هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
الذهاب إلى القناة على Telegram
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
226
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from خیالدوز | سحر فرهادی
آ.آ
آنای من، ملقب به آ.آ (آناهیتا آهنگری).
چت که میکنم با او، انگاری میدوم وسط خیابانی شلوغ با او، دقایقی. ولیعصر مثلا.
میدویم و نفسنفس میزنیم. چیزی میگوید و بلند بلند میخندیم. چیزی میگویم و غش به غش میایستیم و خمیده، قاهقاه میخندیم.
آ.آ ایموجی میدهد و من استیکر و گیف.
میفهمم غمی دارد که چشمش اشکیست. که حال ندارد بنویسد و صدایش را میبینم. راه میافتیم. آرام. میپرسم. میگوید. گوش میسپارم. میگوید. میگویم. میپرسد. گوش میسپارد.
آن وسط، گیف نامربوطی میپرانم. دیوانه گمشویی به سمتم پرت میکند. با نیشی باز، دستش را میگیرم و به دنبال خود میکشانمش. باز میدویم. آنقدر میگوییم تا پنجره سیاه میشود. ولیعصر هم خلوتست دیگر اینموقع بهگمانم.
فردا میشود، ویسبازی داریم. اینبار خبری از چسنالههای شبانه نیست. هیجان داریم. تحلیل و بررسی عمیق داریم. میخواهد داستان بگوید. میخواهم داستان بگویم. مینشینیم توی کافهی دنجی، گویی.
و تا پنجره سیاه شود ما هزارهزار شکل حرف و احساس را کنار هم داریم در صفحهی ۴گوشهی چتمان.
۱۷ دارد تمام میشود. تولدم.
۱۸ دارد شروع میشود. تولدت.
قشنگ است، نه؟
این ۰۰:۰۰ بین تولد ماست.
دو نقطه وسط ماست.
کله خم میکنیم و از وسطشان، دست هم را سفت میگیریم.
میآییم پیش هم.
من دیر میرسم همیشه.
میرسم، اما دیر.
تو ولی تندتند میدوی سمتم.
بغلم میکنی و مراقبم هستی.
من بزرگترم روزی اما مراقب منی هر روز.
خوشچت رفیقم، مهربانرفیق من، با تو جهان خیالانگیزترست دیگر.
دوستت دارم.
تولدت مبارک.
https://t.me/its_hitaa
جورواجور
چرا فقط عشق و دوستداشتن؟
ما برای خودمان، این دو را بزرگ کردیم.
همهجا میگوییم عشق بهتر است. دوستداشتن قشنگتر است.
نه. به هیچوجه قبول ندارم.
من مطمئنم حسهای دیگری هم هست.
مثلن تو دوست داری با یکی فقط چت کنی. خب اسمش چیست؟
دوست داری فقط ببینیش. اسم این چیست؟
دوست داری فقط حرف بزند. این چه میشود؟
و البته خیلی چیزهای دیگر.
اینها چرا اسم ندارند.
جدیدن تعدادی از آنها اسمدار شدند. پارتنر سکس. همخونه.
ولی این قبول نیست.
من فقط میدانم جمع همهی اینها میشود همانی که اسمش را عشق گذاشتیم.
نمیگویم دایره لغات را افزایش دهید، نه.
باید کلمههای جدید اختراع کنیم، روی این بدبختهای بیهویت بگذاریم، تا شاید تکلیف این قلب کوفتی روشنتر بشود. هر کسی را دیدیم نگوییم زارت عاشق شدم.
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
نرمی
امروز روز توئه.
نه ببخشید. امروز روز منه.
امروز خدا یه مدل دیگه معنیه خوشبختیو بهم نشون داد.
تو تاریکترین روزای زندگیم اومدی. به جهنم که کلمهی تاریک کلیشهاس.
شاید همه تورو کوچولو، بیشفعال، شیطون و…ببینن. ولی خب اونا سحر واقعی رو نمیشناسن.
اصن کسی اجازه نداره، خود واقعیتو بشناسه.
اون وَرِ تو برا منه.
