sea🌊(چک نمیکنید لف بدید🙏)
الذهاب إلى القناة على Telegram
218
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-197 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
یک نامه برای آبی.
https://t.me/brof96
نمیدانم چرا بعضی شبها آدم دلش میخواهد چراغها را خاموش کند و فقط صدای شهر را بشنود؛ صدای ماشینی که از خیابان رد میشود، آسانسوری که جایی بالا میرود، درِ خانهای که بسته میشود و بعد سکوتی که دوباره همهچیز را پس میگیرد. شاید چون در تاریکی، آدم کمتر مجبور است خودش را آنطور که دیگران میبینند ببیند.
این آخرین نامهایست که امشب مینویسم و تو یکی از آدمهایی هستی که هیچوقت نخواهم فهمید کجای دنیا ایستادهای. شاید همین حالا خوشحالی، شاید خستهای، شاید کسی را دوست داری و هنوز جرئت نکردهای بگویی، شاید هم مدتیست هیچچیز آنقدر برایت مهم نیست که بخواهی دربارهاش حرف بزنی. من هیچکدام را نمیدانم؛ اما عجیب است که با این همه ندانستن، باز میشود برای یک نفر آرزوی خوبی کرد.
آرزو میکنم یک روز به جایی برسی که دیگر لازم نباشد برای دوستداشتنی بودن، خودت را کوچک کنی. کسی را نگه نداری چون از تنهایی میترسی. جایی نمانی چون از شروع دوباره وحشت داری. برای رفتن کسی خودت را مقصر ندانی و برای ماندن کسی، تمام خودت را گرو نگذاری.
آرزو میکنم عشق اگر آمد، شبیه ترس نباشد. مجبور نباشی مدام حدس بزنی هنوز دوستت دارد یا نه. مجبور نباشی از سکوتها معنی بیرون بکشی و از هر تغییر لحن، برای خودت یک فاجعه بسازی. امیدوارم یک نفر روزی آنقدر آرام دوستت داشته باشد که قلبت فرصت کند از حالت دفاعی بیرون بیاید.
و اگر چنین آدمی نیامد، امیدوارم باز هم زندگی را به انتظار یک نفر معطل نکنی.
بعضی وقتها فکر میکنم آدم باید یکجایی از زندگی دست از منتظر ماندن برای نجات بردارد. نه از سرِ ناامیدی؛ از سرِ فهمیدن. اینکه بدانی قرار نیست همیشه دستی از بیرون بیاید و تو را از تاریکی بیرون بکشد. گاهی خودت باید چراغ کوچکی روشن کنی، حتی اگر نورش فقط به اندازهی یک قدم باشد.
همین یک قدم کافیست.
بعد یکی دیگر.
بعد شاید روزی برگردی و ببینی تمام راه را با همین نورهای کوچک آمدهای.
اگر روزی این نامه را دوباره خواندی و دیگر آن آدمی نبودی که امشب هستی، امیدوارم دلت برای خودِ امشبت بسوزد؛ نه از روی ترحم، از روی مهربانی. برای تمام چیزهایی که نمیدانست و با این حال ادامه داد. برای ترسهایی که بزرگتر از واقعیت بودند. برای قلبی که چند بار شکست و باز هم، با احتیاط، کسی را دوست داشت.
من نمیدانم فردای تو چه شکلیست.
فقط امیدوارم وقتی رسید، هنوز چیزی در تو مانده باشد که بتواند از دیدن یک غروب، شنیدن یک آهنگ، بوی نان تازه، دستِ گرم یک آدم یا حتی یک صبح کاملاً معمولی خوشحال شود.
چون شاید در نهایت، همین چیزهای کوچکاند که ما را از تمام شبهایی که فکر میکردیم قرار است برای همیشه بمانند، عبور میدهند.
و اگر یک روز دیگر هیچکدام از این نامهها به دستت نرسید، فکر نکن چیزی را از دست دادهای.
بعضی آدمها فقط یکبار از کنار زندگیمان رد میشوند؛ بیآنکه اسمشان را بدانیم، بیآنکه صدایشان را شنیده باشیم، و با این حال یک جمله از آنها جایی در ما میماند.
این نامه هم شاید فقط آمده باشد برای همان یک جمله:
مراقب قلبت باش؛ دنیا آنقدرها که وانمود میکند، با چیزهای ظریف مهربان نیست.
و با این حال، تو ظریف بمان.
Repost from N/a
بهگمان اینکه بالاخره تنها شدهای -- آن وقت است که من هم محو میشوم. در تاریکی کامل، دیگر فرقی میان من و تو نیست. من همان توام.
واقعا دلم میخواد راجب بعضی از کتاب ها اینجا صحبت کنم ولی هنوز اونقدر احساس صمیمیت نکردم وویس های چند دقیقه ای بفرست.
از سوی دیگه واقعا کتاب های جالب و تفکر بر انگیزی هستن!
