قصهگویِ ویندریا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
323
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
قهرمان ها هرگز مثل فانتزی کودکی هایمان نبودند، آنها آدمی با شنل بلند و نیروی ماورایی نبودند.
شاید این حقیقت به کامِمان تلخ باشد اما بدان معنا نیست که قهرمان ها وجود ندارند.
آنها درکنار ما هستند، شانه به شانه ما قدم میگذارند و با لبخندی زیبا بدون آنکه متوجه شویم ما را از مخمصه های زندگی نجات میدهند.
#سرود_نگاشتم
باور کردنش سخت بود..
او میخواست بهش اعتماد کنم، با این وجود که کلمه اعتماد کاملا با من غریبه بود!
اما؛ دوست داشتم یکبار احساسش کنم، وجود کسی که به او اعتماد داری، باید بینظیر باشد..
به روی لبانش لبخندی به روشنی آفتاب نقش بسته بود؛ اما درون چشمانِ کشیدهاش چیزی جز سیاهی دیده نمیشد..
وَ همین مرا هراسانده بود؛ به کدام باید اعتماد کنم؟
لبخند زیبایش؟ یا چشمان بی روحش؟
#خطوط_بیهوا
یکبار یکی بهم گفت:«زندگی مثل اقیانوس میمونه، اگر زیادی به درونش نفوذ کنی تاریکی تورو میبلعه، پس از منظره لذت ببر.»
#سرود_نگاشتم
این حقیقت نداشت..
خانم نولن بازهم پیدایش شده بود،در این هفته بار چهارم بود که چهره مغرور با آن چانه تیزش را میدیدم!
مثل همیشه لباس تیره، با دامنی پفی به تن داشت و همراه آن دستکش های توری که پوشیده بود چتری به دست داشت تا مبادا پرتو آفتاب پوستش را خراب کند!
درست به یاد ندارم که بار چندم است بخاطره نبود عمه مارگارت حسرت میخورم، حتما اگر بود خوب میدانست چطور با این زن مغرور برخورد کند
حتی میتوانستم صدای پر تحکمش را بشنوم:«خانم نولن واقعا دلم میخواست منم مثل شما عاشق این باشم که هر روز همو ببینیم.»
بله، این چیزی بود که عمه مارگارت میگفت نه یک خوشآمد گویی محترمانه.
#خطوط_بیهوا
آنگاه که دستانم در دستانِ لطیف تو گره بخورد، همان لحظهای که گرمایِ دستانت وجودم را فرا گیرد، دیگر گمان نکنم بتوانم آن دو ابریشم را رها کنم
زیرا من باتو، شهر را که سهل است، حاضرم دنیاها را قدم بزنم.
#سرود_نگاشتم
بیصدایان را بیش از آنچه میپنداری، آوایی بلند است.
آنان خود برگزیدهاند که لال به نظر آیند؛
پس، توهم دانایی به خود مگیر.
#سرود_نگاشتم
دوستای عزیزم، اینجا یک چنل نویسندگیِ👐
پس اگر یک روز نتونستم چیزی بزارم طبیعیه، قطعا یک نویسنده برای نوشتن نیاز به کمی زمان داره🥲🤏
پس لطفا با لفت دادنتون انگیزه منو پایین نیارید و در کنار من باشید، اما اگه واقعا این تاخیرها ناراحتتون میکنه ایرادی نداره=)🤝
میتوانستم ترس را در جزبه جز سلول های تنم حس کنم..
چرا هربار که به انجامش نزدیک بودم ترس، نامردانه گریبانم را سخت میگرفت؟
حرف های کنایه داره دیگران که از گوشه مغزم میگذشت این ترس را جان دارتر میکرد
در بین آنها صدای گرم مادرم در گوش هایم طنین انداخت:«چرا از ترسیدن خجالت میکشی؟ نفس عمیق بکش، وَ به همه نشون بده نمیتونن متوقفت کنن.»
ناگهان در کنار ترسی که وجودم را فرا گرفته بود، لبخندی بر چهره نشاندم، حال گویی تمام آن کنایه ها به نیرویی تبدیل شده بود که مرا به جلو هدایت میکرد.
#خطوط_بیهوا
اگر وسطش مِن مِن کردم به روم نیارید💀😂
امیدوارم به کسی که بهش نیاز داشت کمک کرده باشم🤝
بگذار در آغوشت بگیرم، تا غَم هایت را شریک شوم، و شادی مَن به تو سرایت کند
از آنجا که شادی تو، شادی مَن است..
#سرود_نگاشتم
میگویند: آدمی با اُمید زنده است.
اما مَن، با اُمید که نه؛ با تماشای چهرهٔ"تو" هر روز را زندگی میکنم..
اگر تو نباشی، کدام اُمید میتواند مرا زنده کند؛
جانِ من؟
#سرود_نگاشتم
چشمانم را باز کردم
آقای بکمن هنوز روبه رویم ایستاده بود تا حرفی بزنم، هرچه من دوست داشتم این بحث به اتمام برسد اما گویی او مشتاق ادامه دادن بود.
-خانم جوان..امیدوار بودم آداب مهمان داری بلد باشی، اما متاسفانه چیزی جز بی احترامی ندیدم!
آقای بکمن، همین بود! لبخندی به چهره خودشیفته اش زدم
-پدرم همیشه میگفت: آدم خودشیفته فقط صدای خودشو میشنوه..پس انرژیت رو بخاطرش حدر نده، نظر شما چیه، آقای بکمن؟
#خطوط_بیهوا
