یادداشتهای مهآلود
الذهاب إلى القناة على Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
268
المشتركون
-124 ساعات
+97 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
از تو گفتم غزلی تازه که جانانِ منی
نوش دارویِ دل و قلبِ پریشان منی
ای همه دار و ندارِ دلِ غمدیدهی من
باش با من که تو آغازی و پایان منی
تو از یک تکهسنگ سخت شاعر ساختی و من
نشستم شعر کردم واژههای لاابالی را
تو بودی اوج مفهوم رسیدن در درون من
که من در حسرتت طی کرده بودم نونهالی را
مدتیست که به انتخاب خودم، بخشی از زمانم را تنها میگذرانم.
نه از سر قهر با آدمها، نه از خستگیِ رابطهها؛
بلکه از جایی شبیه بلوغِ درونی.
از جایی که آدم میفهمد گاهی باید کنار خودش بنشیند
تا صدای خودش را واضحتر بشنود.
در این تنهایی، زندگی جریان دارد.
کتاب میخوانم، موسیقی بیکلام گوش میدهم،
فیلم میبینم، درس میخوانم، مینویسم، ورزش میکنم.
به خودم میرسم، با خودم حرف میزنم،
برای خودم نامه مینویسم،
قهوه یا چای یا دمنوش درست میکنم
و یاد میگیرم حضورِ خودم را جدی بگیرم.
این تنهایی برایم پناه است،
نه زندان.
مکث است،
نه گمشدن.
اما حقیقت مهمتری این وسط هست؛
همهی اینها فقط زمانی عمیقاً لذتبخشاند
که بدانم خانوادهام، دوستانم، رفقایم
در حاشیهی امن زندگی من حضور دارند.
نه لزوماً کنارم،
اما هستند.
و مهمتر از آن:
من برایشان مهمم.
از نگاه روانشناسانه،
تنهاییِ سالم همیشه بر شانهی «احساس تعلق» میایستد.
آدم میتواند تنها باشد
وقتی مطمئن است طرد نشده.
میتواند خلوت کند
وقتی میداند فراموش نشده.
میتواند از خودش لذت ببرد
وقتی میفهمد دوستداشتنی است.
فرقِ ظریف اما سرنوشتساز دقیقاً همینجاست.
تنهاییای که انتخاب میشود
و پشتش امنیت عاطفی هست،
آدم را آرامتر، خلاقتر و زندهتر میکند.
ذهن را مرتب میکند،
روان را نفس میدهد،
و روح را سبز نگه میدارد.
اما تنهاییای که از حذفشدن، نادیدهگرفتهشدن
یا بیاهمیتبودن میآید،
حتی اگر با همان کتاب و موسیقی و قهوه همراه باشد،
کمکم فرساینده میشود.
آدم در آن تنهایی، با خودش تنها نیست؛
با ترسِ دوستداشتنینبودن تنهاست.
و اینجاست که تنهایی،
دیگر شفا نیست؛
زخم است.
من این روزها تنهایی را زندگی میکنم
چون میدانم اگر بخواهم،
رابطه هست،
صدا هست،
عشق هست.
و همین دانستن،
این خلوت را برایم امن، سالم و دوستداشتنی کرده است.
عزیزی قرار است از سفر بازگردد،
و همین آگاهی ساده،
در ذهن ما زنجیرهای از واکنشها را فعال میکند.
ذهن، پیشدستی میکند؛
سناریو میسازد،
احساسات را آماده میکند،
و ما را به سمت تدارک میبرد.
در روان ما،
انتظار فقط «صبر کردن» نیست؛
نوعی سازگاری تدریجی است.
نظم دادن به افکار،
بازنگری در عادتها،
و آمادهسازی هیجانها
برای مواجهه با یک تغییرِ معنادار.
بازگشت یک عزیز،
سیستم عاطفی ما را بیدار میکند؛
دوپامینِ امید،
اکسیتوسینِ تعلق،
و امنیتی که آهسته در جان مینشیند.
به همین دلیل است
که پیش از آمدنِ او،
حالِ ما عوض میشود.
این تغییر، تصادفی نیست.
ذهنِ سالم،
برای رویدادهای مهم
«پیشپردازش» انجام میدهد؛
ما ناخودآگاه
خانهی روانمان را مرتب میکنیم
تا با آشفتگی از یک حضورِ بزرگ استقبال نکنیم.
این مقدمه را گفتم
تا بگویم:
برای بعضی بازگشتها،
دانستن کافی نیست؛
باید ظرفیت ساخت.
ظرفیتِ فهم،
تحمل،
و پذیرش.
و این ظرفیت،
با آموزش،
با خودآگاهی،
با نظم درونی
و مواجههی صادقانه با خود شکل میگیرد.
در واقع،
آنچه ما منتظرش هستیم،
بیش از آنکه یک اتفاق بیرونی باشد،
یک آمادگی درونی است.
اگر ذهن و دل آماده نباشند،
حتی بزرگترین حضورها
میتوانند نادیده گرفته شوند.
