𝑴𝒐𝒐𝒏🌕
الذهاب إلى القناة على Telegram
574
المشتركون
-5124 ساعات
+237 أيام
+5530 أيام
أرشيف المشاركات
590
https://t.me/r_a_a_lf
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه گلفروشی کوچولوی رمانتیک با حالوهوای سنتی و رویایی میشد؛ یه گلفروشی که انگار توی یکی از کوچههای قدیمی و قشنگ شهر پنهون شده. 🥹🌷
یه مغازهی کوچولو با در و پنجرههای چوبی سفید، پردههای حریر کرمرنگ و گلدونهای پر از گلهای رز صورتی و سفید. عطر گل محمدی و یاس توی هوا پیچیده و نور ملایم آفتاب از پنجرهها به داخل میتابه. گوشهوکنار مغازه پر از روبانهای صورتی، کاغذهای دستنویس و کارتپستالهاییه که روشون شعرهای عاشقونه نوشته شده.
یه گوشه از مغازه مخصوص گلهاییه که هرکدوم معنای خاصی دارن؛ گلهایی برای دوست داشتن، دلتنگی و عاشقی. روی پیشخون هم دفتر کوچیکی هست که توش شعرها و نوشتههای قشنگ نگهداری میشن.
صاحب این گلفروشی هم یه دختر محجبه و مذهبیه؛ یه شاهزادهی گوگولی و شیطون که با وجود لطافت و مهربونیش، یه عالمه شیطنت توی وجودش داره! گاهی با نوشتههاش دلت رو میبره، گاهی با شعرهاش غافلگیرت میکنه و گاهی هم از عشق به چشمای کسی میگه که انگار تمام شعرهای دنیا رو میشه به خاطرش نوشت.
این مغازه یه گوشهی کوچولو هم برای گلهای سفید و دعاهای قشنگ داره؛ جایی که عشق و ایمان کنار هم نشستن و هرکدوم به شکلی زیبایی خودشون رو نشون میدن.
اسم مغازت رو هم میذاشتم
عطرِ یاس|Jasmine Scent
به نظرم ملجا صاحب مغازهایه که وقتی واردش میشی، دلت نمیخواد زود بیرون بیای؛ چون هر گلش یه قصه داره و هر قصهش یه تکه از قلب صاحب مغازهست. 🥹🩷
590
https://t.me/mohebonaa
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کتابفروشی قدیمی با حالوهوای نظامی و یک چایخانهی دنج کنار پنجره میشد؛ مغازهای مردونه، باوقار، کمی شوخطبع و پر از حرفهای نگفته.
یه مغازه توی یکی از کوچههای قدیمی شهر، با در چوبی سنگین و تابلویی قدیمی بالای سرش. قفسهها پر از کتابهای شعر، تاریخ و نوشتههای مختلفن. روی میز چوبی وسط مغازه یه فنجون چای تازه، چند برگ یادداشت و دفتر شعری نیمهباز قرار داره.
یه گوشه از مغازه حالوهوای نظامی داره؛ مرتب، محکم و باوقار، درست مثل صاحبش. از یه طرف صدای مداحی آرومی به گوش میرسه و از طرف دیگه گاهی شوخیها و روزمرگیهای بامزهی صاحب مغازه سکوت فضا رو میشکنن.
روی یکی از دیوارها هم روزنامهها و نوشتههایی دربارهی اتفاقات سیاسی و دغدغههای روز دیده میشه. اما بین تمام این شلوغیها، یه دفتر شعر هست که انگار صاحب مغازه حرفهایی رو که نمیتونه بلند بگه، توی اون پنهون کرده.
صاحب این مغازه پسری نظامی و اهل شعره؛ کسی که شاید ظاهرش جدی و محکم باشه، اما لابهلای روزمرگیهاش کلی شوخی و لطافت پیدا میشه.
و اما قشنگترین قسمت ماجرا...
درست چند مغازه اونطرفتر، گلفروشی کوچولوی ملجا قرار داره؛ همون گلفروشی پر از یاس و رزهای سفید و صورتی. گاهی نسیم، عطر گلهای مغازهی ملجا رو تا جلوی کتابفروشی محبنا میبره و شاید بین تمام شعرهای دفتر محبنا، چند بیتی هم برای صاحب اون گلفروشی نوشته شده باشه...
