زادهِ خیال…
الذهاب إلى القناة على Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
261
المشتركون
-524 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
261
او زیر آسمانی میخوابد که ستارههایش با ستارههای من فرق دارند اما ماه... همان ماه است میان ما هزاران کیلومتر فاصله است هزاران ساعتِ دلتنگی هزاران کاش و اگر.
#اسراکریمی
261
Repost from درهی واژهها🤎
°
زن
همه چیزش شعر است؛
چشمهایش،
موهایش،
بویش...
زن که باشی،
همه کارت شعر از کار در میآید؛
چای دم کردنت،
جانم گفتنت،
قاصدک فوت کردنت...
اما مردها همیشه شاعرهای بهتری هستند؛
مرد که باشی،
برای شاعری همیشه
سوژهای به زیبایی یک زن داری.
261
Repost from _selenophile
خون در زمین فرو نرفت، روی زمین پخش شد؛
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد؛
هرکس آن را میدید،
میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.
261
پارت: #هفتاد
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
ـ این حرف را قبول دارم اما کمی به خود مسلط باش راه طولانیای پیش رو داری بچیم
..........
آن شب...
آراد دیرتر از همیشه خوابید بارها حرفهای پدرش را مرور کرد اما با وجود همه آن حرفها باز هم تصویر سُها از ذهنش بیرون نمیرفت آخرین چیزی که قبل از خواب به یاد آورد...
لبخند آرام سُها بود و همین باعث شد با لبخندی کمرنگ چشمهایش را ببندد
صبح روز بعد...
شرکت از همان ساعات اول شلوغ بود سُها زودتر از همیشه آمده بود روی میزش چندین پوشه و گزارش قرار داشت از وقتی ریاست شرکت را برعهده گرفته بود حجم کارهایش چند برابر شده بود با این حال شکایتی نداشت چون احساس میکرد این همان مسیری است که سالها برایش تلاش کرده بود در همان لحظه در زده شد.
ـ بفرمایین.
سینا وارد شد
ـ سلام مدیر صاحب.
سُها خندید
ـ اگر یک بار دیگر این قسم صدایم کنی از شرکت اخراجت میکنم.
ـ پس سلام خانم رئیس
ـ سینا!
هر دو خندیدند
سینا روی چوکی نشست
ـ امروز برنامه چیست؟
ـ اول جلسه با بخش مالی بعد جلسه با بخش فنی بعد بررسی پروژههای جدید
سینا سوت کوتاهی کشید
ـ خدا به دادم برسد.
ـ تازه اولش است
ـ اگر از امروز موهایم سفید شد تقصیر تو است
سُها دوباره خندید
در همان لحظه...
در نیمه باز بود.
و آراد که میخواست از آنجا بگذرد ناخواسته صدای خنده آنها را شنید قدمهایش برای لحظهای متوقف شد
فقط چند ثانیه ایستاد بعد آرام به راهش ادامه داد.....
نزدیک ظهر...
جلسه بخش فنی برگزار شد سُها در رأس میز نشسته بود آراد در سمت راست سینا در سمت چپ جلسه کاملاً رسمی آغاز شد اما هرچه جلوتر میرفت سینا بیشتر وارد بحثها میشد پیشنهاد میداد نظر میداد و چند بار هم باعث شد سُها لبخند بزند آراد ساکت بود خیلی ساکتتر از همیشه یکی از مدیران متوجه شد
ـ انجینر صاحب نظری ندارین؟
آراد به خودش آمد
ـ چرا.
بعد خیلی دقیق و حرفهای نظرش را مطرح کرد
همه سر تکان دادند
حتی سینا هم گفت:
ـ واقعاً دید خوبی دارین
ـ تشکر.
ـ حالا میفهمم چرا همه این قدر از شما تعریف میکنند
ـ لطف دارین.
باز همان جوابهای کوتاه باز همان فاصله سینا کمکم متوجه شده بود اما هنوز دلیلش را نمیدانست.
بعد از پایان جلسه...
کارمندان یکی یکی بیرون رفتند سُها مشغول جمع کردن اسناد بود سینا هم کنارش ایستاده بود.
ـ امروز خوب پیش رفت.
ـ الحمدلله.
ـ مخصوصاً بخش فنی
ـ چرا؟
ـ چون انجینر صاحب شما واقعاً آدم توانایی است
سُها ناخودآگاه لبخند زد
ـ بله.
ـ خیلی بهش اعتماد داری؟
سُها لحظهای مکث کرد
ـ اگر نداشتم این همه مسئولیت بهش نمیسپردم.
ـ معلوم است
سینا لبخند زد
ـ احترام خاصی بین شما هست
سُها سرش را پایین انداخت و مشغول مرتب کردن برگهها شد.
