ar
Feedback
سقوط یک ستاره

سقوط یک ستاره

الذهاب إلى القناة على Telegram

ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشت‌های کنتس آمده، شاپم @sumoonshop

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
540
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-187 أيام
+8630 أيام
أرشيف المشاركات
Death with Dignity Sufjan Stevens.mp33.70 MB

I’m so fucking tired I wanna rip my brain out and toss it in a blender.

I need my stomach to stay out of this shit.

باران می‌بارد و من دوباره شور زندگی را احساس می‌کنم. یک لیوان چای گرم، قلمی میان انگشتانم و رقص الهه‌ای عاشق بر صفحه‌ی سفید دفترم... بله پس از قرن ها، هنوز هم چند قطره باران و چند خط جوهر کافی‌ست تا قلب خاموشم را بیدار کند.

تقریبا مدت هاست دارم تمرین می‌کنم تا اگه اگه یکم آب از لیوانم ریخت، کلش رو روی زمین خالی نکنم و بله در مورد آب حرف نمی‌زنم.

photo content

Salvatore.mp34.59 MB

photo content

من همیشه گمان می‌کردم نمی‌توانم در مقابل تار بستن راهرو های بی انتهای این قلعه مقاومت کنم؛ سیاهی هایی‌ که یار همیشگی ام بوده اند را فراری دهم و بگذارم جرعه‌ای نور را از پس این پرده های سنگین و مخملی به کاخ بی‌روح خودم راه دهم. امروز اما ناگهان این تخت سلطنتی را ترک کردم، راهم را به سمت میز های خاکی کثیف که گویی معشوقه ای ابدی برای کثافت و فراموشی بودند بردم. طی در دستم جای گرفت. و من والس تنهایی‌ام را خوب از بر بودم؛ همان رقص آرامی که سال‌ها در سکوت این قلعه، میان غبار و سایه‌ها تمرین کرده بودم.
یادداشت‌های کنتس دراکولا، شماره ۱۸,۶۳۸

همه ازت می‌خوان خودت رو دوست داشته باشی، تا زمانی که واقعا شروع می‌کنی به دوست داشتن خودت.

photo content
+1

روزهایم میان باشگاه، پیاده‌روی و تخت‌خواب گم شده‌اند.چه سرنوشت عجیبی برای موجودی که هزار سال در تابوتش آرام گرفته بود؛ حالا باید هر روز کفش بپوشد و کیلومترها راه برود. ظاهرا حتی خون‌آشام‌ها هم از دست این زندگی سالم راه فراری ندارند.

ساید بگیرید، خوب یا بد باشید، فرشته یا شیطان باشید، ضربه بخورید و آدم ها رو از دست بدید اما طوری رفتار نکنید که بین نقاب های مختلف خودتون رو نتونید پیدا کنید.

روزهای زیادی را با فکر به این گذراندم که خانه واقعا کجاست. بعد فهمیدم خانه همان جایی است که آدم ها، عادت ها و حتی بو ها هم برایت آشنا هستند. روزهایی که آنجا گذراندم، بعضی از بهترین خاطرات زندگی‌ام را ساختند. زندگی در خوابگاه شبیه نوشابه خوردن در لیوان چای است؛ همه با تعجب نگاهت می‌کنند، اما تو از آن لذت می‌بری و هیچ توضیحی هم برایش نداری. ماه‌هاست از داشتن استقلالم محروم شده‌ام. خسته‌کننده است، دلتنگ‌کننده است. دلم برای این که هر وقت خواستم از اتاق بیرون بزنم، برای آشپزی‌های ساده، پیاده روی سه صبحی، برای گپ‌های نصفه‌شب و حتی برای دعوا کردن برای شستن ظرف‌ها تنگ شده است. عجیب است که آدم می‌تواند دلش برای چیزهایی تنگ شود که روزی از آن‌ها شکایت می‌کرد. نمی‌دانم خانه دقیقاً کجاست، اما می‌دانم بخشی از وجودم می‌خواهد دوباره به پشت بوته‌های خوابگاه برگردد، آنجا که می‌خواست تمام وجودش را به دود سیگارش تبدیل کند. می‌خواهم برگردم به راهروهای شلوغ، به ظرف‌های نشسته، آماده شدن های طولانی قبل از بیرون رفتن، غذاهای نصفه‌ونیمه، پیکنیک های بهاری شبانه و به کنج زمین بسکتبال محوطه، به زندگی‌ای که آنجا، با همه نقص‌هایش، مال خودم بود.

photo content
+4

Pomme - Soleil soleil.mp36.09 MB

ای کاش دنیا و زندگی و لحظات ما‌را فراموش می‌کردند، ثانیه های خوب در قلبمان ابدی می‌شدند. خنکی جریان آب، طراوت بخش‌ وجودمان می‌شد. ستاره ها و آسمان و جنگل را می‌دزدیدیم. ای کاش ما هم سبز می‌شدیم.

photo content

امروز پری جنگل به سراغم آمد و کنار گوشم زمزمه کرد، زندگی هنوز ادامه دارد.

photo content
+1