انگار یکی گل میفروشه و اون یکی شعر مینویسه؛ یکی با گلهاش حرف میزنه و اون یکی با کلماتش. 🌷
اسم مغازه رو هم میذاشتم
«قرارِ دو ماه» 🌙🤍
شاید محبنا فقط یک کتابفروشی قدیمی در انتهای یک کوچه باشد و ملجا یک گلفروشی کوچک در همان حوالی؛ اما چه کسی میداند، شاید روزی صاحب کتابفروشی برای خرید یک شاخه گل سفید به گلفروشی سر بزند و صاحب گلفروشی نداند که آن شاخه، سالهاست در میان شعرهای یک سرباز جا خوش کرده... 🥹🤍
590
https://t.me/mahaghh_ir
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه گلفروشی مذهبی و شاعرانه با حالوهوای یک کتابفروشی قدیمی میشد. 🌷
یه مغازهی کوچیک و دلنشین با در چوبی و پنجرههای مشبک، گلدونهای پر از گل یاس و نرگس و رزهای سفید که جلوی در چیده شدن. نور ملایمی از پنجرهها به داخل میتابه و عطر گلها با عطر گلاب توی فضا پیچیده.
روی قفسههای چوبی مغازه، کتابهای مذهبی، دفترهای شعر و نوشتههای پر از عشق به اهلبیت قرار گرفتن. گوشهای از مغازه سجادهای تمیز پهن شده و تسبیحی کنار کتاب دعا جا خوش کرده. صدای آروم مداحی هم همیشه توی فضای مغازه شنیده میشه.
روی دیوارش قابهایی از جملات مذهبی و سخنان بزرگان دیده میشه؛ نوشتههایی که هرکدوم یادآور یه باور عمیق و یه عشق قلبی هستن.
صاحب این مغازه هم دختری محجبه و مهربونه که انگار تمام لطافت دنیا رو توی دلش جا داده؛ دختری که با نوشتههاش از عشق به اهلبیت میگه، با پستهاش یادآور باورهاشه و با هر جملهای گوشهای از دنیای معنوی و دوستداشتنیش رو به نمایش میذاره.
انگار این مغازه فقط محل فروش گل و کتاب نیست؛ یه پناه کوچیکه برای دلهایی که دنبال آرامش، ایمان و عشق میگردن. 🤍
اسمش هم میذاشتم
Narcissus Scent عطرِ نرگس 🌼
چون نرگس هم یه گل لطیف و زیباست و هم یادآور انتظار و امید؛ درست مثل فضای معنوی چنل محاق.
محاق مغازهای میشد که توش گلها فقط برای زیبایی نیستن، کتابها فقط برای خوندن نیستن و هر گوشهاش نشونی از عشقی عمیق به خدا و اهلبیت داره. 🥹🤍
590
https://t.me/mavay_man
به نظرم مأوای من اگه مغازه بود، یه کافهگلفروشی کوچولو و فانتزی میشد؛ با پنجرههای قدی، پردههای حریر و گلدونهای رنگارنگی که از هر گوشهشون گلهای ظریف سرک کشیده بودن.
روی لبهی پنجره، گربهی پشمالوی مغازه لم داده بود و از پشت شیشه، دنیای بیرون رو تماشا میکرد؛ انگار هر روز منتظر اتفاق تازهای بود.
قفسههاش پر از عروسکهای بامزه، شمعهای خوشبو، ماگهای رنگی و دفترچههای خاطرات بود. گوشهای از مغازه هم چند کتاب عاشقانه و مذهبی کنار هم قرار داشت؛ درست مثل صاحب خوشذوقش که هم بلد بود با چند جمله خنده به لب آدمها بیاره و هم با چند خط، دلشون رو آروم کنه.
اینجا حتی گلها هم انگار قصهای برای گفتن داشتن؛ قصهی دختری که هنوز به عشقهای قشنگ و اتفاقهای کوچولوی زندگی ایمان داشت، حتی اگه فعلاً سهمش از عاشقی فقط خیالبافیهای شیرین بود...
اسمش هم میشد: «ماهنشین» 🐈🎀🤍
590
https://t.me/Ahle_Hamin_Havali
به نظرم اگه چنلت مغازه بود، یه نگارخانهی هنری و فرهنگی با حالوهوای مذهبی و اصیل میشد؛ مغازهای دنج با نمای آجری، پنجرههای چوبی و تابلویی خوشنویسیشده بالای در.