ـ ایشان همکار خوبی است
ـ فقط همکار؟
این سؤال کاملاً عادی پرسیده شد اما باعث شد دست سُها برای لحظهای متوقف شود خودش هم نفهمید چرا چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:
ـ بله همکار خوبی است.
اما برای اولین بار جوابش آن قدر محکم نبود که خودش را قانع کند
در همان زمان...
آراد پشت پنجره دفتر خودش ایستاده بود حیاط شرکت را نگاه میکرد اما ذهنش جای دیگری بود حرفهای پدرش را به یاد آورد.
«قبل از وقتش خودت را عذاب نده.»
لبخند محوی روی لبش نشست چطور میتوانست هر روز او را کنار سینا ببیند و عذاب نبیند چطور آرام بوده میتوانست اما شاید حق با پدرش بود شاید باید کمتر میترسید و باید بیشتر صبر میکرد.
اما با همه اینها...
وقتی از دور سُها را میدید که در راهروهای شرکت قدم میزند...
باز هم همان حس قدیمی در دلش زنده میشد همان حس عجیبی که هیچ نامی برایش پیدا نمیکرد...
جز عشق
آن روز کارها دیرتر از همیشه تمام شد
سُها وقتی آخرین سند را امضا کرد لحظهای چشمهایش را بست خستگی در شانههایش سنگینی میکرد اما در عین حال حس عجیبی هم داشت حسی که خودش هم نمیفهمید از کجاست
ـ خانم سُها؟
ـ بله؟
یکی از کارمندان در را باز کرد
ـ کارهای امروز تمام شد
ـ تشکر.
وقتی تنها شد چند ثانیه به میز خیره ماند
بعد آرام از جایش بلند شد کیفش را برداشت و از دفتر خارج شد راهروهای شرکت مثل همیشه شلوغ بود اما برای او امروز همه چیز کمی متفاوت به نظر میرسید انگار ذهنش جای دیگری گیر کرده بود
261
پارت: #شصتونه
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
ـ پس چرا این قدر غمگین استی؟
آراد نگاهش را پایین انداخت
ـ چون نمیدانم در دل او چی میگذرد
شاید برای اولین بار بود که کسی احساسش را با این دقت بیان میکرد و شاید هم خودش راضی شده بود که واقعا دل باخته است
دیدن سُها در کنار مرد دیگری برایش اصلا آسان نبود.
پدرش چند لحظه سکوت کرد باد آرامی از میان درختان حویلی عبور میکرد آراد نگاهش را به آسمان دوخته بود مدتی گذشت بعد ناگهان خودش سکوت را شکست
ـ پدر...
ـ جانم پسرم
ـ فکر میکنم دیگر نمیتوانم به خودم دروغ بگویم
پدرش چیزی نگفت فقط گوش داد آراد آهسته خندید، خندهای که بیشتر شبیه آه بود.
ـ ماهها کوشش کردم خودم ره قانع کنم که فقط احترام است بعد فکر کردم تحسین است بعد گفتم شاید فقط بخاطر شخصیتش است اما دیگر نمیتوانم انکار کنم
پدرش آرام پرسید:
ـ چی ره؟
آراد چند ثانیه سکوت کرد بعد برای اولین بار بدون ترس گفت:
ـ دوستش دارم.
سکوتی آرام میانشان نشست نه سکوتی سنگین بلکه سکوتی که بعد از یک اعتراف بزرگ به وجود میآید پدرش لبخند محوی زد
ـ خودت بالاخره قبول کردی
آراد نگاهش را پایین انداخت
ـ بله
ـ از چی بیشتر خوشت آمد؟
آراد لبخند زد
ـ نمیدانم.
ـ هر کسی دلیلی دارد
ـ شاید...
مکث کرد
ـ شاید چون شبیه آدمهای این زمانه نیست
ـ یعنی؟
آراد به دوردست نگاه کرد
ـ بعضی آدمها وقتی وارد یک اتاق میشوند همه متوجه زیباییشان میشوند اما بعضی آدمها وقتی از اتاق بیرون میروند تازه میفهمی چقدر حضورشان آرامش میداد.
پدرش با دقت گوش میداد آراد ادامه داد:
ـ سُها از همان آدمهاست مثل سروصدا نیست
مثل آرامش بعد از سروصداست مثل باران نیست مثل بوی خاک بعد از باران است
مثل ستاره نیست مثل نوری است که آدم وقتی گم میشود دنبالش میگردد
چشمان پدرش نرم شد سالها بود پسرش را میشناخت اما هیچوقت ندیده بود اینطور درباره کسی حرف بزند آراد آرام گفت:
ـ میدانی پدر...
گاهی فکر میکنم خدا بعضی آدمها ره برای یادآوری خودش خلق میکند او یکی از آنهاست.
