قصهگویِ ویندریا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
313
المشتركون
-124 ساعات
-57 أيام
+2830 أيام
أرشيف المشاركات
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو.، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند
_مهدی اخوان ثالث_
اما اگر فرض کنیم ناستنکا یک شخصیت واقعی، توی دنیای واقعی بوده باشه، اون الان ۱۹۵ سالش بود:)))))))✨
بچه ها ناستنکا فقط هفده سالش بوده، من فکر میکردم حداقل بیست سالش هست اما انگار از من کوچیک تره:))
Repost from کتابفروشی پرتقالی🍊
چالش🍒
این پیامو فور کنید تا بیام بر اساس حس کانالتون بهتون کتاب معرفی کنم.
https://t.me/ba_ghalam/1771
ما در سکوتِ آسمان، تنها نظارهگر بودیم.
رعب غالب بر فضا ، رعشه میآورد بر اندامهایمان
بهراستی که او که بود؟
بندهای سر به آستانِ فرمان یا عاصی و فرمانگریز؟
حقیقت وجودش دیگر قابل لمس نبود
او مُکَدّر و آلوده بود
او طرد شده بود ؛ از سایهسارِ رحمتِ حق.
آیا اینچنین مطرود شدن و در وادیِ نفرین جاودانه ماندن ؛
آسانتر از سر به آستانِ معبود فرود آوردن و امرِ حق را امتثال کردن بود؟
او از آستانِ مهرِ الهی رانده شد؛ نه از سرِ بیمهریِ خدا، بلکه به دستِ انتخابِ خویش.
آتش را شایستهتر از فرمانِ پروردگار پنداشت و غرور را بر بندگی ترجیح داد.
و شاید همان طرد، عادلانهترین سرنوشتِ کسی بود که از فرمانِ حق روی برتافت؛ زیرا پروردگارِ ما، رحمت را با عدالت در هم آمیخته است.
-نَسرین
بنظرم یکی از تمرینات جذابی که هر نویسنده میتونه انجام بده همین نوشتن از دیدگاههای متفاوته✨🤝
هیچکس فکر نمیکرد چنین روزی برسد، فرمان رسیده بود همه به خط شویم.
هنوزهم یادآوری آن روز وجودم را تکان میدهد.
او را میدیدم، در ستون جلویی ایستاده بود، استوار و چشم گیر!
تنها یک جمله کوتاه باعث شد غرورش چشمانش را کور کند"سجده کنید".
همه در آن خم شدیم، اما نمیدانم چه شد؟ چگونه غرور، آن همه شکوه را در یک لحظه بلعید؟!
او همچنان محکم ایستاده بود، گویی از آن خشم عظیم گریزی نداشت!
سرانجامِ نافرمانی روشن بود؛ آسمان، یکی از درخشانترین ساکنانش را از دست داد.
#خطوط_بیهوا
البته نمیدونم میشه بهش هشتک خطوط بی هوا داد یانه..
یکم با بقیه خطوط بی هواها متفاوته اما خب قبولش کنید🫠🤝
خب، حالا که یکی از دوستان درموردش نوشته بزارید منم چیزی که نوشتمو بهتون نشون بدم:))🤝