به محض ورود، چشم آدم به نقاشیهای آبرنگی روی دیوار میافتاد؛ تابلوهایی پر از رنگ و ظرافت که هر کدومشون قصهای برای گفتن داشتن. روی میز وسط مغازه، قلمموها و پالتهای رنگ کنار دفتر طراحی چیده شده بودن.
یه قفسهی بزرگ هم به کتابهای مذهبی و فرهنگی اختصاص داشت و از رادیوی کوچیکی در گوشهی مغازه صدای مداحی به گوش میرسید.
کنار یکی از دیوارها یه توپ فوتبال قرار داشت و چند وسیلهی آزمایشگاهی هم روی قفسهای شیشهای دیده میشد؛ انگار صاحب مغازه هم به دنیای رنگها علاقه داشت، هم به کشف ناشناختهها و هم به هیجان فوتبال.
اینجا هر گوشهاش نشونی از یه علاقه بود؛ از هنر و نقاشی گرفته تا ایمان، علم و شور زندگی.
اسم این مغازه میشد «رنگ ایمان»؛ جایی که رنگها با هنر جان میگرفتن و هر گوشهاش عطر ارادت و اصالت داشت. 🎨🤍
590
https://t.me/m_y_000
اگه چنل «غبطه» مغازه بود، قطعاً یه کافهکتاب دنج و دوستداشتنی میشد؛ جایی آروم و دور از هیاهوی شهر، با پنجرههای بزرگی رو به آسمون و پردههای سفید و لطیف.
قفسههای چوبی مغازه پر از کتابهای رنگارنگ بودن و روی میزهای کوچیکش همیشه یه فنجون قهوهی گرم کنار کتابی نیمهباز دیده میشد. دیوارها رو عکسهایی از آسمون، غروبهای نارنجی و ابرهای سفید تزئین کرده بودن.
از گوشهای صدای دلنشین مداحی به گوش میرسید و یه جای دنج هم برای نماز و خلوت با خدا وجود داشت. حتی یه قفسهی کوچولو پر از کتابها و عروسکهای کودکانه هم به چشم میخورد.
مغازهای که آدم دلش میخواست ساعتها توش بمونه، کتاب بخونه، قهوه بنوشه و از پشت پنجره به آسمون خیره بشه...
اسمش میتونست «پناهِ آسمان» باشه؛ جایی که آرامش، ایمان و زیبایی در کنار هم زندگی میکنن. ☁️🤍
590
https://t.me/sky_20288
به نظرم چنل رواء اگه یه مغازه بود، قطعاً یه عکاسی دنج و خیالانگیز به اسم «قابِ خیال» میشد. 📷🫧 یه عکاسی با حالوهوای نوستالژیک، پر از قابعکسهای قدیمی، عکسهای آسمون، منظرههای قشنگ و لحظههایی که شاید ساده به نظر بیان، اما کلی زیبایی توی خودشون دارن. یه گوشهی مغازه هم یه گربهی کوچولوی پشمالو و بازیگوش لم داده که انگار صاحب اصلی عکاسیه و همهجا دنبال خودش میکشونه! 🐈🎀 رواء همون عکاسیه که از کنار هیچ زیبایی کوچیکی بیتفاوت رد نمیشه؛ از نگاه یه گربه گرفته تا رنگ غروب و نور آفتابی که روی دیوار افتاده. به نظرم مغازهش پر از عکسهایی میشد که هرکدوم یه حس و داستان متفاوت دارن؛ جایی که آدم با دیدنش دلش میخواد کمی بیشتر بمونه و از دنیای شلوغ بیرون فاصله بگیره. درست مثل خود رواء، پر از لطافت، زیبایی، خاطره و حسهای دوستداشتنی. 🥹📸🤍
590
https://t.me/Kianismmm_133
به نظرم چنل کیانیسم اگه مغازه بود، اصلاً یه کتابفروشی معمولی نمیشد؛ یه کتابفروشی قدیمی همراه با کافهای دنج و شاعرانه میشد. 🥹🤎
یه جایی توی یه کوچهی خلوت و قدیمی، با پنجرههای بزرگ رو به آسمون، قفسههای چوبی پر از کتابهای شعر سعدی و مولانا و دیوانهای قدیمی. روی میزها چندتا کتاب باز و فنجون چای تازه دیده میشه و از یه گرامافون قدیمی صدای دلنشین شجریان پخش میشه. گوشهوکنار مغازه هم پر از نوشتههای کوتاه، تکههایی از کتابها و شعرهاییـه که انگار هرکدوم حرفی از دل صاحب مغازه دارن. 📜☕️
یه مغازهی آروم و خلوت که آدم میتونه ساعتها توش بشینه، به آسمون خیره بشه، شعر بخونه و بین فکر و خیالهای خودش گم بشه. شاید گاهی هم یه حس دلتنگی آروم توی فضای مغازه جریان داشته باشه؛ از اون دلتنگیهایی که نه غمگینن و نه شاد، فقط پر از حرفهای نگفتهان.
