🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
الذهاب إلى القناة على Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
299
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-4330 أيام
أرشيف المشاركات
بعضی چیز ها خیلی زیباست
مثل نور ماه
مثل گوش دادن به آهنگ های پلی لیست و صدای شروین
مثل راه رفتن میان شکوفه های گیلاس
مثل گریه ها که از شادی میاد
مثل قدم زدن توی هوای بارونی
مثل بوی شکلات داغ بعد حموم
و مثل خوشحالی های کنار رفیقا
اینا چه قشنگن
امشب باحس قشنگ بخوابید با حسی بخوابید که انگار فردا آخرین روزه و باید نهایت استفاده رو ازش برد
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
عاشقتونم 😘
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 🫶
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
- خانوم لطفا خودتون رو توی خطر نندازید و با پدرتون برید
درضمن جدا از این
پدرتون امشب میان و مادرتون هم فردا صبح از سفر کاریشون برمیگردن و فرداشب شما میرید جشن
و منم میرم کار دارم
- شوخیت گرفته؟
تو باهام نمیای؟ کجا میخوای بری؟ با کی میخوای بری؟ تنهایی؟ اصن چرا باهام نمیای؟ ( هشتک وقتی یک دختر حسود میشه)
- خانوم اون شب پدرتون هستن و نیازی به من نیست اونا ازتون محافظت میکنن منم میتونم به کارام برسم جای خاصی هم نمیرم
خب از بحث خارج نشین بریم سراغ امروز
- من میرم تو اتاقم
- یعنی چی خانوم کجا میرید؟
- ولم کن
- لیونا بلند میشه و میره هاکان دستش رو میگیره و با یک حالت تعجب نگاهش میکنه( ببین این ته حسودیهههه)
- خانوم چیشد من چیزی گفتم ناراحت شدین
- میخواستم بهت بگم بیا بریم یک لباس انتخاب کنیم ست باشه برای فردا
ولی تو حتی نمیخوای کنارم باشی
باشه برو هرجا دوست داری
لیونا دستش رو میکشه و میره
- خانوم...
میره تو اتاقش و یک کتاب برمیداره و شروع میکنه به خوندن
چند دقیقه بعد هاکان در میزنه
- میام تو
خانوم از کلاس پیانو زنگ....
- برو بیرون وسط کتابم
- اما برنامه امروزتون....
- گفتم برو بیرون نمیفهمی( با صدای بلند تر)
- خانوم ببخشید ببخشید آروم باشید فقط بگین چی میخواید باهم میریم بیرون میخریم و آماده میشیم خوبه ؟ ( چطور دلت میاد لیونا😭)
- هاکان من به امید تو دارم میرم اون مهمونی خراب شده اگه تو نباشی من چیکار کنم ها؟
- خانوم من فقط بادیگاردتونم نباشم هم یکی دیگه میگیرید فرد مهمی نیستم و باید بگم ما نمیتونیم هیچ رابطه ای داشته باشیم چون من از یک دنیای دیگم
- هاکان تو کی؟
- خب دیگه بریم لباس بخریم
منم فرداشب میام
هاکان دستشو دراز میکنه که دست لیونا رو بگیره وقتی لیونا دست هاکان رو میگیره با خوشحالی میگه
هورااا تو هم میای
و دست هاکان رو فشار میده
به خودشون که میان
لیونا دستشو میکشه
- نه نه درست نیست
خوب بریم لباس بخریم
اون دوتا میرم بیرون و به چندتا لباس فروشی میرن و یک لباس قرمز مشکی خیلی خوشگل میخرن
وقتی دارن راه میرن که برن کفش بخرن
هاکان چشمش به دوتا دستبند ست قشنگ میوفته که اون پیرزن بهشون میگه این شمارو کنار هم نگه میداره
هاکان اونو برای لیونا میخره
میره سمت لیونا و دستش رو میگیره و دستبند رو دستش میکنه
- این از طرف من که اگه یک موقع نبودم تو اینو داشته باشی
- هاکان چه حرفیه تو همیشه هستی
و اون دوتا میرن سمت کفش فروشی و کفش های مشکی خیلی خفن انتخاب میکنن و میخرند طوری که با لباس هاشون سته
برمیگردن خونه
پدر لیونا بعد چند دقیقه میرسه و لیونا اونو با کلی خوشحالی بغل میکنه
- دخترم برای جشن فردا باید خیلی خوب آماده باشی
- آمادم بابا
- هاکان ممنون که مراقب لیونا بودی
جشن حتما بیا
-بله آقا
شب رو لیونا کنار پدرش میگذرونه
صبح که میشه
مادرش برمیگرده
و کلی لیونا رو بغل میکنه
مادر پدر لیونا و هاکان و خود لیونا درحال آماده شدن برای جشن هستن
که کمکم
جشن شروع میشه....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت هفت🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
و میبینه
هاکان دوباره اون بیرونه
اما این بار در حال صحبت با کسیه که لیونا ندیده بودش
- دوباره دوباره اون توی حیاط امکان ندارد
حتماً دارم خیالاتی میشم اون کیه پیشش بیخیال حتماً خستم بهتره یکم استراحت کنم
صبح روز بعد
هاکان به سمت اتاق لیونا میره و ر میزنه لیونا با حواس پرتی و همون موهای ژولیده و شلخته به سمت در میره درو باز میکنه و هاکان رو میبینه
و دست پاچه میشه
و قبل از اینکه هاکان حرفی بزنه لیونا درو روش میبسته
لیونا خودشو مرتب میکنه و دوباره درو باز میکنه
- خانوم حالتون خوبه؟
- آره ، آره ، خوبم خوبم الان میام
هاکان خندش میگیره
میره و میز صبحانه رو برای لیونا میچینه
لیونا وقتی میره طبقه پایین
از دیدن غذاها شگفت زده میشه ولی قبل از اینکه به غذاها دست بزنه به هاکان میگه
- یک چیزی ذهن من رو درگیر کرده
لیونا:
اون لحظه که این جمله رو گفتم
از قیافه هاکان متوجه شدم که یک لحظه شوکه شده
- چیزی شده
- احیانن تو دیشب بیرون نبودی؟
- ببخشید منظورتون رو نمیفهمم
( بچمو اذیت نکنننن😭)
اون لحظه باید اونجا بودید و میدیدید قیافه هاکان رو
استرسی شده بود ولی من به روی خودم نیاوردم
و تصمیم گرفتم این بحث رو تموم کنم
- هیچی هیچی ولش کن مهم نیست شاید خواب دیدم
- خانوم ادامه بدید
- گفتم که شاید خواب بوده
هاکان موضوع اصلی اینجاست
فردا روز جشنه
و بدتر از همه
اون جشن کسایی هستن که نباید باشند
به کمکت نیاز دارم......
( اوفففففففففف)
رمان: عشق یک خون اشام
پارت شش🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
و آن قدر که اشک مرا درآوردید
گریه های مرا دیدید
و بغض های مرا به آب زلالی تبدیل کردید
نفرین نمیکنم
ولی خدا همه این هارا میبیند
