زادهِ خیال…
الذهاب إلى القناة على Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
261
المشتركون
-224 ساعات
+17 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
261
#پارت: شصت و شش
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
راوی
بعد از پایان جلسه...
کمکم شرکت به حالت عادی برگشت
کارمندان هر کدام به بخشهای خود رفتند
اما هنوز موضوع واگذاری مدیریت شرکت به سُها بحث اصلی همه بود
بعضیها از این تصمیم تعجب کرده بودند
بعضیها خوشحال بودند و بعضیها اصلاً از مدتها قبل انتظار چنین روزی را داشتند
در تمام آن سالها سُها فقط دختر صبور رادمنش نبود او یکی از فعالترین و منظمترین افراد شرکت محسوب میشد برای همین بیشتر کارمندان از این تصمیم استقبال کرده بودند
چند ساعت پیش سُها فقط یکی از مدیران شرکت بود اما حالا مسئولیت همه چیز روی شانههایش قرار گرفته بود او تصمیم اش را گرفته بود و میخواست هر طور شده سینا را راضی کند تا با او همکاری کند.
میخواست با سینا تماس بگیرد که همان لحظه در زده شد.
ـ بفرمایین.
آراد وارد شد پوشهای در دست داشت
ـ این گزارش پروژه است
سُها پوشه را گرفت
ـ تشکر.
آراد چند لحظه ایستاد انگار چیزی برای گفتن داشت اما نمیدانست چگونه
بالاخره گفت:
ـ تبریک میگم
سُها لبخند زد
ـ تشکر
ـ حق شما بود
ـ امیدوارم بتوانم از پسش برآیم
آراد بدون مکث گفت:
ـ میتوانید.
آنقدر مطمئن گفت که سُها برای لحظهای سکوت کرد بعد لبخند کمرنگی زد
ـ امیدوارم.
آراد هم لبخند زد اما درست همان لحظه سُها گفت:
ـ راستی...
آراد نگاهش کرد
ـ احتمالاً به زودی یک نفر دیگر هم به مدیریت شرکت اضافه میشود
ـ واقعاً؟
ـ بله
ـ چه کسی؟
ـ سینا پسر مامایم میشناسین اش.
لبخند آراد تقریباً محو شد اما آنقدر سریع خودش را کنترل کرد که شاید هیچ کس متوجه نمیشد.
ـ سینا، بلی میشناسم
ـ خوبه
ـ قرار است اینجا کار کند؟
ـ هنوز قطعی نیست اما میخواهم با او صحبت کنم
ـ فهمیدم.
سُها ادامه داد:
ـ آدم قابل اعتمادی است وتجربه خوبی دارد
ـ درست است
ظاهر آراد کاملاً آرام بود اما چیزی در درونش آرام نبود اصلاً آرام نبود
بعد از تمام شدن صحبت شان آراد از اتاق سُها بیرون شد و مستقیم به اتاق خودش رفت
در اتاق خودش نشسته بود اما از صبح حتی یک صفحه هم درست نخوانده بود.
ذهنش مدام به همان جمله برمیگشت.
"میخواهم با سینا صحبت کنم."
"سینا به شرکت میآید."
چند بار سعی کرد روی نقشهها تمرکز کند اما موفق نشد بالاخره پوشه را بست از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت حیاط شرکت تقریباً خلوت بود آراد آهی کشید خودش از خودش ناراحت شده بود.
سینا آدم بدی نبود برعکس مرد محترمی بود با شخصیت بود و از خانوادهای بود که آراد برایشان احترام زیادی قائل بود پس چرا اینقدر ناراحت شده بود؟
جواب را میدانست اما دوست نداشت قبولش کند چون برای چندمین بار بود که حسادت را تجربه میکرد.
همان عصر...
سُها به سینا زنگ زد چند دقیقه بعد صدای او از پشت گوشی آمد
ـ سلام خواهر.
ـ سلام سینا.
ـ مبارک باشد رئس صاحب
سُها خندید
ـ تو چی وقت خبر شدی؟
ـ تمام دنیا فهمیده
ـ مبالغه نکن
ـ خب بگو ببینم چرا زنگ زدی
سُها چند لحظه سکوت کرد
بعد گفت:
ـ میخواهم یک پیشنهاد برت بدهم
ـ گوش میکنم
ـ میخواهم به شرکت بیایی
ـ شرکت؟
ـ بله
ـ برای چی؟
ـ برای همکاری با من
چند ثانیه سکوت برقرار شد
سینا جدیتر شد
ـ منظورت چیست؟
ـ میخواهم در مدیریت شرکت کنارم باشی
ـ سُها...
ـ جدی میگویم.
ـ چرا من؟
ـ چون بهت اعتماد دارم
ـ آدمهای زیادی در شرکت هستند
ـ اما تو خانواده ام هستی و برادرم
سینا سکوت کرد
سُها ادامه داد:
ـ میدانم عجلهای نیست فکر کن بعد جواب بده
ـ باشه فکر میکنم
ـ منتظر جوابت هستم
سُها امروز خیلی خسته شده بود به همین خاطر وقت تر رفت خانه، هیچ کار خاصی نکرده بود اما شرایط برایش سخت شده بود او حتی فکرش را هم نمیکرد تا تمام مسئولیت شرکت روزی بر دوش او باشد.
