𝘋𝘦𝘢𝘥 𝘱𝘰𝘦𝘵 𝘴𝘰𝘤𝘪𝘦𝘵𝘺
الذهاب إلى القناة على Telegram
🇺🇸🇫🇷 https://t.me/HidenChatstart755562381_bot t.me/BluChtBot?start=61a6a803b1dba28c8446
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
517
المشتركون
+124 ساعات
+47 أيام
+6230 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی یه جور بی حوصلگی میاد سراغم که نمیدونم باهاش چیکار کنم
نه کتابی مونده که نخونده باشم، نه کاری که لازم باشه اون لحظه انجامش بدم
کیکم رو درست کردم، قهوم هم کنارمه و حالا فقط نشستم، بی هیچ کاری
انگار منتظرم، اما منتظر چی؟
شاید پخته شدن کیکم، شاید یه اتفاق، یه سرگرمی، یا شاید فقط یه بهانه برای گذر زمان
اینطور وقتا معمولا یه گوشه میشینم و فقط فکر میکنم
فکر میکنم و فکر میکنم و باز هم فکر میکنم
به همه چیز، حتی به این فکر میکنم که چرا همیشه جمله هام رو توی ذهنم تصویرسازی میکنم و توی دفترم مینویسمشون، ولی هیچوقت نمیذارم کسی بخونتشون
حتی به اینکه چرا فنجون قهوم رو همیشه تا نیمه میذارم سرد بشه یا به اینکه چرا همیشه تنها قهومو میخورم ولی با این حال برای دو نفر قهوه میریزم
به اینکه چرا از بعضی صداها خوشم میاد، مثل صدای برگه ای که ورق میخوره یا زیپ کاپشن-
به اینکه چرا بعضی شبا فقط به سقف نگاه میکنم، انگار منتظرم چیزی بنویسه برام
و وسط این همه فکر، یه خلا سبک و سنگین هست که نمیدونم اسمش چیه
شاید فقط یه اتفاق ساده بتونه اون خلا رو پر کنه یا حداقل بهم یاداوری کنه که هنوز چیزی در جریانه
من همینجا مینشینم، با قهوم، با کیکی که دستپخت خودمه و شاید مثل کیک های بیرونی رنگ و شکل خاصی نداشته باشه، با این انتظار بی هدف و میبینم که گاهی فقط نشستن و حس کردن، خودش یه جور آرامشه✨
