اودیسئوس.
الذهاب إلى القناة على Telegram
‘Devouring classic literature and medical science and consuming greek mythology and living purely on coffee, tea, and knowledge.’ Science is my profession; literature is my passion. ✉️: @Hletterdropbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
174
المشتركون
-524 ساعات
-377 أيام
-6830 أيام
أرشيف المشاركات
174
+6
11/21; 20— what a delightful number for an academic perfectionist. What a clean liminal number. Not the triumph, but the threshold. The pause before apotheosis. To evolve.
How close it is to my favourite number, 21. How close we are to tasting the eternal victory.
174
خون در زمین فرو نرفت
روی زمین پخش شد
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید
و به راه افتاد
هر کس آن را میدید
میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.
— شاهرخ مسکوب
174
شب گذشت و خورشید از پس اقیانوس بالا آمد. آرام گرفته بودم؛ البته اگر بشود اسم آن غضب ته نشین در ژرفای اندوه را آرامش گذاشت.
174
“از من متنفری باش اما گوش به زنگ باش که هر ساعت از عمرت به ترس و محنت می گذرد و عن قریب صاعقه ای بر سرت فرود می آید که تا ابد شادی را از تو دریغ میکند. وقتی من از این همه فلاکت زجر میکشم چرا تو خوشبخت باشی؟ میتوانی هر احساسی را در من منكوب كنی اما حس انتقام را نه... انتقام در نظرم عزیزتر از نور و خوراک است. شاید بمیرم اما قبلش کاری میکنم که توی ظالم و شکنجه گر خورشیدی را که بر فلاکتت می تابد نفرین کنی.”
174
“نفرتم از این هیولا ورای تصور است. به او که فکر میکردم دندان به هم میساییدم. چشمهایم کاسهی خون میشد و میلی مفرط به قتل آن نفس داشتم. به جرایم و خباثتهایش که فکر میکردم حس نفرت و انتقام در دلم زبانه میکشید. آرزو داشتم یک بار او را ببینم تا منتهیالیه خشم و غضب را بر سرش فرود آورم و انتقام مرگ آنها را از او بگیرم.”
174
“بزرگترین عذاب بر جان آدمی آن سکون و قطعیت مرگباری است که پس از جریحهدار شدن احساسات در پی توالی بیوقفهی مصایب میآید و او را از خوف و رجا تهی میکند.
اعدام شد. او آرام گرفت اما من زنده بودم. خون در رگهایم جاری بود اما قلبم زیر بار یاس و عذابوجدان فشرده میشد و این حالی است که آن را چاره نیست. خواب به چشمم نمیآمد؛ همچو روحی پلید سرگردان بودم. با اینحال قلبم مالامال محبت و میل به نیکی بود. من زندگی را با نیات خیرخواهانه آغاز کرده بودم و تشنهی آن دم بودم که نیات را به منصهی ظهور برسانم و فایدهای به حال همنوعانم داشته باشم. حالا همه چیز تباه شده بود. به جای آن وجدان آرامی که به سببش نگاه به گذشته برایم رضایتبخش و نگاه به آینده مملو از امیدهای نو بود، حالا دچار ندامت و عذاب وجدانی بودم که مرا سوی دوزخی پر از عذاب الیم میکشاند.”
174
I can never ever heal from this..
اسمش رو قلب من حک شده و هیچوقت قرار نیست فراموش بشه. حتی اگر هیچوقت فرصت این رو نداشت که خود واقعیش رو به دنیا معرفی کنه.
174
This weather is beautiful.
Odd, for a city where I live.
They are not alive to see it.
You killed them young;
spent their futures to protect your dictatorship.
The snow looks white.
But it knows what you fed it.
Only one color belongs near it:
your blood, torn from you, fitting this white ground screaming the truth the snow can no longer hide.
— 1404/11/5
174
اولین خط ایلیاد، درست جملهای که ایلیاد باهاش شروع میشه:
μῆνιν ἄειδε, θεά, Πηληϊάδεω Ἀχιλῆος.
“ای الهه، از خشم بخوان.”
μῆνιν (mēnin): خشمِ ویرانگر، خشمِ مقدس، خشمی که نظم را میشکند. (نه عصبانیت معمولی، بلکه خشم الهی، چیزی که Achilles بعد از مرگ Patroclus تجربش کرد.)