فکر میکنم کیانیسم دقیقاً همچین جایی میشد؛ مغازهای برای آدمهایی که با شعر زندگی میکنن، با موسیقی خاطره میسازن و توی سکوت، هزار تا حرف برای گفتن دارن. 🤎🌙
اسم مغازه هم «خانهی خیال» میتونست باشه؛ چون انگار تمام حالوهوای چنلش رو توی خودش جا داده. 🥹
590
https://t.me/Amberpags
به نظرم چنلت اگه مغازه بود یه کافهبستنی و گلفروشی کوچولوی فانتزی میشد! 🍦🌷
اسم مغازهش رو هم میشد:
🍦🌷 شکوفهی وانیلی 🎀☁️
یه مغازهی کوچولوی دوستداشتنی با پنجرههای بزرگ که قطرههای بارون روش میشینن و منظرهی آسمون از پشتش پیداست. جلوی مغازه پر از گلهای رنگارنگه و داخلش بوی شیرین بستنی و وانیل پیچیده. 🍨🤍
روی میزهای کوچولوش بستنیهای رنگی، کیکهای خوشمزه و خوراکیهای خوشگل چیده شده و گوشهوکنارش پر از عکسهای قشنگ از آسمون، بارون، گلها و خیابونهای پاییزیه. از یه اسپیکر کوچولو هم همیشه آهنگهای قشنگ پخش میشه.
صاحب این مغازه هم یه دختر گوگولی و خوشذوقه که عاشق ثبت لحظههای کوچیک و قشنگ زندگیه؛ از بستنیای که تازه خریده تا گل قشنگی که وسط یه روز بارونی دیده. انگار دلش میخواد زیباییهای کوچیک دنیا رو جمع کنه و توی مغازهش بذاره. 🥹🎀
این مغازه دقیقاً همون حس چنلشه؛ شیرین، لطیف، رنگی و پر از حس خوب.
590
https://t.me/Springdaygirl
به نظرم چنل Spring Day میتونه یه فروشگاه بزرگ و فانتزی محصولات فرهنگی و سرگرمی کرهای باشه که انواع محصولات کیپاپ و کیدراما رو میفروشه؛از آلبومهای خوانندههای کرهای و فوتوکارت آیدلها گرفته تا پوستر بازیگرهای معروف، یادگاریهای سریالهای کرهای، جاکلیدی، ماگ و کلی وسیلهی بامزه و خاص.
یه بخش کامل از مغازه به BTS اختصاص داره؛ با آلبومهای تمام دوران فعالیتشون، عکسهای هفت عضو، فوتوکارتها، آرمیبامب و یادگاریهای کنسرتهاشون. 💜
دکور مغازه با الهام از خیابونهای سئول طراحی شده و پر از رنگ و جزئیات دوستداشتنیه. یه تلویزیون بزرگ هم گوشهی مغازه قرار داره که موزیکویدیوهای کیپاپ و لحظههای خاطرهانگیز کیدراماها رو پخش میکنه.
یه قسمت کوچیک هم برای نشستن و استراحت مشتریها در نظر گرفته شده که میتونن نوشیدنیهای کرهای امتحان کنن و با دوستاشون دربارهی گروهها و سریالهای موردعلاقهشون حرف بزنن.
قشنگتر از همه اینکه درست کنار این فروشگاه، کتابفروشی کوچولوی دوست صمیمی صاحب مغازه، یعنی Selene’s Little Seoul قرار گرفته. این دو تا مغازه با اینکه حالوهوای متفاوتی دارن، یه عشق مشترک به دنیای کرهایها دارن و گاهی صاحبهاشون رو میشه دید که بین دو مغازه در رفتوآمدن و برای هم خوراکی و نوشیدنی میبرن. حتی بعضی وقتها آهنگهای مغازهی Spring Day تا کتابفروشی کناری هم شنیده میشه. 🥹
اسم مغازشم میذارم:
🇰🇷 Seoul Dream | رؤیای سئول 💜
590
https://t.me/Seleneianl
به نظرم seleneاگه یه مغازه بود، یه کتابفروشی و لوازمتحریری فانتزی با تم کرهای میشد؛ یه جای کوچولو و دوستداشتنی با قفسههایی پر از کتاب، دفترهای خوشگل، نوشتههای قشنگ و آلبومهای BTS.