پدرش گفت:
ـ چرا؟
آراد لبخند کمرنگی زد
ـ چون هر وقت میبینمش بیشتر یاد خدا میافتم تا خودم چون هر وقت حرف میزند احساس میکنم دنیا کمی آرامتر میشود
چون هیچ وقت تلاش نکرده توجه کسی ره جلب کند اما ناخودآگاه همه احترامش میکنند
مکثی کرد....
ـ و چون هرچه بیشتر میشناسمش بیشتر میفهمم چقدر پاک است
پدرش آهسته پرسید:
ـ این همه دوستش داری؟
آراد چند لحظه به زمین نگاه کرد
بعد با صدایی آرامتر گفت:
ـ بیشتر از چیزی که باید.
ـ یعنی؟....
آراد لبخند تلخی زد
ـ یعنی اگر یک روز بگویند دیگر هیچ وقت نمیبینیش...
فکر نمیکنم همان آدم قبلی بمانم
پدرش نفس عمیقی کشید
ـ پس نباید این قدر غمگین باشی
ـ اما استم پدر چون نمیدانم در دل او چی میگذرد
ـ و از این میترسی؟
ـ خیلی
برای اولین بار صدایش شکست
ـ من از رد شدن نمیترسم پدر از ای میترسم که یک روز کنار کسی دیگر خوشبخت باشد و من فقط از دور نگاه کنم
سکوت سنگینی میانشان افتاد
پدرش دستش را روی شانه آراد گذاشت
ـ پسرم...
ـ بله؟
ـ محبت واقعی آدم ره ضعیف نمیکند
ـ اما درد میدهد
ـ بله
ـ خیلی درد میدهد
پدرش لبخند زد
ـ چون برای اولین بار چیزی پیدا کردهای که از خودت مهمتر است آراد سرش را پایین انداخت و برای چند لحظه چیزی نگفت
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
ـ عجیب است پدر...
ـ چی؟
ـ من سالها ساختمان ساختم پروژه ساختم راه ساختم.
اما یک دختر آرام، با چند نگاه کوتاه...
چیزی در قلبم ساخت که خودم هم نمیفهمم چیست
و پدرش در سکوت نگاهش کرد چون میدانست پسرش دیگر از مرحله علاقه گذشته است
آراد عاشق شده بود عاشق آن هم از جنس مجنون.
فقط به چهره آراد نگاه میکرد به پسری که سالها او را محکم و منطقی دیده بود پسری که همیشه برای هر مشکلی راه حل داشت
اما حالا...
برای اولین بار در برابر چیزی قرار گرفته بود که نه با محاسبه حل میشد و نه با تجربه مرد لبخند آرامی زد.
ـ میدانی آراد...
ـ بله پدر؟
ـ وقتی همسن تو بودم فکر میکردم مرد بودن یعنی هیچ وقت نترسی
آراد با دقت گوش میداد
ـ اما بعدها فهمیدم بعضی ترسها نشانه ضعف نیست
ـ پس چیست؟
ـ نشانه ارزش است
آراد سکوت کرد پدرش ادامه داد:
ـ وقتی چیزی برایت مهم نباشد از دست دادنش هم ترس ندارد
اما وقتی دلت به چیزی گره بخورد...
طبیعی است که از دست دادنش بترسی
آراد آهسته سر تکان داد
ـ میدانم
ـ اما یک چیز را هم یادت باشد
ـ چی؟
ـ هیچ وقت قبل از وقتش خودت را عذاب نده
ـ یعنی؟
ـ تو هنوز جواب هیچ سؤالی را نمیدانی نمیدانی او چه فکری میکند نمیدانی خدا چه تقدیری نوشته نمیدانی آینده چه خواهد شد پس چرا از حالا غم فردا را میخوری؟
آراد لبخند تلخی زد
ـ چون دل آدم همیشه منطقی نیست
پدرش خندید
ـ این حرف را قبول دارم اما کمی به خود مسلط باش راه طولانیای پیش رو داری بچیم
..........
261
اگر عشقِ یعقوب به یوسف صبر بود اگر وفاداریِ نوح امید بود اگر دلِ ابراهیم تسلیم بود من در میان تمام روایتهای پیامبران تو را شبیه همان نوری میبینم که خدا در تاریکترین شبها برای بندهاش میفرستد.
#اسراکریمی261
از مرگ نه اما از آنچه بعد از مرگ در انتظارم است میترسم از پاسخ گویی بعد از آن چون نمیدانم آیا به اندازه کافی انسان خوبی بودهام یا نه!
261
و نزد پروردگارت بعنوان یک انسان صبور شناخته شدی هنگامیکه ستایشش کردی در حالیکه قلبت گریه میکرد..!
261
عشقِ تو را با هیچ واژهای نمیتوان سنجید من تو را نه مثل قصههای زمین که مثل دعاهای آسمان دوست دارم.
#اسراکریمی261
آخر بعضی آدمها شبیه وطناند حتی اگر در آن زندگی نکنی دلت همیشه برایشان تنگ میشود.
#اسراکریمی
