ar
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

الذهاب إلى القناة على Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
273
المشتركون
-424 ساعات
+137 أيام
+2630 أيام
أرشيف المشاركات
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه‌ای پیر می شود گاهی

Repost from N/a
‌‌‌‌‌‌ درون من، گورستانی‌ست از تمام آن کسانی که می‌توانستم باشم و جهان تباهشان کرد... ‌‌‌‌ #فرحناز_سلطانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Repost from Z4M4RUD|زمرد
ناگهان به حال خود گریستم که بعد از هر خوشی نگران بودم چقدر طول میکشد تا اندوه دوباره به سراغم بیاید !

قفسه‌های کتابخانه پر از قصه‌های عاشقانه بود اما هیچ نویسنده‌ای نتوانسته بود چیزی به زیبایی آرامشی بنویسد که حضور تو در دل من پدید آورد! #شاهدخت_دورگه

حالِ دلم: ۰٪🩷 اما یقینم به خدا: ۱۰۰٪. 🤍   وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا

🎧🤍 تلاوت دل‌نشین قرآن کریم؛ باشد که نوری برای دل‌ها و مایه آرامش جان‌ها باشد.😊

خندید و گفت: خوب می‌شود؟ هه... تو بعد از این همه درد و غم هنوز به خوب شدن باور داری؟ واقعاً خوب می‌شود؟ فکر می‌کنی این همه درد یک روز تمام می‌شود؟ فکر می‌کنی آدم بعد از این همه شکستن دوباره مثل قبل می‌شود؟ چند بار باید امیدوار شد و دوباره ناامید شد؟ سکوتی کرد و لبخند کم‌رنگی زد و ادامه داد گاهی آدم آن‌قدر منتظرِ بهتر شدن می‌ماند که یادش می‌رود چطور باید زندگی کند گاهی آن‌قدر با دردهایش می‌جنگد که دیگر توانِ جنگیدن برای خودش را ندارد می‌گویی همه‌چیز درست می‌شود... اما اگر نشد چه؟ اگر بعضی غم‌ها فقط قرار باشد همراه آدم بمانند چه؟ نگاهش را پایین انداخت و آرام گفت: شاید سخت‌ترین بخشِ زندگی همی باشد اینکه هنوز لبخند بزنی در حالی که درونت هزاران سؤال بی‌پاسخ دارد. #شاهدخت_دورگه

Repost from N/a
آری، متن‌هایم از بی‌رحمی روحم خبر می‌دهد. اما من همین هستم، بدون نقاب!

Repost from N/a
آری، متن‌هایم از بی‌رحمی روحم خبر می‌دهد. اما من همین هستم، بدون نقاب!

photo content

Repost from Dream .
این پیام رو فوروارد کن چنلت زیبآم،و اینجا و اسپانسر جوین باش تا توی فولدر بزارمت+115جذب بیاد برای چنلت🩵🧼🧨
شات جوینی اسپانسر بفرست بات زیر تا بیای تو فولدر @simsii_bot
حتما این تکست فور چنلت باشه و اسپانسر جوین باش چون چک میشه

از آزمودن نترسید! لیاقت بعد از نتیجه معلوم می‌شود نه قبل از آن، انسان‌های‌ زندگی‌تان را بیآزماید. ناخبر بیآزماید، در روز موعود که همه مجهز هستند. این آزمودن شاید زندگی‌تان دچار بحران کند، لیکن این بحران به شما می‌آموزاند که استقامت خویشتن به تنهایی چیست؟ به هر حال، شما که همیشه در این شلوغی دور بر تان نمی‌مانید، پس خوب‌تر است پیش از این‌که انسان‌ها شما را شگفت‌زده کند، شما آن‌ها را شگفت‌زده کنید. #برین_بیک

زندگی با من ستیزه کرده و من با زندگی: گاهی او غالب می‌شود و من مغلوب، گاهی من غالب می‌شوم او مغلوب. بسان دو دشمن خونین تا سر‌حد مرگ همدیگر را خَفِه می‌کنیم اما به طرز عجیب و رقت‌انگیز با هم از میدان نبرد جانم سالم بدر می‌بریم! پیمان دوستی میان‌مان وجود ندارد؛ گویند پیمان دوستی و من زندگی قانون ممنوعی هست، و من این سخنان ایقان دارم… شاید انزواء‌ی یکی از ما باعث این شود دیگری دست بردارد، اما این فکر، خیال واهی هست! نه چیزی بیش‌تر از آن. ‌ #برین_بیک

