سر کشیدن قرعه من، سنگی به من دادند که انگار من در آن بودم. جالب است که میگفتند قرعه به هر چه افتاد ارزانی تو، اما بابت همان سنگ هم از من اجر خواستند، حتی همان هم ارزان نبود. اجر دیگر چه بود؟ من فقط رنج داشتم و با نعمت درون آن سنگ، جبر هم داشتم. رنجی که در جبر قالب بود و بابت همان اجر میخواستند. خواستم شکایت کنم که بفهمم باید با این سنگ چه کنم ولی در جواب، تنها به پس کلهام زدند.هر چه پی چرایی میرفتم، آنها دور تر میشدند، فریاد میزدم و فریادم آنها را کر میکرد. من تنها به این دلیل که مانند دیگران دنباله رو نبودم و به جعبه هجوم نبردم، محکوم شدم. محکوم به آن که بروم تا سنگ وجودم را بشکافم و از آن به نعمات هفتگانهام برسم.
در امیدواری میگویم ایکاش سنگ، پیلهٔ من باشد تا در آن پروانه شوم و در نا امیدی با خود میگویم ایکاش همان هنگام که سنگ را به دستت دادند، تو سنگ را به سرت میزدی.
حال چند ده سال از این فرض گذشته و هر چه بیشتر میگذرد، دیوارههای این سنگ برای من تنگتر میشود، کی پروانه خواهم شد و به معجراج او پرواز خواهم کرد؟
#زث.
219
- دوست من، نعمت خانهٔ شما این است که مادرت در کمال شایستگی، مرد خانه شده است. من چه بگویم از این خانهٔ خراب که مردش نامرد از آب درآمده و حتی مادر خانه هم، مادری کردن را نمیداند؟
#زث
219
ذهن بدیعی دارد. نمیتوانم پاسخهایش را پیشبینی کنم. شاید روزی فیلسوف برجستهای شود، البته در صورتی که به جوهر انسانی نپردازد. در بيشتر زمینههای روابط انسانی، نقاط کور و شگفتانگیزی در نظریاتش موجود است؛ ولی آنگاه که به جوهر زنان میپردازد، نظریاتش بیش از آن که انسانی باشد، وحشیانه است. این که کدام زن در کدام موقعیت، تفاوتی نمیکند. پاسخش قابل پیشبینی است: زن یغماگر و فتنهگر است. توصیهاش دربارهٔ زنان نیز به همان نسبت قابل پیشگویی است: ملامتشان کنید، کیفرشان دهید و البته راه دیگر اینکه: از ایشان دوری کنید.
[گزیدهای از یادداشتهای دکتر برویر دربارهٔ اکارت مولر/ ۵ دسامبر ۱۸۸۲]
219
از آنجایی که هنوز مایلم به زنستیز بودن و پتیارههراسی خویش ادامه دهم، در حوالی همین چند دقیقهٔ اخیر، دنیاستیزی نیز بر من غالب شده، چرا که او هم یحتمل زن است و عجب زن چموشیست! لج میکند و بر خواستههایم لب کج میکند. ایکاش مافوق تمام ارادهها بودم، احتمالاً در آن صورت اسمش را از دنیا به غضنفر تغییر میدادم.
#زث.