شب...
سُها در حویلی کنار پدرش نشسته بود هوا خنک شده بود صبور رادمنش گیلاس چای را روی میز گذاشت و گفت
ـ با سینا صحبت کردی؟
ـ بله
ـ چی گفت؟
ـ گفت فکر میکند
مرد لبخند زد
ـ جوابش را میدانم
ـ از کجا؟
ـ چون سینا هیچ وقت درخواست تو را رد نکرده
سُها خندید
ـ شاید این بار رد کند
ـ بعید میدانم
بعد چند لحظه سکوت کرد
ـ انتخاب خوبی است
ـ واقعاً؟
ـ بله
ـ چرا؟
ـ چون شرکت فقط به مدیر خوب نیاز ندارد
به آدمهای قابل اعتماد هم نیاز دارد
سُها سر تکان داد و خوشحال شد از اینکه پدرش مخالفتی نکرده.
در همان ساعت...
آراد روی پشتبام خانه ایستاده بود باد آرامی میوزید نگاهش به آسمان بود اما ذهنش جای دیگری بود بارها خودش را قانع کرده بود که هیچ حقی روی سُها ندارد بارها به خودش گفته بود که هنوز هیچ چیز مشخص نیست.
261
واژه ای ندارم که تمام مهربانیات را توصیف کند پس تنها میگم....
روزت خجسته باد ای عشق من!💜
261
Repost from دُخت شب...✨
قلم گرفتم که گره از کار خویش بگشایم چشم گشودم، دیدم بر کاغذ فقط یک جمله نوشتهام
دعای مادر......
روزت هر روز گرامی باد ای نعمتی بهشت من....✨🍂
#محال_بهار🍂
261
Repost from { Roman } • { رمان }
رمان جدید زیبا و واقعی (🇦🇫)
کانال رمان با افتخار تقدیم میکند برای شما عزیزان!
📚 نام: « #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم »
✍️ نویسنده: « #آواز_نی »
🗂 ترتیب کننده: #سوره_محمدی
📖 تعداد صفحات: 398
📍 کانال: رمان
@Roman_of_10
261
تبریک میگم بانو!
امیدوارم پایان ای رمان آغاز راههای زیباتر و موفقیتهای بزرگتر برایت باشه به وجودت پشتکارت و قلمت افتخار میکنیم زیرا بسیاری رؤیای نوشتن دارند اما تنها عدهای آن را تا انتها زندگی میکنند.
پایان رمانت مبارک؛و به امید روزی که نامت بر دل هزاران خواننده بنشیند بانو ارمغان عزیز!
261
خیلیها از آیندهی نامعلوم هراس دارند از فردایی که هنوز نیامده و سرنوشتی که در پردهای از ابهام پنهان مانده است
اما من.....
بیش از آینده از گذشته میترسم.
از این میترسم که روزی خاطراتی را که با تمام وجود دوستشان دارم را از یاد ببرم خاطراتی که تکههایی از هویت من استند هراس دارم چهرهی انسانهای خوبی که از زندگیام گذشتهاند آرامآرام در غبار فراموشی محو شود گویی هرگز نبودهاند
اما ترس من تنها از فراموش کردن نیست از به یاد آوردن خاطراتی است که هرچه زمان میگذرد کهنه نمیشوند و همچنان در گوشهای از جان آدمی نفس میکشند از زخمهایی که به جای التیام یافتن با هر مرور دوباره عمیقتر میشوند گاهی با خود میاندیشم اگر این خاطرات تلخ هر روز اندکی بیشتر مرا ویران کنند چه؟ اگر هیچگاه از یاد نروند چه؟ اگر تا پایان عمر بیصدا در راهروهای ذهنم قدم بزنند و هر از گاهی درِ اتاقی از اندوه را بگشایند چه؟
شاید بزرگترین تراژدیِ انسان نه از ندانستنِ آینده بلکه ناتوانی در رها شدن از گذشته باشد ما موجوداتی هستیم که میان دو نیستی زندگی میکنیم آیندهای که هنوز وجود ندارد و گذشتهای که دیگر وجود ندارد اما عجیب آنکه بیشترین قدرت را همان چیزی دارد که دیگر نیست.
شاید عجیب باشد اما من از آینده نمیترسم آینده هنوز نیامده است من از گذشته میترسم از چیزی که رفته اما هنوز دست از سر من بر نمی دارد و هنوز قدرت دارد مرا بسازد یا نابود کند.
#اسراکریمی
261
تو را یاد کردم زمانی که.....
نیزه ها به طرفم پرت میشدند
و شمشیر ها بدنم را خونین کردن
یک لحظه میخواستم شمشیر ها را ببوسم.
زیرا که.....
همچون لبانت براق بود.
#عنتره بن شدّاد