ز هر چمـن که گذشتــم به هر گلی که رسـیــدم به آب دیده نوشتـم که یار جای تـو خالیـــست

پارت‌: #هشتادودو رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K ـ حداقل یک چیز درباره‌اش بگو آراد نفس عمیقی کشید نگاهش دوباره به آسمان رفت. ـ اگر بخواهم توصیفش کنم... مکث کرد ـ شبیه صبح بعد از نماز است... آرام... بی‌صدا... و پر از اطمینان پدرش لبخند زد. آراد ادامه داد: ـ وقتی حرف می‌زند آدم دلش می‌خواهد بیشتر گوش بدهد وقتی لبخند می‌زند... انگار خستگی یک روز کامل از دل آدم می‌رود غرورش را دوست دارم... چون از تکبر نیست از عزت نفس است و ایمانش... آدم ره بی‌اختیار یاد خدا می‌اندازد پدرش آهسته گفت: ـ خیلی دوستش داری، نه؟ آراد این بار بدون هیچ تردیدی جواب داد: ـ اگر بگویم دوستش دارم حق مطلب ادا نشده. سکوت کرد. بعد با صدایی آرام‌تر ادامه داد: ـ فقط دعا می‌کنم خدا اگر خیر است روزی قسمت هم شویم و اگر قسمت نیست... خودش کمکم کند که به تقدیرش راضی باشم پدرش دستش را روی شانه پسرش گذاشت ـ خدا هیچ دل پاکی ره ناامید نمی‌کند بچیم فقط... همان‌طور که تا امروز صبر کردی باز هم صبر کن آراد لبخند زد ـ قول می‌دهم اما هر دو خوب می‌دانستند... گاهی عمل کردن به بعضی قول‌ها از گفتنشان هزار بار سخت‌تر است. عشق واقعی عجله نمی‌کند چون می‌داند اگر خدا نویسنده سرنوشت باشد هیچ پایان زیبایی دیر نخواهد رسید. گاهی خدا جواب بعضی دعاها را در دل انسان می‌گذارد همان آرامشی که بی‌دلیل میان دو نگاه دو سکوت و دو قلب جریان پیدا می‌کند. صبح روز بعد... سُها طبق معمول زودتر از همه به شرکت رسید هنوز بیشتر اتاق‌ها خاموش بودند کلید دفترش را چرخاند و وارد شد کیفش را روی میز گذاشت و پنجره را باز کرد هوای تازه عطر درختان حیاط را با خود آورده بود چند دقیقه بعد صدای در آمد ـ بفرمایین منشی وارد شد ـ خانم سُها استاد دانشگاه تان امروز دوباره تماس گرفتن. ـ وصل کنین لطفاً به اتاقم چند لحظه بعد صدای استاد در گوشیپیچید. ـ السلام علیکم دخترم ـ وعلیکم السلام استاد ـ اصلاحات مونوگرافت را دیدم خیلی خوب شده اگر همین روند را ادامه بدهی می‌توانی هفته آینده بخش نهایی را هم تحویل بدهی لبخند آرامی روی لب سُها نشست ـ الحمدلله... تشکر از راهنمایی‌های شما ـ فقط یک چیز... ـ بفرمایین ـ این روزها زیاد خودت را خسته نکن برای دفاع ذهن آرام از هر چیز مهم‌تر است. ـ چشم استاد تماس که تمام شد سُها گوشی را روی میز گذاشت نفس عمیقی کشید. احساس می‌کرد یک قدم دیگر به پایان سال‌های درسش نزدیک شده است. همه چیز آن روز عادی پیش رفت کارها، پروژه ها و..... عصر... کارهای شرکت رو به پایان بود سُها از پنجره دفترش به حیاط نگاه می‌کرد کارمندان یکی‌یکی از ساختمان خارج می‌شدند نگاهش ناگهان روی آراد ثابت ماند او قبل از سوار شدن به موترش چند لحظه ایستاد. سرش را به سمت آسمان بلند کرد بعد آرام لبخندی زد و رفت. سُها بی‌اختیار با خودش گفت: ـ چرا هر بار که نگاهش می‌کنم... احساس می‌کنم چیزی در دلم آرام می‌شود؟ و برای اولین بار... به جای فرار کردن از این سؤال... اجازه داد در دلش بماند بعضی حقیقت‌ها زمانی آشکار می‌شوند که انسان دیگر از شنیدن پاسخ شان نمی‌ترسد. سُها بعد از نماز عشاء مونوگرافش را روی میز گذاشت و مشغول اصلاح چند صفحه شد هر چند دقیقه یک بار قلمش روی کاغذ متوقف می‌شد و نگاهش بی‌اختیار به پنجره می‌رفت امشب ذهنش بیش از همیشه آرام بود... اما دلیل این آرامش را نمی‌دانست آهسته با خودش گفت: ـ چرا هر بار که آراد را می‌بینم... انگار در دلم چیزی تغییر می کند؟ چند لحظه سکوت کرد بعد سرش را تکان داد ـ نه... باید روی درسم تمرکز کنم اما بعضی فکرها با گفتنِ نه از دل بیرون نمی‌روند راوی: بعضی آدم‌ها، بی‌آنکه وارد زندگی‌ات شده باشند آرام‌آرام در دعایت جا باز می‌کنند و این آغاز احساسی است که حتی خودت هم نامش را نمی‌دانی. ... صبح روز بعد... شرکت مثل همیشه آرام‌آرام جان می‌گرفت سُها بعد از بررسی چند پرونده از دفترش بیرون آمد تا از بخش‌های مختلف شرکت سر بزند وقتی به بخش فنی رسید چند نفر از انجینران دور یک نقشه ایستاده بودند. آراد هم میان آن‌ها بود با حوصله نکته‌ای را توضیح می‌داد و همه با دقت به حرف‌هایش گوش می‌دادند سُها چند لحظه همان‌جا ایستاد بی‌اختیار به چهره آراد نگاه کرد. جدیتش... آرامشش... و طرز صحبت کردنش... همه چیز همان‌گونه بود که همیشه دیده بود یکی از کارمندان متوجه حضور سُها شد. ـ سلام خانم سُها همه برگشتند آراد هم نگاهش را بالا آورد. ـ سلام. ـ سلام آقای آریایی... خسته نباشین ـ سلامت باشین سُها جلو آمد و نگاهی به نقشه انداخت ـ مشکلی پیش آمده؟ آراد آرام گفت: ـ خیر... فقط چند تغییر کوچک لازم بود ـ حل شد؟ ـ الحمدلله سُها لبخند زد چند ثانیه سکوت میانشان نشست سینا که کنار میز ایستاده بود گفت: ـ راستش هر بار جلسه فنی می‌شود من بیشتر از همه چیز از صبر انجینر صاحب تعجب می‌کنم آراد فقط گفت: ـ وظیفه است کار خاصی نکردم .....