بحثای جدیای که تو دوتایی میکنیم.
گریههایی که با ناراحتی من میکنی.
چتکردنای ۶ساعتمون.
وقتایی که پرستارِ جسم و روحمی.
چیزایی که یادم میدی.
هم خانم معلممی. هم مشاورم.
هم مونسمی. هم رفیقم.
سحر خانم. آدونینی، نرمی جانم.
قشنگترین نعمت مدرسهی نویسندگی.
شمعهای بیشتری فوت کنی.
دوست دارم.🩶
https://t.me/nevisandehkhialy
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
سوال و جواب
ما توقع زیادی نداشتیم.
فقط دلمون میخاست،
جواب خوبیها خوبی باشه.
محبت کنیم و زخم نخوریم.
باور کنیم و ناامید نشیم.
ما توقع زیادی نداشتیم.
اما
بلد نبودیم طور دیگهای باشیم.
فقط به مرور زمان یاد گرفتیم.
آدما عجیبن، خیلی عجیب.
#تمرکزآر
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
فهرست عشق فقط یه کلمه نیست
۱. اگه عاشق شهربازی باشی، دیگه احتیاجی نیست کلی پول صرفش کنی، فقط کافیه سوار ماشین یا موتورش بشی. آدرنالین با سرعت ۵۰تا همون شهربازی میشه.
۲. لازم نیست همهجا باشه. همینکه احتمال بدی یه روز تو اون هوا نفس کشیده کافیه.
۳. وقتی دوتایی میرید رستوران، بدون کلمهای صحبت، فقط به آشپز نگاه میکنید، شاید برای همه کسلکننده باشه، ولی تو ذوق میکنی که کنارت نشسته.
۴. وقتی میخابه تو نمیخابی. آخه باید نگاش کنی.
۵. روزای هفته برات یه شکل نیست. مثلن همیشه یکشنبهها میبینیش، به خودت میای میبینی، یکشنبه رو بدنت تتو زدی.
۶. همیشه میبخشیش. همیشهی همیشه. هیچ استثنایی وجود نداره.
۷. قربون صدقهات نمیره، فقط هر روز میگه «غذا خوردی؟» همین برات کافیه.
۸. بچگونه حرف زدنش، خیلی زشته. ولی هر وقت یادش میفتی خندت میگیره.
۹. وقتی پیشته، همیشه دستات یخه.
10. حداقل ماهی یه بار خابشو میبینی. وقتی از خاب پامیشی اشکت سرازیر میشه که چرا خاب بود.
11. دوس داشتنش دلیل نمیخاد.
#تمرکزآر
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
فرهنگ لغات هیتا
پوشاک
کلاس حضوری دیروز مخصوصِ، فرهنگ لغاتِ مختلف بود.
منم ترغیب شدم، فرهنگ خودمو داشته باشم. شاید کمککننده باشه.
چی بهتر از لباس.
اگه نظری، پیشنهادی، انتقادی بود با جون و دل میشنوم.
👖شلوار جین:
بالنی (Balloon):
گشاد و پفدار از بالا و جمع در مچ پا، استایل وینتیج و استریت. با کتونی Chunky یا بوت اسپرت خیلی جذابه. مناسب ترندی پاییز و زمستون، استریتاستایل.
بگ (Baggy):
خیلی گشاد و راحت، آزادی کامل برای حرکت. تیشرت اورسایز یا کراپتاپ و کتونی حجیم یا صندل بهش میاد. استایل خیابونی و کژوال. ترندی امسال.
بوتکات (Bootcut):
تا زانو جذب و پایین کمی گشاد. با نیمبوت، بوت یا کفش پاشنهدار خیلی شیک میشه. برای استایل شیک روزمره یا نیمهرسمی مناسبه.
پیپر بگ (Paperbag):
فاق خیلی بلند، کمر چینچین و معمولاً با کمربند بسته میشه. بهترین انتخاب با بلوز یا تاپ داخل شلوار و صندل پاشنهبلند یا کفش ظریفه. مناسب قرار و مهمونی دخترونه.