مغازهای با نورهای گرم، دکورهای ظریف و کلی وسیلهی بامزه که هر گوشهش یه حس خوب به آدم میده. یه قسمت مخصوص لوازمتحریر داره که پر از خودکارهای رنگی، استیکر، دفترچههای فانتزی و کاغذهای نامهست.
یه گوشهی دنج هم برای نشستن، نوشیدن یه فنجون قهوه و نوشتن از اتفاقات کوچیک روزمره وجود داره. انگار هر گوشهی این مغازه یه داستان برای گفتن داره؛ از عشق به موسیقی گرفته تا قشنگیهای سادهی زندگی.
این کتابفروشی درست کنار فروشگاه بزرگ و پرهیجان Seoul Dream قرار گرفته؛ مغازهی دوست صمیمی سلین! این دو تا همسایهی دوستداشتنی گاهی برای هم قهوه و خوراکی میبرن، از مشتریهای هم پذیرایی میکنن و حتی بعضی وسایل و دکورهای کوچیک مشترک دارن. انگار دو تا مغازهشون هم مثل خودشون بهترین دوستهای همدیگهان. 🎀💗
و یه تصویر کیوت از کنار هم بودنشون🌷
اسم مغازش رو هم میذارم:
🌙 Selene’s Little Seoul | سئول کوچولوی سلین 🎀
590
https://t.me/Teaa66
به نظرم چنلت میتونه یه چایخونهی کتابی و شاعرانه با تم آسمون باشه! یه مغازهی گرم و صمیمی که آدم وقتی واردش میشه، حس کنه اومده خونهی یه دوست مهربون.
اسمش رو هم این میذاشتم:
Tea Under The Sky | چای زیر آسمون ☁️☕️
یه چایخونهی کوچولوی فانتزی با پنجرههای بزرگ رو به آسمون، پردههای سفید و نازک، میزهای چوبی و کلی گلدون کوچیک که گوشهوکنار مغازه چیده شدن.
منوی مغازه پر از چایهای خوشعطر و رنگارنگه؛ از چای دارچین و هل گرفته تا چای بهارنارنج و چایهای مخصوصی که هرکدوم اسم شاعرانهای دارن.
یه قفسهی بزرگ پر از کتاب که روی بعضی صفحههاش تیکهکتابهای قشنگ علامتگذاری شده هم داره این چای خونه :)
یه دیوار مخصوص شعر که هر روز یه شعر تازه روش نوشته میشه.
یه تختهی کوچیک برای جوکهای روزانه که مشتریها رو حتی برای چند ثانیه بخندونه! 😂
یه دفتر یادگاری که هرکسی میتونه توش از اتفاقات روزش یا چیزی که بابتش شکرگزاره بنویسه.
یه پنجرهی بزرگ برای تماشای آسمون، مخصوص روزهای بارونی و عصرهای ابری.
صاحب این چایخونه از اون آدمهای مهربونیه که حواسش به جزئیات کوچیک زندگی هست؛ از یه لبخند ساده گرفته تا قشنگی آسمون بعد از بارون.
گاهی برای مشتریها روی دستمال کاغذی یه شعر کوچولو مینویسه، گاهی یه تیکهکتاب بهشون هدیه میده و گاهی هم با یه جوک بیمزه کاری میکنه که وسط روز لبخند بزنن!
به نظرم قشنگترین ویژگی این مغازه اینه که هیچکس مجبور نیست حالش خوب باشه تا واردش بشه؛ میتونی با هر حالی بیای، یه فنجون چای سفارش بدی و کمی کنار آسمون آروم بگیری. 🥹
شعار مغازه«یه فنجون چای، یه تیکه شعر و کمی تماشای آسمون؛ همین برای قشنگتر شدن یه روز کافیه.» ☁️🍵
به نظرم این مغازه دقیقاً باید بوی چای تازهدم، کاغذ کتاب و مهربونی بده.😭🥹
590
https://t.me/roya_and_haghighat
به نظرم چنلتون اگه یه مغازه بود، یه داروخانهی کوچولوی خاص و دوستداشتنی میشد که حالوهوای پرستاری و عشق به زندگی توی تمام جزئیاتش دیده میشد. یه داروخانه با دکور کرم و صورتی، قفسههای چوبی و شیشههای رنگارنگ دارو که روی هرکدوم برچسبهای بامزهای خورده. یه قسمت مخصوص محصولات مراقبتی و وسایل بهداشتی، یه گوشه برای جعبههای کمکهای اولیه و حتی یه بخش کوچیک برای فروش ماگ، دفترچه و هدیههای فانتزی هم داشت.