photo content

و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘

Repost from N/a
فلسفه تو را به تفکر می‌اندازد…
فلسفه تو را به تفکر می‌اندازد…

صبر داشته باش! پیشرفت همیشه جلو رفتن نیست گاهی برگشتن از مسیر غلط هست.

_ههه... می‌خواهی یک فیلم ترسناک ببینیم؟ +نه، نمیخوایم چون زندگیِ ما آدم‌ها به اندازهٔ کافی ترسناک است آن‌قدر که دیگر نیازی به تماشای فیلم‌های ترسناک نداریم هر روز بی‌آنکه متوجه باشیم با صحنه‌هایی روبه‌رو می‌شویم که از هر داستان و هر فیلمی هولناک‌ترند ترسِ از دست دادن عزیزان، ترسِ شکست، ترسِ تنهایی، ترسِ آینده‌ای که هیچ‌کس نمی‌داند چه چیزی در آن انتظارمان را می‌کشد... گاهی لبخند می‌زنیم اما درونمان پر از جنگ‌هایی است که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌بیند بعضی آدم‌ها سال‌ها نقشِ آدم‌های قوی را بازی می‌کنند فقط برای اینکه کسی متوجه لرزشِ دلشان نشود. فیلم‌های ترسناک نهایتاً بعد از دو ساعت تمام می‌شوند و چراغ‌ها دوباره روشن می‌شوند اما بعضی ترس‌های زندگی سال‌ها کنار آدم می‌مانند بی‌صدا آرام و بی‌رحم. برای همین... اگر قرار باشد چیزی ببینم ترجیح می‌دهم فیلمی باشد که برای چند ساعت مرا از این همه ترسِ واقعی دور کند نه اینکه ترس دیگری به آن‌ها اضافه کند. #شاهدخت_دورگه