کراپ جین (Cropped):
قد کوتاهتر، معمولاً بالای مچ پا تموم میشه. با تاپ، تیشرت یا شومیز کوتاه و کتونی سفید یا صندل و پاشنهبلند عالیه. مناسب تابستون، کژوال و مهمونی.
کارگو جین (Cargo):
جیبهای بزرگ روی پاچه، استایل اسپرت و کمی نظامیطور. با تیشرت ساده یا کراپتاپ و کتونی اسپرت یا نیمبوت ست میشه. مناسب استایل خیابونی، سفر و راحتی.
اسکینی (Skinny):
خیلی جذب و کشی، کاملن به فرم پا میچسبه. با تونیک، شومیز آزاد یا پلیور گشاد و نیمبوت بلند، پاشنهبلند یا کتونی ظریف ست میشه. برای همهجا مناسب، از روزمره تا مهمونی.
اسلیم فیت (Slim Fit):
شبیه اسکینی ولی کمی آزادتره. با تیشرت، پیراهن دکمهای یا بلوز نیمهرسمی و کفش راحتی، کتونی یا لوفر ست میشه. مناسب محل کار و استایل شیک روزانه.
استریت (Straight):
راسته، نه جذب نه گشاد. از ران تا مچ پا یک خط صاف داره. با هر نوع بالاتنه و کفشی ست میشه.
تیشرت، شومیز، کتونی، صندل یا پاشنهبلند. مناسب همهجا و استایل کلاسیک.
فلر (Flare):
پاچه از زانو به پایین خیلی گشاد و قد کشیده. با بلوز یا شومیز جذب و کفش پاشنهبلند عالیه. مناسب مهمونی و استایل شیک و خاص.
مام فیت (Mom Fit):
فاق بلند، قسمت رانها آزاد و مچ پا کمی جمع. با تیشرت ساده داخل شلوار، بلوز وینتیج یا کراپ و کتونی سفید، صندل یا نیمبوت ست میشه. مناسب استایل روزمره، دوستانه و وینتیج.
واید لگ (Wide Leg):
پاچه از بالا تا پایین یکسره گشاد و صاف، قد رو کشیدهتر نشون میده. با تاپ یا بلوز کوتاه، کراپتاپ یا شومیز جذب و کتونی ترندی یا پاشنهبلند عالیه. مناسب استایل خیابونی، ترندی و شیک.
دیگه بریم سر کمد میدونیم چی بپوشیم😎
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
Repost from N/a
سوالی که با پرسیدنش عاشق میشوید.
عشق فقط عشق الهی یا زمینی نیست.
گاهی میتوان عاشق تخصصی شد،
عاشق هنری شد،
عاشق کتابی شد،
عاشق شعری شد،
عاشق جملهای شد.
حتی میتوان عاشق کلمهای شد.
فقط باید در لحظه از احساس خود بپرسید:
نظرت چیست؟
احسان شناسا
سوالی که با پرسیدنش به استایل شخصی خود میرسیم
هر بار که جلوی کمد میایستی و بین رنگهای مختلف گیر میکنی، یه سوال کلیدی میتونه نجاتت بده:
این رنگ و این لباس انرژی درون منو تقویت میکنه یا نه؟
واقعیت اینکه رنگها فقط روی ظاهر تاثیر نمیذارن، روی حالوهوات هم اثر میذارن. مثلن بعضی رنگها قدرت و جسارتت رو نشون میدن، بعضیها لطافت و آرامشت رو.
وقتی بفهمی کدوم رنگها چشماتو براقتر میکنن، پوستت رو زندهتر نشون میدن و حال دلت رو بهتر میکنن، اونوقت داری قدم به سمت استایل شخصی واقعیت برمیداری.
استایل فقط ترکیب لباس نیست، یه امضاست. امضایی که توش انتخاب رنگها، حس راحتی و اعتمادبهنفست با هم گره میخورن.