پس این تدارکها،
این تغییراتِ آرام،
این حساسشدنِ دل و ذهن،
همه نشانهاند؛
نشانهی اینکه روانِ ما
در حال نزدیکشدن
به لحظهای موعود است.
لحظهای که
نه فقط «او» بازمیگردد،
بلکه
ما نیز
به نسخهی بالغترِ خودمان
بازمیگردیم.
«در ظاهر روی پاهایم ایستادهام، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.»
اگر روزی خواستید از من تعریف کنید:
داستان را از ابتدا تعریف کنید
نه جایی که تحملم تمام شد
و شبیه خودتان شدم.
امروز اتفاق جالبی افتاد.
خواهرم که بهصورت مجازی تدریس میکند، به دانش آموزانش اجازه داد هر کاری که دوست دارند انجام بدهند.
روهان، پسر هفتسالهای که هنوز فارسی را خوب بلد نیست، روبیکی در دست داشت؛ اما نمیدانست چطور تکههایش را کنار هم بچیند تا یک قطعهی کامل بسازد.
خواهرم که بلد بود روبیک را حل کند، گفت:
«باشه، بهت یاد میدم.»
من اما از همان اول گارد گرفتم.
با خودم گفتم مجازی؟ آن هم برای یک بچهی هفتساله؟ آن هم روبیک؟
به خواهرم گفتم نمیشود، محال است.
گفتم زبانش هنوز خوب نیست، چطور میخواهی توضیح بدهی؟
در تمام مدت، مدام تکرار میکردم: «بیخیال شو… نمیشود…»
اما خواهرم ـ شاید حتی از سر لجبازی با من ـ ایستاد و تا آخر ادامه داد.
و اتفاقی افتاد که هنوز هم برایم شبیه معجزه است:
روبیک… حل شد.
من ماندم و سکوتی پر از تعجب.
همهی اینها را نوشتم تا یک درس را، اول به خودم و بعد به تو یادآوری کنم؛
اینکه خیلی وقتها «نمیشود»های ما،
نه از سختیِ راه،
بلکه از محدودیتِ باور خودمان میآیند.
ما قبل از آنکه امتحان کنیم، تسلیم میشویم.
قبل از آنکه یاد بدهیم، قضاوت میکنیم.
و قبل از آنکه معجزه شکل بگیرد، درِ ایمانمان را میبندیم.
گاهی فقط کافیست
مثل خواهرم
باور داشته باشی،
شروع کنی،
و بگذاری «شدن»
خلاف تمام پیشبینیهایت اتفاق بیفتد.
شده احساس کنی هست ولی نیست کسی؟
دَمبهدَم در دلِ یک حالت مبهم باشی!
غرق رویای کسی باشی و یادت نکند
تو ولی در طلبش شهرهیِ عالم باشی...
پیلهام را
آرام ساخته بودم
بیاینکه کسی بفهمد
من دیگر آن آدمِ قبل نیستم.
پیلهام
نه پناه بود
نه مخفیگاه
فقط جایی بود
برای نفس کشیدنِ بیقضاوت.
او آمد
بیآنکه نگاه کند
بیآنکه بداند
چیزی هنوز کامل نشده.
یک قدم
همین.
پیله شکست.
نه فریادی
نه اعتراضی
فقط من ماندم
و چیزی که دیگر نشد.
دلم نخواست نفرینش کنم.
فهمیدم
بعضیها
عادت دارند از روی «نشدنِ» دیگران
عبور کنند.
پیله مُرد
اما من نه.
من
با تکههای شکسته
خودم را جمع کردم
و فهمیدم
اگر قرار است پروانه شوم
باید
محکمتر از پیله
خودم باشم.
شده از یک کودک
چیزی بفهمی
که سالها از آدمبزرگها نشنیده بودی؟
من که بارها.
اما اینبار
درس،
خیلی کوتاه بود.
امیرِ سهساله
با دهانی که هنوز
به «ر» و «چ» عادت نکرده،
نگاهم کرد و گفت:
«تو له چی؟»
و جهان
همانجا برای من
ایستاد.
نه چون جمله بزرگ بود،
بلکه چون راست و واقعی بود.
من فکر کردم
به خودم،
به اینهمه «زیادی» بودنم؛
زیادی پرسیدن،
زیادی فهمیدن،
زیادی دلسوزی کردن،
زیادی ماندن
جایی که باید
رد میشدم.
من همیشه فکر میکردم
محبت
یعنی نزدیکتر شدن.
هیچوقت به من نگفته بودند
گاهی محبت
یعنی فاصلهی سالم.
آن کودک
بیآنکه بداند،
به من یاد داد
همهی درها
برای باز شدن نیستند،
و همهی رنجها
اجازهی ورود نمیخواهند.
به من فهماند
که «به من چه»
بیمهری نیست؛
احترام است.
هم به خودت،
هم به دیگری.
و از آن روز
هر وقت
میخواهم زیادی باشم،
صدایی کوچک
درونم آرام میگوید:
نه تند،
نه خشن،
فقط واضح:
همهچیز
مسئولیت تو نیست.
و من
یاد میگیرم
کمتر فرسوده شوم
و سالمتر
دوست بدارم.