صاحب این داروخانه یه دختر ناز و مهربونه که روزهاش بین شیفتهای پرستاری، رسیدگی به مغازه و وقت گذروندن با عشق زندگیش میگذره. از اون آدمهای سختکوشیه که حتی اگه از شدت خستگی هزار بار غر بزنه، باز هم با لبخند قشنگش به بقیه انرژی میده. یه گوشه از مغازه هم پر از یادگاریها و عکسهای عاشقانهی دونفرهشونه. گاهی روی بستههای خرید مشتریها یادداشتهای محبتآمیز میذاره و با یه جملهی قشنگ یا یه لبخند کوچولو روزشون رو میسازه.
در کل، مغازهات جاییه که هم بوی تمیزی و آرامش میده، هم پر از عشق و مهربونیه؛ درست مثل خودت. 🩷
اسم داروخونه رو هم میذاشتم
🎀 Sweet Cure | درمانِ شیرین 💗
590
https://t.me/PrinceHaven
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کتابفروشی دنج و سلطنتی با تم بنفش و یاسی میشد؛
یه کتابفروشی که انگار از دل یه قصهی شاهزادهها بیرون اومده. اسمش رو هم میذاشتم:
Purple Crown | تاج بنفش 👑💜
چون هم به اسم شاهزاده دو رگه میاد، هم به دنیای بنفش و دوستداشتنی BTS.
قفسههاش پر از کتابهای رنگارنگ و رمانهای قشنگ بود و یه گوشهی مخصوص برای معرفی کتابها و خلاصهی داستانها داشت. یه قسمت از مغازه هم به BTS اختصاص داشت؛ با عکسها، یادگاریها و جملههای قشنگی که از حرفهاشون انتخاب میکردی.
فضای مغازه یه حس شاهزادهای و خیالانگیز داشت، انگار هر کتاب یه دنیای تازه بود و هر گوشهاش یه داستان برای کشف کردن داشت. یه مغازه برای آدمهایی که هم عاشق کتابن، هم موسیقی و هم دنیای خیالانگیز خودشون رو دارن.
به نظرم این مغازه دقیقاً باید حس یه قصر کوچولو رو داشته باشه که بهجای گنج، توش کتاب و خاطره پیدا میشه! 🥹💜
590
https://t.me/fa_konkor
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کافهی صبحانهی دنج و پرانرژی میشد! 🌻
یه مغازهی روشن و پر از گلهای
رنگارنگ، با پنجرههای بزرگ که نور آفتاب صبح ازشون میتابه. جلوی مغازه چندتا گلدون رنگی چیده شده و داخلش یه میز کوچیک هست که همیشه روش یه فنجون قهوه و یه صبحونهی ساده پیدا میشه.
صاحب مغازه دختری مستقله که صبح زود کرکرهی مغازه رو بالا میده، بعد از یه روز کاری خستهکننده باز هم با انرژی به کارهاش میرسه و برای آیندهش تلاش میکنه.
یه گوشهی مغازه هم مخصوص مشتریهای همیشگیه؛ آدمهایی که میان تا کمی گپ بزنن، از روزشون بگن و با حال خوب برگردن.
اون دختر مهربون و صمیمی، با همه گرم میگیره و حتی وسط شلوغی کارهاش حواسش به آدمهای دوروبرشه. اما ته دلش یه آرزوی بزرگ داره؛ اینکه روزی معلم بشه و به رویایی که براش زحمت کشیده برسه.
اسم مغازت میذاشتم
صبحِ شکوفهها | Blossom Morning
چون با وجود مشغلهها و سختیهای مسیرت، هنوز برای خودت و اطرافیانت حال خوب میسازی.
مغازهای که صاحبش هر روز با دستهای پرکارش گلها رو مرتب میکنه، با لبخند به مشتریها خوشامد میگه و شبها با امید رسیدن به آرزوهاش درش رو میبنده. 🥹💛