#تمرکزآر
آناهیتا آهنگری
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
نوشتآدمنویسی
بهمن فرسی برای «شخصیت داستانی» معادلِ «نوشتآدم» را پیشنهاد میدهد. دیدم این کلمه دستِکم واسه این تمرین نام مناسبیست:
دربارهی آدمی که هنوز نامش را هم نمیدانی و پسِ بخار و غبار ذهنت بالبال میزند بنویس، اینطوری جمله بنویس، جملههای جداجدا بنویس:
۱. «در جستجوی چیزی است، که خیال، داشتناش او را میترساند.*»
۲. مسواک که میزند فقط به او میاندیشد ، اما به نخدندان که میرسد فراموشش میکند.
۳. برای هر چیز مانیفستی مینویسد؛ فرنام** آخریش این است: مانیفست قهوهنوشی در عصرِ نمناک و شبِ غمناک و باغِ غمتاک.
۴. پیتزا را تنها زمانی دوست دارد که ناهارِ فرداش قرمهسبزی باشد.
۵. گاه جوری با مداد به جان سطرسطرِ کتاب میافتد و گوشهگوشهی آن چیز مینویسد که انگار در جستجوی ارث پدرش به کتاب یورش برده.
۶. درخت که میبیند هوس میکند تَرکِ تارزان بنشیند و دو تایی درختبارگی کنند.
۷. حس میکند همهی کلمات تفمال شدهاند، چون غریبترین واژهها را نیز دستِِکم چند نفری به زبان آوردهاند.
۸. گر موهایش را آبی نمیکند و سبیلش را سرخ یاموهایش را سرخ و سبیلش را آبی، تنها برای آن است که نمیداند موهایش را سرخ کند و سبیلش را آبی یا سبیلش را سرخ کند و موهایش را آبی.
۹. هفت سال تمام شیر سویا مینوشید و خیال میکرد شیر سویا هم چیزیست در مایهی شیرموز، یعنی ترکیب شیر و موز. اما از وقتی فهمید شیر سویا شیریست که از سویا استخراج میشود،َ دیگر فقط شیربادام مینوشد.
۱۰. خیال میکند تنها زمانی میتواند خود را شاعر بنامند که از دیدن سوسک همانقدر اکلیلی شود که از تماشای اسکارت جوهانسون در فیلم «گمشده در ترجمه».
از این تمرین راهی به قصهیی شاید گشوده شد، نشد هم نشد، فدای سرت.
شاهین کلانتری
*محمود طیاری، قهرمان تا نویسنده، ص۲۵۱
**عنوان
#تردیدار #نوشتآدم
✅ @shahinkalantari
➕ shahinkalantari.com
کتابِ احسان شناسا
هنوز درگیر موهامم. و درگیر خیلی چیزای دیگه.
با اینکه خاب موندم، برخلاف همیشه نیمچه آرایش کردمو زدم بیرون.
تمرکزآر باید کتاب بخونیم. انقد بدو بدو از خونه بیرون اومدم که برای اولین بار یادم رفت کتابی بردارم.
از احسان شناسا پرسیدم موضوع کلاس چیه؟ برام توضیح داد. یه کتابم فرستاد که برا خودش جالب بود.
مادام و موسیو شیل.
ماجرای زنو مردی که به واسطهی درآمدزایی، باید خود را به زوجی عاشق جا میزدند.
پسر واقعن عاشق شد. عاشق واقعی.
احساسشو به دختر گفت.
دختر عوضی، بیجنبهی، فلان فلان شده، خودشو گم و گور کرد.
پسر بیخیال نشد. گفتم که واقعن عاشق بود.
بعد از چند ماه که دخترُ پیدا کرد، فهمید دختر باز همون شغلو داره.
به زبون خودمون اصن تو یه فاز دیگهاس.
دلم برای پسر سوخت؟ بله زیاد.
دخترو دوس داری بکشی؟ نه، اونم یه روز میفهمه چیو از دست داده.
امیدوارم خیلی دیر نشده باشه.
آخه زود دیر میشه.
#تمرکزآر
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
بزن زیر میز
امروز به اندازه کافی، برام عجیب غریب هست.
تا اینکه استاد سرکلاس گفت: «روز استثناییتون رو بنویسید.»
