ar
Feedback
داروسازِ قصه گو✍️💊

داروسازِ قصه گو✍️💊

الذهاب إلى القناة على Telegram

یادداشت‌ های روزمره‌ی یک داروسازِ قصه‌گو که معتقده بعضی دردا، فقط و فقط با "کلمه" درمان می‌شن. از روپوشِ سفید تا دنیایِ سیاهِ کلمات... 🎭 از آزمایشگاه شیمی تا ادبیات​🧪 اینجا هیچی نسخه نمیخواد (: @amirhoseinyami @amirhoseinyamibot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
289
المشتركون
+424 ساعات
+117 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
تو یه چاهی افتادم آنقدر عمیق بود که الان دیگه نمیدونم دارم پرواز میکنم یا سقوط میکنم |نفر دوازدهم 🔖 #داستان_کوتاه

بوسیدیم، زنده شدم، دیدمت مرده شدم |نفر یازدهم 🔖 #داستان_کوتاه

فرش قرمز؟... شاید خون ، شاید هم ایران‌.🖤 |نفر دهم 🔖 #داستان_کوتاه

به به🫰❣️ #بدون_نسخه

یک ماهه مُرده و در خانه است. |نفر نهم🔖 #داستان_کوتاه

قاصدکم بود، آرزویش کردم، باد برد. |نفر_هشتم🔖 #داستان_کوتاه

و در آخر غرق شدم... نه در دریا...نه! در خیالی که از وجود تو ساختم. |نفر هفتم 🔖 #داستان_کوتاه

برای آخرین بار، بیمارستان، اتاق احیا. |نفر ششم🔖 #داستان_کوتاه

عکس خانوادگی کامل بود؛ من نبودم |نفر پنجم 🔖 #داستان_کوتاه

+کارتش کی میاد؟ - گواهی فوت زودتر میاد. |نفر چهارم 🔖 #داستان_کوتاه

+شکست. - چی؟ +قلبم، باورم ، اعتمادم ،قولش! |نفر سوم🔖 #داستان_کوتاه

+نمرت بده! - حواسم پرته، حالم بده! |نفر دوم🔖 #داستان_کوتاه

+خانم اجازه؟ صدای انفجار میاد، نمیتونیم تمرکز کنیم -اشکال نداره، چشماتون رو ببندین جلوی دهنتون هم بگیرید، بعد بنویسین جواب‌ها رو |نفر اول 🔖 #داستان_کوتاه

درود به همگی! 👋 خیلی وقت بود دوست داشتم یک چالش یا مسابقه نویسندگی و داستان‌نویسی برگزار کنم 📝 ولی خب ایده‌ای براش نداشتم تا امروز اتفاقی دوباره با داستان‌های شش کلمه‌ای آشنا شدم که کوتاه‌ترین شیوه داستان‌گویی هستند |هیچ حواسم نبود. دو فنجان ریختم. |برای فروش: کفش نوزاد، پوشیده نشده. اینا چند نمونه از داستان‌های شش کلمه‌ای بودند که براتون فرستادم 📬 شما عزیزان هم داستان‌های شش کلمه‌ای‌تون رو بفرستید، من داخل کانال قرار میدم و بعدش به داستان‌های برتر به رسم همیشه مون یک هدیه‌ی ناقابلی میدیم 🎁 منتظرتون هستم حتما شرکت کنید ❤️🫰

دود اگر بالا نشيند كســـر شــأن شــعـله نيست جاي چشم ابرو نگيرد چونكه او بالا تراست #نسخه_تک_قلم

همیشه این مدل مرگ خیلی برام فانتزی بود تو ذهنم و برای دوستام تعریف میکردم دلم می‌خواد رو صحنه اینطوری بمیرم ، اونام بهم می خن
همیشه این مدل مرگ خیلی برام فانتزی بود تو ذهنم و برای دوستام تعریف میکردم دلم می‌خواد رو صحنه اینطوری بمیرم ، اونام بهم می خندیدن ولی یک نفر مثکه چند سال قبل این ایده رو اجرایی کرده (((: #بیزاکودیل

آنانکه ز یکدگر جگرریش‌ترند قومی پس‌تر، قبیله‌ای پیش‌ترند در غربت مرگ بیم تنهایی نیست یاران عزیز آن‌طرف بیشترند 👤 مسعود مسیح کاشانی #نسخه_تک_قلم

تو چی میدونی از اونی که قصه اش حرف مردم شد #بدون_نسخه