از تبعید شدگان
الذهاب إلى القناة على Telegram
تکههایی از آنچه میبینم،میشنوم و زندگی میکنم. برای ارتباط با من : https://t.me/ExistentialExilebot 📸 https://www.instagram.com/mhtabasadi?igsh=OGlhdjZtbHR6YjE5 📝 https://x.com/mhtabasadi82?s=11
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 057
المشتركون
-524 ساعات
+867 أيام
+13230 أيام
أرشيف المشاركات
2 057
زندگی شیله کوتاه و پرتنش بود
فقط ۲۸ سال زندگی کرد،
اما تبدیل به یک اسطوره شد
با وجود عمر بسیار کوتاه،
حدود ۳۰۰ نقاشی و بیش از ۳۰۰۰ اثر روی کاغذ خلق کرد.
شیله فقط سه روز بعد از مرگ همشرش در ۳۱ اکتبر ۱۹۱۸ درگذشت؛
او قرار بود پدر شود، اما همسر باردارش و سپس خودش قربانی آنفلوآنزای اسپانیایی شدند.
2 057
شیله از رنگهای چرک، خاکی، سبز، زرد، قرمز و قهوهای زیاد استفاده میکرد.
پوست انسان در آثارش عمداً همیشه سالم و طبیعی نیست.
یکی از مهمترین موضوعاتش خودنگاره بود.
او خودش را بارها نقاشی کرد،
اما نه برای زیباتر نشان دادن خودش؛
اغلب خودش را خسته، استخوانی، بیمارگونه یا حتی عجیبتر از واقعیت نشان میداد.
او عاشق این بود که مدل را در ژستهای غیرطبیعی و ناراحت بنشاند.
این ژستها تصادفی نبودند؛
ابزاری برای بیان تنش روانی بودند …
2 057
Egon Schiele (اگون شیله)
شیله به خاطر نقاشیهای بسیار احساسی، بدنهای پیچخورده، خطوط تیز و حالتهای روانی شدید شخصیتها مشهور است.
برخلاف زیباییشناسی کلاسیک،
او تلاش میکرد اضطراب، تنهایی، میل، ترس و آسیبپذیری انسان را
نشان دهد .
او در ابتدا در دانشگاه هنرهای کاربردی وین تحصیل کرد و بعد وارد دنیای نقاشی شد.
بهخاطر علاقهاش به بدن انسان، آناتومی و حالتهای روانی، بعضی آثارش خیلی دقیق و شبیه مطالعات پزشکی به نظر میرسند؛
اما خودش پزشک یا دانشمند پزشکی نبود.
جالب اینجاست که شیله به آناتومی بدن انسان علاقه زیادی داشت و بدن را مثل یک موضوع روانشناختی بررسی میکرد تا به پاسخ این سوال
برسد :
انسان درون بدنش چه احساسی دارد؟
2 057
شب بخیر و سلام
امشب میخوام
راجب یکی از مهمترین و بحثبرانگیزترین
نقاش جنبش اکسپرسیونیسم اتریش در اوایل قرن بیستم با شما صحبت بکنم .
2 057
شب بخیر و سلام
امشب میخوام
راجب مهمترین و بحثبرانگیزترین
نقاشان جنبش اکسپرسیونیسم اتریش در اوایل قرن بیستم با شما صحبت بکنم .
2 057
اگر بخوام بدون هیچ آرایه رمانتیک و کاملا عریان به این موضوع نگاه کنم،
باید بگم که فداکاری هیچ تقدس آسمانی یا پاداش پنهانی ندارد. واقعیت خشک این است که ما در جهانی کاملا بیتفاوت پرتاب شدهایم؛
انگار که همگی در یک تبعیدگاه سرد و تاریک رها شده باشیم.
جهان بیرون نه به از خودگذشتگی ما اهمیت میدهد،
نه برایش کف میزند و نه در نهایت مدال افتخاری به گردنمان میآویزد.
پس چرا باید از خود گذشت؟
برای من،
فداکاری شبیه به مبارزه یک پزشک با یک بیماری همهگیر در شهری طاعونزده و محاصرهشده است.
تو از خودت نمیگذری چون به دنبال قهرمانبازی،
رستگاری یا تسکین احساس گناهت هستی؛
تو این کار را میکنی فقط به یک دلیل خشک و بدیهی:
چون رنج وجود دارد،
و تو به عنوان یک انسان،
انتخاب میکنی که
دستکم بخشی از این رنج را کم کنی.
این یک ژست شاعرانه نیست،
بلکه تنها وظیفه منطقی و شرافتمندانه ما برای تاب آوردن این پوچی است.
از خودگذشتگی،
لجاجت و عصیان سرسختانه
انسان در برابر بیتفاوتی کائنات است.
وقتی تو بدون هیچ چشمداشتی از حق خودت میگذری تا بار دیگری را سبک کنی، در واقع داری به این جهان پوچ و بیرحم دهنکجی میکنی.
تو در دل این تبعید ابدی،
با رنج دیگری همبسته میشوی و با عملت فریاد میزنی
جهان شاید کور و بیتفاوت باشد، اما من نیستم.
در نهایت، فداکاری برای من یک فضیلت اخلاقی پر زرقوبرق نیست؛ یک طغیان تلخ اما باشکوه است.
ما سنگ سنگین رنج دیگران را به دوش میکشیم و از خود میگذریم، نه به این امید واهی که روزی همهچیز درست میشود،
بلکه صرفاً برای اینکه در سرمای گزنده این هستی،
ثابت کنیم هنوز انسانیم و در این تنهایی دستهجمعی، هوای کسی را داریم.
2 057
به نظر من میشه از دو دید بهش نگاه کرد ، ایثار خالصانه ، تو منفعت یه نفر دیگه رو ترجیح میدی، در یک تصمیم آنی سعی میکنی مثلا یکی رونجات بدی بدون اینکه به نتیجه اون لحظه فکر کنی.
راجب فداکاری مطلق هم خب اینحوری فکر میکنم که درسته ممکنه تو با انجام یه فداکاری حس درونی خوبی داشته باشی ، و خب این پیامد اون کار خوبیه که تو کردی نه لزوما انگیزه و هدف تو از اون فداکاری..
من فکر میکنم فداکاری نباید برای فرار از عذاب وجدان ، حس گناه یا برای نگه داشتن زوری کسی باشه
2 057
زندگی انقدر کوتاهه که دلیلی نمیبینم همینو فدای بقیه کنم. من تو مرکز جهان خودم ایستادم. تا زمانی که منافع خودم تأمین نشه
دلیلی نداره از وقت و انرژیم برای کسی مایه بذارم اسمشو بذار خودخواهی ولی من بهش میگم بقا
2 057
برای من فداکاری اصلا تصمیمگیری نمیخواد مثل نفس کشیدنه وقتی کسی رو با تمام وجود دوست دارم مرز بین من و او محو میشه
درد اون میشه درد من پس وقتی از چیزی به خاطرش میگذرم در واقع چیزی رو از دست ندادم
2 057
تو این دنیایی که تهش هیچه و همهچیز میتونه پوچ به نظر بیاد
فداکاری یه انتخاب آگاهانهست برای اینکه به این تاریکی یه معنایی بدم. من از خودم نمیگذرم چون وظیفمه این کارو میکنم چون تنها راهیه که حس کنم هنوز انسانم و در برابر این پوچی عصیان کردم