خب قبل اینکه استاد بگه، من به صورت پیشفرض، تو این روز بودم.
امروز قراره تغییرات ترسناک و عجیبی بکنم.
صد در صد عاقبت خوشی نداره و به گریه ختم میشه.
ولی استاد با لحن خشنی گفت: «بسه دیگه آناهیتا گریه گریه. مگه شلنگی»
هِی استاد دلش خوشه.
مگه اصن تا حالا حس منو داشته.
اصن شاید اینا استثنا نباشه، ولی هست.
چون من هنوز مطمعن نیستم به همچین تغییری.
ممکنه یهو بزنم زیر میز و زنگ بزنم آرایشگاه بگم آقا من نمیام.
امروز را روز استثنا، ترس، تغییر و شهریور در تقویم نامگذاری کنید.
#تمرکزآر
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
همپوشان
موضوع اینکه الان که سرکلاسیم، باید بنویسیم، ما چی تو کانالمون میزاریم، که همپوشان با روزمره باشه.
خب معلومه چسناله.
البته از دید بقیه روابط عاطفی.
ولی از شوخی بگذریم، اینجا برام دفترخاطرات بزرگونهی یه نویسندهاس.
صادقترین حالتمو اینجا مینویسم.
شاید چند ماه پر از چسناله باشه.
شاید یه روز دلقک بازی.
یا شایدم بعضیروزا اصن هیچی توش نباشه.
ولی دیگه اینجا بخش مهمی از زندگیم شده.
این ۱۴۵نفر، همپوشان با روزمرهام نیستن.
همپوشان با قلبمن.
#تمرکزآر
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
اولین شعرک(تایید شده از طرف استاد)
تو همون لازانیایی هستی
که خدا قولشو تو بهشت بهم داده.
#شعرماهی
آناهیتا آهنگری
سخت نگیر
نظرت راجعبه جملهی سخت نگیر چیه؟
من ازش متنفرم.
پیشتر اینطوری نبودم. سخت نمیگرفتم.
ولی یه کم که گذشت، دیدم نه. همه چی خیلی داره سخت میشه.
وقتی یکی بهم میگه سخت نگیر، تو دلم، میزنم تو دهنش، چنتا فحش آب دارم نثارش میکنمو میگم آخه چیو سخت نگیرم؟ اصن سخت نگرفتن چجوریه؟
وقتی شعار میدی سخت نگیر، بعدش راه حلشم بده.
اینجور آدما نفسشون از جای گرم بلند میشه.
عزیزجانم تو به اندازهی من پیشرفت نکردی که اینارو بفهمی. امیدوارم هیچوقت نفهمیا.
ولی اگه به این مرحله رسیدی، تو سخت نگیر.
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
داداش موژان
وقتی خیلی صمیمی میشی، بهش میگی خاهر، آبجی، سیسی. بین آدما اینجوری جا افتاده.
ولی پیش خودت میگی ایبابا چون جنسش مذکر نیست، نمیتونم داداش بگم.
تا وقتی یکی میاد که چیز دیگهای به جز داداش برازندهاش نیست. البته اینم باز یه نقضی میخوره. چون وقتی داداش من مهاجرت کرد به معنای واقعی جملهی یتیم شدم رسیدم.
داداش من با همهی داداشا فرق داره.
خودم تصمیم گرفتم داداشم باشه. شرایط خونیای در کار نیست.
داداش من خوشتیپترین دختر دنیاس. گشتم که میگم.
اون خود منم. نه اینکه بخاد خودشو شبیه من کنهها. نه. اون تمام احساسات منه.
داداشم افتخارمه. پُزشو میدم. با هر کی آشنا بشم، عکسشو نشون میدمُ میگم ببین داداشمو.
وقتی آخر آخرشم، وقتی هیچکس تو زندگیم نیس. اون هست. اختلاف زمانی یازده ساعته هم جلودارش نیست.
واقعن با غصم، غصه میخوره. یادش بخیر قدیما، وقتی میرفتیم کافه، با بغض براش چیزی رو تعریف میکردم، سرمو میآوردم بالا میدیدم صورتش، خیس اشکه.
