چتر برای چه؟خیال که خیس نمیشود.
الذهاب إلى القناة على Telegram
https://t.me/+pcpNqw4PhEg2MWRk پرایوت @playlistocean پلیلیست @sareliynbot ناشناسم
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
585
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
+7430 أيام
أرشيف المشاركات
یاد شازده کوچولو افتادم
«تو برای همیشه مسئول گلی هستی که اهلی کردهای.»😭
کاملا موافقم باهات
نگاه من هم به آدما فرق داره. کسی که حتی کوچکترین شناختی از من داره میدونه اگه بهش قولی بدم، تا آخرش پای اون قول میمونم. حتی اگه آدم اشتباهی باشه .
چون اونجا دیگه بحثِ عشق و حس مسئولیت دربرابر یه نفر دیگس
همه چیش فرق میکنه
چون من آدما رو کامل و بینقص نمیبینم؛ میدونم همه ایراد و ضعف دارن و ممکنه حتی روزی بهم آسیب بزنن. ولی وقتی با این آگاهی تعهد میدم، دیگه برام قابل شکستن نیست.
«در نهایت همیشه انتخاب من اینکه اونی باشم که ترک میشه، نه اونی که به خاطر تغییر احساسات یا تنوعطلبی، تعهدش رو زیر پا میذاره.»
خودخواهی نیست اینکه اگر جای دیگه چیز بهتری منتظرته نری و بخوای پا روی دلت یا خواسته ات بزاری
انتخابه
ولی اینکه یه روزی واسه انتخابت انقدر مطمئین نبودی و نمیدونستی چیزی که داری انتخابش میکنی هم ارزشمنده،که سست و شکننده انتخابش کردی
ناراحت کننده است واسم
درسته.
شاید رها کردن بعضی چیزها به نفع آدم باشه. من فکر میکنم تعصب روی یک مسیر همیشه هم درست نیست؛ چون ممکنه آدم یه راهی رو بره، جلوتر بفهمه اشتباه بوده یا اصلاً اون مسیر برای خودش نبوده. اونجا ادامه دادن فقط به خاطر یه قول، بیشتر شبیه اجبار میشه تا انتخاب. برای همین به نظرم توی مهارتها و مسیرهای زندگی، تغییر کردن و یاد گرفتن چیزهای جدید کاملاً طبیعی و حتی لازمه.
مثلاً فرض کنیم یه نفر یه زمانی به خودش قول داده موسیقی رو ادامه بده، ولی بعداً وارد یه شرایط جدیتر مثل تشکیل خانواده و مسئولیتهای مالی میشه. اونجا دیگه شاید ادامه دادن همون مسیر قبلی، فقط یه انتخاب شخصی نباشه و پای واقعیتهای دیگه هم وسط باشه. برای همین بعضی وقتا تغییر مسیر اجتنابناپذیره، نه صرفاً از سر بیتعهدی.
حرفی که میزنی خیلی درسته
ولی یه چیزی هست به اسم تعهد
تعهد به چیزی که شروعش کردی
به چیزی که انتخابش کردی
به چیزی که بهش قول دادی
مثل گیتاری که یه روزی بهش قول دادی وقتی گرفتی دستت که به اوج خودش میرسونیش
ولی یه جایی ترکش میکنی تا یه گوشه خاک بخوره
مثل خیال و خواسته ای که امیالت رو مدت ها ارضا کرده و به وجد آوردتت
ولی وقتی بهش یه قدر کافی نزدیک میشی که واقعیش کنی،بیخیالش میشی
و چیزی که بیشتر از هرچیزی با پوست و استخون درکش کردم اینه که آدمی بیاد توی زندگیه آدمه دیگه ای
و یه زمانی پا بزاره روی تعهدش به موندن،و بره دنبال چیزی جدید تر یا به نظر شیرین تر
بعضی وقتا فکر میکنیم یه چیزی رو خیلی دوست داریم و آرزوش میکنیم ولی وقتی بهش میرسیم میفهمیم اونقدرها هم به دلمون نمیشینه یا اون چیزی نیست که واقعاً میخواستیم.
مثلاً خود من بارها شده یه چیزی رو با تمام وجود میخواستم، ارزوم بوده، دنبالش میدویدم… ولی وقتی بهش میرسیدم یه جورایی ته دلم خالی میشد و میگفتم: «خب… همین بود؟»
دو سال پیش دقیقاً همچین چیزی برام پیش اومد. همه چی آماده بود که برم تدریس گیتار و تئوری موسیقی رو شروع کنم. استادم هماهنگ کرده بود، موسسه جا داده بود و
همهچی خیلی رسمی و قطعی شده بود.
ولی درست یه هفته مونده به شروعش، یه دفعه نظرم عوض شد. نشستم حساب کردم دیدم این اون چیزی نیست که بخوام کل عمرم رو پاش بذارم. درآمدش اون چیزی نبود که میخواستم، آیندهای که تو ذهنم بود رو برام نمیساخت. و من چیزی رو که آرزوشو داشتم رها کردم.
رفتم سمت یه مسیر دیگه که کلا باعث شد ذهنیت و اهدافم تغییر کنه.
ولی قضیه فقط اون یک بار نبود… بارها شده به چیزی رسیدم که قبلاً خیلی براش ذوق داشتم، بعد خودم گذاشتمش کنار و رفتم.
شاید واقعیتش اینه که بعضی خواستهها، بیشتر “خواستنِ رسیدن” هستن نه “خواستنِ موندن”. یعنی فقط میخوای بهش برسی که یه چیزی رو ثابت کنی یا یه حس رو تجربه کنی، نه اینکه واقعاً بخوای توش زندگی کنی.
برای منم یه بخشش این بود که میخواستم به یکی نشون بدم میتونم. اون موقع یه نفر بود که تواناییمو کوچیک میشمرد وجدی نمیگرفت و شاید تهش ناخودآگاه دلم میخواست بهش ثابت کنم اشتباه میکنه.
الان که نگاه میکنم، میبینم بعضی انتخابهام بیشتر از یه “خواسته واقعی”، از یه “توهمِ خواستن”یا یه “میلِ گذرا” بوده.
انقد حساسم که حتی وقتی به فندق(خرگوشم) بیتوجهی میکنم عذاب وجدان میگیرم و واسه اینکه ناراحت نباشه واسش جبران میکنم بهش غذایی ک دوس داره رو میدم، باهاش بازی میکنم و نانازش میکنم تا از دلش دربیارم.
«و ناگهان نوبت تو میشود.
و خدا با دستانی پر از نور تمام نبودن هارا جبران میکند»
هر درختی یه روزه ثمر نمیده که الان دنبال فایده و ثمرش میگردی
فقط مراقبت کن از خودت تا انقدری رشد کنی که هر دست هرزه ای به شاخه های لطیفت نرسه
