𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐋𝐚𝐝𝐲🦢
الذهاب إلى القناة على Telegram
335
المشتركون
-1424 ساعات
+327 أيام
+10430 أيام
أرشيف المشاركات
335
به سکوت خو میگرفت و آن قدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
- عباس معروفی
335
هیچوقت نفهمیدم اشتباه از کجا شروع شد…
از اونجایی که من زود حسمو بهت گفتم،یا جای که تو تصمیم گرفتی دیگه فرق داشته باشی.
تو به دنیای خودت پناه بردی…
و من پشت دیوارهای ضخیم دنیا جا ماندم؛
با دستهای خالی و نگاههای خسته.
من تو رو مقصر نمیدونم…
تو آدم بدی نبودی، فقط زخمی بودی، درست مثل من.
و شاید همین ما را شکست.
شایدم دیر به هم رسیدیم…
شاید اگه قبل از همهی قبلیا همدیگه رو دیده بودیم،
حالا همهچیز جور دیگهای بود.
تو همیشه که اینطور نبودی…
یه زمانی عاشق شدن رو بلد بودی،
شوق داشتی، از خودگذشتگی میکردی…
اما انگار به من که رسیدی، همهاش و خرج کرده بودی.
-ببخش اگه قبل از همهی قبلیا ندیدمت…
نمیشناختمت، وگرنه حتماً میخواستمت.-
با همهی اینا…
هنوز هم لحظههای قشنگ رو کنار تو تصور میکنم؛
دور دور کردنامون، شببیداریها، قفلی زدنامون روی موزیکا، خندهات…:)
من بلد نیستم فراموشت کنم.
شاید قرار نباشه آخر قصمون با هم بودن باشه…
و شاید دنیا تورو هم از من بگیره.
و اگه چنین چیزی اتفاق بیوفته، نداشتنت…
سنگینترین حقیقتی میشه که باید باهاش زندگی کنم.