وقتی از چیزی که خوشحال بودم کل شرکتشو شیرینی میداد از ذوق.
داداشم مث داداشاس. البته از اون داداشای خوب و رویایی. هیچوقت نگران چیزای مالی نیستم. لباس میخرید، دوتا میخرید. تا میگفتم داداش چقد پول داری؟ نصف بیشتر پولشو برام میزد.
وای نگم از قیافهاش، موهای راپونزلیش، هیکلشم که مث باربیه. چشم نزن بیادب. بزن به تخته.
دلم برا داداشم خیلی تنگ شده.
دومین سالیه که تولدش پیشم نیست. اخه ما ۱۶سال پیش هم بودیم.
راستی داداشم شهریوریه.
خلاصه خیلی دوسش دارم.
اون یه تیکه از قلبم نیست. تمام قلبمه.
مبارکی. تولدت مبارکم باشه.
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
Repost from N/a
شعرماهی
روز شعر ماهی فرا رسید.
خیلی وقت بود، منتظرش بودم.
حسی که سالیان سال در من نهفته بود، بیدار شد.
در جوانی، عاشق شعر خواندن بودم و با شعر عجین.
عاشق شدن را از شعر آموختم و عشق ورزیدم.
اولین شعری که حفظ کردم کوچه، فریدون مشیری بود، در هر لحظه آن زیستم.
در آن کوچهها، جوانی خود را گذراندم، پناهم شد و خویشتن را به آن سپردم.
شعرهای فروغ، مرا تبدیل به زنی کرد که توانست با عشق و تنهایی زندگی کند.
آفتاب، روز، شب، تولد و مرگ را با حالتی دیگری احساس کنم و در رویای خود، در آغوش عشقش پناه گیرم و عشقورزم.
خیلی زود گذشت.
اکنون هالهای از آن خاطرات به جامانده.
با دوباره خواندن شعرها، باز احساس جوانی کردم و دلم میخواهد دوباره عاشق شوم و در شعرهای فروغ در تنهایی خود، عاشقانه زندگی کنم.
#رخدادک
فریده جوریکی
در ستایش شهریور
ینی کسی هست به اندازهی من،
ماه تولدشو دوس داشته باشه؟
ففففففک نکنم.(با لحجه)
نه اینکه فقط ماه تولدم باشه. نه.
شهریور یه جور دیگه قشنگه.
مثلن وقتی از خاب پامیشم،
به موژان باید بگم شهریورت مبارک.
قبلن که ایران بود، تاریخ دستش بود،
این داستان برعکس بود.
من از خاب بیدار میشدم، میدیدم،
راس ساعت دوازده، پیام داده،
داداش شهریورت مبارک.
امروز گفتم: «داداش شهریور ...»
گفت: «داداش مگه شهریور شد؟»
یه لحظه ترسیدم، نکنه برم و یادم بره،
شهریور چندم آگوست شروع میشه.
نه شهریور منو صدا میزنه،
خیالم راحته هرجاییام باشم میفهممش.
شهریور دیگه گرم نیست.
عشاق سرما نمیگن «وای پُختیم.»
اصلن گرم باشه. به جهنم بپز.
مگه من صدام در میاد تو سرما بگم؛
«وای چقد شبیه گاوم»
با اون همه لباسِ ضخیم.
هنوزم خاهرم وسط روز زنگ میزنه میگه:
«ببین شهریور کی شروع شده.»
منم جیغ میزنم: «خودِ خودمم.»
ولی شهریور امسال برام فرق داره.
برام مهمتره کی بهم گفت شهریورت مبارک.
برام مهمتره امروز چقد خوشحال بودم.
و قشنگترم وقتی شد که،
اولین جلسهی دورهی شعر بود.
خلاصه شهریور من به شما مبارک♍️
#شهریور_نوشت
آناهیتا آهنگری
مسخرهترین نامهی جهان
زنیکه جدی چطوری با این همه مریضی ۷۱سالت شد؟
شرط میبندم دافترین پیرزنی هستی که تو جهان وجود داره.
