سقوط یک ستاره
الذهاب إلى القناة على Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
538
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-187 أيام
+8630 أيام
أرشيف المشاركات
انگار برام منطقی نیست بگی دلم نمیاد چیزی رو بخورم یا استفاده کنم وقتی به هر حال میتونی یک چیزی رو ازش یادگاری نگه داری.
حالا شاید فکر کنید من اهل یادگاری جمع کردن نیستم، اما پوست شکلاتی که کلاس هشتم با یکی از دوستام خوردم رو هم دارم.
نمیدونم من هیچوقت منتظر نموندم برچسب های خوبم رو بعدا یک جای خاص بچسبونم، هیچوقت پاک کن فانتزی هام رو دکوری قاب نگرفتم، لباس هام رو نذاشتم تا یک موقعیت خاص بپوشم و بعد ببینم برام تنگ شده، باربی هام رو تو جعبه دست نخورده نگه نداشتم که بمونه یادگاری، خوراکی ها رو نگه نداشتم که خراب بشن. یادمه مامانم همیشه میگفت تو از وسایلت مراقبت نمیکنی اما زندگی کردم دیگه خب اون موقع کله باربی هام رو کندم هرجوری دوست داشتم باهاشون بازی کردم و فقط خاطره های خوب بچگیم رو دارم به جای خروار خروار برچسب خراب شده، پاک کن های دست نخورده، خودکار های بلا استفاده و اسباب بازی های دست نخورده.
بوی مربای توتفرنگی دارد مستم میکند؛ اما شیرینی بیش از اندازه اش سبب میشود که نخواهم سراغش بروم. بعضی چیزها فقط از دور دلانگیزند؛ مثل مربا، شاید هم بعضی آدمها.
-پرونده شماره یک
این قلعهی خالی و باعظمت هم دردی از کسی دوا نمیکند. سالها راه رفتن بیوقفه در میان راهروهای طلسمشده نیز ناکجاآباد موعود را به ظهور نرساند. سرم دارد منفجر میشود. میخواهم دست دراز کنم و دفتر را از جملات بی سر و ته از اعترافات مبهم در کنم، اما انگار خواب بر من پیروز میشود.
چشمانم تار میشوند و شمعهای تالار یکییکی در مه فرو میروند. دیوارها از من دور میشوند، گویی خودِ قلعه نیز دیگر حوصلهی اندوه مرا ندارد.
شاید فردا دوباره از خواب برخیزم، جام قهوهام را در دست بگیرم و وانمود کنم که هنوز رازی برای کشف کردن باقی مانده است. اما امشب، حتی جاودانگی هم خستهکننده به نظر میرسد.
خانه غرق سکوت عجیبی است. تا ساعاتی دیگر باید مشغول درس خواندن باشم.
چای وجودم را گرم میکند و اندکی از وحشتم در باب گذر عمر میکاهد.
خورشید این جاست من روزنهی باریک صبح را میبینم. نمی دانم چرا؛ هنوز نور میگوید که بمانم.
یادداشتهای کنتس دراکولا، شماره ۱۸٬۶۳۵
به همتون قول میدم در باطن ۸۰ درصد آدم ها از pretty privilege و skinny privilege و blonde effet تبعیت میکنند.
از هیچ چیز بیشتر توی دنیا ( بعد از کالیین هوور) به اندازه ترند clean girl متنفر نیستم.
بنظرم یکی از مهمترین موهبتهایی که آدم میتونه داشته باشه، همین زندگی کردن لحظههاست؛ اینکه انقدر عمیق و واقعی زندگیشون کرده باشی که بعداً چیزی جز حس خوب و خاطره ازشون باقی نمونه.
اینکه هر بار دوستات رو جوری در آغوش بگیری که انگار زمان، برای چند ثانیه، سپری شدن رو فراموش کرده، موسیقی پس زمینه لحظات رو حفظ کنی و بدونی این این آخرین باره، خوب میدونی که بعدا با تمام وجود دلتنگش میشی پس کوچک ترین جزئیات رو هم به خاطر میسپاری.
فکر میکنم آخرِ زندگی، آدم بیشتر از هر چیزی دلتنگ همون لحظات کوچیک میشه. عصرهای معمولی، حرفهای نصفه، قهوههای سرد شده، احساس قطرههای بارون روی صورتت، آخرین سیگار و آغوشهایی که هیچوقت فکر نمیکرد آخرین بار باشن.