اَه خاک بر سرت که هنوز بوتاکس نکردی. چقد بهت گفتم تا جوونی باید جلوگیری کنی.
راستی پسر مسر چخبر؟ عشق و حال به راهه یا چی؟
نبینم یه گوشه افتاده باشی، تو افسردگی غرق بشیا.
به اندازه کافی تو جوونیات چسناله کردی.
وایسا. یه چیز خیلی مهم. چه کشورایی رفتی؟ اصلن الان کجا داری زندگی میکنی؟
اونقد ازت سوال دارم، که یه کتاب میشه نه یه نامه.
همه کتابایی که باید میخوندی رو خوندی؟ یا همش (بوق)کلک گذروندی؟
نمیتونم خیلی فحشارو واضح بگم فریده پارهام میکنه.
راستی گفتم فریده.
دیدی.
دیدی بازم از خوشگلی به یه درصدِ فریده هم نرسیدی. بیچاره.
ولی میدونم یه چیزی رو خوب موفق شدی. صورتت پر از کَک و مَکه.
اوووووف تتوی کمرتو بگو. یادته چقدر سرش درد کشیدی. دیدی ارزش داشت. الان خوشگلیاتو صد برابر کرده.
یادته قرار بود چهل سالگی بری مالدیو:)
خوش گذشت؟ خیلی دوس دارم برام تعریفش کنی.
اصن خوشگله. بیا یه قرار بزاریم همو ببینیم. میدونم نمیشه. ولی بیا قرار ما تو خاب باشه.
مثلن ۱۸روز دیگه که ۳۱سالت میشه، بیای تو خابم جواب همهی سوالامو بدی.
میدونم که میدونی، ولی بازم میگم.
خیلی دوست دارم آناهیتای ۷۱ساله.
دمت گرم که تا اینجا تونستی، تو این دنیای تخمی، دووم بیاری.
با عشق و گوز
آناهیتای۳۰سالو ۱۱ماهه.
#وحشی_بازی
برنامهی امشب
به عشق پنجشنبه چشامو باز کردم.
تحت هیچ شرایطی نباید حالم بد بشه.
بعد از دوهفته، کلاس حضوری دارم.
به جهنم که صب با صحبتای مشاور آبغوره راه انداختم.
امروز نباید حالم بد بشه.
وای که چقد دلم برا کلاس، برا استاد، برا صندلیا و کتابا تنگ شده بود.
اولش عالی شروع شد.۲۳صفحه پشت و رو، بخشی از یه کتابی که قبل از انقلاب چاپ شده بود رو، باید میخوندیم. خدایا توبه.
بعد از نظرات فهیمه خانم جان استاد رو به من کرد و گفت: «آناهیتا بگو.»
خب چی باید میگفتم.
«استاد به نظرم عشقشون خیلی اسطورهای هم نیست. بیشتر رو مستی بوده. خود راوی هم یه جا میگه من تو غیر مستی تورو ندیدم….»
«آفرین آناهیتا. نگار تو بگو.»
چقدر دوس داشتم میدونستم بقیه داستان چی میشه. ولی خب اون کتابو هیچجوره نمیتونم پیدا کنم.
حرف زدیم ، زدیم، زدیم.
مگه کلاس ساعت هشت تموم نمیشد.
ساعت از نُه گذشته.
برای این مورد چند رکعت، نماز شکر واجب است؟
دلم کتابرو میخاست. باید یه جوری میزدیدمش. پس بهتره به صاحبش بگم نگران نشه.
«استاد میشه من یه کتاب بدزدم؟»
«چی؟»
به کتابی که تو دستم بود اشاره کردمو گفتم: «این استاد. همینکه امروز خوندیم.»
«مطمعنی میخونیش؟»
«قول.»
حالا امشب من موندمو یه کتابو یه آناهیتایی که میخاد ببینه، اون عشق، واقعن عشق بود یا اثرات یه ودکای خوشمزه؟
#پنجشنبه_نوشت
آناهیتا آهنگری
